این مقاله را مارک تواین (1) در سال 1896 به رشته ی تحریر در آورد، لیکن در سال 1962 در مجموعه ای زیر عنوان "نامه هایی از زمین" منتشر شد. کلیت نوشتههای مارک تواین حاکی از این است که او این دید را به کل بشریت تعمیم نداده و ددمنشان انسان نما را آماج طنز نیشدار خود ساخته است. از آنجا که این طنز، شیوه های فرومایگان ریز و درشت جمهوری اسلامی را تداعی می کند، خلاصه ای از ترجمه ی آنرا تقدیم هم میهنان آزاده و روشنی طلب می کنم.
در اوت سال ۱۵۷۲ وقایع مشابهی در پاریس و دیگر نقاط فرانسه اتفاق میافتاد. مسیحیلن به جان مسیحیان افتاده بودند. رومن کاتولیکها با هماهنگی قبلی به حمله غافلگیرانهای علیه پروتستانهایی که نه آمادگی داشتند و نه سوءظن میبردند دست یازیدند و هزاران نفر از آنان از زن و مرد و از تمام سنین، بزرگ و کوچک، را قصابی کردند. این بود روز تاریخی (سن بارتلمه)
وقتی این خبر خوشحال کننده به رم رسید پاپ و کلیسا مراسم شکرگزاری دسته جمعی را به درگاه پروردگار به جای آوردند. در طی قرون متمادی صدها نفر از بدعت گذاران هر ساله به تیرکهای چوبی بسته شده و سوزانیده شدهاند زیرا عقاید مذهبی آنان مورد قبول کلیسای رومن کاتولیک نبوده است. در کلیهی اعصار وحشیان کلیهی سرزمینها، قصابی برادران همسایه و اسارت زنان و بچههای آنان را به صورت کار عادی روزانهی خود در آرودهاند. ریاکاری، حسادت، شرارت، شقاوت، انتقامجویی، اغفال، تجاوز جنسی، دزدی، کلاهبرداری، ایجاد حریق دو همسری (و چند همسری)، زنا، ستم و تحقیر فقرا و بیپناهان در کلیهی راههای ممکن کم و بیش در بین تمام ملتهای روی زمین چه متمدن و چه غیر متمدن مشترک بوده و هنوز هم مشترک است. در طی قرون متمادی در روزهای یکشنبه "برادری مشترک بشر" و هم در روزهای یکشنبه و هم در سایر روزهای هفته "وطن پرستی" مورد حاجت قرار گرفته است. لیکن بازهم وطن پرستی علیه برادری مشترک عمل کرده است. برابری زنان با مردان هرگز به وسیلهی هیچ ملتی چه باستانی چه مدرن چه متمدن و چه برتر مورد توجه قرار نگرفته است.
من خلق و خوی حیوانات پست (به اصطلاح پست) را مورد مطالعه قرار داده و آن را با خلق و خوی بشر مقایسه کردهام. من نتیجه را برای خود حقارت آمیز میدانم زیرا نتیجهی حاصله مرا مجبور میسازد که از پیروی خود نسبت به تئوری داروین در مورد تحول انسان از حیوانات پستتر صرفنظر کنم. زیرا هم اکنون کاملا بر من آشکار شده است که این تئوری بایستی به نفع یک تئوری جدید و حقیقیتر کنار برود. این تئوری جدید و حقیقیتر را باید تئوری تنزل انسان از حیوانات عالی نام نهاد.
در حرکت به سوی این نتیجهی ناخوشایند من نه به حدس و گمان توسل جستم نه به ذهنگرایی، بلکه آنچه را که معمولا روش علمی مینامند به کار گرفتهام، یعنی من هرگونه فرضیهای که خود را عرضه داشته است در معرض آزمایش قطعی تجربه واقعی قرار داده و بر حسب نتیجه حاصله آن را پذیرفته یا رد میکنم.
بنابراین هر مرحله از کل آزمایش را قبل از آنکه به مرحلهی دیگر گام نهم مورد تجدید نظر قرار داده و آن را به اثبات رساندهام. این آزمایشات در باغ وحش لندن به عمل آمده و چندین ماه کار کمر شکن و خسته کننده را در بر گرفته است. قبل از مشخص شدن آزمایشات به عمل آمده میل دارم یکی دو مطلب که به نظرم صحیحتر است در اینجا بیان کنم تا جای دیگر. این امر به روشن شدن مطلب کمک میکند. تجارب حاصله کلیتهای مشخصی را که رضایت مرا نیز حاصل نمود به اثبات رسانید. این نتایج کلی عبارت بودند از:
1- نوع بشر نوعی است ممیز و مختص به خود. این نوع تنوع جزئی را در رنگ، قامت، توانایی ذهنی و غیره به علت شرایط اقلیمی، محیط و نظایر آن عیان میسازد. لیکن نوعی است مختص به خود که نباید آن را با هیچ یک از انواع دیگر اشتباه گرفت.
2- چهارپایان نیز یک تیره متمایز هستند که گوناگونیهایی را در رنگ، اندازه، اولویت غذایی و غیره نشان میدهند لیکن خانوادهای هستند مختص به خود.
3- سایر تیرهها - پرندگان، ماهیها، حشرات، خزندگان و غیره - نیز کم و بیش مشخص و ممیز میباشند. آنها حلقههایی هستند در سلسلهی زنجیری که از حیوانات عالی به سوی انسانها در مرتبهی سفلایی آن کشیده میشوند.
برخی از تجاربم کاملا کنجکاوی برانگیز بودند. در جریان مطالعاتم به موردی برخوردم که چندین سال قبل چند شکارچی در جلگههای وسیع ما برای پذیرایی از یک کنت انگلیسی شکار گاومیش ترتیب میدادند تا بدینویسله قدری گوشت تازه برای شکم مبارک آن جناب فراهم آورند. آنان عجب سرگرمی جالبی را تدارک دیدند. آنان هفتاد و دو عدد از این حیوانات عظیمالجثه را کشتند. لیکن فقط بخشی از گوشت یکی از این زبان بستهها را خوردند و اجساد هفتاد و یک گاو میش باقی مانده را گذاشتند تا بپوسد.
برای تشخیص تفاوت بین یک مار غول پیکر (به نام آناکوندا) و یک کنت (البته به فرض وجود چنین تفاوتی) کاری کردم که هفت گوسالهی کوچک به قفس یک آناکوندا انداخته شوند. خزندهی سپاسگزار فورا یکی از آنها را درهم شکست و بلعید. آنگاه با رضایت خاطر به جای خود برگشت و کوچکترین توجهی به بقیهی گوسالهها نکرد و هرگز و به هیچ وجه درصدد آزارشان برنیامد. من همین آزمایش را در مورد سایر آناکونداها تکرار کردم. نتیجه همواره یکسان بود. در نتیجه این حقیقت به اثبات رسید که اختلاف بین یک کنت و یک آناکوندا در این است که کنت بیرحم و ستمگر است و اناکوندا نیست و اینکه کنت از روی عیاشی و بیفکری آنچه را که مورد استفادهای برایش ندارد نابود میسازد، در حالیکه آناکوندا چنین نمیکند. این بدان معناست که آناکوندا از کنت به وجود نیامده است. این همچنین بدین معنا بود که کنت از آناکوندا به وجود آمده و خیلی چیزهای خوب را در پروسه انتفالی از دست داده است.
من میدانستم که بسیاری از آدمها که بیلیون ها بیلیون پول بیش از آنچه میتوانستند مورد استفاده قرار دهند روی هم انباشتهاند، عطش سیری ناپذیری برای مال اندوزی بیشتر نشان داده و برای اینکه تا حدی این اشتهای سیری ناپذیر را فرو نشانند با بیمرامی به فریب آدمهای بی اطلاع و بیچاره و حیف و میل توشهی فقیرانهی آن ها دست میزنند. من برای صد نوع مختلف از حیوانات وحشی و اهلی فرصت انباشتن مقادیر عظیم خوراکشان را فراهم آوردم ولی هیچکدام از آنها اینکار را نکردند. سنجابها و زنبوران و برخی پرندگان مقادیری انباشتند لیکن وقتیکه به اندازهی خوراک زمستانیشان غذا جمع آوری کردند اینکار را متوقف نمودند و اغوا کردن آنها برای افزودن به مقدار انبار شده چه از روی صداقت صورت گرفته بود چه با سفسطه میسر نگردید. مورچه برای آنکه شهرت متزلزل خود را بالا ببرد وانمود کرد که مقادیر متنابهی انبار میکند ولی من فریب نخوردم. من مورچه را میشناسم. این آزمایشات مرا متقاعد نمود که این اختلاف بین انسان و حیوانت عالی وجود دارد: انسان حریص و خسیس است ولی حیوانت دیگر نیستند. در جریان تجربیاتم خود را متقاعد ساختم که در بین کلیهی حیوانات انسان تنها حیوانی است که دشنامها و زخمها را در خود نگاه میدارد، روی آنها فکر میکند تا فرصتی پیدا کند. آنگاه انتقام میگیرد. این اشتیاق به انتقام برای حیوانات عالیتر ناشناخته است.
انسان حیوان مذهبی است. انسان تنها حیوان مذهبی هم هست. او تنها حیوانی است که از مذهب بر حق پیروی میکند آنهم چندین مذهب برحق. بشر تنها حیوانی است که همسایهاش را به اندازهی خودش دوست دارد ولی اگر مذهب همسایهاش صراط مستقیم نباشد گلوی او را میبرد. او در تلاش صادقانهاش برای هموار کردن راه برادرش به سوی خوشبختی و بهشت از کره زمین یک قبرستان ساخته است. او در زمان سزار در این قبرستان بوده است، در زمان محمد در آن بوده، در زمان انگیزسون، در فرانسه به مدت دو قرن و در انگلستان در دوران ملکه ی مری (2) در آن بوده است. او از زمانی که روشنایی را دید در آن بوده، امروز هم در آن است و فردا هم در مناطق دیگر در آن خواهد بود. حیوانات عالی هیچ مذهبی ندارند و به ما گفته اند که آنها در دنیای آخرت جایی نخواهند داشت. نمیدانم چرا این موضوع سؤال برانگیز است؟
خروسها حرمسرا دارند، اما با رضایت مرغ هاشان؛ بنابراین در این میانه ستمی رخ نمیدهد. مردان نیز حرمسرا دارند، اما با زور سرنیزه - زوری که بهواسطهی قوانین هولناکی مشروعیت یافته که جنس دیگر هیچ نقشی در تدوین شان نداشته است. از این حیث، انسان در مرتبهای بهمراتب فروتر از خروس قرار میگیرد.
گربهها در اخلاق جنسی سهلانگارند، اما نه آگاهانه. انسان، در مرحله ی تنزل از گربه، این سهلانگاری را با خود یدک کشیده است، اما آن عزیزه ی ناخود آگاه را--آن فضیلت نجاتبخش که گربه را معذور میدارد--جا گذاشته است. گربه معصوم است؛ انسان نیست.
بیحیایی، ابتذال، وقاحت--اینها منحصراً به انسان تعلق دارند؛ او آنها را اختراع کرده است. در میان حیوانات عالی هیچ نشانی از این فضاحت ها نیست. آنان چیزی را پنهان نمیکنند؛ شرم ندارند. انسان، با ذهن آلودهاش، خود را میپوشاند.
از میان همهی حیوانات، انسان تنها موجودی است که از رحم و مروت بری است. او تنها موجودی است که برای لذت بردن ایجاد درد میکند - خصلتی که در حیوانات عالیناشناخته است. گربه با موش وحشتزده بازی میکند؛ اما عذرش این است که نمیداند موش در حال رنج کشیدن است. گربه، برخلاف انسان، معتدل است ؛ او فقط موش را میترساند؛ او را شکنجه نمی کند: چشمهایش را درنمیآورد، پوستش را نمیکند، خردهچوب زیر ناخنهایش فرو نمیکند--آنگونه که انسان میکند. وقتی بازیاش تمام شد، ناگهان او را میخورد و از رنج رهایش میسازد. انسان، یک جانور بیرحم است و در این تمایز، تنهاست.
حیوانات عالی ممکن است بهصورت فردی با هم بجنگند، اما هرگز بهصورت جمعی و سازمانیافته جنگ راه نمی اندازند. انسان تنها حیوانی است که به فجیعترینِ فجایع ممکن دست میزند: جنگ. تنها اوست که همنوعانش را گرد هم میآورد و با خونسردی و ضربان آرام، برای نابودی نوع خود به راه میافتد. تنها اوست که برای دستمزدی ناچیز، صف میکشد... و به کشتار غریبههایی از گونهی خویش دست می یازد - کسانی که هیچ آزاری به او نرساندهاند و با اوهیچ خصومتی نداشته اند.
انسان تنها حیوانی است که سرزمینِ همنوعِ ناتوانِ خود را میرباید--آن را تصاحب میکند و صاحبش را از آن میراند یا نابود میسازد. انسان در همهی اعصار چنین کرده است. در سراسر کرهی زمین حتی یک وجب خاک نیست که یا در تصرف صاحبِ برحق خود باشد، یا در چرخهای پس از چرخهای دیگر، با زور و خونریزی از مالکی به مالک دیگر منتقل نشده باشد.
در حقیقت، انسان به صورت درمان ناپذیری ابله است. چیزهای سادهای که دیگر حیوانات بهآسانی میآموزند، او از آموختنشان ناتوان است. یکی از آزمایشهای من چنین بود: در عرض یک ساعت، به یک گربه و یک سگ آموختم که با هم دوست باشند. آنها را در قفسی گذاشتم. در ساعتی دیگر، آنها را با یک خرگوش آشتی دادم. در طی دو روز، توانستم روباه، غاز، سنجاب و چند قمری را هم اضافه کنم. سرانجام یک میمون. همه با هم در صلح و صفا زندگی میکردند حتی با گونه ای از محبت. سپس، در قفسی دیگر، یک کاتولیک ایرلندی از تیپِرِری را زندانی کردم، و بهمحض آنکه رام به نظر آمد، یک پروتستان اسکاتلندی از آبردین را به او افزودم. بعد، یک ترک از قسطنطنیه؛ یک مسیحی یونانی از کرت؛ یک ارمنی؛ یک متدیست از بیابانهای آرکانزاس؛ یک بودایی از چین؛ یک برهمن از بنارس؛ و در نهایت، یک سرهنگ از واپینگ. سپس دو روزِ کامل به آنها سر نزدم ماندم. وقتی بازگشتم تا نتیجه را ببینم، قفس حیوانات عالی کاملاً سالم بود؛ اما در قفس دیگر، چیزی جز هرجومرجی خونآلود از تکهپارچههای عمامه و فِز و شالهای اسکاتلندی، استخوان و گوشت باقی نمانده بود--حتی یک نفر به عنوان نمونه زنده نمانده بود. این حیواناتِ «عاقل» بر سر مسائل بی اهمیت مذهبی اختلاف پیدا کرده بودند و مسئله را به «دادگاه عالیتر» کشانده بودند.
(۱)- مارک تواین اسم مستعار ساموئل لنگهورن کلمنز (۳۰ نوامبر ۱۸۳۵ تا ۲۱ آوریل ۱۹۱۰) طنز نویس، نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی است که در جهان به خاطر داستانهایش در مورد ماجراهای کودکی مشهور است مخصوصا ماجرای توم سایر و هاکل بری فین. او در سواحل میسیسیپی پرورش یافت و تقریبا نیمی از زندگیاش را به صورت یک آدم دربهدر گذرانید. او برای روزنامههای محلی مقاله مینوشت و کارهای اتفاقی -هر چه پیش میآمد- انجام میداد و چهار سال کمک راهنمای کشتی در حوزهی میسیسیپی بود. در سال ۱۸۶۱ به غرب سفر کرد و برای روزنامههای مختلف نوشت. در سال ۱۸۶۳ اسم مستعار مارک تواین را انتخاب کرد. داستانها و سخنرانیهای طنز آمیزش او را در سرتاسر کشور مشهور ساخت.
بیگناهان در خارج (۱۸۶۹) محصول سفرش به اروپا و فلسطین است. در ۱۸۷۰ ازدواج کرد و در هارت فورد اقامت گزید و ۲۰ سال بعد زندگیش آنجا بود. شاهزاده و گدا، توم سایر و هاکل بری فین را در آنجا نوشت. در ۱۸۹۱ وضع مالیاش خراب شد و مجبور شد به اروپا کوچ کند و در آنجا تراژدی بورن هیدویلسون و خاطرات شخصی از ژاندارک را نوشت. در ۱۹۰۰ دوباره به امریکا برگشت. در سالهای آخر زندگیاش تقاضا برای سخنرانی و نوشتههای او بسیار بود. در ۱۹۰۶ شروع به نوشتن سرگذشت خود کرد و در ۱۹۱۰ دار فانی را بدرود گفت.
2) در دوران سلطنت مری اول، ۱۵۵۳-۱۵۵۸، انگلستان شاهد یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ خود بود؛ دورهای که در آن تعصب مذهبی با قدرت سیاسی درآمیخت و به سرکوبی نظاممند انجامید. با احیای قوانین قرون وسطاییِ ضد بدعت، حدود سیصد پروتستان به اتهام ارتداد بهطور علنی زندهزنده سوزانده شدند و آزادی وجدان و اندیشه بهطرزی بیسابقه لگدمال شد. اعدام متفکران دینی، تبعید گستردهی مخالفان، مصادرهی اموال، و فضای رعب عمومی، جامعه را در هراسی دائمی فرو برد. این خشونتهای مقدس، همراه با قحطی، بیماری و بیثباتی سیاسی، میراثی برجا گذاشت که نام مری را در حافظهی تاریخی با لقب «مری خونریز» گره زد و هشداری ماندگار دربارهی پیامدهای پیوند ایمان مطلقگرا و قدرت بیمهار شد.

قلم ناتوان است، کوروش گلنام

ایران به کدام سو میرود؟ محمود علم















