Tuesday, Feb 10, 2026

صفحه نخست » فروترین حیوانات، عزت مصلی‌نژاد

Ezat_Mossallanejad.jpgاین مقاله را مارک تواین (1) در سال 1896 به رشته ی تحریر در آورد، لیکن در سال 1962 در مجموعه ای زیر عنوان "نامه هایی از زمین" منتشر شد. کلیت نوشته­های مارک تواین حاکی از این است که او این دید را به کل بشریت تعمیم نداده و ددمنشان انسان نما را آماج طنز نیشدار خود ساخته است. از آنجا که این طنز، شیوه های فرومایگان ریز و درشت جمهوری اسلامی را تداعی می کند، خلاصه ای از ترجمه ی آنرا تقدیم هم میهنان آزاده و روشنی طلب می کنم.

در اوت سال ۱۵۷۲ وقایع مشابهی در پاریس و دیگر نقاط فرانسه اتفاق می­افتاد. مسیحیلن به جان مسیحیان افتاده بودند. رومن کاتولیک­ها با هماهنگی قبلی به حمله غافلگیرانه­ای علیه پروتستان­هایی که نه آمادگی داشتند و نه سوء­ظن می­بردند دست یازیدند و هزاران نفر از آنان از زن و مرد و از تمام سنین، بزرگ و کوچک، را قصابی کردند. این بود روز تاریخی (سن بارتلمه)

وقتی این خبر خوشحال کننده به رم رسید پاپ و کلیسا مراسم شکرگزاری دسته جمعی را به درگاه پروردگار به جای آوردند. در طی قرون متمادی صدها نفر از بدعت گذاران هر ساله به تیرک­های چوبی بسته شده و سوزانیده شده­اند زیرا عقاید مذهبی آنان مورد قبول کلیسای رومن کاتولیک نبوده است. در کلیه­ی اعصار وحشیان کلیه­ی سرزمین­ها، ‌قصابی برادران همسایه و اسارت زنان و بچه­های آنان را به صورت کار عادی روزانه­ی خود در آروده­اند. ریاکاری، حسادت، شرارت، شقاوت، انتقام­جویی، اغفال، تجاوز جنسی، دزدی، کلاهبرداری، ایجاد حریق دو همسری (و چند همسری)، زنا، ستم و تحقیر فقرا و بی­پناهان در کلیه­ی راه­های ممکن کم و بیش در بین تمام ملت­های روی زمین چه متمدن و چه غیر متمدن مشترک بوده و هنوز هم مشترک است. در طی قرون متمادی در روزهای یکشنبه "برادری مشترک بشر" و هم در روزهای یکشنبه و هم در سایر روزهای هفته "وطن پرستی" مورد حاجت قرار گرفته است. لیکن بازهم وطن پرستی علیه برادری مشترک عمل کرده است. برابری زنان با مردان هرگز به وسیله­ی هیچ ملتی چه باستانی چه مدرن چه متمدن و چه برتر مورد توجه قرار نگرفته است.

من خلق و خوی حیوانات پست (به اصطلاح پست) را مورد مطالعه قرار داده و آن را با خلق و خوی بشر مقایسه کرده­ام. من نتیجه را برای خود حقارت آمیز می­دانم زیرا نتیجه­ی حاصله مرا مجبور می­سازد که از پیروی خود نسبت به تئوری داروین در مورد تحول انسان از حیوانات پست­تر صرفنظر کنم. زیرا هم اکنون کاملا بر من آشکار شده است که این تئوری بایستی به نفع یک تئوری جدید و حقیقی­تر کنار برود. این تئوری جدید و حقیقی­تر را باید تئوری تنزل انسان از حیوانات عالی نام نهاد.

در حرکت به سوی این نتیجه­ی ناخوشایند من نه به حدس و گمان توسل جستم نه به ذهن­گرایی، بلکه آنچه را که معمولا روش علمی می­نامند به کار گرفته­ام، یعنی من هرگونه فرضیه­ای که خود را عرضه داشته است در معرض آزمایش قطعی تجربه واقعی قرار داده و بر حسب نتیجه حاصله آن را پذیرفته یا رد می­کنم.

بنابراین هر مرحله از کل آزمایش را قبل از آنکه به مرحله­ی دیگر گام نهم مورد تجدید نظر قرار داده و آن را به اثبات رسانده­ام. این آزمایشات در باغ وحش لندن به عمل آمده و چندین ماه کار کمر شکن و خسته کننده را در بر گرفته است. قبل از مشخص شدن آزمایشات به عمل آمده میل دارم یکی دو مطلب که به نظرم صحیح­تر است در اینجا بیان کنم تا جای دیگر. این امر به روشن شدن مطلب کمک می­کند. تجارب حاصله کلیت­های مشخصی را که رضایت مرا نیز حاصل نمود به اثبات رسانید. این نتایج کلی عبارت بودند از:

1- نوع بشر نوعی است ممیز و مختص به خود. این نوع تنوع جزئی را در رنگ، قامت، توانایی ذهنی و غیره به علت شرایط اقلیمی، محیط و نظایر آن عیان می­سازد. لیکن نوعی است مختص به خود که نباید آن را با هیچ یک از انواع دیگر اشتباه گرفت.

2- چهارپایان نیز یک تیره متمایز هستند که گوناگونی­هایی را در رنگ،‌ اندازه،‌ اولویت غذایی و غیره نشان می­دهند لیکن خانواده­ای هستند مختص به خود.

3- سایر تیره­ها - پرندگان، ماهی­ها، حشرات، خزندگان و غیره - نیز کم و بیش مشخص و ممیز می­باشند. آن­ها حلقه­هایی هستند در سلسله­ی زنجیری که از حیوانات عالی به سوی انسان­ها در مرتبه­ی سفلایی آن کشیده می­شوند.

برخی از تجاربم کاملا کنجکاوی برانگیز بودند. در جریان مطالعاتم به موردی برخوردم که چندین سال قبل چند شکارچی در جلگه­های وسیع ما برای پذیرایی از یک کنت انگلیسی شکار گاومیش ترتیب می­دادند تا بدینویسله قدری گوشت تازه برای شکم مبارک آن جناب فراهم آورند. آنان عجب سرگرمی جالبی را تدارک دیدند. آنان هفتاد و دو عدد از این حیوانات عظیم­الجثه را کشتند. لیکن فقط بخشی از گوشت یکی از این زبان بسته­ها را خوردند و اجساد هفتاد و یک گاو میش باقی مانده را گذاشتند تا بپوسد.

برای تشخیص تفاوت بین یک مار غول پیکر (به نام آناکوندا) و یک کنت (البته به فرض وجود چنین تفاوتی) کاری کردم که هفت گوساله­ی کوچک به قفس یک آناکوندا انداخته شوند. خزنده­ی سپاسگزار فورا یکی از آن­ها را درهم شکست و بلعید. آنگاه با رضایت خاطر به جای خود برگشت و کوچکترین توجهی به بقیه­ی گوساله­ها نکرد و هرگز و به هیچ وجه درصدد آزارشان برنیامد. من همین آزمایش را در مورد سایر آناکونداها تکرار کردم. نتیجه همواره یکسان بود. در نتیجه این حقیقت به اثبات رسید که اختلاف بین یک کنت و یک آناکوندا در این است که کنت بیرحم و ستمگر است و اناکوندا نیست و اینکه کنت از روی عیاشی و بی­فکری آنچه را که مورد استفاده­ای برایش ندارد نابود می­سازد، در حالیکه آناکوندا چنین نمی­کند. این بدان معناست که آناکوندا از کنت به وجود نیامده است. این همچنین بدین معنا بود که کنت از آناکوندا به وجود آمده و خیلی چیزهای خوب را در پروسه انتفالی از دست داده است.

من می­دانستم که بسیاری از آدم­ها که بیلیون ها بیلیون­ پول بیش از آنچه می­توانستند مورد استفاده قرار دهند روی هم انباشته­اند، عطش سیری ناپذیری برای مال اندوزی بیشتر نشان داده و برای اینکه تا حدی این اشتهای سیری ناپذیر را فرو نشانند با بی­مرامی به فریب آدم­های بی اطلاع و بیچاره و حیف و میل توشه­ی فقیرانه­ی آن ها دست می­زنند. من برای صد نوع مختلف از حیوانات وحشی و اهلی فرصت انباشتن مقادیر عظیم خوراکشان را فراهم آوردم ولی هیچکدام از آن­ها اینکار را نکردند. سنجاب­ها و زنبوران و برخی پرندگان مقادیری انباشتند لیکن وقتیکه به اندازه­ی خوراک زمستانی­شان غذا جمع آوری کردند اینکار را متوقف نمودند و اغوا کردن آن­ها برای افزودن به مقدار انبار شده چه از روی صداقت صورت گرفته بود چه با سفسطه میسر نگردید. مورچه برای آنکه شهرت متزلزل خود را بالا ببرد وانمود کرد که مقادیر متنابهی انبار می­کند ولی من فریب نخوردم. من مورچه را می­شناسم. این آزمایشات مرا متقاعد نمود که این اختلاف بین انسان و حیوانت عالی وجود دارد: انسان حریص و خسیس است ولی حیوانت دیگر نیستند. در جریان تجربیاتم خود را متقاعد ساختم که در بین کلیه­ی حیوانات انسان­ تنها حیوانی است که دشنام­ها و زخم­ها را در خود نگاه می­دارد، روی آن­ها فکر می­کند تا فرصتی پیدا کند. آنگاه انتقام می­گیرد. این اشتیاق به انتقام برای حیوانات عالی­تر ناشناخته است.

انسان حیوان مذهبی است. انسان تنها حیوان مذهبی هم هست. او تنها حیوانی است که از مذهب بر حق پیروی می­کند آنهم چندین مذهب برحق. بشر تنها حیوانی است که همسایه­اش را به اندازه­ی خودش دوست دارد ولی اگر مذهب همسایه­اش صراط مستقیم نباشد گلوی او را می­برد. او در تلاش صادقانه­اش برای هموار کردن راه برادرش به سوی خوشبختی و بهشت از کره زمین یک قبرستان ساخته است. او در زمان سزار در این قبرستان بوده است، در زمان محمد در آن بوده، در زمان انگیزسون، در فرانسه به مدت دو قرن و در انگلستان در دوران ملکه ی مری (2) در آن بوده است. او از زمانی که روشنایی را دید در آن بوده، امروز هم در آن است و فردا هم در مناطق دیگر در آن خواهد بود. حیوانات عالی هیچ مذهبی ندارند و به ما گفته اند که آنها در دنیای آخرت جایی نخواهند داشت. نمی­دانم چرا این موضوع سؤال برانگیز است؟

خروس‌ها حرمسرا دارند، اما با رضایت مرغ هاشان؛ بنابراین در این میانه ستمی رخ نمی‌دهد. مردان نیز حرمسرا دارند، اما با زور سرنیزه - زوری که به‌واسطه‌ی قوانین هولناکی مشروعیت یافته که جنس دیگر هیچ نقشی در تدوین شان نداشته است. از این حیث، انسان در مرتبه‌ای به‌مراتب فروتر از خروس قرار می‌گیرد.

گربه‌ها در اخلاق جنسی سهل‌انگارند، اما نه آگاهانه. انسان، در مرحله ی تنزل از گربه، این سهل‌انگاری را با خود یدک کشیده است، اما آن عزیزه ی ناخود آگاه را--آن فضیلت نجات‌بخش که گربه را معذور می‌دارد--جا گذاشته است. گربه معصوم است؛ انسان نیست.

بی‌حیایی، ابتذال، وقاحت--این‌ها منحصراً به انسان تعلق دارند؛ او آن‌ها را اختراع کرده است. در میان حیوانات عالی‌ هیچ نشانی از این فضاحت ها نیست. آنان چیزی را پنهان نمی‌کنند؛ شرم ندارند. انسان، با ذهن آلوده‌اش، خود را می‌پوشاند.

از میان همه‌ی حیوانات، انسان تنها موجودی است که از رحم و مروت بری است. او تنها موجودی است که برای لذت بردن ایجاد درد می‌کند - خصلتی که در حیوانات عالی‌ناشناخته است. گربه با موش وحشت‌زده بازی می‌کند؛ اما عذرش این است که نمی‌داند موش در حال رنج کشیدن است. گربه، برخلاف انسان، معتدل است ؛ او فقط موش را می‌ترساند؛ او را شکنجه نمی کند: چشم‌هایش را درنمی‌آورد، پوستش را نمی‌کند، خرده‌چوب زیر ناخن‌هایش فرو نمی‌کند--آن‌گونه که انسان می‌کند. وقتی بازی‌اش تمام شد، ناگهان او را می‌خورد و از رنج رهایش می‌سازد. انسان، یک جانور بی‌رحم است و در این تمایز، تنهاست.

حیوانات عالی‌ ممکن است به‌صورت فردی با هم بجنگند، اما هرگز به‌صورت جمعی و سازمان‌یافته جنگ راه نمی اندازند. انسان تنها حیوانی است که به فجیع‌ترینِ فجایع ممکن دست می‌زند: جنگ. تنها اوست که هم‌نوعانش را گرد هم می‌آورد و با خونسردی و ضربان آرام، برای نابودی نوع خود به راه می‌افتد. تنها اوست که برای دستمزدی ناچیز، صف می‌کشد... و به کشتار غریبه‌هایی از گونه‌ی خویش دست می یازد - کسانی که هیچ آزاری به او نرسانده‌اند و با اوهیچ خصومتی نداشته اند.

انسان تنها حیوانی است که سرزمینِ هم‌نوعِ ناتوانِ خود را می‌رباید--آن را تصاحب می‌کند و صاحبش را از آن می‌راند یا نابود می‌سازد. انسان در همه‌ی اعصار چنین کرده است. در سراسر کره‌ی زمین حتی یک وجب خاک نیست که یا در تصرف صاحبِ برحق خود باشد، یا در چرخه‌ای پس از چرخه‌ای دیگر، با زور و خونریزی از مالکی به مالک دیگر منتقل نشده باشد.

در حقیقت، انسان به‌ صورت درمان ‌ناپذیری ابله است. چیزهای ساده‌ای که دیگر حیوانات به‌آسانی می‌آموزند، او از آموختنشان ناتوان است. یکی از آزمایش‌های من چنین بود: در عرض یک ساعت، به یک گربه و یک سگ آموختم که با هم دوست باشند. آن‌ها را در قفسی گذاشتم. در ساعتی دیگر، آن‌ها را با یک خرگوش آشتی دادم. در طی دو روز، توانستم روباه، غاز، سنجاب و چند قمری را هم اضافه کنم. سرانجام یک میمون. همه با هم در صلح و صفا زندگی می‌کردند حتی با گونه ای از محبت. سپس، در قفسی دیگر، یک کاتولیک ایرلندی از تیپِرِری را زندانی کردم، و به‌محض آن‌که رام به نظر آمد، یک پروتستان اسکاتلندی از آبردین را به او افزودم. بعد، یک ترک از قسطنطنیه؛ یک مسیحی یونانی از کرت؛ یک ارمنی؛ یک متدیست از بیابان‌های آرکانزاس؛ یک بودایی از چین؛ یک برهمن از بنارس؛ و در نهایت، یک سرهنگ از واپینگ. سپس دو روزِ کامل به آنها سر نزدم ماندم. وقتی بازگشتم تا نتیجه را ببینم، قفس حیوانات عالی‌ کاملاً سالم بود؛ اما در قفس دیگر، چیزی جز هرج‌ومرجی خون‌آلود از تکه‌پارچه‌های عمامه و فِز و شال‌های اسکاتلندی، استخوان و گوشت باقی نمانده بود--حتی یک نفر به عنوان نمونه زنده نمانده بود. این حیواناتِ «عاقل» بر سر مسائل بی اهمیت مذهبی اختلاف پیدا کرده بودند و مسئله را به «دادگاه عالی‌تر» کشانده بودند.

(۱)- مارک تواین اسم مستعار ساموئل لنگهورن کلمنز (۳۰ نوامبر ۱۸۳۵ تا ۲۱ آوریل ۱۹۱۰) طنز نویس، نویسنده و روزنامه­نگار آمریکایی است که در جهان به خاطر داستان­هایش در مورد ماجراهای کودکی مشهور است مخصوصا ماجرای توم سایر و هاکل بری فین. او در سواحل می­سی­سی­پی پرورش یافت و تقریبا نیمی از زندگی­اش را به صورت یک آدم دربه­در گذرانید. او برای روزنامه­های محلی مقاله می­نوشت و کارهای اتفاقی -هر چه پیش می­آمد- انجام می­داد و چهار سال کمک راهنمای کشتی در حوزه­ی می­سی­سی­پی بود. در سال ۱۸۶۱ به غرب سفر کرد و برای روزنامه­های مختلف نوشت. در سال ۱۸۶۳ اسم مستعار مارک تواین را انتخاب کرد. داستان­ها و سخنرانی­های طنز آمیزش او را در سرتاسر کشور مشهور ساخت.

بی­گناهان در خارج (۱۸۶۹) محصول سفرش به اروپا و فلسطین است. در ۱۸۷۰ ازدواج کرد و در هارت فورد اقامت گزید و ۲۰ سال بعد زندگیش آنجا بود. شاهزاده و گدا، توم سایر و هاکل بری فین را در آنجا نوشت. در ۱۸۹۱ وضع مالی­اش خراب شد و مجبور شد به اروپا کوچ کند و در آنجا تراژدی بورن هیدویلسون و خاطرات شخصی از ژاندارک را نوشت. در ۱۹۰۰ دوباره به امریکا برگشت. در سالهای آخر زندگی­اش تقاضا برای سخنرانی و نوشته­های او بسیار بود. در ۱۹۰۶ شروع به نوشتن سرگذشت خود کرد و در ۱۹۱۰ دار فانی را بدرود گفت.

2) در دوران سلطنت مری اول، ۱۵۵۳-۱۵۵۸، انگلستان شاهد یکی از تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ خود بود؛ دوره‌ای که در آن تعصب مذهبی با قدرت سیاسی درآمیخت و به سرکوبی نظام‌مند انجامید. با احیای قوانین قرون وسطاییِ ضد بدعت، حدود سیصد پروتستان به اتهام ارتداد به‌طور علنی زنده‌زنده سوزانده شدند و آزادی وجدان و اندیشه به‌طرزی بی‌سابقه لگدمال شد. اعدام متفکران دینی، تبعید گسترده‌ی مخالفان، مصادره‌ی اموال، و فضای رعب عمومی، جامعه را در هراسی دائمی فرو برد. این خشونت‌های مقدس‌، همراه با قحطی، بیماری و بی‌ثباتی سیاسی، میراثی برجا گذاشت که نام مری را در حافظه‌ی تاریخی با لقب «مری خونریز» گره زد و هشداری ماندگار درباره‌ی پیامدهای پیوند ایمان مطلق‌گرا و قدرت بی‌مهار شد.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy