Thursday, Jan 8, 2026

صفحه نخست » یک مینی داستان تخیلی و کمی بی ربط در برخورد با دشمن!؛ ف. م. سخن

IMG_3281.png....سالن پادگان پر بود از جوان های رعنایی که سرهایشان همه تراشیده و رنگ پوست شان سفید و آفتاب ندیده بود. در ردیف اول، سربازهای قدیمی نشسته بودند با موهای تیغ تیغی و پوست آفتاب سوخته که بر خلاف نفرات عقبی که با حیرت چشم به دهان فرمانده واحد که داشت صحبت می کرد دوخته بودند، لبخند بد جنسانه ای بر لب داشتند و به تایید برای هم سر تکان می دادند. فرمانده سوالی کرده بود که همه در سکوت به جواب آن فکر می کردند:
...فکر کنید شما توو منطقه ی جنگی، رو در روو شده اید با یه سرباز عراقی که اونم مثل شماها ترگل و ورگل ه و یهو از توو یه حفره که توو زمین کنده شده بیرون می پره و با کلاش اش رو در روی شما قرار می گیره. شما هم یه ژ۳ توو دست تون دارید و از دیدن این سرباز عراقی در مقابل تون جا خوردید. توو چند صدم ثانیه این فکرا به سرتون میاد که: اینم که مثل من جوونه! قیافه شم به بچه مثبتا می خوره! اینم مثه من پدر داره، مادر داره، شاید زن و بچه هم داشته باشه که منتظر برگشتن اش به بغداد هستن. من که تا حالا حتی دست رو کسی بلند نکردم حالا باید با این چیکار کنم.... خب با این پسره چه کار می کنید؟

سالن در سکوت فرو رفته بود. قدیمی های ردیف جلو با لبخند به هم نگاه می کردند و واسه هم سر تکون می دادند و نیم نگاهی هم به فرمانده شون که این سوال رو مطرح کرده بود مینداختن. فرمانده مربی تکاور رنجر بود و تازه از منطقه برگشته بود. موقع ورزش که همه بالا تنه رو لخت می کردن، بچه ها دیده بودن که یه جای سالم توو بدن او نبود. لحظات سکوت داشت طولانی می شد که فرمانده خنده ی مهیبی کرد و با صدای بلند گفت:
-... خب تبریک میگم به شما و پدر مادر و زن و بچه تون! شما توو این فاصله که داشتید فکر می کردید به لقاءالله پیوستید و شربت شهادت رو یه ضرب سر کشیدید! الان هم حوری ها دارن لاشه ی سوراخ سوراخ شده ی شما رو به طرف بهشت می برن! من این شهادت رو به کس و کار شما تبریک می گم! آخه درخت! (فرمانده به زیر دستاش می گفت: درخت!) تو خیر سرت اومدی جنگ نیومدی پیک نیک! نیومدی اینجا واسه فکر کردن! اگه تو همون لحظه که دشمن رو می بینی نزنی و ناکارش نکنی، اون میزنه و ناکارت می کنه! فهمیدی درخت! من اینجا به شماها یاد میدم که وقتی کسی اسلحه گرفت طرفت، پیش از اون که اون ماشه رو بچکونه و تو را به بهشت بفرسته، تو ماشه رو بچکونی اونو بفرستی جهنم. فهمیدی چی میگم؟! نه! به نظرم نفهمیدی! حالا گروهبان! این بچه سوسولای ناز نازی رو به صف کن ببرشون بیرون ببینن سرباز این واحد شدن یعنی چی! کاری کن فکر کردن از سرشون بیفته....


>

و در آن غروب خوف انگیز، گروهبان های واحد تا صبح روز بعد سربازهای ترگل ورگل را به دو و سینه خیز و کلاغ پر و مرغی و زیر باران کتک و لگد دور تا دور محوطه ی پادگان با کوله پشتی هایی که پر از سنگ کرده بودند دواندند و صبح روز بعد در حالی که تعدادی از سربازان را در اثر زخمی شدن و بیهوش شدن به بهداری پادگان و بیمارستان ارتش در بیرون از پادگان برده بودند سالم ماندگان و از پا نیفتادگان فکر می کردند که مرده اند و هنوز بدن شان گرم است و حوری ها برای بردن شان دیر کرده اند....

چند ماه بعد در پایان دوره ی آموزش، سربازان در حالی که پوست سفید و ترگل ورگل شان مثل نان سوخاری زیر آفتاب قهوه ای شده بود با موهای سیخ سیخی وقتی سرباز جدید به واحد شان داده می شد به آن ها به عنوان آشخور می خندیدند و اصلا فکر نمی کردند که اگر سرباز عراقی یهویی در مقابل شان ظاهر شد با او چه بکنند. فقط یک جمله در مغزشان بود و آن این که اگر تو دشمن رو ناکار نکنی او تو را ناکار می کند و تو الان توو راه بهشت هستی.....

نه. ما بچه های خوب و متمدنی هستیم. تکاور رنجر هم نیستیم. می گویند عراقی ها و حشد الشعبی را به تهران آورده اند تا ماها را بزنند و ناکار کنند. ما اینجا کسی را نمی کشیم بلکه حداقل از زدن این ها ناراحت هم نمی شویم و جوری می زنیم شان که نتوانند دو باره از جا بلند بشوند و ما و بچه های ما را بزنند. ما نمی خواهیم به بهشت آسمانی برویم. ما می خواهیم ایران مان را روی همین زمین بهشت کنیم. مواظب باشید دل تان برای دشمن نسوزد. او در همان چند لحظه دلسوزی شما شما را دست بسته می سپارد به شکنجه چی و بعد هم خدا می داند چه بلاهایی بر سر شما و خانواده و دوستان تان بیاورد..... اگر آمدی خیابان، یعنی آمدی جنگ، و جنگ یعنی اینی که بهت گفتم. نزنی، می زننت. به همین سادگی. اگر هم نمی خواهی بزنی یا بخوری اصلا نیا میدان. اینجا جای بچه بازی نیست.....



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy