Monday, Apr 6, 2026

صفحه نخست » فاصله‌گیری و کژفهمی: واکنش بخشی از اپوزیسیون چپ به چرخش مردم به سوی مشروطه‌خواهی از منظر روان‌شناسی شناختی، بابک نژند

najd.jpgبابک نژند - پزشک و رواندرمانگر شناختی-رفتاری

ویژه خبرنامه گویا

مقدمه

در سال‌های اخیر، هم‌زمان با فرسایش مشروعیت جمهوری اسلامی، بخش قابل ملاحظه‌ای از جامعهٔ ایران و نیز بخش قابل ملاحظه‌ای از ایرانیان مهاجر، در افق نمادین و سیاسی خود به‌سوی بازتعریف هویت ملی و، در مواردی آشکار، به‌سوی مشروطه‌خواهی گرایش یافته‌اند. این چرخش را دشوار بتوان صرفاً به هیجان سیاسی یا القای رسانه‌ای فروکاست؛ بلکه باید آن را نشانهٔ دگرگونی در ادراک تاریخی و سیاسی جامعه‌ای دانست که جمهوری اسلامی را بیش از پیش نه فقط حکومتی ناکارآمد، بلکه نظمی ضدملی، سرکوبگر و اصلاح‌ناپذیر می‌بیند.

در برابر این تحول، واکنش بخشی از اپوزیسیون چپ خود به مسئله‌ای قابل تأمل بدل می‌شود. آنچه در مواردی رخ می‌دهد، نه فقط فاصله‌گیری از یک گرایش سیاسی، بلکه کژفهمیِ واقعیتی اجتماعی است که در برابر چشمان آنان شکل می‌گیرد. گویی برای بخشی از این نیروها، پذیرش این نکته دشوار است که جامعه می‌تواند، زیر فشار تجربهٔ تاریخی خویش، به سوی بدیلی حرکت کند که با حافظه و دستگاه ایدئولوژیک آنان سازگار نیست.

مقصود این نوشته انکار حق اختلاف سیاسی نیست. سخن بر سر آنجاست که این اختلاف، در مواردی، از سطح نقد فراتر می‌رود و به بدگمانی نسبت به مردم و ناتوانی در فهم منطق این چرخش می‌انجامد. از این منظر، می‌توان به این واکنش‌ها در پرتو خطاهای رایج شناختی ذهن بشر نیز نگریست؛ آنجا که ذهن، به جای تجدیدنظر در پیش‌فرض‌های خود، می‌کوشد واقعیت تازه را به سود همان پیش‌فرض‌ها تأویل کند.

ذهن یک اندیشمند سیاسی چگونه خطا می‌کند؟

ذهنِ اندیشمند سیاسی نیز، با همهٔ آگاهی، تجربه، و حافظهٔ تاریخی‌اش، واقعیت را بی‌واسطه درنمی‌یابد. او نیز جهان را از خلال الگوهایی می‌فهمد که در گذر زمان، از تجربه، ترس، امید، دلبستگی، و زخم‌های عاطفی و تاریخی در ذهن او شکل می‌گیرند. همین الگوها به رویدادها معنا می‌دهند؛ اما همان‌جا نیز امکان خطا پدید می‌آید: آنجا که واقعیت تازه، نه در پرتو خود، بلکه در قالب پیش‌فرض‌هایی فهم می‌شود که به گذشته تعلق دارند و دیگر لزوماً توان توضیح اکنون را ندارند.

در عرصهٔ سیاست، این خطا صورتی پیچیده‌تر می‌یابد. چه‌بسا ذهنی آکنده از دانش و حافظهٔ تاریخی، پدیده‌ای اجتماعی را نه آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه ببیند که با آسیب‌های پیشین افراد از نیروهای مقتدر، یا با جذابیت آرمان‌های دیرپای سوسیالیستی، سازگارتر است. در چنین وضعی، آگاهی فراوان نیز ضامن فهم درست نیست؛ زیرا ذهن، به‌جای تجدیدنظر در دستگاه تفسیر خود، می‌کوشد واقعیت را در همان قالب‌های دیرآشنا فروبکاهد. بسیاری از خطاهای شناختی از همین نقطه آغاز می‌شوند.

وقتی واقعیت اجتماعی با حافظهٔ ایدئولوژیک سازگار نیست

بخشی از واکنش اپوزیسیون چپ به چرخش بخش قابل ملاحظه‌ای از جامعه به سوی مشروطه‌خواهی را می‌توان در پرتو همین خطاهای رایج شناختی فهم کرد؛ خطاهایی که نه از فقر اطلاعات، بلکه گاه درست از دلِ حافظهٔ تاریخی، دلبستگی ایدئولوژیک، و عادت‌های دیرپای تفسیر سیاسی برمی‌خیزند. مسئله فقط این نیست که این نیروها با مشروطه‌خواهی موافق نیستند؛ مسئله از آنجا آغاز می‌شود که خودِ این چرخش اجتماعی، به‌جای آنکه موضوع فهم قرار گیرد، به‌سبب شدت تعارضش با سپهر شناختی آنان، مایهٔ اضطراب و هراس می‌شود و ذهن را به سوی تفسیر با خطاهای شناختی سوق می‌دهد

نخستین نشانه را می‌توان در تفکر دوقطبی و برچسبزنی دید. گویی جامعه یا باید در قالب زبان و افق مطلوب آنان حرکت کند تا «آگاه» و «مترقی» به شمار آید، یا اگر به سوی نمادها و صورت‌بندی‌های دیگر گرایش پیدا کند، لابد «فریب‌خورده»، «منحرف» یا فاقد شعور سیاسی است. از همین‌جا، تحلیل اجتماعی جای خود را به داوری ارزشی می‌دهد. به‌جای آنکه پرسیده شود چرا بخشی قابل ملاحظه از مردم داخل ایران و ایرانیان مهاجر با زبان شیر و خورشید و با دلالت‌های مشروطه‌خواهانه همدلی نشان می‌دهند، خودِ این گرایش با تعبیرهایی از جنس ناآگاهی، هیجان‌زدگی، واپس‌گرایی، یا جهالت توضیح داده می‌شود. در چنین چارچوبی، دیگر مجالی برای فهم این واقعیت باقی نمی‌ماند که جامعه‌ای فرسوده از سرکوب و بن‌بست تاریخی، ممکن است در جست‌وجوی زبان دیگری برای بیان خواست تغییر برآید.

نشانهٔ دیگر را می‌توان در فیلتر منفی دید. برای بخشی از این نیروها، خطرهای بالقوهٔ سلطنت‌خواهی یا پیامدهای مداخلهٔ خارجی چنان برجسته می‌شود که خطر بالفعل و مستمر جمهوری اسلامی، یعنی همان نیرویی که مردم علیه آن به حرکت درمی‌آیند، به حاشیه می‌رود. حساسیت نسبت به آلترناتیوِ نامطلوب، گاه از حساسیت نسبت به قدرت مستقر و سرکوبگر پیشی می‌گیرد. در نتیجه، به‌جای تمرکز بر منطق حذف حکومت، بخشی از انرژی سیاسی صرف حمله به مخالفان غیرچپ حکومت می‌شود.

نمونهٔ مهم دیگر، تعمیم بیش از حد است. برای بخشی از این طیف، تجربهٔ تاریخیِ ناکامِ گذشته چنان به الگویی قطعی بدل می‌شود که هر گرایش تازه به مشروطه‌خواهی نیز از پیش با همان سرنوشت یکی گرفته می‌شود. گویی چون مشروطه‌خواهی در گذشته به دموکراسی پایدار نمی‌انجامد، اکنون نیز ناگزیر باید به همان بن‌بست منتهی شود. این نوع داوری، ظرف زمان را نادیده می‌گیرد، دینامیسم جامعه را منجمد می‌کند، تحول مناسبات اجتماعی را نمی‌بیند، و تاریخ را به‌جای آنکه میدان دگرگونی بداند، به تکرار مکانیکی گذشته فرو می‌کاهد.

در بعضی مواضع، استدلال هیجانی نیز حضوری آشکار پیدا می‌کند. چون از آمریکا، اسرائیل، یا از سنت سلطنت‌طلبی احساس ناخوشایند وجود دارد، هر هم‌سویی تاکتیکی مردم با فشارهای بیرونی علیه جمهوری اسلامی، نه به‌عنوان واکنشی قابل فهم از سوی جامعه‌ای درمانده، بلکه به‌مثابه نشانه‌ای از سقوط شعور سیاسی مردم تعبیر می‌شود. حال آنکه احساس انزجار نسبت به یک نیروی سیاسی، به‌خودیِ خود، جای تحلیل واقعیت را نمی‌گیرد.

در کنار این، نوعی فاجعهسازی نیز شکل می‌گیرد. امکان آنکه درگیری نظامی، فشار خارجی، یا فرایند فروپاشی نظم موجود به آسیب‌های شدید برای ایران بینجامد، چنان مطلق و هولناک تصویر می‌شود که گویی تنها راه عقلانی، تن دادن به بقای نوعی از جمهوری اسلامی، ولو در صورتی تغییر یافته و با حفظ عناصر اقتدارگرا و خطرناک آن، است. در اینجا مسئله فقط احتیاط سیاسی نیست؛ بلکه بزرگ‌نماییِ فاجعه‌ای محتمل است به‌نحوی که فاجعهٔ بالفعل و ممتدِ وضع موجود در سایه قرار می‌گیرد. چنین ذهنیتی، به‌جای آنکه راهی برای گذار بجوید، گاه به پذیرش اضطراریِ همان نظمی می‌رسد که خود سرچشمهٔ بحران است.

نمونهٔ روشن دیگر، قضاوتمحوری است. در اینجا، به‌جای آنکه کارنامه و مواضع خودِ شاهزاده رضا پهلوی موضوع تحلیل قرار گیرد، ملاک داوری گاه رفتار، لحن، یا افراط‌گری برخی از هواداران او قرار می‌گیرد. در نتیجه، ارزیابی یک چهرهٔ سیاسی نه بر پایهٔ کنش و گفتار خود او، بلکه بر اساس تصویری صورت می‌گیرد که از پیرامون او ساخته می‌شود. این شیوهٔ داوری، به‌جای آنکه به فهم دقیق موضوع کمک کند، واقعیت را از مرکز خود دور می‌کند و آن را با حواشی جایگزین می‌سازد.

همچنین نوعی مقایسهٔ غیرمنصفانه نیز به چشم می‌خورد؛ مثلاً آنجا که گفته می‌شود شاهزاده رضا پهلوی، چون نتوانسته است اپوزیسیونی متحد شبیه آنچه در پیرامون ماندلا یا گاندی شکل می‌گیرد پدید آورد، پس از اعتبار یا صلاحیت لازم برخوردار نیست. اما این قیاس، تفاوت زمینه‌ها را نادیده می‌گیرد. در آن تجربه‌ها، نیروهای اپوزیسیون خود تصمیم می‌گیرند که ذیل یک رهبری معتبرتر گرد آیند و برای رسیدن به هدفی بزرگ‌تر، داعیهٔ رهبری مستقل را کنار بگذارند. ناتوانی در شکل‌گیری چنین اجماعی، لزوماً فقط به شخص رهبر بازنمی‌گردد، بلکه به پراکندگی، رقابت، و ناتوانی دیگر نیروها در پذیرش اولویت وحدت نیز مربوط می‌شود. مقایسه‌ای که این تفاوت بنیادی را نادیده می‌گیرد، بیش از آنکه روشنگر باشد، گمراه‌کننده است.

و سرانجام، نوعی «باید»اندیشی سیاسی نیز خود را نشان می‌دهد: این تصور که مردم باید فقط از مسیرهایی خاص، با نمادهایی خاص، و در چهارچوب زبانی خاصی علیه جمهوری اسلامی حرکت کنند تا مبارزه‌شان مشروع و آگاهانه تلقی شود. اما جامعه، برخلاف دستگاه‌های ایدئولوژیک، بر اساس نسخه‌های از پیش نوشته‌شده حرکت نمی‌کند. هرگاه یک جریان سیاسی نتواند این استقلال واقعیت اجتماعی را بپذیرد، به‌جای فهم جامعه، در مقام داوری آن می‌نشیند.

به این معنا، کژفهمی بخشی از اپوزیسیون چپ فقط یک خطای سیاسی نیست؛ نشانه‌ای است از ناتوانی در بازتنظیم دستگاه تفسیر، در لحظه‌ای که جامعه از آن دستگاه پیش می‌افتد.

سخن آخر

در پایان، سخن بر سر یک خطای سیاسیِ منفرد نیست، بلکه بر سر کاستی در خودِ سازوکار فهم است. آنجا که تعمیم شتاب‌زده، فاجعه‌سازی، قضاوت‌محوری، و قیاس‌های ناروا جای فهم واقعیت را می‌گیرند، اندیشه دیگر آینهٔ جامعه نیست، بلکه پرده‌ای می‌شود میان ذهن و واقعیت. در چنین وضعی، مسئله فقط این نیست که بخشی از اپوزیسیون چپ جامعه را بد می‌فهمد؛ مسئله آن است که دستگاه تفسیرش، در لحظهٔ نیاز به بازاندیشی، از درون دچار تصلب می‌شود.

و اینجاست که پرسش نهایی رخ می‌نماید: اندیشمندی که خود در بند چنین لغزش‌های شناختی است، تا چه اندازه می‌تواند مدعی سودمندی برای جامعه باشد؟ آیا هنوز بخشی از راه‌حل است، یا خود، نادانسته، به بخشی از مسئله بدل می‌شود؟



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy