گفتوگو نباشد، یا خشونت جای آن میآید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان![]()
خواندنی ها و دیدنی ها
در همين زمينه
2 مهر» چگونه در جنگل، جنبش عدم خشونت تشکیل دهیم؟ طنزی از اسد مذنبی31 مرداد» تفاهم نامه "عرضی" با حوزه، طنز نوشتهای از اسد مذنبی 24 مرداد» چفیه سحرآمیز، طنز نوشته ای از اسد مذنبی 12 تیر» الو سلام تهرانتو، طنزی از اسد مذنبی 19 خرداد» صادرشد! مجوز بهم زدن جلسه مجتبی واحدی در تورنتو، طنز اسد مذنبی
بخوانید!
9 بهمن » جزییات بیشتری از جلسه شورایعالی امنیت ملی برای بررسی دلایل درگذشت آیتالله هاشمی
9 بهمن » چه کسی دستور پلمپ دفاتر مشاوران آیتالله هاشمی رفسنجانی را صادر کرد؟
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! جاسم (داستان فکاهی)، اسد مذنبیجاسم همان طور که روی سد ساحل نشته بود متوجه شد که ماشین شیک سفید رنگی کمی آنطرفتر ایستاد و جوانی که پاکتی دردست داشت ازآن پیاده شد. جوانک که کج کج راه می رفت کمی دورتر از جاسم نشست روی سد و پس ازخوردن چند قلپ محتوی بطری، شروع کرد به بد و بیراه گفتن. جاسم دفعتا به سمت جوانک خیز برداشت و پرسید: به کی داری فحش میدی؟ جوانک که تا آنموقع توجهی به دور و بر خود نداشت به سمت صدا برگشت و گفت: به این روزگار نامرد. و فریاد کشید: خدا مگه من چکار کرده بودم که اینطوری کبابم کردی؟ و شروع کرد به گریه کردن. جاسم متوجه شد که طرف وضعش خرابتر از این حرفاست. و نشت بغل دستش و بخودش وعده داد که : وقتی حسابی کله اش گرم شد پول و تلفنشو برمی دارم و در میرم. جوانک بطری را بسوی جاسم گرفت و گفت: بیا بخور تا دنیا رو بی خیال شی. جاسم پرسید: مزه پَزه نداری؟ جوانک جوابش داد: توی ای دنیای بی مزه، مزه کجا بود. و زد زیر خنده. جاسم پاکت را از دست جوان گرفت و بو کرد: عرق سگی یه؟ یارو جواب داد :بخور جون مادرت، چرا مث نکیر و منکر اینقده سوال می کنی؟ جاسم گفت: میخوای کور بشم؟ یارو شیشه را پس گرفت و گفت: برو شربت به لیمو بخور! جاسم سر غیرت آمد. شیشه را از دست طرف قاپید؛ دو سه قلپ خورد و پرسید: پفکی، نخودی تخمه ای هیچی نداری؟ یارو شیشه را از دست جاسم بیرون کشید و جوابش داد: بچه مردم نصف شبی پفک میخواد و قاه قاه خندید. جاسم عصبانی شد و گفت: زخنبوت! اما لحظه ای بعد آرامتر پرسید: طرف ولت کرده؟ جوانک جواب داد: ها، نامرد نالوطی ولم کرد، کثافت همین امروز هرچی براش خریده بودم پس فرستاد. جاسم گفت: پَ مث خودمی، پتیاره مدتیه ولم کرده و رفته با یه یارویی که میگن تو بازار مغازه داره. جوانک پرسید: چرا ولت کرده؟ جاسم چهره درهم کشید و گفت: کدوم دُختی میاد با آدم فقیر عروسی بکنه؟ جوانک پاسخ داد: ولی من پول دارم خونه دارم ماشین دارم، همه چی دارم اما بی مروت ولم کرد و آتشم زد. جاسم گفت: عجب آدم خری! یارو گفت: مواظب حرف زدنت باش. ولی قبل ازاینکه جاسم عکس العملی نشان دهد، بلند بلند خندید. و پرسید: اگه پول داشته باشی بازم میری سراغش؟ جاسم جواب داد: ها با سر میرم. میرم پولو میزنم تو صورت پدرش و میگم بیا این پول دگه چه میخوای؟ یارو گفت برو از داخل داشپورت ماشین اون پاکتو بیار. جاسم با خوشحالی خیز برداشت و در ماشین را باز کرد و پاکتی را که طرف گفته بود برداشت و نگاهی به داخل آن انداخت و سوت زد: چقدر پول... چنده؟ یارو گفت: سیصد تومن. جاسم بازسوت زد: سیصد هزارتومن!؟ جوانک گفت: برش دار و برو عشقتو پس بگیر! جاسم نشت بغل دست جوانک و دست انداخت دور گردنش و گفت: دمت گرم، ولی فردا نیای یقه مو بگیری؟ یارو گفت: خیالت راحت باشه، اصلن برو یکی دیگه بخر، دختر قحطی نیست که!... جاسم گفت: اگه یه ماشین مث مال تو داشتم... یارو پرید وسط حرفش و پرسید: تا حالا ماشین سوار شدی؟ جاسم جواب داد: نه. جوانک دومرتبه پرسید: رانندگی بلدی؟ جاسم جواب داد: پَ بخیالت من مث خودتم؟ مرد حسابی من پایه یک دارم. جوانک پرسید: میخوای سوار بشی و کلید ماشین را داد به جاسم و گفت: برو تا صب دور بزن. جاسم با خوشحالی کلید را گرفت و می خواست برود سمت ماشین که یارو گفت: اون پاکت پولو بذار اینجا، وختی برگشتی برش دار. و پاکت پول را از جاسم گرفت. جاسم گفت: یه وخت در نری؟ یارو خنده ای کرد و گفت: من هیچ جا نمیرم، تو دَر نری. جاسم موتورفکسنی که روبرو پارک شده بود را نشانش داد و گفت: اون موتور گازی رو می بینی؟ مال حاجی ته! و نشت پشت ماشین و گازش را گرفت. جوانک فورا با موبایل شماره پلیس 110 را گرفت و مشخصات ماشین خود را به اپراتور داد و گفت که ماشین اش را دزدیده اند. تلفنش که تمام شد، زد زیر خنده و بخودش گفت: مردکه بی سرو پا. و بطری را سرکشید و بخود گفت: امشب خنده مون جور جور شد. و بطری را پرت کرد روی سد ساحل. جاسم همانطور که گاز می داد و نصفه شبی در خیابانهای خلوت بندر بوق می زد، متوجه شد که ماشین نیروی انتظامی رسید بغلش و از بلندگوی پلیس شنید: بزن کنار. و جاسم از ترس زد روی ترمز. مامور نیروی انتظامی از جاسم پرسید: ماشین مال کیه؟ جواب داد: مال پدرم. مامور گفت: گواهینامه و کارت ماشین. جاسم جوابش داد: گواهینامه خونه یادم رفته. مامور گفت: کارت ماشین. جاسم هرچی داخل داشبورت و اینطرف و آنطرف گشت کارت ماشین را پیدا نکرد. مامور نیروی انتظامی گفت: پیاده شو. جاسم که حسابی ترسیده بودپیاده شد و مامور شروع کرد به گشتن ماشین. مامور دیگری که داخل ماشین نشسته بود از ماشین پیاده شد. به سمت جاسم رفت و بسرعت دستبند زد به دستهایش و به ماموری که معلوم بود رتبه اش بالاتر است گفت: ماشین دزدیه قربان! مامور همکار پرسید: همون ماشینی یه که یکساعت قبل گزارش دادن دزدیده شده؟ مامور دیگر جواب داد: ظاهرن مشخصات شون یکیه. و جاسم را هول داد داخل ماشین نیروی انتظامی. مامور مافوق به زیر دست خود گفت: جیباشو بگرد. و جاسم شروع کرد به التماس و گریه کردن. مامور داد زد:خفه شو. مامور مافوق برگشت داخل ماشین و با بیسیم به مرکز اطلاع داد که ماشین دزدی پیدا شده ومی توانند جرثقیل بفرستند و منتقلش کنند به پارکینگ تا صاحبش پیدا شود. جاسم با آه و ناله چند بار تکرار کرد:خودش کلید ماشینو داد و گفت برو دور بزن؟ مامور پرسید: خودش کیه؟ جاسم پاسخ داد: همی یارو صاحب همی ماشین. مامور نگاهی به جاسم انداخت و پرسید: کارت چیه؟ جاسم پاسخ داد: داخه بانک کار می کنم. نامه رسونم. آن یکی مامور پرسید: صاحبش کجاست؟ جاسم جواب داد: لب دیریا نشسته داره عرک* می خوره؟ مامورها نگاهی به یکدیگر انداختند و باهم پرسیدند: لب دریا نشسته داره عرق می خوره؟ رحمان جواب داد: ها، بیای بریم تا جاشو نشون بدم. مامور مافوق به همکار خود گفت: بیسیم بزن که صاحب ماشین پیداشده، لازم نیست چرثقیل بفرستین. جوانک بی خبرنشته بود لب دریا که ماموران و جاسم سر رسیدند. جاسم داد زد: خودشن. مامورها از جوانک پرسیدند: ماشین مال توئه؟ جوانک با دیدن ماموران نیروی انتظامی مستی اش پرید و دست و پایش را جمع کرد و گفت: بله جناب سرهنگ. مامور نگاهی به طرف انداخت و وقتی متوجه شد که طرف سر ووضع خیلی خوبی دارد لحنش را عوض کرد و خیلی مودبانه پرسید: اینجا چکار می کنی؟ جواب داد: حالم گرفته بود نشسته بودم اینجا و یادم رفته بود سویچ رو از رو ماشین بردارم که این آغا دزده ماشینو برداشت و فرار کرد. جاسم داد زد: دروغ میگه جناب سرهنگ داشت عرک می خورد بمن گفت برو یه دوری بزن بیا. و چشمش افتاد به پاکت وشیشه عرق سگی و مجددا فریاد کشید: اون شیشه عرکی شه جناب سرهنگ. مامور بطری را از روی سد برداشت و بو کرد و خطاب به جوانک گفت: داشتی برا خودت حال می کردی ها؟ یارو جواب داد: جناب سرهنگ نامزدم ولم کرده بود، ناراحت بودم دیگه. و رفت نزیک تر رفت و در گوش مامور چیزی گفت و پاکت محتوی پول را داد به مامور. مامور نیروی انتظامی پاکت پول را از دست جوانک گرفت و نگاهی به پولها انداخت و پرسید: کارت چیه؟ جواب داد: داخل بازار مغازه دارم. مامور دومرتبه پرسید: کارت ماشین همراته؟ گفت: بله جناب سرهنگ و از زیر صندلی پاکتی را بیرون کشید و داد به جناب سرهنگ. مامور نگاهی به کارت ماشین کرد و گفت: میشه گواهینامه تو ببینم؟ یارو گفت: چشم جناب سرهنگ و گواهینامه خود را به سمت مامور دراز کرد. سرهنگ گواهینامه و کارت ماشین را گرفت زیر نور چراغ ماشین و متوجه شد که هر دو اوراق به یک اسم است: فیصل... کارت و گواهینامه را برگرداند به فیصل و گفت: اگه حالت خوش نیست می تونیم برسونیمت خونه. فیصل گفت: نه جناب سرهنگ حالم خیلی خوبه. آن یکی مامور از همکارمافوق پرسید: اینو چه کارش کنم قربان؟ مامور مافوق جواب ایدا: ولش بکن بره و شیشه مشروب را پرت کرد توی دریا. * اهالی هرمزگان و جنوب استان فارس حرف ق را ک تلفظ می کنند Copyright: gooya.com 2016
|
||||||