Friday, Feb 13, 2026

صفحه نخست »

liaghat.jpgاقتدارگرایی، توتالیتاریسم و بازتولید آن در اپوزیسیون ایران
روایتی از سایه‌ها، ریشه‌ها و امکانِ رهایی
اسماعیل ایاقت
مقدمهٔ رسمی
این متن دربارهٔ یک فرد یا یک جریان سیاسی نیست؛
دربارهٔ ذهنیتی است که در تاریخ ایران،
در لحظه‌های بحران،
در زبان سیاست،
و حتی در میان مخالفان اقتدار،
خود را بازتولید کرده است.
اقتدارگرایی در ایران،
نه یک حادثهٔ سیاسی،
بلکه یک ساختار روانی و تاریخی است؛
ساختاری که اگر دیده نشود،
آینده را دوباره به گذشته تبدیل می‌کند.
این مقاله تلاشی است برای فهمیدن این ساختار.
برای اینکه ببینیم اقتدارگرایی چگونه در تاریخ ما ریشه دوانده،
چگونه در رفتار و زبان اپوزیسیون امروز بازتاب پیدا می‌کند،
و چگونه می‌توان از این چرخهٔ تکرارشونده عبور کرد.
در این مسیر،
از مفاهیم فلسفی و تاریخی استفاده شده،
اما متن کوشیده است به تجربهٔ زیستهٔ ایرانیان نزدیک بماند.
و در لحظه‌هایی،
از روشنایی‌هایی سخن گفته شده که سیاست معمولاً آن‌ها را نمی‌بیند--
روشنایی‌هایی که گاهی از زبان یک کودک می‌آیند،
مثل کیان پیرفلک،
که با قایق کوچک و جملهٔ جهان‌گشایش
«به نام خدای رنگین‌کمان»
به ما یادآوری کرد که آینده،
اگر رنگین‌کمانی نباشد،
آینده نیست.
این مقدمه، دعوتی است به
خواندن متنی که
نه برای تخریب،
بلکه برای فهمیدن نوشته شده است؛
نه برای داوری،
بلکه برای دیدن؛
نه برای تکرار گذشته،
بلکه برای گشودن راهی تازه.
سایهٔ اقتدار
هیچ ملتی یک‌باره اقتدارگرا نمی‌شود.
اقتدارگرایی مثل سایه است؛ آرام، بی‌صدا، و بی‌آنکه کسی متوجه شود، روی جان جامعه می‌افتد.
گاهی در هیبت یک رهبر ظاهر می‌شود،
گاهی در زبان یک هوادار،
گاهی در نوستالژی یک گذشتهٔ آرمانی،
و گاهی در ترسی که مردم را از یکدیگر جدا می‌کند.
در ایران، این سایه بارها دیده شده است:
در سلطنت، در انقلاب، در جمهوری اسلامی،
و امروز--تلخ‌تر از همه--در بخشی از اپوزیسیونی که خود را وارث آزادی می‌داند.
اقتدارگرایی فقط یک نظام سیاسی نیست؛
یک طرز فکر است،
یک عادت ذهنی،
یک ترس قدیمی.
و تا زمانی که این ترس را نشناسیم،
هر نظامی--حتی اگر با بهترین نیت‌ها آغاز شود--
می‌تواند به همان جایی برسد که از آن گریخته بودیم.
مفاهیم پایه
اقتدارگرایی، پیش از آنکه یک نظام باشد،
یک نسبت بیمار میان قدرت و مردم است؛
جایی که قدرت در دست یک فرد یا حلقه‌ای کوچک متمرکز می‌شود،
قانون تابع ارادهٔ قدرتمندان می‌گردد،
تکثر تهدید تلقی می‌شود،
و سیاست از گفت‌وگو به اطاعت فرو می‌کاهد.
در شکل شدیدتر آن--توتالیتاریسم--قدرت فقط به رفتار مردم کار ندارد؛
به ذهن مردم کار دارد.
به حقیقت کار دارد.
به واقعیت کار دارد.
توتالیتاریسم می‌خواهد نه فقط بدن،
بلکه روح انسان را در اختیار بگیرد.
اما ریشهٔ همهٔ این‌ها در یک چیز است:
ذهنیت اقتدارگرا--
ساختاری روانی که در آن آزادی ترسناک است،
مخالف دشمن است،
و قدرت در «فرد» جست‌وجو می‌شود، نه در نهاد.
ریشه‌ها
در تاریخ ایران، قدرت همیشه از بالا آمده است.
مردم رعیت بوده‌اند، نه شهروند.
قدرت «بخشش» بوده، نه «حق».
این ساختار عمودی،
در طول قرن‌ها،
ذهنیت جامعه را شکل داده است.
سه تجربهٔ بزرگ سیاسی ایران--
سلطنت مدرن، انقلاب، جمهوری اسلامی--
با وجود تفاوت‌هایشان،
یک نقطهٔ مشترک داشته‌اند:
تمرکز قدرت در دست یک فرد.
خشونت سیاسی نیز در تاریخ معاصر ایران قاعده بوده، نه استثناء.
این خشونت، زخمی در حافظهٔ جمعی گذاشته
که به ترس تبدیل شده است:
ترس از بی‌ثباتی،
ترس از دیگری،
ترس از تکثر.
و در جامعه‌ای که نهادها ضعیف‌اند،
قدرت به‌طور طبیعی به سمت «فرد» می‌رود.
کاریزما جای قانون را می‌گیرد،
احساس جای عقل را،
و اطاعت جای گفت‌وگو را.
بازتولید در اپوزیسیون
اپوزیسیون ایران نیز از این تاریخ جدا نیست.
بحران اعتماد،
رهبرپرستی،
نوستالژی سیاسی،
دشمن‌سازی،
ترس از تکثر،
و خشونت‌ستایی
همگی نشانه‌هایی‌اند از اینکه سایهٔ اقتدار
حتی در میان مخالفان اقتدار نیز حضور دارد.
در لحظه‌های بحران،
جامعه‌ای که تجربهٔ نهاد ندارد،
به‌جای ساختن ساختار،
به‌دنبال «چهره» می‌گردد.
مخالف سیاسی،
نه رقیب،
بلکه دشمن تلقی می‌شود.
و گذشته،
به‌جای تجربه،
به «بهشت ازدست‌رفته» تبدیل می‌شود.
زیر‌بخش افزوده‌شده: اعتماد، فرماندهی و اضطرار
یکی از مکانیزم‌های پنهان بازتولید اقتدارگرایی در اپوزیسیون،
تعریف خاصی است که از «اعتماد» ارائه می‌شود.
در برخی روایت‌ها، اعتماد نه محصول شفافیت و پاسخ‌گویی،
بلکه پیش‌شرط اطاعت است؛
نوعی «پرش بدون متر کردن» پشت سر فرمانده،
در لحظه‌ای که «اضطرار» اجازهٔ پرسش نمی‌دهد.
این زبان، مبارزهٔ سیاسی را به عملیات نظامی تقلیل می‌دهد؛
جایی که نقد، تهدید تلقی می‌شود
و اعتماد، از رابطه‌ای دوطرفه،
به آزمون وفاداری تبدیل می‌گردد.
اما در یک چارچوب دموکراتیک،
اعتماد نتیجهٔ ساختاری شفاف، محدود و نظارت‌پذیر است.
دوران گذار، زمان تمرکز قدرت نیست؛
زمان تعریف قواعدی است که قرار است قدرت آینده را محدود کنند.
اعتماد سیاسی زمانی مشروع است که رهبر دوران گذار
دارای اختیارات محدود، زمان‌بندی مشخص، نظارت نهادی،
و قابلیت عزل باشد.
اعتمادِ بدون نظارت،
دیر یا زود به شخصی‌شدن قدرت،
تعلیق نقد،
و طبیعی‌سازی اطاعت می‌انجامد.
در چنین وضعیتی، اعتماد دیگر فضیلت نیست؛
نام نرمِ اطاعت است.
بیانیهٔ فرضی
بیانیهٔ فرضی‌ای که نخستین‌بار توسط شراگیم زند مطرح شد،
نه یک سند واقعی،
بلکه یک امکان بود--
امکانی برای دیدن اینکه:
- ایران ملک مشاع همهٔ ماست
- تکثر ثروت است
- نقش رهبر، تسهیل‌گری است
- خشونت خیانت به آزادی است
- آینده را صندوق رأی تعیین می‌کند
این بیانیهٔ فرضی،
آینه‌ای است که نشان می‌دهد
چه چیزهایی در اپوزیسیون غایب‌اند:
زبان آشتی،
مهار افراطیون،
پذیرش تکثر،
عبور از رهبرپرستی،
و بازگرداندن سیاست به مردم.
راه خروج
دموکراسی با نهاد ساخته می‌شود،
نه با رهبران بزرگ.
آیندهٔ ایران،
اگر رنگین‌کمانی نباشد،
آینده نیست.
زبان سیاست باید از خشونت فاصله بگیرد؛
زبان، پیش‌درآمد رفتار است.
اصلاح زبان،
اصلاح سیاست است.
قدرت باید در نهادها متمرکز شود،
نه در افراد.
اختلاف، دشمنی نیست.
گفت‌وگو، راه عبور از ترس است.
و اعتماد--
سرمایهٔ نامرئی یک ملت--
باید دوباره ساخته شود.
بدون اعتماد،
هیچ دموکراسی پایداری ممکن نیست.
نتیجه‌گیری: قایق کیان
اقتدارگرایی، سایه‌ای است که قرن‌ها بر ایران افتاده.
اما سایه، هرچقدر هم که قدیمی باشد،
با یک چیز از میان می‌رود:
نور.
و نور، گاهی از جایی می‌آید که هیچ‌کس انتظارش را ندارد.
نه از زبان سیاستمداران،
نه از پشت تریبون‌ها،
بلکه از دلِ یک خانهٔ ساده،
از کنار یک طشت آب،
از دست‌های کوچک کودکی که قایقی ساخته بود
و با شوقی آرام توضیح می‌داد که چطور حرکت می‌کند.
قایق کیان پیرفلک--
آن قایق کوچک که در یک طشت آب شناور شد--
چیزی بیش از یک بازی کودکانه بود.
او به ما نشان داد که حرکت،
می‌تواند بی‌خشونت باشد؛
پیش‌روی،
می‌تواند آرام باشد؛
و ساختن،
می‌تواند از کوچک‌ترین جاها آغاز شود.
در جهانی که سیاست اغلب با فریاد تعریف می‌شود،
یک کودک با یک قایق دست‌ساز،
به ما یاد داد که آینده را باید ساخت،
نه تصاحب کرد.
آیندهٔ ایران،
نه در یک‌رنگی،
نه در یک‌صدایی،
نه در یک روایت،
بلکه در تکثر است.
دموکراسی،
از پذیرش همین تکثر آغاز می‌شود؛
از ساختن نهادها،
از عبور از رهبرپرستی،
از مهار افراطیون،
از زبان غیرخشونت‌آمیز،
و از بازسازی اعتماد.
اما مهم‌تر از همه،
از باور به امکان ساختن آغاز می‌شود--
همان باوری که در نگاه کیان بود
وقتی قایقش را در طشت آب رها کرد
و با لبخندی آرام گفت:
«ببین... حرکت می‌کنه.»
آیندهٔ ایران نیز همین است:
حرکتی آرام،
اما واقعی؛
از دلِ خانه‌ها،
از دلِ مردم،
از دلِ تکثر،
و از دلِ امیدی که حتی یک کودک هم می‌تواند آن را بسازد.
و شاید،
در پایان این مسیر،
در پایان این تاریکی،
در پایان این زخم‌ها،
صدای کیان دوباره شنیده شود--
نه به‌عنوان یادآوریِ یک فقدان،
بلکه به‌عنوان نشانهٔ یک آغاز:
به نام خدای رنگین‌کمان.
یادداشت نویسنده
بیانیه‌ای که در این متن از آن با عنوان «بیانیهٔ فرضی» یاد شده،
متنی است که نخستین‌بار توسط شراگیم زند در شبکهٔ X
به‌عنوان یک سناریوی کاملاً فرضی منتشر شده است.
این بیانیه، متن واقعی رضا پهلوی نیست.
در این مقاله، ما متن شراگیم زند را نقل نکرده‌ایم؛
بلکه صرفاً ایدهٔ آن را تحلیل کرده‌ایم
تا برخی خلأها و امکان‌های گفتمانی در اپوزیسیون ایران روشن‌تر دیده شود.


Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy