مقدمه
در پی سرکوب خشونتآمیز اعتراضات سراسری مردم ایران از اواخر دسامبر ۲۰۲۵ تا ژانویهٔ ۲۰۲۶، بخشهای گستردهای از جامعهٔ ایران--چه در داخل کشور و چه در میان جامعهٔ ایرانیان در تبعید--در وضعیتی قرار گرفتهاند که میتوان آن را «آسیب جمعی» نامید. بنا بر گزارشهای متعدد، این اعتراضات در حدود ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵ آغاز شد و بهدنبال آن، سرکوب فراگیر، بازداشتهای گسترده و اختلال شدید در ارتباطات--از جمله قطع وسیع اینترنت از حدود ۸ ژانویهٔ ۲۰۲۶--به وقوع پیوست..
این مقاله تلاشی تحلیلی فروتنانه است برای بررسی مفهوم آسیب جمعی و پیامدهای آن بر افراد، خانوادهها، جوامع محلی و کل جامعه. در پایان، ملاحظاتی عملی برای کاهش آثار ویرانگر آسیب جمعی و جلوگیری از لغزش جامعه بهسوی انتقامجویی، گسست اجتماعی و فرسودگی اخلاقی ارائه میشود.
آسیب جمعی چیست؟
کشتار گسترده، مجروحسازی، بازداشت، ناپدیدسازی و ارعاب معترضان--و ترسی که از دل این رویدادها برمیخیزد--نهتنها قربانیان مستقیم، بلکه کل جوامع را دچار آسیب میکند. آسیب جمعی صرفاً جمع جبری آسیبهای فردی نیست؛ بلکه گسستی عمیق در پیوندهای اجتماعی، اعتماد متقابل و نظام معناست؛ گسستی که پیامدهای پایدار بر هویت مشترک و حیات اخلاقی جامعه برجای میگذارد.
جفری سی. الکساندر مفهوم «آسیب فرهنگی»--که نسبت نزدیکی با آسیب جمعی دارد--را وضعیتی میداند که در آن اعضای یک جمع احساس میکنند رویدادی هولناک بر آنان تحمیل شده است؛ رویدادی که نشانههای محو ناشدنی بر آگاهی جمعی برجای میگذارد و حافظه و هویت جمعی را بهطور بنیادین و ماندگار دگرگون میسازد.
آسیب جمعی زمانی تشدید میشود که سرکوب سیاسی با قطع اطلاعات و فروپاشی ارتباطات همراه گردد. در جریان سرکوب ژانویهٔ ۲۰۲۶، محدودیتهای شدید دسترسی به اینترنت و ارتباطات، اضطراب، بیاطمینانی و نوعی «غیاب ارتباطی» را پدید آورد که نهتنها در داخل کشور، بلکه در میان خانوادهها و جوامع ایرانی در خارج از کشور نیز گسترش یافت.
هرگاه مقیاس خشونت گسترده، نظاممند و مستمر باشد، آسیب جمعی میتواند به باری درازمدت بدل شود--بهویژه زمانی که مصونیت از مجازات عادیسازی شود و خانوادهها از حقیقت، امکان سوگواری و دسترسی به عدالت محروم بمانند.
پیامدهای آسیب جمعی
1ـ شوک، سردرگمی و درماندگی
در مراحل اولیه بسیاری از افراد، ناباوری، بیحسی روانی، آشفتگی و انکار را تجربه میکنند. ذهن انسان برای پردازش فقدان ناگهانی--بهویژه زمانی که رویدادها سریعتر از توان جذب جامعه رخ میدهند--با دشواری جدی مواجه میشود.
2ـ ترس فراگیر و گوشبهزنگی مزمن
ترس جمعی زمانی همهگیر میشود که سرکوب تکراری، پیشبینیناپذیر و دلبخواهی باشد. در شرایط ترور دولتی، افراد ممکن است نسبت به نشانههای جزئی بیشازحد حساس شوند، زیرا تجربهٔ زیستی نشان داده است که «رویدادهای کوچک» میتوانند به فاجعهای بزرگ بینجامند. با گذر زمان، ترس ممکن است به شیوهای از زیستن بدل شود: خودسانسوری، کنارهگیری از عرصهٔ عمومی، بیاعتمادی به دیگران و انتظار دائمی فقدان.
3ـ سکوت و فروکاست حیات عمومی
ترس اغلب به سکوتی فراگیر میانجامد--آنچه بسیاری از ایرانیان از آن به «سکوت گورستانی» تعبیر میکنند. سکوت صرفاً فقدان گفتار نیست؛ بلکه میتواند راهبردی اجتماعی برای بقا باشد. بااینحال، تداوم سکوت بهتدریج حیات مدنی را فرسوده میسازد و تحقیر را به امری عادی بدل میکند.
4ـ گسست پیوندهای اجتماعی و فرسایش ارزشهای مشترک
آسیب جمعی میتواند تار و پود جامعه را از هم بگسلد. "کای اریکسون" آن را ضربهای به «بافتهای بنیادی زندگی اجتماعی» میداند که پیوندها را تخریب کرده و حس همبودگی را تضعیف میکند. در جامعهی چند ملیتی و چنددینی چون ایران--که تبعیضهای تاریخی از پیش لایههایی از بیاعتمادی ایجاد کردهاند--آسیب جمعی میتواند روند فروپاشی اجتماعی را شتاب بخشد: اقلیت در برابر اکثریت، منطقه علیه منطقه، محله علیه محله و حتی همسایه در برابر همسایه.
5ـ سوگ فرهنگی و آسیب اخلاقی
آسیب جمعی ممکن است به «سوگ فرهنگی» بینجامد--بیگانگی دردناک از ارزشها، هویت و حس معنا. در شرایط سوگواری بیوقفه، حتی آیینها و مناسکی که برای حفظ کرامت انسانی طراحی شدهاند ممکن است فرسوده، تهی یا ناممکن شوند. هنگامی که منطق خشونت بر زندگی روزمره مسلط میشود، خطری دیگر پدیدار میگردد: «آسیب اخلاقی»--احساس نقض جبرانناپذیر نظام ارزشها. در چنین وضعیتی، مرز میان امر پذیرفتنی و ناپذیرفتنی تیره میشود و توجیه امر غیرقابل توجیه بهعنوان «ضرورت» امکان تحقق پیدا می کند.
6ـ بحران هویت
در شرایط سرکوب طولانیمدت، افراد با پرسشهایی بنیادین روبهرو میشوند: "من کیم و در این معادله کجا هستم؟ ارزش سخن گفتن چیست؟ اصلاً چرا زنده ام؟" بحران هویت میتواند به شکل بدبینی، نکوهش از خویشتن، بیحسی عاطفی، تلخی یا نومیدی بروز کند. لوئیس کارول در کتاب "آلیس در سرزمین عجایب" این سردرگمی وجودی را چنین بیان میکند: «من در این دنیا کیستم؟ آه، این معمایی است بزرگ."
7ـ بدبینی، تحقیر و بیتفاوتی
آسیب جمعی میتواند اعتماد را نهتنها به خویشتن، بلکه به خانواده، جامعه، نهادها و حتی منطق زیستن تضعیف کند. تحقیر--بهویژه پس از شکست یا قیام نافرجام--میتواند زمینهساز قربانیسازی، روایتهای توطئه یا جستوجوی منجی شود. بیتفاوتی در این میان خطری است جدی: هنگامی که مرگ به امری روزمره بدل میشود، افراد ممکن است برای بقا از نظر عاطفی خود را کنار بکشند.
8. احساس پوچی
کی از پیامدهای مهم آسیب جمعی، شکلگیری احساس پوچی است؛ زیرا در چنین شرایطی چارچوبهای معنا بهطور ناگهانی یا تدریجی فرو میریزند. در چنین شرایطی ممکن است فرد و جامعه احساس میکنند که کنش اخلاقی، تلاش فردی، و حتی رنج کشیدن «بیثمر» است. پیامد شوم این احساس گسست پیوند میان رنج و معنا و جاییگزینی آن با بیمعنایی، بیانگیزگی و نوعی کرختی وجودی است. در سطح جمعی، پوچی نه فقط یک احساس فردی، بلکه حالتی اجتماعی است که به انفعال، کنارهگیری، یا پذیرش وضع موجود میانجامد.
9ـ خشونت و انتقام
در آسیب های جمعیِ ساختهٔ دست بشر، نفرت میتواند در تمام جوانب رشد کند. قربانیان ممکن است ناخواسته به تقلید از شیوههای سرکوبگران روی آورند. این یکی از خطرناکترین تهدیدها برای آیندهٔ ایران است: جایگزینی عدالت با تلافی و آزادی با چرخههای پایانناپذیر انتقام. هشدار مارتین لوتر کینگ جونیر، پس از گذشت سالیان دراز همچنان از اعتبار ویژه ای برخوردار است: پاسخ دادن به خشونت با خشونت، خشونت را فزونی میبخشد و بر تاریکی شبی میافزاید که خود بیستاره است.
10ـ پیامدهای ویرانگر برای زنان
زنان اغلب بار نامتناسبی از آسیب جمعی را به دوش میکشند: داغدیدگی، ناامنی، خشونت جنسی، فروپاشی اقتصادی و مسئولیت عاطفی حفظ خانوادهها. بااینهمه، همانطور که جنبش "زن، زندگی، آزادی" در ایران نشان داد، زنان در بسیاری از موارد به موتورهای تابآوری بدل میشوند--سازماندهی یادمانها، حفظ شبکههای همیاری و پافشاری بر عدالت.
11ـ تأثیر بر کودکان و نوجوانان
آسیب وارده بر کودکان بهطور ویژه ویرانگر است. مواجهه با کشتار، یورشهای امنیتی، ارعاب، اختلال در آموزش و جداییهای خانوادگی میتواند اثرات بلندمدتی بر تنظیم هیجانی، اعتماد، یادگیری و دلبستگی برجای گذارد. فاجعهای دیگر، جذب و شرطیسازی ایدئولوژیک نوجوانان در ساختارهای قهری است. «بسیج»--سازمانی شبهنظامی و داوطلب زیر نظر سپاه پاسداران و شخص خامنه ای--سالهاست نقش امنیت داخلی ایفا میکند، از جمله در سرکوب اعتراضات. این روند با تبدیل بخشی از نسل جوان به ابزار سرکوب، آسیب میاننسلی را تشدید میکند.
مسیرهای کاهش رنج و التیام
التیام آسیب جمعی بهندرت مؤثر خواهد بود، مادامی که ریشههای خشونت و سرکوب همچنان پابرجا باشند و آسیب، هر روز از طریق ترس، بازداشت، تحقیر و انکار حقیقت بازتولید شود. در چنین شرایطی، آسیب میتواند به وضعیتی مزمن بدل گردد و از رهگذر تعامل مستمر پیامدهای روانی، اجتماعی و اخلاقی خود تقویت شود.
پیوستن به جنبش مقاومت
تاریخ نشان میدهد هنگامی که یک جامعه در شرایط سرکوب مستمر گرفتار میشود، کنش جمعیِ سازمانیافته میتواند نهتنها شکلی از مقاومت سیاسی، بلکه مسیری روانی و اجتماعی برای خروج از فلجشدگی و درماندگی باشد. فضای ناتوانی و استیصال پس از اشغال فرانسه توسط نازیها، بسیاری از جوانان فرانسوی را به پیوستن به جنبش مقاومت و «فرانسهٔ آزاد» به رهبری ژنرال شارل دوگل سوق داد. این مشارکت را نباید صرفاً بهمثابه ارادهای میهنپرستانه فهمید، بلکه باید آن را جستوجویی برای کرامت، عاملیت و معنا در میانهٔ ترس جمعی دانست.
مبارزهٔ آزادیبخش الجزایر تجربه ی مشابهی را عرضه می دارد. فرانتس فانون، روانپزشک اهل مارتینیک که در بیمارستان بلیدا-ژوانویل خدمت میکرد، به این نتیجه رسید که درمان صرفاً بالینی، در شرایطی که خشونت استعمار همچنان ادامه دارد، از نظر اخلاقی و عملی ناکافی است. او استعفا داد و به جنبش مقاومت پیوست.
در طول تاریخ، الگوهای مشابهی در جنبشهای رهاییبخش مشاهده میشود؛ جایی که کنش جمعی به ابزاری برای بازگرداندن عاملیت و مقابله با تحقیر بدل میگردد--هرچند اگر این جنبشها به اصول حقوق بشری پایبند نباشند، ممکن است با خطر نظامیگری، اخلاق انتقام و فرسایش ارزشهای انسانی نیز مواجه شوند.
نقد الگوی محدود غربی
صدها نهاد در سراسر جهان برای حمایت از بازماندگان آسیبهای فردی و جمعی فعالیت میکنند. بااینحال، یک معضل پایدار همچنان باقی است: مداخلات مرتبط با آسیب، اغلب در چارچوب الگوهای روانشناختی غربی طراحی و اجرا میشوند، حتی زمانی که بازماندگان از زمینههای فرهنگی و سیاسی کاملاً متفاوتی برخوردارند.
یکی از نقدهای اساسی الگوی غربی، «پزشکیسازی رنج» است: رنج انسانی به تشخیصهای بالینی و مدیریت علائم فروکاسته میشود، در حالی که ریشههای اجتماعی آسیب--جنگ، سرکوب، تبعیض و خشونت ساختاری--به حاشیه رانده میشوند. این امر میتواند به پویشی بینجامد که در آن از بازماندگان انتظار میرود از موضعی نابرابر از نسخههای تجویزی پیروی کنند، در حالی که درمانگران ممکن است شناخت عمیقی از جهان فرهنگی، بستر اجتماعی و شرایط سیاسیِ که آسیب پذیری مراجعان شان را باز آفرینی می کند نداشته باشند. با تکیه بر تجارب چند دهه ی اخیر می توان داوری کرد که جامعهٔ ایرانی ظرفیت بالایی برای مشارکت در فرآیند التیام جمعی و همیاری متقابل به اعضای خود دارد.
حقیقت و مستندسازی
آسیب جمعی را نمیتوان همانند یک نشانهٔ فردی «درمان» کرد. این آسیب نیازمند پاسخهایی اجتماعی، اخلاقی، فرهنگی و سیاسی است، در کنار حمایتهای سلامت روان. نخستین گام، مستندسازی دقیق مرگها، بازداشتها و ناپدیدسازیهاست--توسط خانوادهها، جامعهٔ مدنی، شبکههای تبعیدی و سازمانهای حقوق بشری. حقیقت، قدرت ترور را کاهش میدهد و با فراموشی تحمیلی مقابله میکند
همبستگی اجتماعی
آسیب جمعی میتواند جامعه را از جامعه فرهنگ زدائی کند و این خطری است جیران ناپذیر. جک لندن در رمان پاشنهٔ آهنین (1908)، یک الیگارشی مدرن را به تصویر میکشد که پس از سرکوب خونین یک جنبش انقلابی، صرفاً به زور نظامی متکی نمیماند، بلکه خودِ حیات اجتماعی را باز سازی میکند؛ بهگونهای که مردم دیگر نتوانند به یکدیگر اعتماد کنند، بهطور جمعی سازمان یابند یا حتی امکان قدرت مشترک را تصور کنند. این خطر عمیق «پاشنهٔ آهنین» است و ضروری است که مردم ایران در مسیر دشوار پیشرو نسبت به این دام هوشیار بمانند.
وقتی یک رژیم ترس را عادیسازی میکند--از طریق یورشها، خبرچینها، بازداشتهای خودسرانه، کشتارهای گزینشی و ارعاب عمومی--مردم بهتدریج از گردهمآیی، سخن گفتن آزادانه و حتی اندیشیدنِ بلند بازمیمانند. بدگمانی جای همبستگی را میگیرد. پیامد گریزناپذیر این روند، فروپاشی زندگی همگانی است: جلسات سرکوب میشوند، اتحادیهها از هم میپاشند، رسانههای مستقل خاموش میگردند و نهادهای مدنی نابود میشوند. جامعه به مجموعهای از افراد پراکنده فروکاسته میشود که بیش از هر چیز درگیر بقای فردیاند.
پاشنهٔ آهنین امید جمعی--یکی از ارزشمندترین سرمایههای سیاسی--را در هم میشکند. این سازوکار صرفاً کنشها را مجازات نمیکند؛ بلکه انتظارات را هدف میگیرد. هدف آن، القای بیفایدگی مقاومت است. پس از سرکوب یک خیزش، رژیم روایتی فرساینده را ترویج میکند: «تلاش کردید، شکست خوردید، هیچچیز تغییر نمیکند.» اگر هوشیاری از دست برود، این روایت میتواند--آگاهانه یا ناآگاهانه--درونی شود و به حالوهوای مشترکی از بدبینی، نومیدی و تقدیرگرایی بدل گردد. در این مرحله، سرکوب دیگر نیازی به تداوم دائمی ندارد؛ یأس، خود به پلیس جامعه بدل میشود.
رژیم ایران سالهاست از «امتیازدهی گزینشی» بهعنوان جنگ روانی بهره برده است. وفاداری معدودی از طریق شغل، امنیت یا موقعیت اجتماعی خریداری میشود، در حالی که دیگران به حاشیه رانده، زندانی یا حذف میگردند. این راهبرد، اعتماد اجتماعی را فرسوده و پیوندهای اخلاقیِ نگهدارندهٔ همبستگی را میشکند. افراد نهتنها به نهادها، بلکه به یکدیگر نیز بدگمان میشوند. نتیجه، اَتُمیزه شدن جامعه است: انسانها گرچه در کنار هم زندگی میکنند، اما منزوی، گسسته و محتاط باقی میمانند. این اتمیزه شدن خطری جدی برای آینده در پی دارد. با تشدید کمبودها، ناامنی و ارعاب، مردم ممکن است بهجای تغییر جمعی، به گریز فردی--مهاجرت، انزوا یا سکوت--روی آورند. جامعه در معرض تبدیلشدن به مجموعهای از واحدهای منفرد قرار میگیرد که هر یک بهتنهایی با ترس دستوپنجه نرم میکنند. در چنین چشمانداز پراکندهای، سرکوب آسانتر و کارآمدتر میشود: رژیم میتواند افراد را یکبهیک هدف قرار دهد، بیآنکه با مقاومت سازمانیافتهای روبهرو شود.
پیامد خطرناک دیگر پاشنهٔ آهنین، «آسیب اخلاقی» و سکوت تحمیلی است. ترور، سکوت میزاید و سکوتِ طولانیمدت--نه از سر نیت، بلکه از فرسودگی و ترس--به همدستی میانجامد. با گذر زمان، سکوت همبستگی را میفرساید، مرزهای اخلاقی مشترک را تضعیف میکند و بیعدالتی را عادی میسازد. جامعهای که اعضای آن دیگر نتوانند با هم سخن بگوید، بهتدریج توان عمل جمعی را نیز از دست میدهد.
پاشنهٔ آهنین نهفقط بهسبب سلاح، زندان و نظارت دوام میآورد، بلکه به این دلیل که میتواند «شیمی اجتماعی کنش جمعی» را نابود کند. بزرگترین پیروزی ارتجاع و تمام گرایی آن زمانی رقم میخورد که مردم دیگر به یکدیگر اعتماد نداشته باشند، به قدرت جمعی باور نکنند و خود را بخشی از یک اجتماع اخلاقی مشترک ندانند. از اینرو، پاسداری از اعتماد، گفتوگو، مراقبت متقابل و حافظهٔ جمعی، نهتنها وظیفهای سیاسی، بلکه ضرورتی اخلاقی و وجودی برای آیندهٔ ایران است.
نباید فراموش کرد که انسانشناسی و تاریخ نشان میدهند آسیب جمعی میتواند، در شرایطی خاص، مردم را به هم نزدیکتر نیز کند. رنج مشترک میتواند همبستگی، مراقبت متقابل و بازسازی معنا را برانگیزد. باباطاهر عریان، شاعر فولکلوریک ایرانی، یادآور میشود که:
نوای ناله غم اندوته ذونه
عیار زرِّ خالص پوته ذونه
بوره سوته دلون گرد هم آییم
که حال سوته دل، دل سوته ذونه
آری حال سوخته دل را سوخته دلان دانند. این سخن احساساتیگری نیست؛ حقیقتی اجتماعی است: رنج میتواند ادراک اخلاقی را ژرفتر و پیوندهای اجتماعی را استوارتر سازد. غنای فرهنگی--شعر، موسیقی، آیینهای زیبای کهن، طنز و زبان اخلاقی--میتواند به ابزاری برای پایداری و بازسازی جمعی بدل شود.
فدرت استقامت همگانی
استقامت جمعی چیزی نیست جز توان جامعه برای تحمل خطر، درد، فقدان و ترور دولتی بیآنکه قطبنمای اخلاقی یا احساس هدفمندی از دست برود. استقامت بهمعنای فقدان ترس نیست؛ بلکه توان عبور از ترس برای هدفی معنادار است. وظیفهٔ اخلاقی آن است که تحمل را به تابآوریِ شرافتمندانه بدل کنیم، نه به کرختی یا همدستی. تاریخ نمونههای فراوانی از استقامت جمعی در شرایط آزار و آوارگی ارائه میدهد. این پایداری نشانهٔ مصونیت نیست؛ گواهی است بر توان انسان برای بقا--اغلب با هزینههای روانی سنگین. التیام پایدار، فراتر از تحمل صرف است وبه حقیقت، عدالت و بازسازی اعتماد مدنی نیاز دارد.
فرهنگ التیام
"فرهنگ التیام" مجموعهای از ارزشهای مشترک، شیوهها و سامانهای اجتماعی است که از رهگذر آنها یک جامعه پس از آسیب، ایمنی، کرامت، پیوند و معنا را بازمییابد. این فرهنگ، التیام را از اتاق درمان فراتر میبرد و به مدارس، کوی و برزن، محلهای کار و حیات فرهنگی میکشاند. برای کاهش پیامدهای خشونت، به رویکردی یکپارچه نیاز است که بر فرآیندهای جامعهمحور، معناسازی مشترک و ترمیم روابط تکیه دارد.
در آموزش و کنش اجتماعیِ مبتنی بر آگاهی از آسیب، "فرهنگ التیام" به محیطهایی اشاره دارد که ایمنی، عاملیت، معنا و روابط ترمیمی را در اولویت میگذارند--شرایطی که به مردم امکان بهبود میدهد، بیآنکه به سکوت یا انزوا وادار شوند.
آیینهای شفابخش
آیینهای جمعی--سوگواری، یادبود، سرود، راهپیمایی نمادین و گردهمآیی--در دورههای آسیب جمعی همواره منبع همبستگی، هویت، تسلی و مقاومت بودهاند. این آیینها به مردم کمک میکنند سوگ را بهطور عمومی و مشروع حمل کنند و مانع از خصوصیسازی یا ممنوعسازی سوگواری شوند.
سنتهای بومی در سراسر قارهٔ آمریکا نشان میدهند که حیات آیینی چگونه میتواند پس از آسیبهای گسترده، وحدت، تعادل، هویت و معنا را پرورش دهد. استفاده از نمادها، رقص، طبل و فراخواندن نیاکان، هم حس غرور را تقویت میکند و هم بهمثابه شیوهای شفابخش عمل میکند.
ادبیات و هنر
ادبیات و هنر میتوانند پناهگاهی برای کرامت انسانی و حفظ و پاسداری از حافظه ی جمعی باشند، آنگاه که سیاست به ماشین تحقیر بدل میشود. یکی از نیازهای مبرم جامعه ی ایرانی این است که از شعر، داستان، موسیقی، هنرهای تجسمی و تئاتر برای حفظ هویت، بزرگداشت جانباختگان، پاسداری از زبان اخلاق و زنده نگهداشتن امید به مقیاسی فراتر از امروز بهره گیرد و فرهنگ شفاهی و مردمی را بیش از پیش تقویت کند.
یادمانهای خودجوش
یادمانهای خودجوش--گلها، نامهها، عکسها، اسباببازیها، شمعها، سرودها و اشعار--اغلب در محلهای فقدان جمعی شکل میگیرند. این یادمانها میتوانند انزوا را کاهش دهند، سوگواری را مشروعیت بخشند و پیوندهای اجتماعی را بازسازی کنند. این یادمان ها همچنین، اشکال خاموش مقاومت در برابر فراموشی تحمیلیاند.
در ایران، خاوران--محل دفنِ بهرسمیتنشناختهشدهٔ زندانیان سیاسی اعدامشده، از جمله قربانیان کشتار زندانهای ۱۳۶۷--دهههاست، علیرغم آزار و تخریبهای مکرر، به مکانی برای یادآوری، شهامت اخلاقی و مقاومت بدل شده است. چنین یادمانهایی تجلی اصرار عمومی بر این واقعیتاند که اندوه و حقیقت را نمیتوان محو کرد.
بناهای یادبود
بناهای یادبود سازههایی پایدارند--یادمانها، لوحها، مجسمهها، موزهها، کتابخانه ها، مراکز اسناد، باغ ها و نظایر اینها--که برای بزرگداشت رنج جمعی و پاسداشت جانباختگان ساخته میشوند. در بهترین حالت، این بناها حقیقت تاریخی را حفظ میکنند، نسلهای تازه را آموزش میدهند و تعهدات اخلاقی جامعه را مورد تأکید دوباره قرار می دهند. در بدترین حالت، میتوانند ابزار سیاسی و تبلیغاتی گروه های ذینفع بدل شوند. ازاینرو، یادمان اصیل باید با مستندسازی حقیقت، چندصدایی و کرامت قربانیان پیوندی ناگسستنی داشته باشد. آشوریانِ پناهنده که پس از نسلکشی امپراتوری عثمانی به عراق گریختند، در سال ۱۹۱۹ یادمانی برای قربانیان برپا کردند. در شرایط سرکوبگرانهٔ امروز ایران، این ابتکار بر عهدهٔ جامعهٔ ایرانی در تبعید است.
نتیجهگیری: امید بهمثابه مسئولیت
سختترین دشمنی که امروز مردم ایران با آن روبهرو هستند، صرفاً رژیم تمامیتخواه حاکم نیست که از راه سرکوب، ترس و خشونت حکومت میکند. تاریخ نشان میدهد رژیمها میآیند و میروند. دشمن خطرناکتر و پایدارتر، «بدبینی» است--فرسایش تدریجی امید، اعتماد و باور به امکان کنش جمعی. هنگامی که بدبینی ریشه میدواند، ستم دیگر نیازی به اعمال مداوم زور ندارد؛ جامعه از درون خود را میبازد.
بدبینی دقیقاً همان نتیجهای است که «پاشنهٔ آهنین» در پی آن است. این منطق القا میکند که هیچچیز تغییر نمیکند، مقاومت بیفایده است، همبستگی سادهلوحانه است و بقا مستلزم انزواست. جامعهای که امید خود را از دست میدهد، پیش از آنکه آزادیاش را از کف بدهد، آیندهاش را میبازد. ازاینرو، امید نه تجمل است و نه احساس؛ امید مسئولیتی اخلاقی و سیاسی است. امید باید آگاهانه پرورش یابد--از رهگذر پایداری، شکیبایی و کنش جمعیِ پیوسته.
این درس را از اعضای جامعهٔ کلمبیایی در تبعید آموختهام؛ کسانی که در میانهٔ دههها جنگ فرسایشی، چشمانداز جامعهای عادلانه را تا رسیدن صلح معلق نکردند. آنان در دل ویرانی، برای آینده برنامهریزی کردند؛ دربارهٔ الگوهای عدالت، ترمیم اجتماعی، همزیستی و آشتی بحث کردند، پیش از آنکه سلاحها خاموش شوند. بدینسان، تخیل اخلاقی خود را حفظ کردند و اجازه ندادند خشونت سرنوشتشان را تعریف کند.
امروز وظیفهای مشابه پیشِ روی ما، بهعنوان اعضای جامعهٔ ایرانی در تبعید، قرار دارد. تبعید مسئولیت را از میان نمیبرد؛ آن را دگرگون میکند. جوامع دیاسپورا نقشی تعیینکننده در شکلدادن به اقلیم اخلاقی یک مبارزه دارند. مسئولیت ما دامنزدن به یأس یا بزرگنمایی ترس نیست؛ بلکه پاسداری از حقیقت، پرورش همبستگی و معتبر نگهداشتن امید است.
این امر مستلزم اولویتدادن به گردش دقیق و اخلاقی اطلاعات؛ مقاومت در برابر شایعه، اغراق و هیجانسازیِ مولد هراس؛ و ایجاد حمایتهای هماهنگ و همدلانه برای خانوادههایی است که با قطع ارتباط، ناپدیدسازی، بازداشت و ترور مواجهاند. همچنین بهمعنای حفظ فضاهایی برای گفتوگو، حافظه، فرهنگ و مراقبت متقابل است--فضاهایی که در آنها به مردم یادآوری میشود تنها نیستند و رنجشان در دل یک مبارزهٔ انسانیِ مشترک معنا دارد.
امید درد را انکار نمیکند؛ فقدان را نادیده نمیگیرد؛ وعدهٔ پیروزی سریع نمیدهد. امید اصراری آرام است بر اینکه بیعدالتی دائمی نیست، کرامت میتواند از دل ترور جان سالم بهدر ببرد و جوامع میتوانند بدون تسلیمشدن در برابر بیانسانی، دوام آورند. پایداری جمعی، کنش پیوسته و امتناع از بدبینی--اینها راههاییاند که مانع از تبدیل آسیب جمعی به شکست جمعی میشوند.
آیندهٔ ایران تنها با فروپاشی سرکوب شکل نخواهد گرفت، بلکه با آنچه مردمش پیش از آن فروپاشی حفظ میکنند: اعتماد، همبستگی، شجاعت اخلاقی و توان تصور فردایی مشترک. چنین فردائی خواهد آمد. فردا مرغان نغمه خواهند سرود. به قول شاعر شوریده زنده یاد دُنالی:
دوباره جوشش می درترانه می رويد
دوباره آتش پاک مغانه می رويد
دوباره بافه ی گيسوينان چمد بردوش
دوباره گل غزل عاشقانه می رويد
به باغ برگ خروج تبراگر آرند
به نيم شاخه دوصد آشيانه می رويد
به کشتزار چو آفت رسد زيان خيزد
ولی به لطف نمی باز دانه می رويد
نهان زچشم بد انديش دردل آن خاک
نهال نورس ونوپا شبانه می رويد
حقيقتی است وليکن به چيستان ماند
که سيل خانه برافکن زخانه می رويد
تودامن طلب از کف مهل تلاش آغاز
کزاين درخت کهن بس جوانه می رويد
تو برگزين ره و بردارگام آغازين
که درمسيرهدف همگنانه می رويد

















