Saturday, May 9, 2026

صفحه نخست » تراژدی حماسیِ دی‌ماه خونین ۱۴۰۴ ایران در قاب یک تئوری، ذکریا

zakaria.jpg"ذکریا از ایران" - ویژه خبرنامه گویا

مقدمه

هر شهروند محصول تجربه‌های زیستهٔ خود تا لحظهٔ اکنون است. انسان را می‌توان خلائی دانست که پیوسته از تجربه‌های گوناگون پُر می‌شود. تجربه‌های مشترک شهروندان، در کنار هم، تجربهٔ یک جامعه را می‌سازند و همین تجربه‌های مشترک‌اند که موضع‌گیری و نوع صف‌آرایی یک جامعه را، در همراهی یا ضدیت با یک حاکمیت، تعیین می‌کنند.

تجربه‌هایی که از حضور یک تهدید و، به‌تبع آن، ترس آغاز می‌شوند و سپس به کنشی می‌انجامند، همواره در صف مقدم ذهن فرد یا اجتماع باقی می‌مانند. این تجربه‌ها، بسته به نوع کنشی که در برابر تهدید و ترس شکل می‌گیرد، می‌توانند به ساخت تجربه‌های کارآمد، ضعیف یا ناکارآمد منجر شوند. من این موضوع را هم از خلال تجربهٔ شخصی خود تأیید می‌کنم و هم نظریه‌ای که در ادامه تعاریفش را خواهم آورد، آن را تأیید می‌کند.

تهدید، امری است که ابتدا و به‌صورت فوری، ترسی را ایجاد می‌کند. سپس، بسته به اینکه فرد یا جامعه برای رهایی از زیر یوغ آن تهدید و ترس چه نوع کنشی را انتخاب کند، یا به‌سوی قدرت درونی حرکت می‌کند و یا در وضعیت کمبود قدرت باقی می‌ماند. در حالت منفعل، انسان ممکن است با ترس خود سازش کند یا از آن بگریزد. عده‌ای نیازمند حامی می‌شوند و گروهی دیگر، همواره در پی فرصتی‌اند تا به مقابله با تهدید برخیزند و بر ترس خود غلبه کنند.

فعلاً به‌عنوان مقدمه کافی است به یاد داشته باشیم که ابتدا تهدید پدید می‌آید، سپس ترس زاده می‌شود و در نهایت، کنشی جبرانی برای رهایی از یوغ ترس شکل می‌گیرد. هرگاه این سه مرحله طی شود، یک تجربه ساخته می‌شود.

انسان را می‌توان از خلال تجربه‌های زندگی‌اش فهمید، دید و شنید. شخصیت هر انسان بر محور تجربه‌های او ساخته می‌شود. برخی تجربه‌ها در آغاز مشترک نیستند، اما جامعه آن‌ها را به تجربه‌ای مشترک تبدیل می‌کند. برای مثال، ممکن است حکومتی نسبت به بهائیان خشونت بورزد. در ابتدا چنین به‌نظر می‌رسد که این فقط تجربهٔ یک بهائی است و نه یک مسلمان. اما هنگامی که همان حکومت هزاران نفر را به گلوله می‌بندد، بی‌آنکه از مذهب، نگاه سیاسی یا حتی خداباوری و خداناباوری‌شان آگاه باشد، آن‌گاه تجربهٔ همهٔ این آدم‌ها و گروه‌ها در ظرف مشترکی قرار می‌گیرد؛ ظرفی که بعضی نامش را «درد مشترک»، بعضی «راه‌حل مشترک» و عده‌ای «اتحاد» می‌گذارند.

من در این گفتار تلاش دارم تصویری از درون جامعهٔ ایرانی ارائه کنم. در این مسیر، از هستهٔ مرکزی نظریه‌ای کمک می‌گیرم که به دلایلی از آوردن نام تألیف و مؤلف آن پرهیز می‌کنم، هرچند خود مؤلف از این موضوع آگاه است.

---

مسئلهٔ اصلی مقاله

آیا یک تهدید بسیار بزرگ، نظیر آنچه در هجدهم و نوزدهم دی‌ماه خونین ۱۴۰۴ رخ داد، الزاماً ترسی بسیار بزرگ و هم‌سنگ خود ایجاد می‌کند؟ پاسخ عملی جامعه به چنین وضعیتی چگونه خواهد بود؟

در نگاه خطی و ساده‌انگارانه، پاسخ مثبت است. تهدید بزرگ باید ترس بزرگ بیافریند و ترس بزرگ نیز، به‌طور طبیعی، باید جامعه را به‌سوی سکوت، انفعال، فرار، سازش یا استمداد سوق دهد. اما تجربهٔ زیستهٔ جامعهٔ ما نشان داد که این رابطه همیشه خطی نیست. گاهی تهدیدی بسیار بزرگ، نه‌تنها به خاموشی و انفعال منجر نمی‌شود، بلکه می‌تواند به جسارت، خشم و کنشی گسترده‌تر بینجامد.

پرسش بنیادین این نوشتار دقیقاً همین‌جاست:

چگونه ممکن است جامعه‌ای که دهه‌ها زیر فشار تهدیدهای عریان و پنهان زیسته است، در برابر تهدیدی به وسعت هزاران زندگی ازدست‌رفته، نه‌تنها دچار سکوت و انفعال نشود، بلکه به کنشی بزرگ‌تر روی آورد؟

کنشی که خود را در رفتارهایی چون حضور گسترده بر مزار جان‌باختگان، خیزش دانشجویان، و ابراز انزجار بسیاری از چهره‌های علمی، ورزشی، هنری و مدنی نشان داد؛ رفتارهایی که هالهٔ رعب مورد انتظار حاکمیت را شکست و نشان داد که رابطهٔ میان تهدید و ترس، همواره رابطه‌ای مستقیم و خطی نیست.

برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید مبانی نظری این تحلیل را توضیح دهم.

بخش اول

مبانی نظری

انرژی روانی و اصل پایستگی زیست‌مایه

در این نوشتار، انرژی روانی یا زیست‌مایه، به‌منزلهٔ ظرفیت بنیادین روان برای کنش، مقاومت و پاسخ به تهدید در نظر گرفته می‌شود. مقصود از این مفهوم، چیزی نزدیک به همان «لیبیدو» در معنای روان‌شناختی آن است.

فرض این مقاله آن است که مقدار این انرژی، در سطح فردی، نسبتاً ثابت باقی می‌ماند؛ اما نحوهٔ توزیع و مصرف آن، بسته به نوع تجربه‌هایی که فرد یا جامعه می‌سازد، متفاوت خواهد بود.

تجربه‌های کارآمد، این انرژی را به قدرت درونی تبدیل می‌کنند و تجربه‌های ناکارآمد، آن را در وضعیت حبس و فرسایش نگه می‌دارند. بنابراین تفاوت جوامع یا افراد، نه در اصل وجود انرژی روانی، بلکه در شیوهٔ مصرف و توزیع آن است.

---

مثلث تجربه

هر تجربه، سطح میان سه رأس یک مثلث است که آن را «مثلث تجربه» می‌نامم.

رئوس این مثلث عبارت‌اند از:

تهدید

ترس

عمل جبرانی

---

رأس اول: تهدید

تهدید، هر عاملی است که تعادل زیستی، اقتصادی، حیثیتی یا وجودی انسان را به خطر اندازد؛ خطری متوجه بقا، آزادی، منزلت، تعلق خاطر یا امکان زیستن با معنا.

وقتی جامعه با مردی روبه‌رو می‌شود که بر آسفالت خوابانده شده تا شلاق بخورد، طبیعی است که بقای خود را در خطر ببیند. این تهدید، ترس می‌آفریند و آن ترس، انسان را به کنش وامی‌دارد.

جامعه ممکن است کم‌آبی، بی‌برقی، بی‌اینترنتی، بیکاری و تورم افسارگسیخته را تهدیدی فوری ببیند؛ تهدیدی که هر لحظه ممکن است دودمانش را بر باد دهد. در چنین وضعیتی، جامعه ناگزیر از واکنش است.

رأس دوم: ترس و مکانیسم آن

ترس، واکنش طبیعی به تهدید است، اما صرفاً یک احساس نیست، بلکه حاصل فرآیندی ذهنی است.

ترس از دو عمل ذهنی شکل می‌گیرد:

تشخیص

ارزش‌گذاری

ذهن ابتدا تشخیص می‌دهد که تهدید، کدام بخش از موجودیت انسان را هدف گرفته است. سپس شدت آن را ارزش‌گذاری می‌کند: آیا این تهدید محدود می‌کند یا نابود؟ آسیب می‌زند یا حذف می‌کند؟

پاسخ به این دو پرسش، نوع و شدت ترس را تعیین می‌کند.---

مصداق واقعی یک تهدید

آن روز که به مدرسه می‌رفتم، مردی را دیدم که بر پشت‌بام فلک شده بود و با ضربهٔ هشتم مُرد. روزی دیگر، مقابل مسجد و ایستگاه اتوبوس، دو مرد چهارشانه را روی آسفالت خواباندند. دو پاسدار با لباس فرم سبز، کابل را دست‌به‌دست می‌کردند. با هر ضربه، لوله‌ای از خون سیاه بیرون می‌زد. آن دو، پس از تحمل صد ضربه، با جوراب در دهان از سطح خیابان برخاستند و حتی ناله‌ای نکردند.

برای من، تهدید از جنس بقا بود و شدت آن تفاوتی با مرگ نداشت. اما چیرگی بر این ترس زمان می‌خواست. من آن ترس را تا وقایع دی‌ماه ۱۴۰۴ با خود حمل می‌کردم، اما پس از آگاهی از آن وقایع خونین، ترسم فرو ریخت. جان‌های زیادی رفته بود و همین، قیمت جان را در ذهنم کاهش داده بود. دیگر به زندگی، آن ارزشی را که پیش‌تر می‌دادم، نمی‌دادم.

سال‌ها بعد، اوایل دههٔ شصت، به خانهٔ خواهرم رفتم. صبح زود، شوهر خواهرم مرا بیدار کرد و به تماشای اعدام چند انسان در ملأ عام برد. یکی از آن‌ها یا جان داده بود یا بیهوش شده بود، اما مردان نقابدار باز هم طناب را بر گردنش انداختند. یکی دست‌وپا می‌زد، یکی به جمعیت می‌خندید و دیگری خاموش بود.

از آن روز به بعد، به‌ندرت صبحانه می‌خورم. گویی آن جان‌ها برای بخشی از جامعه به امری روزمره تبدیل شده بودند. بعدها نیز اعدام‌های دیگری را بر جرثقیل‌ها، در مسیر عبور مردم، دیدم.

---

هر ترسی که شکل می‌گیرد، متناسب با شدت خود، بخشی از انرژی روانی آزاد و در گردش را در خود حبس می‌کند. انسان برای آزادسازی این انرژی محبوس، ناگزیر به عمل است.

---

رأس سوم: عمل جبرانی

انسان برای رهایی از فشار ترس، چند شیوهٔ اصلی در اختیار دارد:

۱. فرار

در این وضعیت، فرد از رویارویی مستقیم با تهدید دور می‌شود. انرژی روانی محبوس همچنان باقی می‌ماند و احساس کمبود قدرت از میان نمی‌رود.

۲. سازش

فرد یا جامعه برای کاهش فشار تهدید، بخشی از خواست یا موضع خود را واگذار می‌کند. این وضعیت ممکن است موقتاً از شدت ترس بکاهد، اما معمولاً به ساخت تجربه‌های ناکارآمد منجر می‌شود.

۳. استمداد

انسان امروز، برخلاف انسان بدوی، در جامعه زندگی می‌کند و می‌تواند در وضعیت استیصال از دیگران کمک بخواهد؛ از خانواده، دوستان، باورهای مذهبی یا حتی ساختارهای حمایتی اجتماعی و یا قدرت نظامی بیکانه. این شیوه می‌تواند به کاهش فشار تهدید کمک کند، اما الزاماً به قدرت پایدار منجر نمی‌شود.

۴. چیرگی

در این وضعیت، فرد یا جامعه نه از تهدید می‌گریزد و نه با آن سازش می‌کند، بلکه می‌کوشد بر آن غلبه کند. تجربه‌های کارآمد عمدتاً از دل چنین وضعیتی ساخته می‌شوند.

---

بخش دوم

گونه‌های تجربه

بر اساس نوع کنش جبرانی، تجربه‌ها را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد:

۱. تجربهٔ کارآمد

تجربه‌ای است که در آن، فرد یا جامعه می‌تواند بخشی از انرژی روانی حبس‌شده را آزاد کند و آن را به قدرت درونی تبدیل نماید.

---

۲. تجربهٔ ضعیف

تجربه‌ای است که تهدید را موقتاً مدیریت می‌کند، اما به تولید قدرت پایدار منجر نمی‌شود. استمداد، در بسیاری از موارد، در این سطح قرار می‌گیرد.

---

۳. تجربهٔ ناکارآمد

تجربه‌ای است که در آن، انرژی روانی در وضعیت حبس، فرسایش یا تعلیق باقی می‌ماند. فرار و سازش، اغلب تجربه‌هایی از این جنس می‌سازند.

انباشت تجربه‌های ناکارآمد، به شکل‌گیری احساس کمبود قدرت در فرد یا جامعه منجر می‌شود.

---

بخش سوم

انباشت تجربه و کمبود قدرت

جامعه، سال‌ها تهدیدهای گوناگون را ــ مستقیم و غیرمستقیم ــ تجربه کرده و چون توان چیرگی بر بسیاری از آن‌ها را نداشته، به فرار، سازش یا مدارا روی آورده است.

در نتیجه، بخش بزرگی از انرژی روانی جامعه، در تجربه‌های ناکارآمد حبس شده است. این وضعیت، به‌تدریج، محافظه‌کاری، فرسایش روانی و احساس کمبود قدرت را گسترش می‌دهد.

اما همین تجربه‌های ناکارآمد، می‌توانند در شرایطی خاص، به منبع آزادسازی انرژی تبدیل شوند.

---

بخش چهارم

انفجار تجربه‌های ناکارآمد و شکل‌گیری تجربهٔ خلاق

پرسش اصلی این است که انرژی لازم برای یک خیزش بزرگ اجتماعی، در جامعه ای که با کمبود قدرت مواجه است، از کجا تأمین می‌شود؟

پاسخ این مقاله آن است که این انرژی، لزوماً انرژی تازه‌ای نیست، بلکه همان انرژی حبس‌شده در تجربه‌های ناکارآمد پیشین است.

وقتی تهدید بیش از حد بزرگ می‌شود؛ وقتی جامعه با سونامی ناامنی غذایی، مالی، سیاسی و جانی روبه‌رو می‌شود و هم‌زمان راه‌های تخلیهٔ خشم نیز بسته می‌شوند، نظم پیشین ترس‌ها فرو می‌ریزد.

در چنین وضعیتی، انسان به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر توان تغذیه کردن ترس‌های کوچک‌تر را ندارد. تهدیدی بزرگ‌تر از همهٔ تهدیدهای پیشین وارد میدان شده است و همین امر، موجب ازهم‌گسیختگی کلاف تجربه‌های ناکارآمد می‌شود.

هر تجربهٔ ناکارآمد، بخشی از انرژی روانی را در خود زندانی کرده است. هنگامی که این کلاف گشوده می‌شود، انرژی‌های محبوس، به‌صورت دومینووار آزاد می‌شوند و امکان شکل‌گیری یک کنش جمعی گسترده را فراهم می‌کنند.

من این وضعیت را «تجربهٔ خلاق» می‌نامم.

تجربهٔ خلاق، نه یک تجربهٔ روزمره، بلکه وضعیتی است که در آن، انرژی حبس‌شدهٔ تجربه‌های ناکارآمد، ناگهان در مسیر کنش جمعی آزاد می‌شود.

وقتی گلوله‌ها قیمت زندگی را پایین می‌آورند، انسان‌ها نیز برای مقابله با دشمن زندگی، ارزش جان خود را کاهش می‌دهند. در چنین وضعیتی، ترس‌های کوچک‌تر ابهت خود را از دست می‌دهند و انرژی حبس‌شدهٔ آن‌ها، صرف یک حرکت بزرگ‌تر می‌شود.

قدرت جمعی، برآیند مجموع تجربه‌های کارآمد و ناکارآمد انباشته‌شده در جامعه است. اگر تجربه‌های کارآمد غالب باشند، جامعه از قدرت درونی بیشتری برخوردار خواهد بود و اگر تجربه‌های ناکارآمد انباشته شوند، کمبود قدرت شکل می‌گیرد.

اما هنگامی که تهدیدی فراتر از ظرفیت تحمل جامعه پدید آید، همین تجربه‌های ناکارآمد می‌توانند به منبع آزادسازی انرژی تبدیل شوند.

کاتالیزور این آزادسازی، انباشت خشم، یأس و ناامیدی‌ای است که دیگر راهی جز مواجههٔ مستقیم با تهدید پیش روی خود نمی‌بیند.

---

بخش پنجم

تحلیل دی‌ماه ۱۴۰۴

بر اساس این مدل، می‌توان فهمید که چرا تراژدی حماسی دی‌ماه خونین، الزاماً به سکوت و انفعال منجر نشد.

جامعه‌ای که دهه‌ها تهدید را تجربه کرده بود، به‌تدریج انباشتی عظیم از تجربه‌های ناکارآمد در خود ذخیره کرده بود. اما هنگامی که تهدیدی در ابعاد مرگ جمعی و فروپاشی افق آینده پدیدار شد، بخشی از این انرژی حبس‌شده آزاد گردید.

به همین دلیل، واکنش جامعه صرفاً ترس نبود. در کنار ترس، اشکال تازه‌ای از جسارت، خشم و کنش جمعی نیز پدیدار شد.

جنبش خانواده‌های جان‌باختگان، حضور گسترده بر مزار کشته‌شدگان و جایگزینی رقص و پایکوبی در عوض عزاداری مذهبی، خیزش دانشجویان و واکنش بخشی از چهره‌های علمی، هنری و مدنی را می‌توان نشانه‌هایی از همین وضعیت دانست.

این مقاله مدعی نیست که چنین وضعیتی الزاماً به پیروزی یک جنبش اجتماعی در کوتاه مدت منجر می‌شود، بلکه صرفاً تلاش می‌کند توضیح دهد که چرا تهدید بسیار بزرگ، همیشه به انفعال بسیار بزرگ ختم نمی‌شود.

---

نتیجه‌گیری

انسان و جامعه را می‌توان از خلال تجربه‌های انباشتهٔ آن‌ها فهمید. هر تهدید، ترسی تولید می‌کند و هر ترس، انسان را به نوعی کنش جبرانی سوق می‌دهد. حاصل این فرآیند، ساخت تجربه‌هایی است که می‌توانند کارآمد، ضعیف یا ناکارآمد باشند.


در این مدل نظری، انرژی روانی یا زیست‌مایه، ظرفیتی نسبتاً ثابت فرض می‌شود که بسته به نوع تجربه‌ها، یا به قدرت درونی تبدیل می‌شود و یا در وضعیت حبس و فرسایش باقی می‌ماند.

استبداد، صرفاً تولیدکنندهٔ ترس نیست؛ بلکه انباشت ترس‌های حل‌نشده و تجربه‌های ناکارآمد می‌تواند، در نقطه‌ای معین، به آزادسازی ناگهانی انرژی روانی و شکل‌گیری کنش جمعی منجر شود.

بر این اساس، تهدید بسیار بزرگ، همیشه به خاموشی بسیار بزرگ منتهی نمی‌شود. گاهی درست در لحظه‌ای که جامعه در آستانهٔ فروپاشی روانی به‌نظر می‌رسد، کلاف تجربه‌های ناکارآمد گشوده می‌شود و انرژی حبس‌شدهٔ آن‌ها، امکان شکل‌گیری تجربه‌ای خلاق و کنشی پیش‌بینی‌ناپذیر را فراهم می‌کند.


سخن اخر: همانگونه که استبداد، هر بار شیوه ای برای ایجاد ترس ایجاد می کند، جامعه باید ترس های خود را بشناسد و راه چیرگی بر آن را پیدا کند. هرگز اجازه ندهید زیست مایه درونی تان صرف ساخت تجربه های ناکارامد شود. راه چیرگی بر ترس خود را شناسایی کنید.‌ کاش فرصتی بود که بعضی از تهدید های موجود، از جمله توقیف اموال را بررسی می کردم ولی در این مقال نمی گنجد.

ذکریا

از ایران



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy