پیش از آنکه بر مسند شاهی بنشیند ؛ روضه خوانی بود همچون دیگرملایان.
در محفل شاعران و ادیبان و حلقه رندان جایی داشت ؛ شعر می شناخت ؛ موسیقی می شناخت ؛در محفل روشنفکران راه داشت ؛ بر صدر می نشست و قدر میدید .
پانزده سال ؛ هر سال در ماه محرم و صفر؛ از مشهد به تهران میآمد ؛ در خانه حاج محمد شانه چی -که در بازار لقب معتمد التجار داشت -یک طبقه خانه اش را در اختیار داشت ؛ شام وناهارش مهیا بود؛ در مجالس عزاداری بازاریان روضه ای می خواند ؛ دستمزدی میگرفت ؛ شکر نعمت حقتعالی بجای میآورد.
روزی به حاجی شانه چی گفته بود : حاج آقا دعا کن امسال روضه خوانی ام بگیرد ؛ پولی گیرم بیاید ؛ فولکس واگنی خریداری کنم
اتفاق را آن سال دعایش مستجاب شد و توانست صاحب فولکس واگنی بشود
همین روضه خوان ؛ دری به تخته ای خورد؛ بر جای شاه نشست؛ رییس جمهور شد ؛ ولی فقیه شد؛ فرمانده کل قوا شد؛ رهبر مسلمانان جهان شد؛ امپراتور شد؛ میلیاردها دلار از ثروت ملت را به باد فنا داد؛ فلسطین ولبنان و سوریه و عراق و سودان ویمن و ایران را به آتش کشید
همان حاجی شانه چی را به اعدام محکوم کرد، سه فرزند اورا اعدام کرد. دیوار الله اکبر بر پا کرد و هزار هزار فرزندان میهن را پای دیوار الله اکبر به جوخه های مرگ سپرد
وکشور ثروتمندی همچون ایران را به فلاکت و نکبت در افکند و مردمانش بناچار گدایان نان شدند .
و آنچه کرد و کشت و به تباهی کشاند ؛ بنام خدا و برای رضای موجود موهومی بنام خدا بود و هرگز آن سخن ابوبکر واسطی پیر خردمند فرغانه در تذکره الاولیای عطار را نشنیده بود که میگفت:
بیزارم از آن خدای که به طاعت من از من خشنود شود و به معصیت من ؛ از من خشم گیرد
میگویند : مادری از فرزندش پرسید :در مدرسه شما یهودی و مسیحی و بهایی و زرتشتی هم هستند؟
و کودک در جواب گفته بود : نه ! در مدرسه ما فقط بچه ها هستند!
علی خامنه ای درک انسانی آن کودک دبستانی را هم نداشت . یهود را دشمن میداشت و بهایی را نجس ! سنی را مسلمان نمیدانست و مجاهد را منافق ؛ لاجرم فتوا به قتل آنان میداد
پیش از آنکه او بر مسند شاهی بنشیند:
قرار بود دری واشود فرشته در آید
قرار بود شب تیره بگذرد سحر آید
بنا نبود که بر گونه اشک سرخ بغلتد
بنا نبود که تیر عذاب بر جگر آید
علی خامنه ای چون خود از تبار فرومایگان بود لاجرم فرومایگان را بر کشید و خردمندان را به حبس و تبعید و انزوا کشاند ، استاد خود -آیت الله منتظری - را بی آبرو کرد و به حصر خانگی کشاند ، عمو زاده خود را به حبسی بیست ساله گرفتار کرد ؛ فرزند امامش را به مرگی مشکوک از پیش پا بر داشت ؛ و یار گرمابه و گلستانش را در استخر فرح شربت مرگ چشانید.
در تاریخ خونبار این سر زمین ابلهان بسیاری داشته ایم که همچون علی خامنه ای سرزمین زیبای ما را به تباهی کشانده اند:
سلطان علا الدین محمد خوارزمشاه پای مغولان را به ایران گشود
و فتحعلیشاه قاجار به فتوای ملایان به جنگ روس ها رفت و بخش عظیمی از سرزمین ما را از کف داد
از این ابلهان ، بسیار داشته ایم
مرگ خفت بار علی خامنه ای ؛ اعدام خفت بار شیخ فضل الله نوری را بیادم میآورد ( همان شیخ مشروعه خواهی که مردم شیخ فضله الله مینامیدندش )
در ششم مرداد ۱۲۸۸ خورشیدی ، مجاهدان مشروطه خواه به خانه اش بورش بردند واو را برای محاکمه به اداره نظمیه واقع در میدان توپخانه آوردند
در دادگاه ؛ شیخ ابراهیم زنجانی اورا به اعدام محکوم کرد و حکم صادره به اجرا در آمد (شیخ ابراهیم زنجانی پایه گذار آموزش و پرورش نوین در زنجان و یکی از پیشگامان نهضت مشروطیت بود )
بهنگام اعدام ، شیخ فضل الله نوری گفت : من برای این مردم به قرآن قسم خورده بودم!
مردمان گفتند : آنچه در جیب داشتی قرآن نبود ، قوطی کبریت بود
هنوز حرف هایش تمام نشده بود که یوسف خان بطرز خفت باری عمامه از سر شیخ برداشت و یپرم خان طناب بر گردنش انداخت
من نیز آرزو داشتم پیکر متعفن این گجستک موسوم به « دو سر قاف» را با همان چفیه عربی آونگ دار ببینم و بگویم:
ابلها مردا ! ای قلتبان قواد ! آیا چنین روزی را در خواب هم میدیدی؟ خیال میکردی در این سال های کبیسه ؛ تقویم مان همچنان بی بهار میماند؟
ای قلتبان ! ترا که خانه نئین بود بازی نه این بود .
مولانا میفرماید:
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتادنی است
ابله است آنکس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست
از قتل خشایارشاه بدست اردوان ؛ از قتل اردشیر چهارم و اردوان سوم و قباد ساسانی و خسرو دوم ؛ تا نمد مال شدن المستعصم بالله آخرین خلیفه عباسی به دست هلاکوخان مغول، از قتل شاه سلطان حسین و نادرشاه و لطفعلیخان زند و آغا محمد خان و ناصرالدینشاه قاجار ، تا مرگ خفت بار علی خامنه ای ؛ قرن ها و قرن ها گذشته است اما هنوز آن سخن حافظ مصداق دارد که:
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در اودرج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد
مرگ خفت بار علی خامنه ای یاد آور مرگ شاه سلطان حسین صفوی است که روزگاری پدران او امپراتوری قدرتمندی چون امپراتوری صفوی را پی افکنده و با دولت عظیم عثمانی پنجه در پنجه افکنده بودند
« وقتیکه در دوره شاه سلطان حسین صفوی اصفهان به محاصره سربازان پا برهنه و ژنده پوش محمود افغان در آمد؛ در مدت ۹ ماه محاصره این شهر ، آبرومندان جام زهر به کام خود و خانواده خود ریختند و مردمان سگان و گربگان خود را خوردند
در این میان بجای اینکه تدبیری برای شکست مهاجمان فراهم آید ؛ زنان حرمسرای شاهی یکصد و بیست و چهار هزار «بسم الله » بنام ۱۲۴ هزار پیغمبر نثار زاینده رود کردند تا آب زاینده رود بر لشکر محمود افغان زهر قتال شود و هزار « قل هو الله » بر هزار نخود خواندند و از آن شوربای نصر پختند تا سربازان صفوی را قدرتی فرا انسانی دهد!
فردای عاشورا ؛ وقتی آخرین اسب طویله شاهی را سر بریدند و خوردند ، شاه سلطان حسین از میان کوچه های شهری که بوی تعفن اجساد مردگان از آن بلند بود گذشت ، به پابوس محمود افغان رفت ، تاج شاهی بر سر اونهاد و خطاب به درباریان گفت: تا امروز من شاه شما بودم ، از امروز میر محمود شاه من و شماست ، آنگاه در گوشه یکی از باغ های سلطنتی ماوا گزید تا شاهد آن باشد که چگونه زنان و دختران و دخترکان درباری در چنگال طالبانی های عصر تباه میشوند
علی خامنه ای زنده نماند تا ببیند با سیاست های ابلهانه خود چه ویرانه ای از ایران بجا نهاده و نیست تا ببیند مردمان ایران بر فراز همان ویرانه ها مرگ اورا به شادی و خشنودی جشن گرفته و به رقص و پایکوبی مشغول اند
علی خامنه ای بگمانم هرگز شاهنامه نخوانده بود که میگوید: ستم ؛ نامه ی عزل شاهان بود
گویی سعدی هم نخوانده بود که در سراسر گلستان و بوستانش ، شاهان و امیران و حکمروایان و قدرتمداران را از ظلم وتکبر بر حذر میدارد و فرمانروایی را با عدالت و شفقت پیوند میزند:
«آورده اند که نوشین روان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند نمک نبود.
غلامی به روستا رفت تا نمک آرد.
نوشیروان گفت : نمکبه قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد
گفتند : از این قدر چه خلل آید؟
گفت : بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است ؛ هر که آمد بر او مزیدی کرد تا بدین غایت رسید.
آقای خامنه ای میدانست چه آسان می توان ملتی را همچون پروانه ای در مشت کشت اما نمیدانست زمانه را سند و دفتری و دیوانی است
آقای خامنه ای نمیدانست آن روستایی گرسنه و فقیر چه میگوید وقتی میگوید ما انقلاب کرده بودیم در آرزوی اینکه ماشین قسطی بخریم ، انقلاب نکرده بودیم گوشت و برنج و روغن وداروی قسطی بخریم
آقای خامنه ای نمیدانست « نان » را می توان با کلمه نوشت اما هیچ کلمه ای « نان» نمیشود
آقای خامنه ای تذکره الاولیای عطار هم نخوانده بود که بداند « نان » نام اعظم خداست
آقای خامنه ای نماند تا ببیند همان ملتی که میخواست از آنان امت مسلمان خدا جوی همیشه در صحنه بسازد اکنون چگونه بر جنازه او می رقصد و شادی میکند
بقول سنایی غزنوی:
سر الب ارسلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون
به مرو آ تا به گل اندر تن الب ارسلان بینی
آقای خامنه ای هرگز نفهمیده بود هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست
گیله مرد ( حسن رجب نژاد )

تنها میتوانی سه صندوقچه را بگشایی! ابوالفضل محققی

معرفی و نقد کتاب «تعصب یا محمد، پیامبر» نوشته ولتر















