در لحظههایی از تاریخ، جامعه احساس میکند که زمان از دست میرود.
نه بهخاطر فقر عمومی، بلکه بهخاطر بیافقی.
بهخاطر اینکه راهها بستهاند، صداها شنیده نمیشوند، و آینده مبهم است.
این وضعیت را میتوان «اضطرار» نامید--اضطراری که از جنس اقتصادی نیست،
از جنس سیاسی و روانی است.
در چنین لحظههایی، ذهن جمعی ما بهطور طبیعی به دنبال راهحلهای ساده، فوری و شخصمحور میگردد.
اما طبیعی بودن، همیشه به معنای درست بودن نیست.
در برابر اضطرار، نوع دیگری از واکنش هم وجود دارد:
مکث.
مکثی که از جنس ترس نیست، از جنس تابآوری استراتژیک است--توانایی دیدن فرصتها در دل تهدیدها، بدون آنکه آینده را قربانی امروز کنیم.
در چنین نگاهی، پرسش اصلی این نیست که «چه کسی ما را نجات میدهد؟»
بلکه این است که:
چگونه میتوانیم از دل بحران عبور کنیم بدون آنکه دوباره در دام فردمحوری بیفتیم؟
جامعهای که برای مدت طولانی با سرکوب و بیثباتی زندگی کرده، کمکم به این باور میرسد که «هیچ کاری از دستش برنمیآید».
در چنین وضعیتی، انتخابها نه از سر امید، بلکه از سر خستگی شکل میگیرند.
این همان لحظهای است که باید پرسید:
آیا انتخاب امروز ما از سر آگاهی است، یا از سر فرسودگی؟
در بحران، نوعی عقلانیت فعال میشود که وبر آن را «عقلانیت ابزاری» مینامد--عقلانیتی که فقط «بقای امروز» را میبیند.
اما «فعلاً» اگر طولانی شود، آینده را میبلعد.
آزادی، عدالت، توسعه--همه قربانی «فعلاً» میشوند که آرامآرام تبدیل به «همیشه» میشود.
در چنین فضایی، جامعه از پیچیدگی میگریزد و به دنبال چهرهای میگردد که «ثبات» را تداعی کند.
این چهره گاهی نظامی است، گاهی روحانی، گاهی شاهزاده، گاهی سلبریتی.
اما پرسش این است:
آیا این چهره برنامه دارد یا فقط خاطره؟
عمق دارد یا فقط تصویر؟
نهاد میسازد یا فقط نماد؟
وقتی سیاست در داخل سرکوب میشود، رسانه جای میدان واقعی را میگیرد.
رهبران از دل تصویر بیرون میآیند، نه از دل سازمان.
اما تصویر عمق ندارد؛ و در لحظهٔ بحران، این عمق است که جامعه را نگه میدارد.
در لحظههای اضطرار، مردم به دنبال «بهترین» نمیگردند؛ به دنبال مقدورترین میگردند.
این انتخابها قابل فهماند، اما «مقدورترین» همیشه «پایدارترین» نیست.
در سال ۵۷، جامعهٔ شهری ایران در تنگنای اقتصادی نبود.
بخش بزرگی از مردم کار داشتند، درآمد نفتی بالا بود، و رفاه نسبی وجود داشت.
اما در حاشیهٔ شهرها، میان کارگران کمدرآمد و دهقانان فقیر روستایی، فشار اقتصادی واقعی وجود داشت.
با این حال، این فشار اقتصادیِ محدود علت اصلی انقلاب نبود.
آنچه جامعه را به نقطهٔ انفجار رساند،
بیاعتمادی سیاسی، سرکوب آزادیها، فساد ساختاری و احساس بیراهی بود.
جامعه در تنگنای اقتصادی نبود؛
در تنگنای سیاسی و روانی بود.
در چنین فضایی، مردم به دنبال «بهترین» نرفتند؛
به دنبال در دسترسترین نماد رفتند.
خمینی نه برنامهٔ روشن داشت، نه سازوکار نهادی، نه تیم سیاسی، نه تجربهٔ ادارهٔ کشور.
اما او نماد مخالفت بود، نماد وحدت، نماد «نه» گفتن.
و مهمتر از همه:
محبوبیت او واقعی بود، گسترده بود، و بخش بزرگی از جامعه--از روشنفکر تا بازاری--به او امید بسته بود.
اما این محبوبیت از جنس آگاهی سیاسی نبود؛ از جنس اضطرار و بیراهی بود.
در چنین لحظههایی، حافظ هشدار میدهد:
دور است سرِ آب از این بادیه، هشدار
تا غولِ بیابان نفریبد به سرابت
این بیت، تصویری دقیق از لحظهای است که جامعه تشنه است و هر برق دوردستی را «آب» میبیند.
در اضطرار، سراب همیشه از آب واقعی نزدیکتر است؛
و فرد همیشه از نهاد درخشانتر.
در تجربهٔ معاصر ما نیز همین منطق تکرار شد.
در سال ۵۷، جامعهٔ تشنهٔ آزادی، برق دوردست را آب دید و سرنوشت خود را به فردی سپرد که نه برنامه داشت و نه سازوکار نهادی.
و در جمهوری اسلامی نیز مشکل «اصلاحطلب نبودن» خامنهای نبود؛
مشکل، اصلِ تمرکز قدرت در جایگاهی غیرپاسخگو و مادامالعمر بود.
وقتی گفته میشود او میتوانست «زندانی سیاسی نداشته باشد» یا «دولت در دولت درست نکند»،
این سخن ناخواسته چنین القا میکند که سرکوب، زندان و مهندسی انتخابات اموری عرضی و قابل حذف در همین ساختار بودهاند؛
حال آنکه اینها نتیجهٔ طبیعی سیاست تکنفره بودند.
ساختاری که کشوری بزرگ و متنوع چون ایران را در چنگال رهبری فردی گرفتار میکند،
در حالی که چنین کشوری تنها با نهاد و تقسیم قدرت قابل اداره است.
این تجربهٔ چهلساله، همان هشدار حافظ را دوباره زنده میکند:
در لحظهٔ اضطرار، سراب همیشه از آب نزدیکتر است.
حافظ در بیت دوم، این هشدار را به سطحی عمیقتر میبرد:
تا در رهِ پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایامِ شبابت
برای جامعهٔ ایران، «ایام شبابت» همان ۵۷ است؛
و «ره پیری» همین امروز.
اگر یکبار از سر بیتابی و بیراهی به فرد پناه بردیم،
امروز دیگر نمیتوانیم همان مسیر را دوباره برویم و نامش را «تجربهٔ تازه» بگذاریم.
این هشدار حافظ، امروز معنای تازهای پیدا کرده--بهویژه وقتی میبینیم برخی چهرههای ادبی، فرهنگی و دانشگاهی نیز در لحظهٔ اضطرار،
بهجای نقد آن ساختارهایی که راهها را بسته و امکان کنش جمعی را محدود کردهاند، به سمت نمادهای فردمحور متمایل میشوند.
این گرایش، خودبهخود نه نشانهٔ «آب» است و نه «سراب»؛
اما دقیقاً به همین دلیل، باید با حساسیت بیشتری خوانده شود.
زیرا هر نماد سیاسی در لحظهٔ اضطرار،
باید دوباره سنجیده شود--
نه از سر عشق،
نه از سر نفرت،
بلکه از سر آگاهی.
در همان روزهای ۵۷، چهرههایی چون مصطفی رحیمی، شاپور بختیار و مهشید امیرشاهی هشدار دادند که جامعه در حال سپردن سرنوشت خود به «فرد» است، نه «نهاد».
اما صدای آنان در میان موج اضطرار گم شد.
امروز نیز برخی جریانها میکوشند خود را شبیه جوامع لیبرالدموکراتیک شمال اروپا--سوئد، نروژ، هلند--نشان دهند.
اما در همان حال، شعارهایی سر میدهند که از جنس فرهنگ سیاسی دموکراتیک نیست،
بلکه از جنس تقدیس فرد و حذف دیگری است:
«جاوید شاه»
«مرگ بر...»
«جانم فدای...»
این شعارها--حتی اگر از سوی مردم عادی بیان شوند--نشانهٔ فرهنگ اقتدارگرایانه هستند، نه دموکراتیک.
در دموکراسیهای واقعی، قدرت سیاسی نه مقدس است، نه موروثی، و نه فراتر از نقد.
حتی در کشورهایی که پادشاهی موروثی دارند، پادشاه نقشی تشریفاتی دارد و قدرت واقعی در دست نهادهای انتخابی و پاسخگوست.
دموکراسی فقط صندوق رأی نیست؛ دموکراسی فرهنگ محدود کردن قدرت است.
و هرجا که قدرت تقدیس شود، دموکراسی از میان میرود حتی اگر نامش دموکراسی باشد.
در چنین زمینهای، ایدهٔ «چابکسازی گذار» و «همنوایی نمادها» بیش از آنکه بر نهاد تکیه کند، بر فرد تکیه دارد.
از «گزینهٔ مناسب کنونی» سخن میگوید، اما از «سازوکار تصمیمگیری» نه.
از «همنوایی نمادها» میگوید، اما از «نهادسازی» نه.
اینها نشانهٔ بدخواهی نیست؛ نشانهٔ اضطرار است.
اما پرسش این است:
آیا اضطرار، ما را به تابآوری میبرد یا به شتابزدگی؟
در ایرانِ امروز، هیچکس از مذاکره حرف نمیزند؛ فضا، فضای سرنگونی است.
اما فروپاشی سیاسی همیشه یک مرحلهٔ بعدی دارد--مرحلهای که در آن ارتش و سپاه دچار شکاف میشوند، ادارات کشور بلاتکلیف میمانند، نیروهای محلی و صنفی نقش پیدا میکنند، جهان بیرون انتظار «طرف گفتوگو» دارد، و کشور نیازمند ساختاری برای جلوگیری از هرجومرج است.
در چنین لحظهای، اگر نهاد اپوزیسیون وجود نداشته باشد، قدرت بهطور طبیعی به سمت فرد میرود--و این یعنی تکرار ۵۷.
مذاکرهٔ نهادمحور یعنی:
نهاد اپوزیسیون با نهادهای باقیماندهٔ کشور نه فرد با فرد.
در لحظهٔ فروپاشی، هیچ فردی--حتی محبوبترین فرد--نمیتواند کشور را بهتنهایی اداره کند.
فقط نهاد میتواند با نهاد گفتوگو کند.
گذار پایدار از دل چند امکان میگذرد:
- انتقال از فرد به نهاد؛ فرد میتواند آغازگر باشد، اما نگهدارندهٔ گذار نیست.
- رهبری جمعی با نقشهای روشن؛ نه حذف فرد، نه محور کردن فرد.
- نقشهٔ گذار؛ گذار بدون نقشه، عبور از کویر بدون قطبنماست.
- تابآوری بهجای اضطرار؛ نه شتاب، نه تسلیم، بلکه بازتعریف ابزارهای بقا بدون قربانی کردن آینده.
نمونهای از گذار موفق: آفریقای جنوبی
تجربهٔ آفریقای جنوبی نشان میدهد که حتی در عمیقترین شکافهای اجتماعی نیز میتوان گذار را بر پایهٔ نهاد بنا کرد، نه بر محور فرد.
نلسون ماندلا، با وجود کاریزما و محبوبیت بینظیرش، هرگز خود را «منجی» ندانست؛
او قدرت را در قالب کمیسیون حقیقت و آشتی، ساختارهای حزبی، و تقسیم مسئولیتها نهادینه کرد.
در نتیجه، گذار آفریقای جنوبی نه بر شانههای یک فرد،
بلکه بر ظرفیت جمعی و سازوکارهای نهادی استوار شد.
این تجربه یادآوری میکند که حتی محبوبترین رهبران نیز تنها زمانی موفقاند که قدرت را توزیع کنند، نه متمرکز.
این متن نمیخواهد بگوید چه کسی باید رهبر باشد یا چه کسی نباشد.
این متن میخواهد آگاهی را بیدار کند--آگاهی نسبت به اضطرار، نسبت به شتاب، نسبت به فردمحوری، نسبت به امکانهای دیگر.
گذار، اگر قرار است پایدار باشد،
نه از دل اضطرار،
بلکه از دل آگاهی میگذرد.
و این آگاهی، در نهایت به یک پرسش میرسد:
آیا ما آمادهایم از فرد عبور کنیم و به نهاد برسیم؟

آزادی، تنها آرزوست، فرامرز پارسا
















