Wednesday, Mar 4, 2026

صفحه نخست » تنها می‌توانی سه صندوقچه را بگشایی! ابوالفضل محققی

Abolfasl_Mohagheghi_4.jpgاز چندین حیاط تو در تو می‌گذرم؛ پایانی ندارند. بر درِ چوبیِ حیاطی می‌ایستم. سر تا سرِ در پوشیده از دست‌نوشته‌های گوناگون است. برخی به ناخن کنده شده‌اند، برخی با مرکبی که زمان ناخوانایشان ساخته است. تاریخ‌های گوناگون را نمی‌توانم تشخیص دهم. در به حیاطی وسیع باز می‌شود، با حجره‌های متعدد و نهایتاً به تالاری بزرگ که انتهای آن را نمی‌بینم. تمامی حجره‌ها پر از صندوقچه‌هایی است که تا سقف چیده شده‌اند، با هزاران نام که قادر به خواندن آن‌ها نیستم. سراسر تالار قفسه‌های آهنی است با صدها هزار پرونده که بر آن‌ها نهاده شده است؛ با میلیون‌ها نام که دیگر کسی آن‌ها را نمی‌شناسد. حضور آن همه نام وحشت‌زده‌ام می‌کند؛ قادر به نفس کشیدن نیستم.

در حجره‌ای که روی آن «نام‌های ایرانی» نوشته شده، می‌گشایم. صدها صندوق چیده شده بر روی هم. پشت در کاغذی چسبانده شده:
«این صندوق‌ها یادگار هزاران ایرانی است که بعد از شکست فرقه دموکرات از ایران خارج شدند. تنها می‌توانی سه صندوق را باز کنی و داستان‌های آن‌ها را بخوانی!»

صندوق اول؛ لباس عروسی در تبعید

صندوقی که روی آن عکس چند گل را کشیده‌اند باز می‌کنم. داخل آن تنها یک دست لباس است؛ لباسی که نشان می‌دهد هیچ‌گاه پوشیده نشده است و تنها گذر زمان نقش خود را بر رنگ‌مایه آن زده است. این لباس سال‌ها در کمدی چوبی در قزاقستان آویزان بود. مردی به نام آقاجان هر روز در آن را می‌گشود، دستی بر آن می‌کشید. او عهد کرده بود که هیچ‌گاه این لباس را نپوشد، مگر آن‌گه روزی به روستایش در اردبیل برگردد. این لباس عروسی او بود؛ تنها یک شب در عروسی‌اش پوشید و بعد مجبور به جلای وطن شد.

سال‌ها گذشت؛ تلخی غربت، سختی کار، آرزوی بازگشت. وقتی مرزها گشوده شد از پسر بزرگش خواست که او را به روستایش ببرد. لباسی که دیگر بر تنش بزرگ شده بود را بار دیگر بر تن کرد. به سرزمینش برگشت، اما دیگر او را کمتر کسی می‌شناخت. روستا تقریباً خالی از سکنه شده بود. به درِ خانه قدیمی رفت؛ هیچ‌کس نبود. مردی پیر که او را شناخته بود گفت:
«بسیار دیر آمدی! زنت چند سال قبل، در حالی که هیچ‌کس را نمی‌شناخت، از دنیا رفت؛ اما نام تو را فراموش نکرده بود. در قبرستان ده دفنش کردند.»

در سر قبرش هیچ سخن نگفت، گریه نکرد؛ تنها مشتی خاک برداشت، در دستمالی پیچید و در جیبش گذاشت. خمیده‌پشت برگشت. وطن تنگی می‌کرد؛ قادر به نفس کشیدن نبود. نگاه‌های کنجکاو، غریبی در وطن. دوباره به تبعیدگاهش برگشت؛ بی‌هیچ امیدی، بدون هیچ آرزویی. لباس را در بقچه‌ای پیچید. هر روز بر زانویش می‌نهاد، می‌نشست، به دوردست خیره می‌شد، بی‌آنکه سخنی بگوید، و شب در کنار بالشش می‌نهاد. شش ماه بعد از دنیا رفت و گفت:
«خاک آن دستمال را به داخل گورش بریزند، لباسش را در صندوقی بگذارند!»
این صندوق اوست.

صندوق دوم؛ گیسوان بریده، طناب تبعید

صندوق دوم را باز می‌کنم. درون آن، روی مخملی سرخ، تنها یک عروسک هست؛ یک عروسک پارچه‌ای و طنابی سیاه بافته‌شده از موی سر. گیس‌های سیاه یک زن! زمان شفافیت آن‌ها را گرفته است.

این داستان زن و مرد جوانی است که همراه هم از ایران خارج شدند؛ اوج استبداد استالینی. تبعید به دهکده‌ای در قعر روسیه. سختی سال‌های بعد از جنگ، گرسنگی، غربت، سرمای روسیه.

«این گیس‌های زن من، مهربان، هست! گیس‌هایی که عاشقشان بودم. اولین بار او را با این گیس‌ها دیدم؛ بافته شده مانند خرمنی از ساقه‌های نورس گندم که بر شانه‌هایش فرو ریخته بودند. چشمانی که دیوانه‌ام می‌ساختند. بی‌او نمی‌توانستم از ایران خارج شوم؛ او بی‌من نمی‌توانست در ایران بماند. به این سرزمین آمدیم. گرفتار شدیم. ماه‌ها غذایمان تنها سیب‌زمینی بود و اندکی نان. سرما بیداد می‌کرد. کار ما جمع کردن چوب خشک از جنگل بود. طنابی خواستم، گفتند طنابی در کار نیست؛ این گیس‌های بلند زنت را ببر و طناب درست کن! بریدند گیس‌های زنم را، به هم گره زدند و طنابی ساختند. من قادر به نگاه کردن در چشم‌های زنم نبودم. صورتش دیگرگون شده بود. عروسک‌های پارچه‌ای خود را در بغل می‌گرفت و ساعت‌ها مانند یک کودک با آن‌ها بازی می‌کرد.

از آن دهکده ما را به سیبری فرستادند؛ به قعر جهان! جایی پوشیده از برف، یخ و سرما. سال سوم او تمام کرد؛ دیگر قادر به تحمل آن شرایط نبود. گیس‌هایش بلند شده بودند، اما چشمانش دیگر آن شوق و جوانی را نداشت؛ سرد، بی‌روح، افسرده. بهشت موعود به زمهریری گزنده بدل شده بود. چند سال بعد استالین مرد. من تنها به آذربایجان برگشتم، با چمدانی که در آن گیس طناب‌شده زنم بود و تنها عروسک باقی‌مانده از او.»

صندوق سوم؛ زنگ دوچرخه‌ای که هرگز نواخته نشد

در صندوق سوم تنها یک زنگ دوچرخه است؛ قدیمی و زنگ‌زده. طوماری را در صندوق نهاده‌اند.

این زنگ دوچرخه از آن پسر شانزده‌ساله جوانی است از تبریز؛ پسر خوش‌سیمایی که هنوز دبیرستان خود را تمام نکرده بود. اوایل حکومت فرقه دموکرات بود. شهر در التهاب، انتظار و هزاران جوان پرشور. استالین پدر مهربان. دسته‌دسته جوان‌ها برای آموزش نظامی به آذربایجان باکو می‌رفتند. تبلیغات عظیم، دختران زیباروی روس، باکویی، زدن، رقصیدن، بعد از دو سال در لباس افسری به آذربایجان مستقل برگشتن. آرمان‌های بزرگ، رؤیاهای جوانی.

نامش احمد بود، از خانواده‌ای نیمه‌مرفه. قصد خارج شدن نداشت؛ تنها پسر خانواده بود. اما اکثر دوستان و هم‌کلاسی‌هایش می‌خواستند بروند؛ دو سال آزادی، دو سال جوانی کردن. تصمیم گرفت همراه دوستانش برود. مادرش روزها و روزها گریه می‌کرد. پدر چیزی نمی‌گفت.

اتوبوس پر از جوانان محصل بود، راهی باکو، دانشکده افسری. هر کس چمدانی با خود داشت. احمد همراه خود زنگ دوچرخه‌اش را برداشته بود. می‌گفت:
«این زنگ یادآور تمامی خاطرات جوانی من است. وقتی به دختران جوان می‌رسیدم، به صدایش درمی‌آوردم. دختران نخست هراسان می‌شدند، بعد خنده. وقتی به در خانه دختری که دوستش داشتم نزدیک می‌شدم، برایش زنگ می‌زدم. اندکی بعد در آرام باز می‌شد؛ صورتی زیبا، گل‌انداخته، از آن سرک می‌کشید. دختران فامیل را بر ترک می‌گرفتم، دور حیاط خانه می‌گرداندم. با هر بار چرخیدن، این زنگ را به صدا درمی‌آوردند. هر بار که به آن نگاه می‌کنم، ده‌ها خاطره، ده‌ها چهره زیبا در مقابلم ظاهر می‌شوند.»

این زنگ دوچرخه دیگر متعلق به همه شده بود. به هر بهانه‌ای به صدایش درمی‌آوردند. پنج ماه اول دانشکده یک رؤیا بود؛ صدها جوان، شوری جمعی همراه با آرمان‌های بزرگ. عصرها گشت‌وگذار در بلوار کنار ساحل خزر. زنان باکویی نوشانوش. صبح‌ها وقتی شیپور بیدارباش می‌زدند، بعد این زنگ به صدا درمی‌آمد؛ این شیپور دوم بود.

ماه پنجم بود که خبر شکست فرقه دموکرات در همه جا پیچید؛ مانند فرو ریختن آوار. باورکردنی نبود. تنها در عرض چند روز همه چیز فرو ریخت. هفته بعد هیئتی از مسکو آمد. بلاتکلیفی؛ چه خواهد شد؟

یک روز صبحگاه اعلام کردند که هیئت روسی تصمیم گرفته هر کس که می‌خواهد به ایران برگردد را به ایران برگرداند. هر کس هم دوست داشت می‌تواند در همین جا بماند، تحصیل کند. گفتند هر کس دوست دارد به ایران برگردد یک قدم جلوتر بیاید و نامش را اعلام کند. زمان برای فکر کردن نبود. تعداد زیادی از صف جدا شدند و یک قدم به جلو نهادند. تعدادی اندک تصمیم به ماندن.

احمد جزو نخستین کسانی بود که از صف خارج شد. گفتند منتظر شوید، عرض همین هفته شما را به ایران برمی‌گردانیم. چند روز بعد کامیون‌های نظامی بر در پادگان صف کشیدند؛ مقصد: ایران. شور و حال آن لحظات قابل توصیف نیست. دست در گردن هم انداخته بودیم. آن‌ها که مانده بودند اشک می‌ریختند، اما معتقد به حکومت شوراها بودند. هنوز پدر استالین، پدر معنوی بود.

سوار کامیون‌ها شدیم، باز هر کدام چمدانی بر دست. کامیون‌ها راه افتادند؛ ساعت‌ها، روزها و هفته‌ها. کسی جرئت اعتراض کردن نداشت. نخستین معترض با قنداق تفنگ تا سر حد مرگ کتک خورد. جیره غذایی روزی یک نان و قمقمه‌ای آب. خائنین به حکومت شوراها. نزدیک یک ماه در راه بودیم؛ سیبری، اردوگاه‌های کار، سرما و گرسنگی.

احمد با حسرت به آن زنگ دوچرخه می‌نگریست، اما دیگر هیچ‌گاه به صدایش درمی‌آورد. می‌ترسید؛ از هر صدایی وحشت داشت. هر روز تعدادی می‌مردند. او در سال دوم خودکشی کرد. برایش ادامه زندگی در این اردوگاه انباشته از خطرناک‌ترین جانیان و کار طاقت‌فرسا ممکن نبود. از تعرضات شبانه، از تهدیدها، از تحقیرها خسته شده بود. یک روز به جنگل پوشیده از برف رفت و دیگر بازنگشت. مدت‌ها بعد پیکر یخ‌زده او را پیدا کردند. تنها چیزی که با خود داشت زنگ دوچرخه‌اش بود.

در آن سرما، در آن جنگل سرد، آیا صدای زنگ دوچرخه‌اش را کسی شنید؟

توان ایستادن در اتاق را ندارم. بیرون می‌آیم. به صدها اتاق، به آن تالار بزرگ می‌نگرم؛ به صندوق‌های چیده‌شده بر روی هم، به آن پرونده‌ها، رؤیاها.

ابوالفضل محققی

تراژدی هزاران ایرانی که بعد از فروپاشی حزب دموکرات آذربایجان و کردستان مجبور به جلای وطن شدند، کمتر جایی منعکس شده است. بسیاری از آن‌ها به اردوگاه‌های کار اجباری زمان استالین فرستاده شدند و بسیاری همان‌جا مردند و هرگز برنگشتند.

من در طول اقامت در ازبکستان، تاجکستان و آذربایجان داستان‌های زیادی درباره این انسان‌ها شنیدم؛ قصه‌هایی که قلب را دردمند می‌سازد. تلاش می‌کنم تا آنجایی که می‌توانم راوی آن‌ها باشم؛ هر چند تلخ، تلخ، تلخ.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy