Saturday, Mar 7, 2026

صفحه نخست » بزرگ‌مرد کوچک؛ بهار زیبا نبود، او زیبا بود! ابوالفضل محققی

Abolfasl_Mohagheghi_4.jpgآیا گذشت زمان و این تلخی جنگ، قادر است حس‌های زیبا، خاطرات و چهره‌هایی را که در زندگی‌ات ظاهر شدند و با قدرت در نهان‌خانۀ دل جای گرفتند، در سایه قرار دهد؟

یکی برای من نوشته بود: «آقای محققی! وقت بازگویی این خاطرات نیست. مردم در چنین وانفسایی حال و حوصلۀ خواندن چنین نوشته‌هایی را ندارند.» نقدی به نوشتۀ من با عنوان: «تنها می‌توانی سه صندوقچه را باز کنی!»

جوابی ننوشتم، چون مانند او فکر نمی‌کردم. فکر کردم در این وانفسا، کدام رشته‌های انسانی است که مرا به بازگویی خاطراتی از این دست وا می‌دارد؟ خاطراتی که بخشی از تاریخ و روح عظیم یک ملت را نشان می‌دهد؛ مرا به این خاک گرامی، به این ملت و به این نسل جوان پیوند می‌دهد؟

به‌راستی آبشخور این شعار «زن، زندگی، آزادی» که ستایشگر زندگی است، از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ این کدام روح سرفرازی است که شکستن غرور خود توسط حکومتی سخت مستبد و ارتجاعی را برنمی‌تابد؟ با مناعت طبعی که ریشه در غرور نیاکانی او دارد، عطایش را به لقایش می‌بخشد. با شکوه یک انسان آزاده، آتینه بل بر چهره او می‌افکند؛ سینه می‌گشاید و در مصافی نابرابر با گلوله‌ای در قلب، آوازخوان از مقابل دیدگان حیرت‌زدۀ ما و حکومتیان می‌گذرد و نقش خود در ضمیر ما می‌نهد.

این داستان بزرگ‌مرد کوچکی است که شکوه او هرگز در تمام این سال‌های زندگی از خاطرم نرفته است. ایران من! چه گوهرها که در دل خود پروردی.

نامش حمید بود. پسری ریزنقش با صورتی سبزه که جفتی چشم سیاه و باهوش، چهره‌اش را خواستنی‌تر می‌کرد. یکی از بهترین محصلین کلاس پنجم ابتدایی بود. چندین کوچه پایین‌تر از ما در یک اتاق اجاره‌ای با خواهر و مادرش زندگی می‌کردند.

مادرش همه کار می‌کرد؛ در روضه‌خوانی‌های خانگی چای می‌داد، حلوا می‌پخت. گاه مادر او را می‌دیدم که تشت بزرگی از لباس‌های همسایه‌ها را برای شستن به رختشوی‌خانه می‌برد. نزدیک‌های زمستان برای همسایه‌ها کلوخ‌هایی از خاکه زغال درست می‌کرد که زیر کرسی گذاشته می‌شد. زغال را خرد می‌کرد، زغالِ خردشده را با آب مخلوط می‌نمود و ملات حاصل‌شده را داخل کاسه مسی می‌ریخت و کپه‌کپه کنار هم گوشه حیاط یا ایوان صاحب‌کار می‌چید تا خشک شود.

من هرگز سیمای مادر او را با آن دست‌های سیاه شده و صورتی که لایه‌ای نازک از گرد زغال بر آن نشسته بود، فراموش نمی‌کنم. چشمان زیبا و درخشانی که بین سیاهی برق می‌زد. قد متوسطی داشت و مانند پسرش ریزنقش بود. هیچ‌وقت موقع کار در خانه‌ای که کار می‌کرد برای نهار نمی‌ماند و غذای کسی را قبول نمی‌نمود. کار می‌کرد و مزد خود را می‌گرفت؛ آزاده‌زنی بود!

کسانی که او را می‌شناختند، از مناعت طبعش می‌گفتند و سخت حرمت او را نگاه می‌داشتند. می‌گفتند بعد از مرگ همسرش، دست پسر و دختر خود را گرفته و از روستایی دور به این شهر آمده بود. پسرش حمید، هم‌کلاسی من بود. اکثراً کت‌وشلوار کهنه‌اش وصله داشت؛ وصله‌هایی که با دقت دوخته شده بودند.

صفی برای کرامت

کمتر بازی می‌کرد. لب ایوان می‌نشست و بازی بچه‌ها را تماشا می‌نمود. من نیمکت پشت سر او می‌نشستم و هر از گاهی آرام به شانه‌اش می‌زدم. برمی‌گشت، لبخندی می‌زد: «باز جنی شدی؟» من می‌خندیدم. قرآن را به صوتی زیبا و بی‌غلط می‌خواند. در تمامی درس‌ها سرآمد بود.

زمان «اصل چهار ترومن» بود؛ شیر خشک مجانی با دو عدد بیسکویت که در فاصله دو ساعت مانده به ظهر می‌دادند. دیگ‌های مسی در گوشه حیاط از ساعتی قبل می‌جوشیدند و فراش مدرسه، ملاقه به دست، سخت گرمِ هم زدن آن بود. هیاهوی بچه‌ها زمان گرفتن شیر دیدنی بود. او معمولاً آخر صف می‌ایستاد و شتابی برای گرفتن نداشت. لیوانش را می‌گرفت، با دو بیسکویت خود به همان کنج ایوان می‌رفت و می‌نشست. به ستون چوبی تکیه می‌داد، آرام شروع به خوردن می‌کرد و با دقت به بچه‌ها خیره می‌شد.

همه کلاس با وجود کوچکی خود می‌دانستیم که باید احترام او را نگاه داریم! ما خودِ او را می‌دیدیم، هیچ‌گاه به وصله‌های لباس او نگاه نمی‌کردیم. چه زمانه زیبایی بود!

عید نزدیک می‌شد و از دوردست بوی بهار می‌آمد؛ فضایی طرب‌انگیز همراه با نسیمی که سوز زمستان را پس زده بود. نسیمی لذت‌بخش که گونه‌هایت را نوازش می‌کرد. همه در پیشواز عید بودند. یک روز مدیر مدرسه، آقای قائمی، به کلاس آمد و به معلم کلاس گفت: «لیست شاگردان بی‌بضاعت را بنویسید! خیرین می‌خواهند برایشان لباس تهیه کنند.» معلمین اسامی تعدادی از بچه‌ها را که فکر می‌کردند بضاعت مالی ندارند، نوشته و داده بودند.

چند روز بعد، همه ما را در حیاط مدرسه به صف کردند. روی میز بزرگی تعداد زیادی لباس چیده شده بود. روی هر کدام نامی را نوشته بودند؛ از تمام کلاس‌ها! کسی که نامش خوانده می‌شد، می‌آمد کت‌وشلوار خود را می‌گرفت و در صفی که برایشان درست کرده بودند می‌ایستاد و محصلین برایش کف می‌زدند.

وقتی نام او خوانده شد، من در پشت سر او ایستاده بودم. با تعجب برگشت، در چشمان من خیره شد! من نخستین بار چشمان اشک‌آلود او را دیدم. سخنی نگفت، عکس‌العملی نشان نداد. آرام از کنار همه گذشت، مقابل مدیر مدرسه ایستاد. مکثی کرد؛ به تلخی بر ما، بر معلمان و حیاط مدرسه نگریست. با صدایی که می‌لرزید و به سختی شنیده می‌شد، گفت:

«ما فقیر نیستیم!»

دیگر هیچ نگفت! به طرف درب مدرسه رفت و خارج شد، بی‌آنکه فراشِ مقابل در بتواند مانع او شود. برای لحظه‌ای زمان ایستاد. مدیر مدرسه مات به درِ خروجی و به معلمین می‌نگریست. ما بی‌اختیار شروع به کف زدن کردیم. چند تنی از دانش‌آموزان که لباس گرفته و در صف ایستاده بودند، آرام از صف خارج شدند.

برنامه توزیع لباس‌های عید بر هم خورد. ما به کلاس‌های خود برگشتیم. جای او پیش روی من در نیمکت اول خالی بود. درد تلخی آرام قلب من را نیشتر می‌زد؛ دردی که هنوز وقتی آن لحظه و آن دو چشم زیبا با حلقۀ اشکی بر کنج آن را به خاطر می‌آورم، دردی مبهم در دلم می‌پیچد. همراه با حسی از قدرتمندیِ انسان، هرچند که پسرکی کوچک باشد.

بزرگ‌مرد کوچک؛ بهار زیبا نبود! او زیبا بود.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy