عبدی مدیا - تهران را اگر از بالای یک پل نیمهتاریک در زمستان نگاه کنی، فقط ساختمان نمیبینی؛ ردّ اضطرابی را میبینی که روی دیوارها رسوب کرده؛ شهری که انگار خودش میداند حقیقتی در حال تغییر است اما هنوز نمیداند چطور آن را بیان کند.
ایران این روزها شبیه جاییست که همهچیز در آن جریان دارد، جز همان چیزی که باید جریان داشته باشد: حقیقت. خیابان همچون آتشی که زیر خاکستر نفس میکشد زنده است اما صدا ندارد؛ سیاست پُرهیاهو و بهشدت چندوجهی است اما از معنا تهی شده؛ و واژههایی که زمانی نشانهی امید بودند، امروز روی زمین افتادهاند، مانند سربازانی خسته که دیگر نه توان جنگ دارند و نه ارادهٔ ایستادن.
در این میان، شاید هیچ واژهای بهاندازهٔ «اصلاحطلب» و «اصلاحطلبان» چنین فروپاشی آرام اما قطعی را تجربه نکرده باشد. زمانی، این واژه پرچم بود، مرز بود، هویت بود. اما امروز، تنها «نامی» است که شاید هنوز روی زبانها مانده اما سالهاست در میدان واقعیت نفس نمیکشد. اصلاحطلبی در ساختار سیاسی ایران صرفاً شکست نخورد بلکه بهآهستگی بلعیده شد.
در لابهلای همان شبکهٔ امنیتی، بروکراتیک و ایدئولوژیکی که قرار بود روزی اصلاحش کند. آنچه از آن باقی مانده، بیشتر شبیه یک «رویای تلخِ بیسرانجام» است تا «جریان»؛ یک موقعیت است تا یک تفکر؛ یک خاطره ناخوشایند است تا یک واقعیت. آنچه امروز بیاعتبار شده، صرفاً یک جناح نیست؛ خودِ ایدهٔ «تغییر از درون» است، ایدهای که در برابر مهندسی امنیتیِ ساختار، دیگر موضوعیت ندارد.
امروز اگر کسی صادقانه بخواهد سیاست ایران را توصیف کند، دیگر نمیتواند از تقسیمبندی قدیمی سخن بگوید. آن دوگانه «اصولگرا/اصلاحطلب» دیگر حتی برای بازیگران اصلیاش هم کارکرد ندارد. ساختار و هسته سخت قدرت، با برنامهریزی دقیق، همه را در یک ساحت واحد بلعیده است: ساحت اقتدار مبتنی بر اشراف امنیتی-سیاسی. آنچه باقی مانده، یک دوگانهٔ ساده اما واقعیتر است: در یک سوی معادله اقتدار فردمحور ایستاده و در سوی دیگر جمهوریتخواهی و دموکراسیطلبی؛ دوگانهای که نه محصول تحلیل ذهنی، بلکه محصول تجربهٔ زیسته و خونین مردم است.
مردمی که در دیماه ۱۴۰۴ دوباره با خونشان خطوط سیاست را رنگ کردند؛ مردمی که در اعتراضات پیشین خود، دیدند که هیچ جناحی نتوانست در لحظهٔ حقیقت، میان مردم و گلوله بایستد؛ مردمی که فکر میکردند، سیاست واقعی از خیابان میآید، نه از صندوقی که نتیجهاش پیشاپیش تعیین شده است. اعتراضاتی که از ۷ دی با اعتصاب کسبه بازار تهران آغاز شد، در ۱۸ و ۱۹ دی به حضور بیسابقه معترضان در شهرهای ایران رسید و با شدیدترین و خشنترین برخورد امنیتی در طول عمر جمهوری اسلامی به یکی از خونینترین فصلهای تاریخ معاصر ایران تبدیل شد.
در صحنهٔ سیاست ایران، «اصلاحطلب / اصلاحطلبان / اصلاح طلبی» دیگر نه نمایندهٔ تغییر است و نه نمایندهٔ جامعه. آنها، چه بخواهند چه نخواهند، در ساختار امنیتی جمهوری اسلامی به یک «لایهٔ میانیِ خنثیساز» تقلیل یافتهاند: نه مخالفاند، نه همراه. نه خطرناکاند، نه مؤثر. نه تاثیر میگذارند، نه تاثیر میپذیرند.
در ادبیات امنیتی، به چنین وضعیتی میگویند: طبقهٔ خنثیساز. طبقهای که کارکردش نه تغییر، بلکه جذب و هضم انرژی اجتماعیست. دقیقا همان نقشی که در انتخابات ریاست جمهوری اخیر برایشان دیکته شد و آنها مامور تبدیل همگرایی به واگرایی ها در یک قمار تاریخی شدند. قماری که امروز خود آنها می بینند و اذعان دارند که بازندهاش هستند و حتی پیروزی مسعود پزشکیان که با حمایت گسترده اصلاحطلبان همراه بود، با اتیکتی به نام وفاق، به کابینهای شبیه اصولگرایان ختم شد و نشان داد هسته سخت نظام اساسا اصلاح طلبانِ خادمِ در انتخابات و مشارکت در تحقق منویات را، محرم نمیداند.
اما در دل این زمینِ سوختهٔ اصلاحات، برخی چهرهها از ایدهٔ اصلاح نهادی عبور کرده و به زبان گذار رسیدهاند؛ از میرحسین موسوی و سید مصطفی تاجزاده تا نرگس محمدی، پرستو فروهر و حتی آذر منصوری، صداهایی که دیگر دربارهٔ «ترمیم» حرف نمیزنند، بلکه از «تغییر مکانیزم قدرت» سخن میگویند.
در نگاه آنها، گذار یعنی تغییر در رأس نظام حکمرانی و رسیدن به جدول زمانی روشن برای رفراندوم و انتخاباتی که نتیجهاش پیشاپیش نوشته نشده باشد. این صداها میگویند پس از نزدیک به نیم قرن تجربهٔ یک مدل حکمرانی، نسل جدید حق دارد مطابق همان اصلی که بنیانگذار جمهوری اسلامی بر آن تأکید کرده بود، این حکومت را نخواهد و برای آیندهٔ خود آزادانه تصمیم بگیرد؛ آنهم در رفراندومی واقعی و آزاد. اما جامعه، برخلاف ساختار، دیگر خنثی نیست.
در همهٔ روایتهای بزرگ تاریخ، یک لحظهٔ خاص وجود دارد که مردم، نه بر اساس «شعارها»، بلکه بر اساس «حقایق» صفبندی میکنند. ایران امروز در چنین لحظهای ایستاده است. مردم از واژهها عبور کردهاند؛ از امیدهای کاذب؛ از وعدههای بیسرانجام. جامعه دوباره به آن سؤال بنیادین رسیده است: آیا باید در برابر اقتدار بایستیم، یا زیر سایهاش بمانیم؟
در چنین لحظهای، هرکس، هر چهره، هر جریان و هر گروهی که هنوز خود را زیر پرچم «اصلاحطلبی» تعریف کند، در واقع در حال پنهان کردن یک واقعیت ساده است: اصلاحطلبی در ساختار فعلی یک عنوان توخالی و بیاعتبار است؛ پوستهای که دیگر هیچ محتوایی درونش باقی نمانده. ایران امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند زبانی تازه است؛ زبانی که بتواند تفکیک واقعی را آشکار کند و این تفکیک، نه میان چپ و راست است، نه میان میانهرو و تندرو یا اعتدالیون.
برای بخش بزرگی از جامعه، راه خروج از این بنبست دیگر نه در چانهزنی درون ساختار که در یک سازوکار روشنِ بازگشت به ارادهٔ عمومی معنا پیدا میکند: رفراندوم و انتخاباتی که تاریخ و نتیجهاش پیشاپیش نوشته نشده باشد. شاید این تنها مسیرِ کمهزینهای باشد که میتواند «روز بعد» را از جنگ داخلیِ روایتها و تسویهحسابهای خیابانی نجات دهد؛ مسیری برای انتقال، نه انفجار خونین.
تقسیمبندی امروز ایران تنها یک معنا دارد: در سمت مردم و برای مردم، یا در سمت ساختار و عافیت اندیشی. این گفته شاید تلخ باشد، اما صادق است؛ شاید برهنه باشد، اما حقیقت است. جامعهای که میخواهد راه دموکراسی را باز کند، باید ابتدا واژههای پوسیده را کنار بگذارد و «اصلاحطلب» یکی از آنهاست.
با همه اوصاف، نمیتوان انکار کرد که در میان اصلاحطلبان، طیفهای گوناگونی وجود داشته و دارد: از کسانی که همچنان در چارچوب ساختار محافظهکاری میکنند و نقش خنثیساز را پذیرفتهاند، تا آنهایی که در سالهای اخیر، با شجاعت بیشتری به نقد بنیادین روی آوردهاند و حتی در اعتراضات اخیر، صدای مردم را بازتاب دادهاند اما شرط بقا و اثرگذاریشان این است که از عنوانهای فرسوده عبور کنند و خود را در اردوگاه دموکراسی تعریف کنند، نه در حاشیهٔ ساختار قدرت مطلق. اما واقعیت این است که حتی این طیفها نیز، اگر بخواهند زنده بمانند، باید از پوستهٔ قدیمی خارج شوند.
وقت آن رسیده که همه از اصلاحطلب دیروز تا منتقد امروز بدون ترس از برچسبها و عواقب، در جای درست تاریخ بایستند: نه در سایهٔ نه در سایهٔ ساختارهای سخت و بستهٔ سیاسی، بلکه در کنار مردم و برای ایران. این ایستادن، نه خیانت به گذشته است، بلکه وفاداری به آیندهای است که دموکراسی واقعی را وعده میدهد؛ جایی که واژهها به حرمت خونهای جوانان این آب و خاک طی نیم قرن اخیر، دوباره معنا پیدا کنند.
در چنین لحظهای، ارزشِ واقعیِ سیاست نه در چهرهها، بلکه در شکلگیری یک همگرایی دموکراتیکِ فراگیر است؛ همگراییای که بتواند جمعیت پراکندهٔ ناراضیان، منتقدان، کنشگران مدنی و حتی اصلاحطلبان عبورکرده را حول یک خواست مشترک جمع کند: تغییر سازوکار قدرت از طریق ارادهٔ عمومی زیرا آیندهٔ ایران با ائتلاف گستردهٔ همه اقشار مردم از همه نگاه ها و طیف های سیاسی - فکری - عقیدتی و قومیتی ساخته میشود، نه با تکیه بر چهرهها.
آیندهٔ ایران، اگر قرار است دریچهای به دموکراسی باز کند، نیازمند شجاعت نامگذاری است نه تعارف با واژهها، نه محافظهکاری زبانی، نه نوستالژی سیاسی. ایدهٔ تغییرِ واقعی از درونِ این ساختار پایان یافته، و سیاست ایران ناگزیر است میان دموکراسی و اقتدار یکی را انتخاب کند.
در سرزمینی که واژهها عمر طبیعی ندارند، گاهی تنها راه شروع آینده، اعلام رسمی پایان گذشته است زیرا اکنون دیگر مسئله بر سر نجات یک جریان سیاسی نیست؛ مسئله بر سر بازگرداندن حق تعیین سرنوشت به مردم است.

حضور نیروهای حشدالشعبی در قم

اعلام حکم «حبس و سایر مجازاتها» برای نرگس محمدی















