یکشنبه 30 مهر 1391   صفحه اول | درباره ما | گویا


گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

جاسم (داستان فکاهی)،‌ اسد مذنبی

جاسم همان طور که روی سد ساحل نشته بود متوجه شد که ماشین شیک سفید رنگی کمی آنطرفتر ایستاد و جوانی که پاکتی دردست داشت ازآن پیاده شد. جوانک که کج کج راه می رفت کمی دورتر از جاسم نشست روی سد و پس ازخوردن چند قلپ محتوی بطری، شروع کرد به بد و بیراه گفتن. جاسم دفعتا به سمت جوانک خیز برداشت و پرسید: به کی داری فحش میدی؟ جوانک که تا آنموقع توجهی به دور و بر خود نداشت به سمت صدا برگشت و گفت: به این روزگار نامرد. و فریاد کشید: خدا مگه من چکار کرده بودم که اینطوری کبابم کردی؟ و شروع کرد به گریه کردن. جاسم متوجه شد که طرف وضعش خرابتر از این حرفاست. و نشت بغل دستش و بخودش وعده داد که : وقتی حسابی کله اش گرم شد پول و تلفنشو برمی دارم و در میرم. جوانک بطری را بسوی جاسم گرفت و گفت: بیا بخور تا دنیا رو بی خیال شی. جاسم پرسید: مزه پَزه نداری؟ جوانک جوابش داد: توی ای دنیای بی مزه، مزه کجا بود. و زد زیر خنده. جاسم پاکت را از دست جوان گرفت و بو کرد: عرق سگی یه؟ یارو جواب داد :بخور جون مادرت، چرا مث نکیر و منکر اینقده سوال می کنی؟ جاسم گفت: میخوای کور بشم؟ یارو شیشه را پس گرفت و گفت: برو شربت به لیمو بخور! جاسم سر غیرت آمد. شیشه را از دست طرف قاپید؛ دو سه قلپ خورد و پرسید: پفکی، نخودی تخمه ای هیچی نداری؟ یارو شیشه را از دست جاسم بیرون کشید و جوابش داد: بچه مردم نصف شبی پفک میخواد و قاه قاه خندید. جاسم عصبانی شد و گفت: زخنبوت! اما لحظه ای بعد آرامتر پرسید: طرف ولت کرده؟ جوانک جواب داد: ها، نامرد نالوطی ولم کرد، کثافت همین امروز هرچی براش خریده بودم پس فرستاد. جاسم گفت: پَ مث خودمی، پتیاره مدتیه ولم کرده و رفته با یه یارویی که میگن تو بازار مغازه داره. جوانک پرسید: چرا ولت کرده؟ جاسم چهره درهم کشید و گفت: کدوم دُختی میاد با آدم فقیر عروسی بکنه؟ جوانک پاسخ داد: ولی من پول دارم خونه دارم ماشین دارم، همه چی دارم اما بی مروت ولم کرد و آتشم زد. جاسم گفت: عجب آدم خری! یارو گفت: مواظب حرف زدنت باش. ولی قبل ازاینکه جاسم عکس العملی نشان دهد، بلند بلند خندید. و پرسید: اگه پول داشته باشی بازم میری سراغش؟ جاسم جواب داد: ها با سر میرم. میرم پولو میزنم تو صورت پدرش و میگم بیا این پول دگه چه میخوای؟ یارو گفت برو از داخل داشپورت ماشین اون پاکتو بیار. جاسم با خوشحالی خیز برداشت و در ماشین را باز کرد و پاکتی را که طرف گفته بود برداشت و نگاهی به داخل آن انداخت و سوت زد: چقدر پول... چنده؟ یارو گفت: سیصد تومن. جاسم بازسوت زد: سیصد هزارتومن!؟ جوانک گفت: برش دار و برو عشقتو پس بگیر! جاسم نشت بغل دست جوانک و دست انداخت دور گردنش و گفت: دمت گرم، ولی فردا نیای یقه مو بگیری؟ یارو گفت: خیالت راحت باشه، اصلن برو یکی دیگه بخر، دختر قحطی نیست که!... جاسم گفت: اگه یه ماشین مث مال تو داشتم... یارو پرید وسط حرفش و پرسید: تا حالا ماشین سوار شدی؟ جاسم جواب داد: نه. جوانک دومرتبه پرسید: رانندگی بلدی؟ جاسم جواب داد: پَ بخیالت من مث خودتم؟ مرد حسابی من پایه یک دارم. جوانک پرسید: میخوای سوار بشی و کلید ماشین را داد به جاسم و گفت: برو تا صب دور بزن. جاسم با خوشحالی کلید را گرفت و می خواست برود سمت ماشین که یارو گفت: اون پاکت پولو بذار اینجا، وختی برگشتی برش دار. و پاکت پول را از جاسم گرفت. جاسم گفت: یه وخت در نری؟ یارو خنده ای کرد و گفت: من هیچ جا نمیرم، تو دَر نری. جاسم موتورفکسنی که روبرو پارک شده بود را نشانش داد و گفت: اون موتور گازی رو می بینی؟ مال حاجی ته! و نشت پشت ماشین و گازش را گرفت. جوانک فورا با موبایل شماره پلیس 110 را گرفت و مشخصات ماشین خود را به اپراتور داد و گفت که ماشین اش را دزدیده اند. تلفنش که تمام شد، زد زیر خنده و بخودش گفت: مردکه بی سرو پا. و بطری را سرکشید و بخود گفت: امشب خنده مون جور جور شد. و بطری را پرت کرد روی سد ساحل.



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


جاسم همانطور که گاز می داد و نصفه شبی در خیابانهای خلوت بندر بوق می زد، متوجه شد که ماشین نیروی انتظامی رسید بغلش و از بلندگوی پلیس شنید: بزن کنار. و جاسم از ترس زد روی ترمز. مامور نیروی انتظامی از جاسم پرسید: ماشین مال کیه؟ جواب داد: مال پدرم. مامور گفت: گواهینامه و کارت ماشین. جاسم جوابش داد: گواهینامه خونه یادم رفته. مامور گفت: کارت ماشین. جاسم هرچی داخل داشبورت و اینطرف و آنطرف گشت کارت ماشین را پیدا نکرد. مامور نیروی انتظامی گفت: پیاده شو. جاسم که حسابی ترسیده بودپیاده شد و مامور شروع کرد به گشتن ماشین. مامور دیگری که داخل ماشین نشسته بود از ماشین پیاده شد. به سمت جاسم رفت و بسرعت دستبند زد به دستهایش و به ماموری که معلوم بود رتبه اش بالاتر است گفت: ماشین دزدیه قربان! مامور همکار پرسید: همون ماشینی یه که یکساعت قبل گزارش دادن دزدیده شده؟ مامور دیگر جواب داد: ظاهرن مشخصات شون یکیه. و جاسم را هول داد داخل ماشین نیروی انتظامی. مامور مافوق به زیر دست خود گفت: جیباشو بگرد. و جاسم شروع کرد به التماس و گریه کردن. مامور داد زد:خفه شو. مامور مافوق برگشت داخل ماشین و با بیسیم به مرکز اطلاع داد که ماشین دزدی پیدا شده ومی توانند جرثقیل بفرستند و منتقلش کنند به پارکینگ تا صاحبش پیدا شود. جاسم با آه و ناله چند بار تکرار کرد:خودش کلید ماشینو داد و گفت برو دور بزن؟ مامور پرسید: خودش کیه؟ جاسم پاسخ داد: همی یارو صاحب همی ماشین. مامور نگاهی به جاسم انداخت و پرسید: کارت چیه؟ جاسم پاسخ داد: داخه بانک کار می کنم. نامه رسونم. آن یکی مامور پرسید: صاحبش کجاست؟ جاسم جواب داد: لب دیریا نشسته داره عرک* می خوره؟ مامورها نگاهی به یکدیگر انداختند و باهم پرسیدند: لب دریا نشسته داره عرق می خوره؟ رحمان جواب داد: ها، بیای بریم تا جاشو نشون بدم. مامور مافوق به همکار خود گفت: بیسیم بزن که صاحب ماشین پیداشده، لازم نیست چرثقیل بفرستین.

جوانک بی خبرنشته بود لب دریا که ماموران و جاسم سر رسیدند. جاسم داد زد: خودشن. مامورها از جوانک پرسیدند: ماشین مال توئه؟ جوانک با دیدن ماموران نیروی انتظامی مستی اش پرید و دست و پایش را جمع کرد و گفت: بله جناب سرهنگ. مامور نگاهی به طرف انداخت و وقتی متوجه شد که طرف سر ووضع خیلی خوبی دارد لحنش را عوض کرد و خیلی مودبانه پرسید: اینجا چکار می کنی؟ جواب داد: حالم گرفته بود نشسته بودم اینجا و یادم رفته بود سویچ رو از رو ماشین بردارم که این آغا دزده ماشینو برداشت و فرار کرد. جاسم داد زد: دروغ میگه جناب سرهنگ داشت عرک می خورد بمن گفت برو یه دوری بزن بیا. و چشمش افتاد به پاکت وشیشه عرق سگی و مجددا فریاد کشید: اون شیشه عرکی شه جناب سرهنگ. مامور بطری را از روی سد برداشت و بو کرد و خطاب به جوانک گفت: داشتی برا خودت حال می کردی ها؟ یارو جواب داد: جناب سرهنگ نامزدم ولم کرده بود، ناراحت بودم دیگه. و رفت نزیک تر رفت و در گوش مامور چیزی گفت و پاکت محتوی پول را داد به مامور. مامور نیروی انتظامی پاکت پول را از دست جوانک گرفت و نگاهی به پولها انداخت و پرسید: کارت چیه؟ جواب داد: داخل بازار مغازه دارم. مامور دومرتبه پرسید: کارت ماشین همراته؟ گفت: بله جناب سرهنگ و از زیر صندلی پاکتی را بیرون کشید و داد به جناب سرهنگ. مامور نگاهی به کارت ماشین کرد و گفت: میشه گواهینامه تو ببینم؟ یارو گفت: چشم جناب سرهنگ و گواهینامه خود را به سمت مامور دراز کرد. سرهنگ گواهینامه و کارت ماشین را گرفت زیر نور چراغ ماشین و متوجه شد که هر دو اوراق به یک اسم است: فیصل... کارت و گواهینامه را برگرداند به فیصل و گفت: اگه حالت خوش نیست می تونیم برسونیمت خونه. فیصل گفت: نه جناب سرهنگ حالم خیلی خوبه. آن یکی مامور از همکارمافوق پرسید: اینو چه کارش کنم قربان؟ مامور مافوق جواب ایدا: ولش بکن بره و شیشه مشروب را پرت کرد توی دریا.

* اهالی هرمزگان و جنوب استان فارس حرف ق را ک تلفظ می کنند


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 



















Copyright: gooya.com 2016