گفتوگو نباشد، یا خشونت جای آن میآید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان![]()
خواندنی ها و دیدنی ها
در همين زمينه
25 اسفند» عیب می جمله به گفتی، هنرش نیز بگوی (بخش سوم)، محمد برقعی28 آبان» لیبیایی کردن ایران، محمد برقعی 4 اردیبهشت» قدرت در دست کیست: آیت الله خامنه ای یا آقای احمدی نژاد؟ محمد برقعی 8 اسفند» چرا جنبش مصر فراگیر شد و انقلاب ایران نشد، محمد برقعی
بخوانید!
9 بهمن » جزییات بیشتری از جلسه شورایعالی امنیت ملی برای بررسی دلایل درگذشت آیتالله هاشمی
9 بهمن » چه کسی دستور پلمپ دفاتر مشاوران آیتالله هاشمی رفسنجانی را صادر کرد؟
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! عیب می جمله به گفتی، هنرش نیز بگوی (بخش پنجم)، محمد برقعی![]() ویژه خبرنامه گویا بخش پنجم :خاطرات قم (2) گهگاهی فرصتی به دست میداد با پدر بودن. مغازه را که می بست پیاده از چهار راه بیمارستان راهی خانه میشدیم در محله سیدان. چند کیلومتر راه فرصتی بود تا از تجربیاتش بگوید. از سر کشیدنش به مذاهب متفاوت ،تا دیدن فرقه های گوناگون اسلامی ،و به ویژه تجربیات عرفانیش. شناختی تجربی و در عمل که در دلها بود نه در کتاب ها.به کذر سیدان که رسیدیم به نانوایی رفتم وپدر به سوی خانه. نیمساعتی بعد نان تازه در دست به خانه رفتم. در حیاط بودم که صدای خشمگین پدر را شنیدم . درشگفت شدم، چون بیاد نداشتم که او چنین بغرد. نگران به اطاق سر کشیدم. پدر خشمگین بود وفریامی کشید. مادر مثل کنجشگی باران خورده وسرما زده در گوشه اطاق کز کرده بود ،و مرتب می گفت حاجی آقا ببخشید تقصیر حاجی آقا حسین بود . او به من گفت، قصد بدی نداشتم. صدای لرزانش در میان گریه به سختی مفهوم بود .به پدر نگاه نمی کرد. در خود بود وصدای از درون چاه گلو به سختی بیرون می آمد. پدر سخت خشمگین بود وبه تندی از این سوی اطاق به آن سوی می رفت و بر مادر می غرید. حاجی اقا حسین غلط کرد که گفت، حال او گفت تو چرا جنین کردی. این که نشد زندگی که یکی بیاید و شما را گول بزند و تو هم هر مزخرفی را که او بگوید باور کنی وزندگی همه را خراب کنی . چه کسی شوهر شما است من یا پسر عمویت نه تاب تحمل خروش پدر را داشتم ، نه دل دیدن استیصال و اشک مادر را .از اطاق گریان بیرون زدم . سر به دیوار گریه می کردم که مادر بزرگ آمد ، مهربانانه بغلم کرد و گفت : پسرم گریه نکن دعوای زن و شوهر طوفان بهاری است اسمان غرمبه میرود و دوباره آفتاب می شود. محمد عزیزم نترس حاجی آقا آرام میشود .مادرت بد کرده اما گناهی ندارد ،زن است و نادان طولی نکشید طوفان فرو کشید و پدر بیرون آمد با همان لبخند همیشگی و چهره آرام. به سوی مادر بزرگ رفت و گفت خانم جان ببخشید اختیار از دستم در رفت. آخر آن کتاب ها همه دل خوشی من بود. سالها یکی یکی جمع کرده بودم ، و ربابه خانم یک روزه همه سرمایه و عشقم را نابود کرد. پدر بزرگ که وارد ایوان شد همه ساکت شدند . دست پدر راگرفت و آرام با اوبه کنار باغچه کوچک وسط حیاط رفت . مدتی دور حوض قدم زدند وما به انتظار . آن سوی تر که میرفتند. بوته های گل ختمی و دوسه درخت انجیر و انار پرده ای میشدند میان ما و آنان. ربع ساعتی ،و شاید دهها ساعت ،کذشت که برگشتند. پدر به اطاق رفت و به ملاطفت از مادر عذر خواست وآن ملاطفت گویی سدی عظیم را شکست . بغض مادر ترکید و سر در آغوش مادر بزرگ به صدای بلند های های گریست. دلش چنان به درد بود که همه دلداریهای مادر بزرگ سیل اشک و هق هق گریه را مهار نمی توانست .از آن میان تکرار یک جمله به سختی شنیده میشد" خانم جان حاجی آقا نمی فهمد، من سه تا دختر دم بخت دارم . چاره ای ندارم . حاجی آقا مرد است و خبر از دل مادر ندارد".ومن سردر گم که گناه مادر چه بود،و مادر با پدر چه کرد که او را چنان خشمگین کرد که برای اولین بار چنین مهار نفس را از دست داد. گفته مادر بزرگ صورت گرفت، و آسمان جان ها آفتابی شد، و گریه ها و فریاد ها تمام شد ،وفرصتی برای شرح ان چه که پیش آمده بود از زبان مادر: گفت که چندین ماه است حاجی آقا حسین به او می گوید حیف از حاجی اقا که افکارش منحرف است و از خواندن کتب ضاله یا مشکوک به ضلال دست بر نمی دارد . . از بس که حاجی آقا حسین گفت ، مدت ها یواشکی کارهای حاجی اقا را می پاییدم و به حاج آقا حسین گزارش میدادم .اما او هم مثل من هیچ کار خلافی در آنها نمی دید ، و حتی می گفت کاش من هم صفای او را داشتم ،اما حیف که راهش با شریعت نمی خواند. ودر روایات معتبر است که خواندن این کتب فقر و بیچارگی می آورد. همه میدانستیم پدر دوساعتی پس از نیمه شب از خواب بر می خیزد به تحجد. اما بجای نماز کتاب می خواند .کتب عارفان و شاعران. و آرام آرام با خود زمزمه میکند .به سعدی و حافظ دلبستگی بسیار داشت. هوا که خوب بود زمزمه اش از دور به گوش میرسید ،و ما میدانستیم که اودر خلوت شب در کنار حوض و باغچه قدم میزند.صدای گرمی داشت و چه لذتی می بردم در خواب و بیدار به آن گوش دادن ، وبا آن به جهان اثیری سفر کردن حقیقت آن بود که وضع مالی ما خیلی بد بود. پس از غرق شدن خواهرم زهرا که ته تغاری بود و سوگلی پدر ، می دیدیم پدر خاموش در خود فرو می ریزد ، و شمع وجودش اندک اندک آب می شود. و بالاخره کار به آنجا کشید که ورشکسته و مقروض ، ناگزیر، پس از دوازده سال زندگی در تهران ، دوباره راهی قم شد، تا در اطاقی در خانه پدری زندگی کنیم . تلاش برای معاش بلای جان شده بود، و با این دل کندگی پدر از تلاش ، گویی اسب از پای افتاده مالی خیال بر پاشدن نداشت مادر گفت روز گذشته حاجی آقا حسین با چندین کتاب در دست آمدو به من روایات و احادیث بسیاری را نشان داد که همه به روشنی می گفتند که خواندن کتب درویشی ودل سپردن به آموزش های صوفیان فقر می آورد ،وهمه می دانیم حاجی آقا حسین یک شیخ معمولی نیست ، اواز مدرسین حوزه است و علم و تقوایش را همگان قبول دارند، و خیلی ها به مسجد او می آیند که به موعظه های پس از نمازش گوش دهند .اوگفت دختر عمو من به خاطر خیر تو و خانواد ه ات ، و حتی کمک به حاجی آقا، توصیه می کنم که از شر این کتاب ها نجات پیدا کن. ومن هم امروز صبح یواشکی همه آن کتاب ها را در گونی کردم ، و یکی از رعیت های پدرم را صدا کردم و پولی به او دادم تا همه را ببرد و بریزد در چاهی در بیابان های اطراف. و همین است که حاجی آقا نمی فهمد. با این کتابها ،همان طور که بزرگان دین گفته اند، وضع مالی ما هر روز بدتر میشود. مردم که نمیدانند ما باسیلی صورتمان را سرخ نگه داشته ایم. هر خانواده ای که دختر حاجی آقا فخرا را می گیرد توقع دارد عروس جهیزیه خوبی داشته باشد. خوب خانم جان شما بگوئید من باید چه میکردم . باید می گذاشتم دختر هایم بی شوهر بمانند، یا آبروی ما در شهر ریخته شود. فردا شب مخصوصا به مغازه رفتم تا باپدر درراه خانه صحبت کنم .گفتم حاجی آقا راجع به مادر چه فکر می کنی ؟او گناهی ندارد ،همه تقصیر حاجی اقا حسین است . پدر پس از مدتی سکوت گفت : پسرم من سالها است در مورد عشق می خوانم ، و حسرت شور عشق لیلی و مجنون و وامق وعذرا را می خورم ، و در اشعار عاشقانه حافظ و سعدی و مولانا و شاه نعت الله ولی وصف عشق را می خوانم ،و با خیال شیفتگی های ابو الحسن خرقانی ، ابو سعید ابوالخیر ،وحلاج سر میکنم، ویا در وصف حال شبلی دیوانه در عشق ،این شعر سعدی را زمزمی می کنم که: دوش مرغی به صبح می نالید صبر و عقلم ببرد و طاقت و هوش یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش گفت باور نداشتم که ترا بانگ مرغی کند چنین مدهوش گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح گوی ومن خاموش اما دیروز متوجه شدم من همیشه وصف عشق را می خواندم ولی در عمل با عشق چنان بیگانه بودم ، مثل حضرت موسی که وقتی عشق زنده چوپان را دید کفرش خواند و محکومش کرد.غافل از آن که "هرکس به زبانی سخن وصل تو گوید *** عارف به غزل خوانی و طوطی به ترانه" .من چنان در عشق نظری غرق شده بودم که عشق را که در عمل دیدم نشناختم و طردش کردم. و نه تنها عشق جوشان مادرت را به دخترانش ندیدم، بلکه عشق عمیق و صادقانه حاجی آقا حسین را به خانواده دختر عمویش ندیدم. حیرت زده گفتم کدام عشق ؟ گفت همان که با ناامیدی از اصلاح من ،خطر همه ملامت های من وپدرو برادران مرا به جان خرید تا به باور خود من و خانواده ام را نجات دهد ،بی ان که هیچ سودی در برابر این ملامت ها و قهر های تقریبا یقینی ما داشته باشد. به یاد آوردم گفتگوی حاجی آقا حسین با پدرم را چند ماه پیش. شبی که با فهرست بلندی در دست به خانه امان آمد و به پدر گفت . حاجی آقا من میدانیم شما شب ها تحجد می کنید، و وقتی ماهمه در خواب ناز غرقه ایم شما بیدارید و به مناجات ، با آن که فردا را هم باید تمام روز کارکنید . دیدم این همه سعی شما که حسرت همه ما است به هدر میرود، زیرا از خواندن دیوان شعرا و شرح حال و شوق صوفیان و عارفان در درگاه خداوند سودی نمی برید. اما اگر این نمازها و دعا ها را بخوانید ثوابی بی حساب می برید، و کارنامه اعمالتان سرشار از ثواب می شود. و به ارقام در فهرست اشاره کرد که، اگر این نماز را بخوانید خداوند هفتاد ملک را مامور کند که تا قیامت برای شما دعاکنند ،و اگر آن دعا را بخوانید صد ملایکه این کار رامیکنند، و فلان ذکر ثواب خون چهل شهید را دارد ، و خواند و خواند ، وپدر ساکت بود. حاجی آقا حسین که ساکت شد ،و یقین کرد که پدر را قانع کرده است فهرست را به دست پدر داد. پس از سکوتی سنگین پدر گفت حضرت آیت الله من در علم و خیر خواهی شما واعتبار روایاتتان شکی ندارم ، اما من کاسبم و تمام روز محاسبه سود و زیان می کنم ، این چند ساعت شب را فارغ از حسابگری صرف رضا یت دل می کنم، ودل جای حساب نیست . اما شما که تمام روز به کسب علم و هدایت خلق مشغولید فرصت دارید که شب ها حساب خود را در پیشگاه الهی رونق بخشید ، و هر ساعت ثواب بیشتری در کارنامه اعمالتان ثبت کنید. چنین شد که آیت الله حاجی آقاحسین برقعی و مدرس معتبر حوره علمیه و مشهور به زهد و تقوا نا امید از اصلاح پدر دختر عمویش را هدف گرفت، به امید آنکه از طریق مادر درهای سعادت و خوشبختی به روی خانواده ما ،از جمله پدرم باز شود از پدر پرسیدم اگر عشق اصل است راه نجات کدام است و کدام عشق را باید جست گفت " عاشقی گر زین سر وگر زان سر است عاقبت ما را به آن شه رهبر است" به یاد آوردم که چندی پیش در رابطه با باده گساری ارجمند ساعت ساز هم همین شعر را خوانده بود و باز ژرفای سخنش را نفهمیده بودم ****** اول شب که پدر کتاب فروشی اش را می بست ،راهی خانه میشد و گاه من همراهش . از جلوی مغازه ساعت فروشی ارجمند که رد می شدیم در کرکره آهنیش پایین کشیده شده بود وآن بخش از خیابان خلوت وتاریک بود ،اما گاه صدای آواز او و خنده دوستانش می آمد. گفته می شد اهل دل است و صدایی خوش دارد و با یاران همدلش گاه به بزم می نشیند. به حافظ و عراقی دلبستگی بیشتری داشت و یک بار دیده بودم که با چه شوقی شرح عاشق شدن عراقی را به پسر ماهروی کولی میگفت .عشقی که چنانش کرد که این حافظ قرآن همدان زادگاهش را رهاکرد و به دنبال معشوق تا هندوستان رفت . آن شب دیرتر از معمول به خانه می رفتیم ،که صحبت اهل دلی پدر را ساعتها مشغول کرده بود. هنوز جلوی مغازه نرسیده بودیم که صدای آواز ارجمند را از درون مغازه شنیدیم. آوازی خوش با طنینی مستانه ، و نزدیکتر که شدیم کلمات تشویقی یاران ،که انها هم حال و هوای مستی داشت. شنیده بودم که او گهگاه با یاران همدل باده می نوشد .همسایگان بر او سخت نمی گرفتند که به تجربه دیده ام که اگر خودت باشی مردم کم کم می پذیرندت و از قاعده مستثنایت می کنند. من سخت پای بندمذهب بودم و هر خلاف شرعی را محکوم می دانستم. با خشمی در صدا گفتم پدر اینان چه میکنند آیا پروای هیچ ندارند. گفت به جستجوی یار فریاد می کنند. گفتم ولی سر خوشند .کفت تشنگی دل است و اینان با باده سیرابش کرده اند. گفتم این که راه دل و عشق به معبود نیست .گفت داوری را به داور بگذار، اما به خاطر داشته باش عاشقی گر زین سر و گر زان سر است عاقبت ما را به آن شه رهبر است پنجاه و پنج سال بعد همین مفهوم را از زبان اسقف انگلیس شنیدم در مورد کلیسا ، و یا محفل نوی ،که منکران دین به تازگی در آن دیار بر پا کرده اند و هر یکشنبه گرد هم می آیند به آواز ورقص و سخن از الحاد گفتن، و معنویتی را که در دین نیافته اند در هنر بیابند. Copyright: gooya.com 2016
|
||||||||