1
یکی از «مفاهیم پایه» که در قرن نوزدهم در ادبیات سیاسی جهان شکل گرفت و تا اواسط قرن بیستم هم بر اندیشه ها حاکم بود «استعمار» نام داشت. این مفهوم جهان را به دو دستهٔ عمده تقسیم میکرد: کشورهای استعمارگر و کشورهای استعمارشده. و بر اساس همین تقسیمبندی، مجموعهای از مفاهیم سیاسی، مبارزات ایدئولوژیک و مواضع نظری پدید آمد که برای دههها بر فضای سیاسی جهان سایه انداخت.
اما در شصت سال اخیر، بهخصوص پس از جنگ جهانی دوم، شاهد تحول تدریجی این مفهوم بودهایم. کشورهای استعمارزده در آسیا و آفریقا یکی پس از دیگری استقلال یافته و به عضویت سازمان ملل متحد درآمده اند. در نتیجه رابطهٔ میان کشورها نیز دگرگون شده. بطوری که اکنون، بیش از هفتاد سال گذشته از پایان جنگ جهانی دوم و نزدیک به یک ربع قرن از آغاز قرن بیست و یکم، میتوان با اطمینان گفت که در زمانه ای بسر می بریم که لازم است در راستای درک تعریف برخی مفاهیم نوین در تحلیلهای سیاسی بکوشیم.
2
در گذشته شاید مهمترین مفهومی که از دل مبارزات ضد استعماری زاده شده و همچون شاهکلیدی آرمانی برای حل مشکلات سیاسی مطرح میشد مفهوم «استقلال» بود؛ مفهومی که در بسیاری از کشورها حرکات و سکنات رجال سیاسی بر اساس نسبتشان با این مفهوم سنجیده میشد. مثلاً، در ایران، طرفداران «دکتر محمد مصدق» او را «قهرمان ملی استقلال» میدانستند، قهرمانی که با «شیر پیر بریتانیا» درافتاده و صنعت نفت را ملی کرده بود. در مقابل، اعضای حزب توده همان مصدق را دستنشاندهٔ بریتانیا معرفی میکردند. در عین حال هر دو گروه محمدرضاشاه پهلوی را گوش به فرمان آمریکا میدانستند. در این اظهارات اتهام اصلی رجل سیاسی ما دست نشاندگی بیگانه در راستای محو استقلال ایران بود.
تمام تجربهٔ نوجوانی من نیز با این واژه درآمیخته بود. شاعران و نویسندگانی همچون بهآذین، کسرایی و ابتهاج با شور و شوق از اردوگاه سوسیالیسم سخن میگفتند. خلیل ملکی و جلال آل احمد همزمان با وابستگی به آمریکا و «نوکری» روسیه مخالفت میکردند. انقلاب 1347 نیز، در تبلیغات رسمی، به صورت تلاشی برای دستیابی به استقلال و رهایی از «وابستگی به بیگانه» معرفی میشد. واژهٔ «استقلال» از دهان ابوالحسن بنیصدر، نخستین رئیسجمهور رژيم اسلامی، نمیافتاد. دانشجویان خط امام نیز سفارت آمریکا را «لانهٔ جاسوسی» می نامیدند و با چسباندن تکههای کاغذهای ریزشدهٔ اسناد سفارت، پروندههای «خیانت به استقلال» بسیاری از سرشناسان سیاسی را منتشر می کردند.
در سوی دیگر، مخالفان جمهوری اسلامی نیز همیشه موضعی روشن در این زمینه نداشتهاند. سازمان مجاهدین خلق که سالها در عراقِ دشمن ایران مستقر بود و سپس در کشورهای دیگر پراکنده شد، برای جلب حمایت سیاستمداران غربی تلاش می کرد و می کند. رهبران برخی احزاب قومیتی نیز همواره با سیاستمداران خارجی در تماس بودهاند. بازماندهٔ سلسلهٔ پهلوی، شاهزاده رضا پهلوی، نیز در سالهای طولانی تبعید در انتظار فرصتی بود که بسیاری تصور میکردند کلید آن در دست دولتهای غربی است، حال آنکه تجربهٔ سالهای اخیر نشان داده است که این کلید در نهایت در جای دیگری پنهان است.
3
برای آشنائی بهتر با این تحولات میتوان به تغییر مفاهیمی توجه کرد که در طول قرن بیستم جایگزین مفهوم «استعمار» شدند: پس از انقلاب کمونیستی روسیه، مفهوم «اردوگاه» به ادبیات سیاسی راه یافت و جهان به دو بخش «اردوگاه سوسیالیسم» و «اردوگاه امپریالیسم» تقسیم شد. در سوی دیگر، بریتانیا مفهوم «کشورهای مشترکالمنافع» را مطرح کرد. در این چارچوب، شوروی مرکز اردوگاه سوسیالیسم محسوب میشد و بریتانیا نقش هژمونیک را در مجموعهٔ کشورهای مشترکالمنافع داشت.
ایالات متحده در این میان نه یک امپراتوری استعماری کلاسیک بود و نه عضو اصلی یک مشترکالمنافع. اما جنگ جهانی دوم این کشور را به مرکز معادلات قدرت جهانی کشاند و در برابر اردوگاه سوسیالیستی قرار داد. دوران طولانی جنگ سرد نیز با شکلگیری پیمانهایی چون ناتو و سنتو همراه شد و جهان عملاً در قالب شبکهای از اتحادهای سیاسی و امنیتی سازمان یافت.
با این حال، برای توصیف وضعیت امروز جهان شاید بتوان از استعارهای سادهتر و روشنگرتر استفاده کرد: «باشگاهها». در این نگاه، جهان امروز از چند باشگاه بزرگ سیاسی و اقتصادی تشکیل شده است. هر باشگاه دارای مرکزی هژمونیک است و مجموعهای از کشورها به عنوان اعضای آن در چارچوب قواعد مشترک عمل میکنند. عضویت در این باشگاهها مزایا و هزینههایی دارد و در کشورهای دموکرات ملت ها و در حکومت های تمامیت خواه هژمونیک رهبری، با توجه به منافع خود، تصمیم میگیرند که به کدام باشگاه نزدیک شوند.
4
«باشگاه» صرفاً یک استعارهٔ ادبی نیست بلکه ساختاری واقعی در نظام بینالملل امروز است. هر باشگاه جهانی معمولاً سه ویژگی اساسی دارد: نخست، وجود یک قدرت هژمونیک که نقش سازمان دهنده و حافظ قواعد باشگاه را بر عهده دارد؛ دوم، مجموعهای از قواعد سیاسی، اقتصادی یا امنیتی مشترک که اعضاء برای بهرهمند شدن از مزایای عضویت ناگزیر به رعایت آنها هستند؛ و سوم، شبکهای از منافع متقابل که عضویت در باشگاه را برای کشورهای عضو سودمند میسازد. به همین دلیل ملت ها یا حکومت های مسلط بر ملت ها اغلب نه از طریق اجبار مستقیم بلکه از طریق محاسبهٔ منافع خود تصمیم میگیرند که به کدام باشگاه نزدیک شوند.
برای مثال، اتحادیهٔ اروپا و پیمان ناتو را میتوان نمونه هائی از باشگاه هائی دانست که حول محور ارزشهای لیبرال دموکراتیک و اقتصاد بازار شکل گرفته اند. در سوی دیگر، مجموعهای از همکاریهای اقتصادی و امنیتی پیرامون چین و روسیه نیز در حال شکل دادن نوعی باشگاه رقیب اند که بیشتر بر اصل حاکمیت دولتها و مخالفت با هژمونی غرب تأکید میکنند. و بسیاری از کشورها در عمل ناگزیرند جایگاه خود را در میان این باشگاههای قدرت تعریف کنند.
این نگاه پردهٔ اخلاقی ضخیمی را که در دوران مبارزات ضد استعماری شکل گرفته بود کنار میزند و نوعی واقعگرایی سیاسی را جایگزین آن میکند. در چنین چارچوبی مسئلهء اصلی دیگر صرفاً «استقلال» به معنای کلاسیک آن نیست، بلکه انتخاب آگاهانهء جایگاه یک کشور در نظام پیچیدهء روابط جهانی است.
5
یکی از پیامدهای مهم شکلگیری این «باشگاهها» برجستهتر شدن نقش ملتها در تعیین سرنوشت کشورهاست. قدرتهای بزرگ دیگر نمیتوانند به آسانی شیوههای استعمار کلاسیک را به کار گیرند. در عوض میکوشند از طریق جلب رضایت ملتها و ایجاد پیوندهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشورها را به حوزهٔ نفوذ خود نزدیک کنند.
در چنین شرایطی قدرتهای هژمونیک مرکزی باشگاه ها ترجیح میدهند مردم یک کشور خود تصمیم بگیرند که به کدام باشگاه می پیوندند، نه آنکه ناچار شوند، با تحمیل رهبران دستنشانده، چنین هدفی را پیش ببرند.
باید توچه داشت که تجربهٔ عراقِ پس از سقوط صدام اصطلاحی را در ادبیات سیاسی رواج داد به نام «چلبیسازی»؛ به معنی تلاش برای ساختن رهبری که بدون پشتوانهٔ واقعی اجتماعی، با اتکاء به قدرت خارجی به صحنهٔ سیاست وارد می شود.
اما این روند تنها در شرایطی رخ میدهد که عاملیت مردم در صحنهٔ سیاسی غایب باشد. هنگامی که حضور گستردهٔ مردم و خواست آشکار آنان برای تغییر نظام سیاسی وجود داشته باشد، وضعیت متفاوت میشود. در چنین شرایطی حتی حمایت خارجی نیز میتواند از سوی بخشی از جامعه به عنوان کمک به رهایی از یک حکومت سرکوبگر تلقی شود.
6
از این منظر، مفهوم استقلال نیز معنایی تازه مییابد. استقلال دیگر صرفاً به معنای بریدن از جهان بیرون نیست که در گذشته حتی با عنوان «ناسیونالیسم منفی» از آن یاد می شد. بلکه به معنای توانایی یک ملت است برای انتخاب آگاهانهٔ جایگاه کشور خود در میان باشگاههای قدرت جهانی.
در چنین چارچوبی، مسئلهء ایران آینده نیز باید از نو مورد تأمل قرار گیرد. رژیم اسلامی طی چهار دههٔ گذشته کوشید جایگاه خود را در محور سیاسی خاصی تعریف کند که در آن روسیه، چین و مجموعهای از حکومتهای مخالف نظم لیبرال غربی نقش مهمی دارند. این انتخاب تا حد زیادی محصول ماهیت ایدئولوژیک نظام حاکم بود؛ نظامی که هویت سیاسی خود را بر تقابل با غرب بنا کرده بود.
اما ایران آینده ناگزیر خواهد بود این پرسش را به شکلی تازه مطرح کند: ایران میخواهد در کدام باشگاه جهانی جای گیرد؟
همانگونه که گفته شد، پاسخ به این پرسش دیگر نمیتواند صرفاً تصمیم یک حکومت باشد. در جهان امروز خقانیت جهتگیریهای بزرگ سیاست خارجی به ارادهٔ ملتها وابسته است. اگر جامعهٔ ایران بتواند از طریق یک فرایند سیاسی باز و دموکراتیک مسیر خود را تعیین کند، آنگاه انتخاب جایگاه ایران در جهان نیز نه به عنوان «وابستگی»، بلکه به عنوان تصمیمی آگاهانه و مبتنی بر منافع ملی درک خواهد شد
به بیان دیگر، پرسش واقعی برای ایران آینده این نیست که آیا باید با جهان ارتباط داشته باشد یا نه. پرسش اصلی این است که ایران چگونه و در چه چارچوبی میخواهد در نظام جهانی مشارکت کند. پاسخ به این پرسش، در نهایت، به تصمیم ملت ما بستگی خواهد داشت که سرنوشت خود را دوباره به دست می گیرد.
دنور - اسفند 1404

















