تأملی در وضعیت امروز، سناریوهای پیشِ رو و نقش جامعه در ساختن آینده
ایران امروز در یکی از سنگینترین دورههای معاصر خود ایستاده است؛ دورهای که در آن اندوه جمعی، نااطمینانی و فشارهای اقتصادی در هم تنیده شدهاند و فضای عمومی جامعه را زیر سایهای از خستگی و اضطراب قرار دادهاند. توصیف این وضعیت با واژههایی چون «بحران» یا «ناآرامی» بهتنهایی کافی نیست، زیرا آنچه جامعه با آن روبهروست، نه یک بحران منفرد، بلکه تلاقی چند بحران همزمان است: از خشونت سیاسی و کشتارهای اخیر، و فشارهای اقتصادی و کاهش مداوم قدرت خرید مردم گرفته تا نااطمینانی نسبت به آینده و فرسودگی روانی و اجتماعی که بهتدریج در لایههای مختلف جامعه گسترش یافته است. هر یک از این عوامل بهتنهایی میتواند یک جامعه را تحت فشار قرار دهد، اما همزمانی آنها وضعیتی را پدید آورده است که نهتنها عمیقتر، بلکه ماندگارتر و فرسایندهتر از آن چیزی است که در نگاه نخست به نظر میرسد.
در ماههای اخیر، این فشارها در زندگی روزمره مردم چهرهای ملموستر یافته است. بسیاری از خانوادهها نهتنها با اندوه و نگرانی ناشی از رخدادهای سیاسی، بلکه با سنگینی روزافزون هزینههای زندگی نیز روبهرو بودهاند. نزدیک شدن به پایان سال و افزایش مخارج معمول این دوره، این فشار را محسوستر کرده است. برای بخش بزرگی از جامعه، مسئله دیگر صرفاً تحلیل سیاسی یا حتی امید به تغییر نیست، بلکه عبور از امروز و تأمین نیازهای اولیه به دغدغهای دائمی تبدیل شده است. این تغییر در افق ذهنی جامعه، یکی از نشانههای مهم فرسایش اجتماعی است؛ فرسایشی که بیصدا پیش میرود، اما آثار آن در گذر زمان عمیقتر و آشکارتر میشود.
در کنار این فشارهای ملموس، عنصر دیگری نیز حضور دارد که کمتر دیده میشود، اما گاه اثر آن از خود بحرانها بیشتر است: بلاتکلیفی. نااطمینانی نسبت به آینده اقتصادی، آینده سیاسی و حتی آینده امنیتی، نوعی اضطراب پایدار ایجاد میکند که بهتدریج در لایههای مختلف جامعه رسوب میکند. جامعهای که نتواند آیندهای قابل تصور برای خود ترسیم کند، بهتدریج در افقهای کوتاهمدت محصور میشود؛ تصمیمها کوتاهتر، امیدها محدودتر و توان برنامهریزی و کنش جمعی کاهش مییابد. چنین وضعیتی، بیش از هر چیز، نشاندهنده آن است که فشارهای بزرگ، تنها در عرصه سیاست یا اقتصاد رخ نمیدهند، بلکه در سکوت، در ذهن و زندگی روزمره مردم نیز اثر خود را میگذارند.
در چنین شرایطی، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا بحران وجود دارد یا نه، بلکه این است که جامعه و کشور در برابر این وضعیت به کدام سو حرکت خواهند کرد. تجربه تاریخی نشان میدهد که جوامع در چنین لحظاتی معمولاً در برابر دو مسیر قرار میگیرند: مسیر فرسایش تدریجی، که در آن فشارها به کاهش توان اجتماعی و کوچک شدن افقهای آینده میانجامد؛ و مسیر سازمانیافتگی تدریجی، که در آن جامعه، حتی در شرایط دشوار، میکوشد تجربههای خود را به آگاهی و آمادگی تبدیل کند.
درک این دو مسیر، بدون توجه به واقعیتهای موجود ممکن نیست. ساختارهای قدرت در بسیاری از کشورها توان آن را داشتهاند که حتی در شرایط بحران نیز برای مدتهای طولانی دوام بیاورند، و فشار اقتصادی یا اجتماعی بهتنهایی الزاماً به تغییر سریع منجر نشده است. از سوی دیگر، تاریخ نشان میدهد که فرسایش نیز همیشه به بنبست مطلق نمیانجامد و گاه زمینه تغییرات تدریجی را فراهم میکند. از همین رو، تحلیل وضعیت کنونی ایران نه با خوشبینی سادهانگارانه سازگار است و نه با بدبینی مطلق.
از سوی دیگر، تحولات بیرونی نیز بر این وضعیت سایه افکنده است. ازسرگیری گفتوگوهای ایران و آمریکا، احتمال تشدید یا کاهش فشارهای خارجی، و حتی امکان بروز شوکهای ناگهانی (حمله خارجی) در عرصه منطقهای یا بینالمللی، متغیرهایی هستند که میتوانند روندهای موجود را پیچیدهتر کنند. با این حال، تجربه نشان داده است که حتی این عوامل نیز تنها در صورتی تعیینکننده میشوند که با شرایط داخلی یک جامعه تلاقی پیدا کنند.
از این رو، برای فهم آینده ایران، لازم است همزمان به چند پرسش پاسخ داده شود، فرسایش اجتماعی چگونه رخ میدهد و به کجا میانجامد؟ چه شرایطی میتواند این روند را تغییر دهد؟ نقش سازمانیافتگی اجتماعی در این میان چیست؟ و در نهایت، در چنین شرایطی، چه اقداماتی حتی، اگر کوچک و تدریجی، میتواند به حفظ ظرفیتهای جامعه برای آینده کمک کند؟ برای پاسخ به این پرسش ها، نخست باید دید این وضعیت چگونه شکل گرفته و سازوکارهای آن چیست.
مقاله حاضر تلاشی است برای طرح این پرسشها و بررسی سناریوهای محتمل پیشِ رو، نه با هدف پیشبینی قطعی آینده، بلکه برای روشنتر دیدن مسیرهایی که ممکن است در برابر جامعه ایران قرار گیرد.
1- تلاقی بحرانها و سازوکار فرسایش
برای فهم دقیقتر وضعیت کنونی ایران، باید از نگاه کردن به بحرانها بهصورت جداگانه فاصله گرفت. آنچه امروز جامعه با آن روبهروست، نه صرفاً یک بحران سیاسی، نه صرفاً یک بحران اقتصادی و نه صرفاً یک بحران اجتماعی است، بلکه تلاقی این بحرانهاست که وضعیتی متفاوت و پیچیدهتر پدید آورده است. هر یک از این عوامل میتواند بهتنهایی جامعهای را تحت فشار قرار دهد، اما هنگامی که همزمان و در یک دوره زمانی کوتاه بر هم انباشته شوند، اثر آنها چند برابر میشود و بهتدریج فرآیندی را شکل میدهد که میتوان آن را «فرسایش اجتماعی» نامید.
فرسایش، برخلاف فروپاشی یا بحرانهای ناگهانی، فرآیندی آرام و تدریجی است. این فرآیند معمولاً نه با رویدادهای بزرگ و آشکار، بلکه با تغییرات کوچک و پیوسته در زندگی روزمره آغاز میشود. کاهش امید به آینده، محدود شدن افقهای فردی، افزایش نگرانیهای معیشتی و عادی شدن فشارهای مداوم، همگی نشانههایی از این روند هستند. جامعه ممکن است همچنان به زندگی روزمره خود ادامه دهد، اما توان آن برای کنش جمعی، برنامهریزی بلندمدت و حتی تصور آیندهای متفاوت بهتدریج کاهش مییابد.
یکی از مهمترین ابعاد این فرسایش، فرسایش اقتصادی است. تورم مزمن، کاهش قدرت خرید و نااطمینانی نسبت به آینده اقتصادی، نهتنها سطح رفاه را کاهش میدهد، بلکه ذهن و انرژی افراد را بهشدت درگیر بقا میکند. در چنین شرایطی، بخش بزرگی از توان جامعه صرف حل مسائل فوری و روزمره میشود و مجال اندیشیدن به مسائل کلان یا آیندهنگر کمتر باقی میماند. این وضعیت بهویژه در مقاطعی مانند پایان سال و افزایش هزینههای زندگی ملموستر میشود و فشار روانی ناشی از آن تشدید میگردد.
اما فرسایش تنها اقتصادی نیست. بُعد دیگری از این روند، فرسایش روانی و اجتماعی است. تداوم نااطمینانی، مشاهده مکرر خشونت یا بیثباتی، و احساس ناتوانی در تأثیرگذاری بر روندها، میتواند به خستگی روانی جمعی منجر شود. این خستگی، برخلاف خشم یا هیجان، نیرویی خاموشکننده است؛ نیرویی که افراد را به انزوا، بیاعتمادی و گاه بیتفاوتی سوق میدهد. در چنین فضایی، حتی نارضایتیهای عمیق نیز ممکن است به کنش مؤثر تبدیل نشود.
بُعد سوم، فرسایش نهادی است. هنگامی که فشارهای اقتصادی و سیاسی بهطور همزمان بر نهادهای اداری، اقتصادی و خدماتی وارد میشود، کارآمدی این نهادها بهتدریج کاهش مییابد. کند شدن فرآیندها، افزایش بیاعتمادی به نهادها، و کاهش کیفیت خدمات عمومی، همگی نشانههایی از این نوع فرسایش هستند. این وضعیت ممکن است بهسرعت به فروپاشی منجر نشود، اما در بلندمدت توان حکمرانی و اداره مؤثر کشور را تضعیف میکند.
نکته مهم آن است که فرسایش معمولاً خطی و یکنواخت نیست. گاه در یک حوزه بهبودهای موقتی رخ میدهد و در حوزهای دیگر فشارها افزایش مییابد. همین ناهمگونی باعث میشود که جامعه در وضعیتی پیچیده و چندلایه قرار گیرد؛ وضعیتی که در آن امید و ناامیدی، ثبات و بیثباتی، و فشار و سازگاری بهطور همزمان وجود دارند. این پیچیدگی، فهم وضعیت و تصمیمگیری درباره آینده را دشوارتر میکند.
از سوی دیگر، باید توجه داشت که فرسایش بهتنهایی به تغییر سیاسی یا اجتماعی منجر نمیشود. تاریخ نشان داده است که بسیاری از نظامها توانستهاند برای مدتهای طولانی در شرایط فرسایشی دوام بیاورند، بهویژه هنگامی که همچنان بر منابع اقتصادی، ابزارهای امنیتی و ساختارهای اداری تسلط داشتهاند. از این رو، شدت فشارها لزوماً به معنای نزدیک بودن یک تغییر سریع نیست.
در عین حال، فرسایش را نیز نباید صرفاً بهعنوان یک روند منفی و بینتیجه دید. در برخی موارد، همین فرسایش تدریجی به تغییرات آهسته در نگرشها، رفتارها و روابط اجتماعی انجامیده و در بلندمدت زمینه تحولات بزرگتر را فراهم کرده است. به بیان دیگر، فرسایش میتواند هم به ضعف و ناتوانی بینجامد و هم، در شرایطی خاص، به انباشت تجربه و آگاهی کمک کند. اینکه کدام یک از این مسیرها تحقق یابد، به عوامل متعددی بستگی دارد که در بخشهای بعدی به آنها پرداخته خواهد شد.
در نتیجه، برای فهم وضعیت کنونی ایران، باید فرسایش را نه بهعنوان یک رویداد، بلکه بهعنوان یک فرآیند در نظر گرفت؛ فرآیندی که آرام، پیچیده و چندلایه است و آثار آن بیش از آنکه در لحظه آشکار شود، در گذر زمان نمایان میشود. تنها با درک این فرآیند است که میتوان سناریوهای آینده و امکانهای پیشِ رو را واقعبینانهتر بررسی کرد.
2- فرسایش چگونه رخ میدهد؟
فرسایش اجتماعی و سیاسی معمولاً نتیجه یک عامل واحد نیست، بلکه حاصل انباشته شدن فشارهایی است که هر یک بهتنهایی ممکن است قابل تحمل به نظر برسند، اما در کنار یکدیگر و در طول زمان، اثر عمیقتری بر جامعه میگذارند. این فرآیند اغلب بهصورت تدریجی و نامحسوس پیش میرود و به همین دلیل، در مراحل اولیه کمتر مورد توجه قرار میگیرد. فرسایش نه با یک رویداد بزرگ، بلکه با تغییرات کوچک اما پیوسته در رفتارها، نگرشها و تواناییهای فردی و جمعی آغاز میشود.
نخستین بُعد این فرآیند، فرسایش اقتصادی است. تورم مزمن، کاهش مداوم قدرت خرید و نااطمینانی نسبت به آینده اقتصادی، بهتدریج الگوی زندگی افراد را تغییر میدهد. در چنین شرایطی، بخش بزرگی از انرژی ذهنی و عملی افراد صرف تأمین نیازهای فوری میشود و فرصت و توان برنامهریزی بلندمدت کاهش مییابد. وقتی آینده اقتصادی قابل پیشبینی نباشد، تصمیمها نیز کوتاهمدتتر میشوند و این امر بهنوبه خود امکان سرمایهگذاری، نوآوری و ابتکار را محدود میکند. این روند، اگرچه در کوتاهمدت ممکن است تنها به کاهش سطح رفاه بیانجامد، در بلندمدت میتواند به تضعیف توان تولیدی و خلاقیت یک جامعه منجر شود.
در کنار اقتصاد، بُعد دوم فرسایش، فرسایش روانی است. فشارهای مداوم، نااطمینانی و تجربههای تلخ جمعی، بهتدریج نوعی خستگی ذهنی ایجاد میکند که با خشم یا هیجان تفاوت دارد. خستگی روانی معمولاً به کاهش انگیزه، بیاعتمادی و گاه احساس بیاثری فردی میانجامد. جامعهای که بخش بزرگی از اعضای آن دچار چنین احساسی شوند، بهتدریج ظرفیت خود را برای اقدام جمعی از دست میدهد، حتی اگر نارضایتی گستردهای وجود داشته باشد.
بُعد سوم، فرسایش اجتماعی است. اعتماد اجتماعی یکی از مهمترین سرمایههای هر جامعه است، زیرا همکاری، همبستگی و شکلگیری شبکههای ارتباطی بر پایه آن استوار است. هنگامی که فشارهای اقتصادی، نااطمینانی سیاسی و تجربههای تلخ اجتماعی افزایش مییابد، این اعتماد ممکن است بهتدریج کاهش یابد. کاهش اعتماد نهتنها رابطه میان مردم و نهادها، بلکه رابطه میان افراد را نیز تحت تأثیر قرار میدهد و همکاریهای جمعی را دشوارتر میسازد. در چنین فضایی، جامعه ممکن است از درون پراکندهتر شود، حتی اگر در ظاهر همچنان یکپارچه به نظر برسد. در چنین شرایطی، یکی از پیامدهای کمتر دیدهشده، حرکت جامعه به سوی نوعی اتمیزه شدن است؛ وضعیتی که در آن افراد بیش از آنکه خود را بخشی از یک کل ببینند، ناگزیر به کنشهای فردی برای بقا میشوند و همین امر، انسجام اجتماعی را بهتدریج تضعیف میکند.
بُعد چهارم، فرسایش نهادی است. نهادهای اداری، اقتصادی و خدماتی برای عملکرد مؤثر به ثبات نسبی، منابع کافی و اعتماد عمومی نیاز دارند. هنگامی که این شرایط تضعیف شود، کارآمدی نهادها بهتدریج کاهش مییابد. این کاهش کارآمدی ممکن است در ابتدا بهصورت کند شدن فرآیندها یا کاهش کیفیت خدمات دیده شود، اما در بلندمدت میتواند توانایی یک دولت یا نظام را برای پاسخگویی به مسائل پیچیده محدود کند. چنین وضعیتی بهنوبه خود اعتماد عمومی را بیشتر تضعیف میکند و چرخهای از فرسایش متقابل میان جامعه و نهادها ایجاد میشود.
نکته مهم دیگر آن است که این ابعاد فرسایش معمولاً بهصورت جداگانه عمل نمیکنند، بلکه بر یکدیگر اثر میگذارند. فشار اقتصادی میتواند به خستگی روانی منجر شود، خستگی روانی میتواند اعتماد اجتماعی را کاهش دهد، و کاهش اعتماد میتواند کارآمدی نهادها را تحت تأثیر قرار دهد. این پیوند میان عوامل، فرآیند فرسایش را پیچیدهتر و عمیقتر میکند.
در عین حال، فرسایش همیشه بهصورت یکنواخت پیش نمیرود. ممکن است در برخی مقاطع بهبودهای نسبی یا آرامشهای موقت رخ دهد، اما اگر عوامل بنیادی تغییر نکنند، روند کلی فرسایش ادامه مییابد. همین فراز و فرودها گاه این تصور را ایجاد میکند که وضعیت تثبیت شده است، در حالی که در واقع، فرآیندهای عمیقتر همچنان در حال اثرگذاری هستند.
از سوی دیگر، باید توجه داشت که فرسایش لزوماً به معنای فروپاشی نیست. بسیاری از جوامع توانستهاند برای مدتهای طولانی در شرایطی فرسایشی به حیات خود ادامه دهند. با این حال، چنین وضعیتی معمولاً با کاهش تدریجی ظرفیتهای اقتصادی، اجتماعی و نهادی همراه است و بازگشت از آن به شرایط پیشین را دشوارتر میکند.
در نهایت، درک این نکته اهمیت دارد که فرسایش، اگرچه فرآیندی آرام است، اما پیامدهای آن میتواند عمیق و ماندگار باشد. جامعهای که بهتدریج منابع انسانی، اعتماد اجتماعی و توان نهادی خود را از دست بدهد، حتی در صورت تغییر شرایط، برای بازسازی به زمان و تلاش بسیار بیشتری نیاز خواهد داشت. از همین رو، فهم سازوکارهای فرسایش تنها برای تحلیل گذشته یا حال نیست، بلکه برای درک مسیرهای ممکن آینده نیز ضروری است.
3- چرا فشارها بهتنهایی به تغییر سریع منجر نمیشود؟
در تحلیل وضعیتهای بحرانی، یکی از برداشتهای رایج آن است که افزایش فشارهای اقتصادی و اجتماعی، بهطور طبیعی و ناگزیر به تغییرات سریع سیاسی میانجامد. این تصور، هرچند از نظر احساسی قابل فهم است، اما با تجربه تاریخی بسیاری از کشورها همخوانی کامل ندارد. در موارد متعددی، جوامع برای دورههای طولانی زیر فشارهای شدید اقتصادی و اجتماعی زیستهاند، بیآنکه تغییرات سریع و بنیادی در ساختار قدرت رخ دهد. برای درک این واقعیت، لازم است به عواملی توجه شود که به حکومتها امکان بقا حتی در شرایط دشوار را میدهد.
نخستین عامل، توانایی ساختار قدرت برای حفظ خود در شرایط بحران است. حکومتها، بهویژه آنهایی که طی سالها سازوکارهای کنترل و مدیریت بحران را توسعه دادهاند، معمولاً تنها به یک ابزار متکی نیستند، بلکه مجموعهای از ابزارهای سیاسی، اداری و امنیتی را در اختیار دارند. این مجموعه ابزارها میتواند به آنها اجازه دهد که فشارهای اجتماعی و اقتصادی را مهار یا پراکنده کنند و از تبدیل شدن آنها به نیرویی متمرکز و تعیینکننده جلوگیری نمایند. به بیان دیگر، فشار بهتنهایی زمانی به تغییر سریع میانجامد که بتواند به نیرویی سازمانیافته و پایدار تبدیل شود؛ در غیر این صورت، ممکن است بهتدریج در زندگی روزمره حل شود و به فرسایش بیانجامد.
عامل دوم، کنترل یا نفوذ گسترده بر منابع اقتصادی است. در بسیاری از نظامها، بخش مهمی از اقتصاد بهطور مستقیم یا غیرمستقیم تحت نفوذ ساختار قدرت قرار دارد. این نفوذ میتواند در قالب مالکیت بنگاهها، کنترل منابع مالی، یا شبکههای توزیع و حمایت اجتماعی عمل کند. چنین سازوکاری این امکان را فراهم میکند که حتی در شرایط دشوار اقتصادی، حداقلی از جریان منابع حفظ شود و بخشهایی از جامعه یا ساختار اداری همچنان به این منابع وابسته بمانند. این وابستگی، هرچند ممکن است رفاه عمومی را تضمین نکند، اما میتواند به تداوم کارکردهای پایهای حکومت کمک کند و از فروپاشی ناگهانی جلوگیری نماید.
عامل سوم، انسجام نسبی دستگاههای امنیتی و اداری است. در بسیاری از موارد تاریخی، تغییرات سریع زمانی رخ داده است که این انسجام دچار شکافهای عمیق شده باشد. در مقابل، هنگامی که این دستگاهها همچنان از هماهنگی نسبی برخوردار باشند، حکومتها قادرند نارضایتیها را کنترل یا پراکنده کنند و از تبدیل آنها به بحرانی مهارناپذیر جلوگیری نمایند. این انسجام، حتی اگر کامل نباشد، میتواند برای تداوم یک نظام در کوتاهمدت یا میانمدت کافی باشد.
عامل چهارم، پراکندگی اجتماعی و نبود سازمانیافتگی پایدار است. فشارهای اقتصادی و اجتماعی، اگرچه نارضایتی ایجاد میکنند، اما نارضایتی بهتنهایی به تغییر منجر نمیشود. برای آنکه فشارها به نیرویی مؤثر تبدیل شوند، نیاز به نوعی هماهنگی، اعتماد و سازمانیافتگی وجود دارد. در غیاب این عوامل، نارضایتیها ممکن است به شکل اعتراضهای مقطعی یا واکنشهای پراکنده بروز کنند، اما بهسرعت فروکش کرده یا به زندگی روزمره بازگردند.
نکته مهم دیگر آن است که حکومتها نیز، مانند جوامع، توان تطبیق دارند. در بسیاری از موارد، ساختارهای قدرت در برابر فشارها بهتدریج روشهای خود را تغییر میدهند، برخی سیاستها را تعدیل میکنند یا راههایی برای کاهش تنش مییابند. این تطبیقپذیری میتواند روند تغییرات را کند کند و زمان بیشتری برای تداوم وضع موجود فراهم آورد.
از سوی دیگر، باید توجه داشت که تغییرات سریع معمولاً زمانی رخ میدهد که چند عامل بهطور همزمان به نقطه بحرانی برسند: بحران اقتصادی عمیق، شکاف درون ساختار قدرت، کاهش انسجام نهادهای امنیتی و شکلگیری نوعی سازمانیافتگی اجتماعی. در غیاب چنین همزمانیای، فشارها بیشتر به فرسایش تدریجی میانجامند تا تغییر ناگهانی.
در نتیجه، واقعبینانهتر آن است که وضعیتهای بحرانی را نه بر اساس شدت فشارها، بلکه بر اساس توازن نیروها و ظرفیتهای موجود تحلیل کنیم. شدت فشارها میتواند روندها را تسریع کند، اما بهتنهایی تعیینکننده نیست. فهم این نکته برای تحلیل آینده ضروری است، زیرا نشان میدهد که مسیر تحولات اجتماعی و سیاسی معمولاً پیچیدهتر و طولانیتر از آن چیزی است که در نگاه نخست به نظر میرسد.
4- نقش متغیرهای بیرونی و شوکها
در تحلیل وضعیتهای بحرانی، توجه به عوامل داخلی ضروری است، اما کافی نیست. بسیاری از تحولات مهم در تاریخ کشورها، تحت تأثیر متغیرهای بیرونی نیز شکل گرفتهاند؛ متغیرهایی که گاه میتوانند روندهای موجود را تسریع کنند، گاه آنها را کند نمایند و گاه مسیرها را بهطور موقت تغییر دهند. در مورد ایران نیز، تحولات منطقهای و بینالمللی، از جمله روابط با قدرتهای جهانی و امکان بروز تنشهای خارجی، بخشی از معادلهای است که نمیتوان آن را نادیده گرفت.
یکی از مهمترین این متغیرها، گفتوگوها و مذاکرات میان ایران و ایالات متحده و دیگر بازیگران بینالمللی است. چنین مذاکراتی معمولاً بیش از آنکه به تغییرات فوری در وضعیت داخلی بینجامند، بر متغیرهای میانمدت اثر میگذارند. برای مثال، نتیجه این گفتوگوها میتواند بر سطح فشارهای اقتصادی، چشمانداز روابط خارجی و میزان نااطمینانی در اقتصاد اثر بگذارد. کاهش تنشها ممکن است به بهبود نسبی برخی شاخصهای اقتصادی یا کاهش فشارهای خارجی بینجامد، در حالی که شکست مذاکرات میتواند به تشدید فشارها و افزایش نااطمینانی منجر شود. با این حال، تجربه نشان داده است که این تحولات بهندرت بهتنهایی مسیر داخلی یک کشور را بهطور بنیادی تغییر میدهند، مگر آنکه با عوامل داخلی همزمان شوند.
در کنار مذاکرات، امکان بروز آنچه در تحلیلهای سیاسی «شوک خارجی» نامیده میشود نیز باید در نظر گرفته شود. شوک خارجی به رویدادهایی اطلاق میشود که بهطور ناگهانی و در زمانی کوتاه، چند حوزه را همزمان تحت تأثیر قرار میدهند؛ حوزههایی مانند امنیت، اقتصاد، افکار عمومی و محاسبات سیاسی. درگیریهای نظامی، تحولات ناگهانی در روابط منطقهای یا تغییرات شدید در محیط بینالمللی، از جمله مصادیق چنین شوکهایی هستند. ویژگی اصلی این رویدادها، نه صرفاً شدت آنها، بلکه تواناییشان در تغییر سریع شرایط است.
با این حال، تجربه تاریخی نشان میدهد که شوکهای خارجی نتایج یکسانی به بار نمیآورند. در برخی موارد، تهدید خارجی به انسجام کوتاهمدت حکومتها انجامیده و به آنها امکان داده است که با اتکا به احساس خطر عمومی، کنترل خود را تقویت کنند. در موارد دیگر، فشارهای ناشی از همان شوکها به تضعیف اقتصادی، افزایش نارضایتی و تشدید شکافهای درونی انجامیده و در بلندمدت به تغییرات سیاسی منجر شده است. این تفاوت نتایج نشان میدهد که اثر شوکها بیش از آنکه به ماهیت خود آنها وابسته باشد، به شرایط داخلی کشورها بستگی دارد.
یکی از پیامدهای مهم شوکهای خارجی، پیچیدهتر شدن وضعیت است. در چنین شرایطی، روندهای مختلف ممکن است در جهتهای متفاوت حرکت کنند. برای مثال، ممکن است در کوتاهمدت نوعی انسجام یا تمرکز قدرت ایجاد شود، در حالی که در بلندمدت فشارهای اقتصادی یا اجتماعی افزایش یابد. یا ممکن است بخشی از جامعه در واکنش به تهدید خارجی محافظهکارتر شود، در حالی که بخش دیگری دچار نارضایتی عمیقتر گردد. این همزمانی روندهای متضاد، تحلیل و پیشبینی آینده را دشوارتر میکند و وضعیت را از حالت خطی و قابل پیشبینی خارج میسازد.
از سوی دیگر، شوکهای خارجی اغلب به تشدید همان فرآیند فرسایشی میانجامند که پیشتر توضیح داده شد، اما به شکلی پیچیدهتر و چندلایهتر. فشارهای اقتصادی ممکن است افزایش یابد، نااطمینانی تشدید شود و فشار روانی بر جامعه بیشتر گردد، در حالی که در سطح سیاسی، تغییرات چشمگیر و فوری رخ ندهد. در چنین حالتی، نه فروپاشی ناگهانی رخ میدهد و نه ثبات واقعی شکل میگیرد، بلکه جامعه وارد مرحلهای از فرسایش عمیقتر و پیچیدهتر میشود.
نکته مهم آن است که متغیرهای بیرونی، هرچند مهم، بهتنهایی تعیینکننده مسیر آینده نیستند. آنچه سرنوشت نهایی را رقم میزند، نحوه تلاقی این عوامل با شرایط داخلی است: وضعیت اقتصادی، میزان انسجام یا شکاف در ساختار قدرت، و سطح سازمانیافتگی اجتماعی. شوک خارجی میتواند روندها را تسریع کند، اما بهندرت میتواند بهتنهایی مسیر یک جامعه را تعیین کند.
در نتیجه، برای تحلیل واقعبینانه آینده ایران، لازم است متغیرهای بیرونی نه بهعنوان عامل اصلی، بلکه بهعنوان عناصری در نظر گرفته شوند که میتوانند روندهای موجود را تقویت یا تضعیف کنند. این نگاه، از یکسو مانع بزرگنمایی اثر عوامل خارجی میشود و از سوی دیگر، اهمیت شرایط داخلی و نقش جامعه را در تعیین مسیر آینده برجستهتر میسازد.
5- سناریوهای محتمل آینده
پس از بررسی شرایط کنونی، سازوکارهای فرسایش و نقش متغیرهای بیرونی، پرسش طبیعی این است که این روندها در نهایت به کجا میتوانند منتهی شوند. پاسخ به این پرسش، بهطور دقیق و قطعی ممکن نیست، زیرا آینده حاصل برهمکنش عوامل متعددی است که بخشی از آنها هنوز شکل نگرفتهاند. با این حال، تحلیل وضعیتهای مشابه در دیگر کشورها نشان میدهد که میتوان چند مسیر محتمل را ترسیم کرد؛ مسیرهایی که هر یک در شرایط خاصی میتوانند تقویت یا تضعیف شوند. طرح این سناریوها نه برای پیشبینی، بلکه برای روشنتر دیدن امکانهای پیشِ رو و درک بهتر روندها ضروری است.
نخستین سناریو، تداوم وضعیتی است که میتوان آن را «اقتدارگرایی فرسایشی» نامید. در این حالت، ساختار قدرت همچنان توان حفظ خود را دارد، اما این تداوم با کاهش تدریجی کارآمدی، تشدید مشکلات اقتصادی و فرسایش اجتماعی همراه است. جامعه در چنین شرایطی نه به ثبات واقعی دست مییابد و نه وارد مرحلهای از تغییر سریع میشود، بلکه در وضعیتی میان این دو باقی میماند. این سناریو از آن رو محتمل تلقی میشود که بسیاری از نظامها توانستهاند برای دورههای طولانی در چنین شرایطی دوام بیاورند، بهویژه زمانی که همچنان بر منابع اقتصادی، ابزارهای امنیتی و ساختارهای اداری تسلط داشتهاند. در این سناریو حکومت قویتر از جامعه میماند، اما کشور ضعیفتر میشود.
سناریوی دوم، گذار تدریجی است. در این مسیر، تغییر نه بهصورت ناگهانی، بلکه بهتدریج و در نتیجه ترکیب فشارهای اجتماعی، تحولات اقتصادی و تغییر در محاسبات بخشی از ساختار قدرت رخ میدهد. گذار تدریجی معمولاً زمانی امکانپذیر میشود که هم جامعه به سطحی از آمادگی و سازمانیافتگی برسد و هم بخشی از ساختار قدرت به این نتیجه برسد که ادامه مسیر پیشین پرهزینهتر از تغییر است. تجربه برخی کشورها نشان میدهد که چنین مسیری، هرچند کند و پیچیده، میتواند به ثباتی پایدارتر بینجامد، زیرا در آن نهادها و قواعد جدید بهتدریج شکل میگیرند.
سناریوی سوم، فروپاشی یا تغییر ناگهانی است. این مسیر معمولاً زمانی رخ میدهد که چند عامل بهطور همزمان به نقطه بحرانی برسند: بحران اقتصادی شدید، شکاف عمیق در درون ساختار قدرت، کاهش انسجام نهادهای امنیتی و افزایش فشارهای اجتماعی. در چنین شرایطی، رویدادی که در ظاهر ممکن است کوچک به نظر برسد، میتواند به تغییرات سریع و پیشبینیناپذیر منجر شود. با این حال، تاریخ نشان میدهد که چنین فروپاشیهایی اغلب نتیجه یک دوره طولانی فرسایش بودهاند، نه صرفاً پیامد یک حادثه منفرد.
سناریوی چهارم، بیثباتی طولانیمدت است. مسیری که در برخی موارد پرهزینهتر از فروپاشی ناگهانی بوده است. در این حالت، ساختار قدرت ممکن است تضعیف شود، اما نهادهای جایگزین نیز شکل نگرفته باشند و جامعه برای مدیریت مرحله پس از بحران آمادگی کافی نداشته باشد. نتیجه چنین وضعیتی میتواند دورهای از کشمکشهای سیاسی، ضعف نهادی و نااطمینانی طولانی باشد. این سناریو معمولاً زمانی محتملتر میشود که فرسایش شدید با نبود سازمانیافتگی اجتماعی و ضعف نهادهای میانجی همراه باشد. در سناریو اول حکومت قویتر از جامعه میماند، اما کشور ضعیفتر میشود. اما در این سناریو هم حکومت و هم کشور ضعیف میشوند و وضعیت ناپایدار میشود.
در نگاه نخست، سناریوی «اقتدارگرایی فرسایشی» و سناریوی «بیثباتی طولانی» ممکن است به یکدیگر شبیه به نظر برسند، زیرا در هر دو، جامعه با مشکلات اقتصادی، فشارهای اجتماعی و نوعی نااطمینانی روبهرو است. با این حال، تفاوت اساسی میان این دو در میزان کنترل و انسجام ساختار قدرت نهفته است. در سناریوی اقتدارگرایی فرسایشی، حکومت همچنان کنترل اصلی را حفظ میکند، نهادهای کلیدی پابرجا میمانند و نظم سیاسی، هرچند شکننده و پرهزینه، بهطور کلی برقرار است. در چنین وضعیتی، اقتصاد، جامعه و مشروعیت سیاسی بهتدریج دچار فرسایش میشوند، اما این فرسایش لزوماً به فروپاشی فوری یا بینظمی گسترده نمیانجامد و نظام میتواند برای دورهای نسبتاً طولانی در حالتی از ثبات نسبی اما ضعیف ادامه یابد؛ نمونههایی از این وضعیت را میتوان در برخی کشورهای اقتدارگرا مشاهده کرد که سالها با رکود اقتصادی و فشار اجتماعی زیستهاند، بیآنکه نظم سیاسی بهطور کامل از هم بپاشد. در مقابل، در سناریوی بیثباتی طولانی، مسئله اصلی نه صرفاً فرسایش، بلکه تضعیف کنترل مرکزی و کاهش کارآمدی نهادهاست؛ در این حالت، کشمکشها افزایش مییابد، تصمیمگیری دشوارتر میشود، اعتراضها و تنشها ممکن است بهصورت مکرر رخ دهد و وضعیت بهطور کلی ناپایدار و پیشبینیناپذیر میشود. به بیان دیگر، در سناریوی نخست، ثبات سیاسی نسبی همچنان وجود دارد، هرچند بهای آن فرسایش تدریجی جامعه و اقتصاد است، اما در سناریوی چهارم، نه ثبات واقعی باقی میماند و نه نظم تازهای شکل گرفته است، و همین خلأ میان نظم پیشین و نظم آینده، ویژگی اصلی دورههای بیثباتی طولانی را تشکیل میدهد.
نکته مهم آن است که این سناریوها نه کاملاً جدا از یکدیگرند و نه لزوماً بهصورت خطی رخ میدهند. ممکن است یک جامعه برای مدتی در مسیر فرسایش تدریجی حرکت کند، سپس وارد مرحلهای از بیثباتی شود، یا در مقطعی شرایط برای گذار تدریجی فراهم گردد. مسیر واقعی تحولات اغلب ترکیبی از این حالتهاست و به همین دلیل پیشبینی دقیق آن دشوار است. در نهایت، آنچه میتوان با اطمینان بیشتری گفت این است که آینده نه از پیش تعیین شده است و نه کاملاً تصادفی. روندهایی که امروز در اقتصاد، جامعه و ساختار قدرت دیده میشود، زمینههایی را میسازند که در چارچوب آنها یکی از این مسیرها محتملتر میشود. فهم این زمینهها و شناخت سناریوهای ممکن، بیش از آنکه برای پیشبینی آینده باشد، برای آمادگی در برابر آن اهمیت دارد.
6- نقاط عطفی که میتوانند مسیر آینده را تغییر دهند
پس از ترسیم سناریوهای محتمل، لازم است به این نکته توجه شود که مسیر آینده معمولاً تنها در چارچوب روندهای تدریجی تعیین نمیشود. در بسیاری از کشورها، رویدادهایی رخ دادهاند که میتوان آنها را «نقاط عطف» نامید؛ رخدادهایی که نه خودِ آینده را تعیین میکنند، بلکه مسیر حرکت به سوی یکی از سناریوهای مختلف را تسریع یا تغییر میدهند. فهم این نقاط عطف اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد آینده تنها ادامه خطی گذشته نیست و در شرایط خاص میتواند تغییر جهت دهد.
یکی از این نقاط عطف، تحولات درونی در ساختار قدرت است. در نظامهای سیاسی متمرکز، تغییر در رأس هرم قدرت یا جابهجاییهای مهم در سطوح بالای تصمیمگیری، گاه میتواند به بازآرایی درونی، تغییر در محاسبات سیاسی و حتی گشایش مسیرهای تازه منجر شود. تجربه تاریخی نشان میدهد که چنین تحولاتی در برخی موارد به تداوم ساختار موجود در قالبی تازه انجامیده و در موارد دیگر، آغازگر دورهای از تغییرات تدریجی شده است. نتیجه نهایی در اینگونه موارد، بیش از آنکه به خودِ رویداد وابسته باشد، به توازن نیروها و آمادگی جامعه و نخبگان بستگی داشته است.
دومین نقطه عطف مهم، بروز شوکهای خارجی (حمله خارجی) است. تحولات ناگهانی در روابط بینالمللی، تشدید یا کاهش تنشهای منطقهای، یا رخدادهایی که بهطور همزمان بر امنیت، اقتصاد و افکار عمومی اثر میگذارند، میتوانند روندهای موجود را دگرگون کنند. با این حال، تجربه نشان میدهد که چنین شوکهایی بهندرت نتیجهای یکسان به بار میآورند. در برخی موارد، تهدید خارجی به انسجام کوتاهمدت حکومتها انجامیده و در موارد دیگر، فشارهای ناشی از آن به تشدید بحرانهای اقتصادی و اجتماعی و در نتیجه تضعیف ساختارهای موجود منجر شده است. از این رو، اثر شوکها بیش از آنکه به ماهیت خود آنها وابسته باشد، به شرایط داخلی کشور بستگی دارد.
سومین نقطه عطف، شکلگیری جنبشهای اجتماعی گسترده و پایدار است. اعتراضها و نارضایتیهای اجتماعی در بسیاری از کشورها رخ دادهاند، اما تنها در شرایطی که این نارضایتیها به سطحی از تداوم، هماهنگی و سازمانیافتگی رسیدهاند، توانستهاند مسیر تحولات را تغییر دهند. در غیر این صورت، حتی جنبشهای گسترده نیز ممکن است پس از مدتی فروکش کنند و وضعیت به روندهای پیشین بازگردد. از این رو، اهمیت جنبشهای اجتماعی نه تنها در گستردگی آنها، بلکه در میزان تداوم و سازمانیافتگی آنهاست.
نکته مهم آن است که این نقاط عطف بهتنهایی تعیینکننده نتیجه نیستند. هر یک از آنها میتواند به مسیرهای متفاوتی منجر شود. برای مثال، یک شوک خارجی ممکن است به تقویت کوتاهمدت حکومت یا به تشدید فرسایش اقتصادی و اجتماعی بیانجامد؛ تحولات درون ساختار قدرت میتواند به بازسازی نظم موجود یا آغاز تغییرات تدریجی منجر شود؛ و جنبشهای اجتماعی ممکن است به گذار سیاسی یا، در صورت نبود آمادگی نهادی، به دورهای از بیثباتی بینجامند. نتیجه نهایی معمولاً حاصل تلاقی این عوامل با شرایط داخلی جامعه است.
همچنین این نکته حائز اهمیت است که این نقاط عطف معمولاً بهصورت جداگانه عمل نمیکنند. در بسیاری از موارد تاریخی، تغییرات بزرگ زمانی رخ داده است که چند عامل همزمان یا در فاصلهای کوتاه از یکدیگر پدید آمدهاند: فشارهای اقتصادی و اجتماعی، تحولات درون ساختار قدرت، و رخدادهایی در عرصه بینالمللی. این همزمانی میتواند شرایطی ایجاد کند که مسیر تحولات با سرعت بیشتری تغییر کند.
درک این نکته اهمیت دارد که آینده نه کاملاً قابل پیشبینی است و نه کاملاً نامعلوم. روندهای بلندمدت، چارچوب کلی را شکل میدهند، اما نقاط عطف میتوانند جهت حرکت را تغییر دهند. به همین دلیل، تحلیل آینده نه تنها نیازمند شناخت روندها، بلکه مستلزم توجه به این لحظات حساس و امکانهای نهفته در آنهاست.
در نهایت، شاید مهمترین نتیجهای که از بررسی این نقاط عطف میتوان گرفت، این باشد که مسیر آینده، هرچند تحت تأثیر عوامل بزرگ سیاسی و اقتصادی قرار دارد، اما همچنان به میزان آمادگی جامعه، سطح آگاهی عمومی و توان نهادهای اجتماعی برای مواجهه با تغییر نیز وابسته است. رویدادهای بزرگ میتوانند مسیرها را تغییر دهند، اما این آمادگی اجتماعی است که تعیین میکند این تغییر به کدام سو خواهد رفت. توجه به نقاط عطف نباید به این تصور بینجامد که آینده کاملاً وابسته به رویدادهای ناگهانی است. روندهای بلندمدت همچنان نقش تعیینکننده دارند، اما نقاط عطف میتوانند جهت این روندها را تغییر دهند یا آنها را به مرحلهای تازه وارد کنند. به همین دلیل، شناخت این لحظات حساس و آمادگی برای مواجهه با آنها، بخشی ضروری از هر تحلیل واقعبینانه درباره آینده است.
بررسی سناریوهای محتمل و نقاط عطفی که میتوانند مسیر تحولات را تغییر دهند، نشان میدهد که آینده یک جامعه نه صرفاً نتیجه فشارها و رویدادها، بلکه حاصل نحوه واکنش جامعه به این رویدادها نیز هست. شوکهای بیرونی، تحولات درونی در ساختار قدرت یا جنبشهای اجتماعی میتوانند روندها را دگرگون کنند، اما اینکه این دگرگونی به ثبات، گذار یا بیثباتی بینجامد، به عوامل دیگری نیز وابسته است. تجربه تاریخی نشان میدهد که در لحظات حساس، تفاوت اصلی میان کشورها اغلب نه در خودِ رویدادها، بلکه در میزان آمادگی جامعه، سطح آگاهی عمومی و توان آن در حفظ پیوندها و تبدیل تجربهها به کنشهای پایدار بوده است. از همین رو، پس از طرح سناریوها و نقاط عطف، پرسش اساسی دیگری مطرح میشود: جامعه در برابر چنین آیندهای چه ظرفیتی در اختیار دارد و چه عواملی میتواند بر جهت تحولات اثر بگذارد؟ پاسخ به این پرسش، ما را به مفهومی میرساند که در بسیاری از تجربههای تاریخی نقشی تعیینکننده داشته است: سازمانیافتگی اجتماعی و توان جامعه برای آماده شدن برای آینده.
7- سازمانیافتگی، معنای دقیق و سازوکار شکلگیری آن
در میان مفاهیمی که در تحلیل تحولات اجتماعی و سیاسی به کار میرود، «سازمانیافتگی» از جمله واژههایی است که بسیار به کار برده میشود، اما کمتر بهصورت دقیق تعریف میگردد. سازمانیافتگی را نباید صرفاً به معنای ایجاد ساختارهای رسمی یا تشکیلات سیاسی دانست. در معنای دقیقتر، سازمانیافتگی به فرآیندی گفته میشود که طی آن، تجربههای پراکنده، مطالبات متنوع و کنشهای فردی، بهتدریج به شبکههایی از ارتباط، اعتماد و فهم مشترک تبدیل میشود؛ شبکههایی که امکان کنش پایدار و هدفمند را فراهم میکنند.
نخستین رکن سازمانیافتگی، شکلگیری زبان و درک مشترک است. جامعهای که نتواند مسائل خود را بهطور روشن صورتبندی کند، حتی اگر نارضایتی گستردهای داشته باشد، در تبدیل این نارضایتی به کنش مؤثر با دشواری روبهرو خواهد شد. سازمانیافتگی از همین مرحله آغاز میشود: از توانایی نامگذاری مسائل، تشخیص اولویتها و ایجاد چارچوبی مشترک برای فهم وضعیت.
رکن دوم، شکلگیری شبکههای اعتماد است. اعتماد اجتماعی نهتنها پایه همکاری، بلکه شرط لازم برای هر نوع کنش جمعی پایدار است. این اعتماد معمولاً بهصورت ناگهانی پدید نمیآید، بلکه در طول زمان و از طریق ارتباطهای مستمر، همکاریهای کوچک و تجربههای مشترک شکل میگیرد. بدون این سرمایه نامرئی، حتی ساختارهای رسمی نیز کارکرد مؤثر نخواهند داشت.
رکن سوم، انتقال تجربه و شکلگیری حافظه جمعی است. جوامعی که تجربههای خود را ثبت و منتقل میکنند، توان بیشتری برای یادگیری و اصلاح دارند. سازمانیافتگی تنها به کنش در لحظه مربوط نیست، بلکه به توان جامعه برای تبدیل تجربهها به دانش و استفاده از آن در آینده نیز وابسته است. این فرآیند میتواند در قالب مستندسازی، پژوهش، گفتوگوهای عمومی و فعالیتهای فکری و حرفهای صورت گیرد.
رکن چهارم، تداوم و پایداری است. بسیاری از حرکتهای اجتماعی به دلیل نداشتن تداوم، بهرغم آغاز قدرتمند، بهتدریج فروکش میکنند. سازمانیافتگی زمانی معنا پیدا میکند که ارتباطها و فعالیتها از مرز واکنشهای مقطعی عبور کند و به فعالیتهایی مستمر و هدفمند تبدیل شود. این تداوم، حتی اگر در مقیاس کوچک باشد، در بلندمدت نقش تعیینکنندهای دارد.
باید توجه داشت که سازمانیافتگی تنها در عرصه سیاسی شکل نمیگیرد. در بسیاری از کشورها، سازمانیافتگی پیش از هر چیز در حوزههای فکری، حرفهای و مدنی پدید آمده است: در میان دانشگاهیان که مسائل را تحلیل و صورتبندی میکنند، در میان حقوقدانان که درباره چارچوبهای حقوقی آینده میاندیشند، در میان روزنامهنگاران و پژوهشگران که حقیقت را ثبت میکنند، و در میان شبکههای اجتماعی و حرفهای که ارتباط و اعتماد را حفظ میکنند. این لایههای مختلف، هرچند در ظاهر پراکنده به نظر میرسند، در مجموع زیرساختی اجتماعی ایجاد میکنند که در لحظات تاریخی میتواند نقش تعیینکنندهای ایفا کند.
نکته مهم دیگر آن است که سازمانیافتگی معمولاً فرآیندی زمانبر است. برخلاف تصور رایج، سازمانیافتگی نه در لحظههای هیجانی، بلکه در دورههای طولانی و گاه آرام شکل میگیرد. جامعهای که بتواند در شرایط دشوار، ارتباطها، گفتوگوها و فعالیتهای فکری و مدنی خود را حفظ کند، در واقع در حال ایجاد سرمایهای است که ارزش آن در آینده آشکار میشود.
در نهایت، باید میان سازمانیافتگی و واکنشهای مقطعی تمایز قائل شد. واکنشهای مقطعی ممکن است گسترده و پرشور باشند، اما اگر به ساختارهای ارتباطی، فهم مشترک و تداوم نینجامند، اثر آنها محدود خواهد بود. سازمانیافتگی، برعکس، گاه آرام و کمصدا شکل میگیرد، اما توان آن در ایجاد تغییرات پایدار بسیار بیشتر است. از این رو، در بررسی آینده هر جامعهای، میزان سازمانیافتگی یکی از تعیینکنندهترین عوامل است. فشارهای اقتصادی و سیاسی میتوانند روندها را تسریع کنند، اما این سازمانیافتگی است که تعیین میکند تغییرات، اگر رخ دهند، به کدام سو و با چه هزینهای پیش خواهند رفت.
8- چه باید کرد؟
پس از بررسی وضعیت موجود و سناریوهای پیشِ رو، پرسش اساسی دیگر این نیست که چه خواهد شد، بلکه این است که در برابر چنین روندی چه باید کرد، نه برای تغییر فوری، بلکه برای آنکه ظرفیتهای آینده از میان نرود. پاسخ به این پرسش، اگر بهدرستی طرح نشود، یا به توصیههای کلی و شعاری فرو میغلتد یا به این نتیجه میرسد که هیچ کاری از دست کسی برنمیآید. تجربه جوامع مختلف نشان میدهد که واقعیت میان این دو قرار دارد: در بسیاری از دورههای دشوار، اقداماتی که در ظاهر کوچک به نظر میرسند، در بلندمدت نقش مهمی در حفظ ظرفیتهای جامعه و آمادهسازی برای آینده ایفا کردهاند.
نخستین و شاید بنیادیترین اقدام، حفظ حقیقت است. در شرایطی که رخدادهای بزرگ و تلخ روی میدهد، ثبت دقیق تجربهها، مستندسازی رویدادها و جلوگیری از تحریف واقعیت اهمیت ویژهای پیدا میکند. حقیقت، اگر ثبت نشود، بهتدریج در میان روایتهای متناقض و گذر زمان کمرنگ میشود. مستندسازی نه تنها برای عدالت و پاسخگویی در آینده اهمیت دارد، بلکه به جامعه امکان میدهد حافظه جمعی خود را حفظ کند و از تکرار خطاها جلوگیری نماید. در بسیاری از کشورها، همین تلاشهای پراکنده اما پیوسته برای ثبت حقیقت، بعدها به پایهای برای اصلاحات و بازسازی نهادها تبدیل شده است.
در کنار ضرورت ثبت و حفظ حقیقت، خطر دیگری نیز وجود دارد که شاید از خود رویدادها کمصداتر، اما در درازمدت ویرانگرتر باشد: عادی شدن تدریجی آنچه در ذات خود هرگز نباید عادی تلقی شود. خشونت عریان، کشتار وحشیانه مردم بیدفاع و رفتارهایی که از منظر حقوقی و انسانی در شمار سنگینترین جنایات قرار میگیرند، اگر تنها در حافظه خبرها باقی بمانند و به حافظه جامعه راه نیابند، بهتدریج در ذهنها رنگ میبازند و جای خود را به روایتهایی میدهند که میکوشند این واقعیتها را کوچک، توجیه یا به فراموشی بسپارند. همراه شدن ناخودآگاه با چنین روایتهایی،گاه از سر خستگی، گاه از سر ترس و گاه صرفاً از سر عادت، میتواند حساسیت اخلاقی یک جامعه را آرامآرام فرسوده کند، بیآنکه خود جامعه در آغاز متوجه این فرسایش شود. حفظ حقیقت، تنها ثبت وقایع نیست؛ ایستادگی در برابر فراموشی است، پاسداری از حافظهای است که اگر خاموش شود، معیارهای داوری نیز خاموش میشوند. ملتها نه فقط با آنچه بر سرشان آمده، بلکه با آنچه به یاد میآورند زنده میمانند؛ و آنچه فراموش شود، گویی هرگز رخ نداده است.
دومین حوزه مهم، تبدیل احساس به آگاهی است. فشارهای اجتماعی و سیاسی معمولاً با احساسات شدید همراه است؛ خشم، اندوه، اضطراب یا ناامیدی. این احساسات، اگرچه طبیعی و قابل درکاند، اما بهتنهایی راهگشا نیستند. آنچه میتواند به جامعه کمک کند، تبدیل این احساسات به گفتوگوی مسئولانه، تحلیل واقعبینانه و فهم عمیقتر وضعیت است. بحثهای سنجیده، پرهیز از سادهسازی و تلاش برای درک پیچیدگیها، بهتدریج نوعی بلوغ اجتماعی ایجاد میکند که در لحظات حساس میتواند نقش تعیینکنندهای داشته باشد.
سومین حوزه، اندیشیدن به آینده است. یکی از پیامدهای فرسایش اجتماعی، محدود شدن افق ذهنی به مسائل کوتاهمدت است. با این حال، حتی در دشوارترین شرایط نیز، گفتوگو درباره آینده و چارچوبهای ممکن برای نظم سیاسی، حقوقی و اقتصادی اهمیت خود را از دست نمیدهد. این گفتوگوها، اگرچه ممکن است در ظاهر صرفاً نظری به نظر برسند، در واقع زمینهای فکری فراهم میکنند که بدون آن، هیچ تغییر پایداری امکانپذیر نیست. نقش حقوقدانان، دانشگاهیان، پژوهشگران و فعالان مدنی در این زمینه اهمیت ویژهای دارد، زیرا طراحی نهادها و قواعد آینده، بیش از هر چیز به کار فکری و تخصصی نیاز دارد.
چهارمین حوزه، حفظ و تقویت شبکههای ارتباطی و اجتماعی است. سازمانیافتگی، همانگونه که پیشتر گفته شد، از دل ارتباطهای پایدار و اعتماد متقابل شکل میگیرد. این ارتباطها لزوماً به معنای ساختارهای رسمی نیست، بلکه میتواند در قالب همکاریهای حرفهای، فعالیتهای فرهنگی و علمی، و گفتوگوهای مستمر میان افراد و گروهها شکل گیرد. جامعهای که بتواند این شبکههای ارتباطی را حفظ کند، حتی در شرایط دشوار نیز سرمایهای اجتماعی در اختیار دارد که در آینده میتواند نقش تعیینکنندهای ایفا کند. جامعهای که اعتماد خود را از دست بدهد، نهتنها در عرصه سیاست، بلکه در اقتصاد، علم و حتی مدیریت بحرانهای ملی نیز توان همکاری جمعی خود را از دست میدهد.
در نهایت، شاید مهمترین نکته آن باشد که درک کنیم کنش اجتماعی همواره به معنای اقدامات بزرگ و ناگهانی نیست. در بسیاری از موارد، تغییرات پایدار از مجموعهای از اقدامات کوچک اما پیوسته شکل گرفتهاند: ثبت حقیقت، گفتوگوی مسئولانه، کار فکری و حفظ ارتباطهای اجتماعی. این اقدامات، هرچند ممکن است در لحظه کماثر به نظر برسند، در گذر زمان میتوانند بنیانی برای آیندهای متفاوت فراهم کنند.
از این رو، پاسخ واقعبینانه به پرسش «چه باید کرد» نه در ارائه راهحلهای فوری و قطعی، بلکه در حفظ همین ظرفیتها و تلاش برای تقویت آنها نهفته است. آینده هر جامعهای، بیش از آنکه در یک لحظه تعیین شود، در همین فرآیندهای تدریجی و کمصدا شکل میگیرد.
9- بزرگترین خطر
در سطحی عمیقتر، مسئله تنها بحرانهای مقطعی نیست، بلکه پرسش از زیستپذیری یک کشور در بلندمدت مطرح میشود؛ اینکه آیا جامعهای میتواند زیر فشارهای مداوم، سرمایههای انسانی، اجتماعی و نهادی خود را حفظ کند یا نه.
در میان همه سناریوهایی که برای آینده یک جامعه میتوان برشمرد، برخی خطرها به دلیل شدت یا ناگهانی بودنشان بیشتر جلب توجه میکنند؛ خطرهایی مانند درگیریهای بزرگ، فروپاشی ناگهانی یا بحرانهای حاد سیاسی. با این حال، تجربه تاریخی نشان میدهد که بزرگترین خطرها همیشه آنهایی نیستند که ناگهان و با صدای بلند ظاهر میشوند. گاه خطر اصلی، فرآیندی آرام و تدریجی است که بهتدریج ظرفیتهای یک جامعه را تضعیف میکند، بیآنکه لحظهای روشن برای هشدار یا واکنش ایجاد کند. چنین خطری را میتوان در یک واژه خلاصه کرد: فرسایش.
نخستین جلوه این فرسایش، از دست رفتن سرمایه انسانی است. جامعهای که بخش مهمی از نیروهای جوان، متخصص و خلاق خود را از دست بدهد، نهتنها با کاهش توان اقتصادی و علمی روبهرو میشود، بلکه افقهای آینده خود را نیز محدودتر میبیند. مهاجرت، کاهش انگیزه برای فعالیت حرفهای، و گسترش احساس بیاثری، همگی نشانههایی از این روند هستند. بازسازی سرمایه انسانی، در صورت از دست رفتن، معمولاً دشوارتر و زمانبرتر از حفظ آن است.
دومین جلوه، عادی شدن بحران است. هنگامی که فشارهای اقتصادی، نااطمینانی و دشواریهای زندگی روزمره به وضعیتی عادی تبدیل شود، جامعه بهتدریج سطح انتظار خود را پایین میآورد و افقهای بلندمدت کمرنگتر میشود. این عادت، اگرچه به معنای سازگاری با شرایط است، اما در بلندمدت میتواند به پذیرش ناخواسته وضعیتی منجر شود که پیشتر قابل تصور نبوده است. جامعهای که به بحران عادت کند، بهتدریج حساسیت خود را نسبت به آن از دست میدهد و همین امر امکان تغییر را دشوارتر میسازد.
سومین جلوه، فرسایش اعتماد است. اعتماد اجتماعی، چه میان افراد و چه میان جامعه و نهادها، یکی از مهمترین پایههای هر نظام اجتماعی است. هنگامی که این اعتماد بهتدریج کاهش یابد، همکاریهای جمعی دشوارتر میشود و حتی اقداماتی که میتوانند به بهبود شرایط کمک کنند، با تردید و بدبینی مواجه میشوند. از دست رفتن اعتماد، اغلب آرام و نامحسوس رخ میدهد، اما بازسازی آن میتواند سالها یا حتی دههها زمان ببرد.
چهارمین جلوه، کوچک شدن افق آینده است. شاید مهمترین نشانه فرسایش همین باشد. جامعهای که نتواند آیندهای قابل تصور برای خود ترسیم کند، ناگزیر به کوتاهمدتاندیشی روی میآورد. تصمیمها به مسائل فوری محدود میشود، سرمایهگذاریهای بلندمدت کاهش مییابد و نگاه به آینده جای خود را به تلاش برای عبور از امروز میدهد. این وضعیت، اگرچه ممکن است در ظاهر نوعی سازگاری با شرایط باشد، در عمل توان جامعه برای تغییر و بازسازی را بهتدریج کاهش میدهد.
نکته مهم آن است که این نوع فرسایش، برخلاف بحرانهای ناگهانی، کمتر جلب توجه میکند و به همین دلیل، خطر آن گاه دستکم گرفته میشود. فروپاشی یا بحرانهای حاد، هرچند پرهزینه و دردناکاند، اما بهطور طبیعی توجه جامعه را به خود جلب میکنند و واکنشهایی را برمیانگیزند. فرسایش، در مقابل، آرام و پیوسته پیش میرود و دقیقاً به همین دلیل میتواند عمیقتر و ماندگارتر باشد. از این رو، بزرگترین خطر برای آینده هر جامعهای لزوماً یک حادثه ناگهانی نیست، بلکه از دست رفتن تدریجی ظرفیتهایی است که امکان بازسازی و تغییر را فراهم میکنند: سرمایه انسانی، اعتماد اجتماعی، و توان اندیشیدن به آینده. اگر این ظرفیتها حفظ شوند، حتی در دشوارترین شرایط نیز امکان تغییر باقی میماند؛ اما اگر این سرمایهها از میان بروند، حتی تغییرات بزرگ نیز ممکن است به نتیجهای پایدار نینجامد.
10- بزرگترین امید
در کنار همه دشواریها و خطرهایی که پیشتر به آنها اشاره شد، برای هر جامعهای پرسش دیگری نیز مطرح است: چه چیزی میتواند مایه امید باشد؟ امید در اینجا نه به معنای خوشبینی سادهانگارانه است و نه به معنای انتظار برای رخدادی ناگهانی و معجزهآسا، بلکه به معنای شناخت آن ظرفیتهایی است که میتوانند در بلندمدت مسیر آینده را تغییر دهند. تجربه تاریخی نشان میدهد که مهمترین منابع امید در جوامع، اغلب در درون خود آنها نهفته است، نه در عوامل بیرونی.
نخستین و شاید بنیادیترین منبع امید، زنده بودن آگاهی اجتماعی است. جامعهای که هنوز میاندیشد، گفتوگو میکند و میکوشد وضعیت خود را بفهمد، ظرفیت تغییر را از دست نداده است. بحثهای عمومی، تحلیلها، نوشتهها و گفتوگوهایی که درباره آینده شکل میگیرد، حتی اگر به نتیجهای فوری نینجامد، بهتدریج نوعی فهم مشترک ایجاد میکند. این فهم مشترک، در لحظات حساس تاریخی، میتواند به سرمایهای تعیینکننده تبدیل شود.
دومین منبع امید، سرمایه انسانی و فرهنگی جامعه است. هر جامعهای که از نیروی انسانی آموزشدیده، تجربههای حرفهای و ظرفیتهای فکری برخوردار باشد، حتی در شرایط دشوار نیز توان بازسازی خود را حفظ میکند. این سرمایه، برخلاف منابع مادی، بهآسانی از میان نمیرود و در بسیاری از کشورها، پس از دورههای طولانی بحران، همین نیروی انسانی پایه اصلی بازسازی و پیشرفت بوده است.
سومین منبع امید، تجربه تاریخی و حافظه جمعی است. جوامعی که دورههای دشوار را تجربه کردهاند، بهتدریج نوعی آگاهی تاریخی به دست میآورند. این آگاهی، اگرچه گاه با رنج و هزینه همراه است، اما میتواند به درک عمیقتر از خطاها، امکانها و محدودیتها بینجامد. جامعهای که تجربههای خود را به یاد میسپارد و از آنها میآموزد، توان بیشتری برای پرهیز از تکرار خطاها و یافتن راههای تازه دارد.
چهارمین منبع امید، توان پایداری جامعه است. پایداری به معنای سکون یا پذیرش وضعیت نیست، بلکه به معنای حفظ پیوندهای اجتماعی، خانوادگی و فرهنگی در شرایط دشوار است. بسیاری از جوامع در دورههای طولانی بحران، دقیقاً به اتکای همین پیوندها توانستهاند از فروپاشی اجتماعی جلوگیری کنند. این شبکههای غیررسمی، هرچند کمتر دیده میشوند، یکی از مهمترین پایههای بقا و بازسازی در آیندهاند.
نکته مهم آن است که امید واقعی معمولاً آرام و کمصداست. برخلاف هیجانهای کوتاهمدت، امید پایدار از دل فرآیندهایی شکل میگیرد که گاه در لحظه چندان چشمگیر به نظر نمیرسند: حفظ آگاهی، ادامه گفتوگو، ثبت تجربهها و تلاش برای فهم آینده. این فرآیندها ممکن است کند باشند، اما در بلندمدت بنیانی فراهم میکنند که تغییرات پایدار بدون آن ممکن نیست. از این رو، بزرگترین امید برای آینده هر جامعهای نه در انتظار رخدادهای ناگهانی، بلکه در حفظ همین ظرفیتهای درونی نهفته است. جامعهای که توان اندیشیدن، یادگیری و حفظ پیوندهای خود را از دست ندهد، حتی در دشوارترین شرایط نیز امکان ساختن آیندهای متفاوت را از دست نخواهد داد.
ایران در آستانه یک انتخاب
اگر بخواهیم همه آنچه گفته شد را در یک جمله خلاصه کنیم، میتوان گفت ایران در آستانه یک انتخاب تاریخی قرار دارد؛ نه انتخابی که در یک روز یا یک رویداد رخ دهد، بلکه انتخابی که در رفتارهای کوچک، در حفظ آگاهی، در تداوم گفتوگو و در نحوه عبور از این دوره دشوار شکل میگیرد.
نتیجهگیری- آیندهای که در سکوت ساخته میشود
آنچه در این نوشتار مرور شد، تلاشی بود برای نگریستن به وضعیت کنونی ایران نه در قالب یک رویداد، بلکه در چارچوب روندهایی که آرام و پیوسته شکل گرفتهاند و همچنان در حال اثرگذاریاند. تصویر بهدستآمده، تصویری ساده و تکخطی نیست. ایران امروز در نقطهای ایستاده است که در آن فشارهای اقتصادی، فرسایش اجتماعی، نااطمینانی سیاسی و تحولات منطقهای و جهانی بر یکدیگر اثر میگذارند و وضعیتی پیچیده و چندلایه پدید آوردهاند. در چنین شرایطی، تحلیل آینده نه با خوشبینی سادهانگارانه سازگار است و نه با بدبینی مطلق؛ بلکه نیازمند نگاهی واقعبینانه و صبورانه است.
بررسی سناریوهای محتمل نشان میدهد که آینده معمولاً نه در قالب یک رویداد ناگهانی، بلکه در مسیرهایی تدریجی شکل میگیرد. تاریخ کشورها نشان داده است که دورههای فرسایش میتوانند طولانی باشند، اما در عین حال، همین دورهها گاه زمینهساز تغییرات عمیقتر نیز شدهاند. فشارها بهتنهایی تعیینکننده نیستند، و رویدادهای بزرگ نیز بهتنهایی سرنوشت جوامع را رقم نمیزنند؛ آنچه تعیینکننده است، تلاقی این عوامل با میزان آمادگی جامعه، سطح آگاهی عمومی و توان نهادها برای سازگاری یا تغییر است.
در این میان، بزرگترین خطر نه لزوماً یک حادثه ناگهانی، بلکه از دست رفتن تدریجی ظرفیتهایی است که امکان بازسازی و تغییر را فراهم میکنند: سرمایه انسانی، اعتماد اجتماعی و توان اندیشیدن به آینده. فرسایش، اگرچه آرام و گاه نامحسوس است، میتواند در بلندمدت عمیقتر از بسیاری از بحرانهای ناگهانی باشد. جامعهای که افقهای خود را از دست بدهد، حتی در صورت تغییر شرایط، با دشواری بیشتری مسیر بازسازی را طی خواهد کرد. به زبان دیگر بزرگترین خطر برای هر کشوری، نه شکست ناگهانی، بلکه تضعیف تدریجی از درون است؛ فرآیندی که آرام رخ میدهد، اما آثار آن عمیق و ماندگار است.
در برابر این خطر، بزرگترین امید نیز در درون جامعه نهفته است. زنده بودن آگاهی، استمرار گفتوگو، حفظ تجربهها و تلاش برای فهم آینده، سرمایههایی هستند که هرچند کمصدا و تدریجی شکل میگیرند، اما در لحظات تاریخی میتوانند نقشی تعیینکننده ایفا کنند. تغییرات پایدار، در بسیاری از کشورها، نه از دل لحظههای هیجانی، بلکه از دل همین فرآیندهای آرام و پیوسته پدید آمدهاند.
از این رو، شاید بتوان گفت مسئله اصلی آینده ایران بیش از آنکه در انتظار یک رویداد تعیینکننده باشد، در نحوه عبور از این دوره شکل میگیرد. آینده در بسیاری از موارد، نه در لحظههای پرهیاهو، بلکه در دورههایی ساخته میشود که در ظاهر آرام و بینتیجه به نظر میرسند؛ در استمرار گفتوگوها، در ثبت تجربهها، در کار فکری و در حفظ پیوندهای اجتماعی. این فرآیندها، هرچند آهسته، بنیانی میسازند که بدون آن، هیچ تغییر پایداری ممکن نیست.
شاید واقعبینانهترین جمعبندی این باشد که آینده ایران نه از پیش تعیین شده است و نه کاملاً نامعلوم. مسیرها تا حدی روشناند، خطرها و امیدها قابل شناساییاند، و امکانهای گوناگون پیشِ رو قرار دارد. آنچه هنوز گشوده باقی مانده، انتخابهایی است که جامعه در طول زمان، گامبهگام و گاه بیآنکه خود بداند، انجام میدهد.
در نهایت، تاریخ جوامع نشان میدهد که هیچ دورهای، هرچند طولانی و دشوار، سرنوشت نهایی یک ملت را تعیین نمیکند. آنچه سرنوشت را میسازد، نه یک لحظه، بلکه انباشت لحظههاست؛ نه یک تصمیم، بلکه مجموعهای از تصمیمها؛ و نه یک رویداد، بلکه روندی است که در سکوت و در گذر زمان شکل میگیرد. آینده، بیش از آنکه در پیشِ رو باشد، در همین اکنون و در همین فرآیندهای آرام در حال ساخته شدن است.
و شاید بتوان این معنا را با تمثیلی بیان کرد که در فرهنگ و ادبیات ما بارها تکرار شده، اما همچنان حقیقتی زنده را در خود دارد: جامعهها، همچون ققنوس، گاه دورههایی را از سر میگذرانند که در آن آتش بحران و رنج، بسیاری از داشتهها را میسوزاند و چشمانداز آینده را تیره میکند. اما همان آتش، اگرچه ویرانگر است، میتواند بهتدریج لایههای فرسوده را نیز از میان ببرد و امکان زایش دوباره را فراهم سازد. برجهیدن از خاکستر، نه در یک لحظه و نه بهصورت معجزهآسا، بلکه در فرآیندی آرام و دشوار رخ میدهد؛ در بازسازی اعتماد، در بازگشت امید، و در تلاشی پیوسته برای ساختن آنچه ویران شده است. تاریخ ملتها نشان میدهد که آنچه در نگاه یک نسل پایان مینماید، گاه در نگاه نسلهای بعدی آغاز فصلی تازه است، و آینده، هرچند دور و دشوار، همواره امکان آن را دارد که از دل همین خاکسترها سر برآورد.
محمود علم - پژوهشگر حقوق و وکیل دادگستری

فروترین حیوانات، عزت مصلینژاد
















