گفتوگو نباشد، یا خشونت جای آن میآید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان![]()
خواندنی ها و دیدنی ها
در همين زمينه
17 آذر» دلهرههای دموکراسیهراسان، مهران شقاقی28 خرداد» اسطوره، تخیل و هیجان، و ذهنیت ایرانی، مهران شقاقی
بخوانید!
9 بهمن » جزییات بیشتری از جلسه شورایعالی امنیت ملی برای بررسی دلایل درگذشت آیتالله هاشمی
9 بهمن » چه کسی دستور پلمپ دفاتر مشاوران آیتالله هاشمی رفسنجانی را صادر کرد؟
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! فردیت، گمشده جوامع سنتی٬ مهران شقاقی"خود"، "فردیت" و یا شخصیاتِ (individuality) آدمیزاد شاید تنها داشتهای است که به طور کامل متعلق به او است و به تعبیری تنها جنبه تقسیمناپذیر وجود یک انسان است؛ طرز فکر، عقیده، روش زندگی، احساسات و اندیشه یک فرد همه جنبهها و جلوههایی از فردیت اویند. در جامعهای نوین محترمشمردن فردیت افراد -مثلاً این که فرد در زندگی شخصی خود چه کند و یا چگونه بیندیشد- بدیهی فرض میشود و چنان اموری کاملاً خصوصی و فردی انگاشته میشوند. در جوامع سنتی اما چنین رویکردی نسبت به فردیت افراد ناشناخته مانده، و چنان داشتهای ازایشان دریغ شدهاست. در چنین جوامعی، افراد تحت فشار تربیتی-فرهنگی به آن میگرایند که هرچیزی باشند جز این که خود باشند؛ در این جوامع فردیت اشخاص از همان اوان کودکی چنان نهی و نفی و تحقیر میشود که افراد اغلب فراموش میکنند که حایز فردیت و نظر شخصییاند و میتوانند، ممکن است و حقدارند که به جای تلاش بیپایان برای جلب رضایت دیگران، برای خود زندگی کنند؛ گاه افراد در چنین شرایطی چنان منفعل و از قوه اراده و تصمیم تهی میشوند که برای کمترین تصمیمی محتاج و منتظر تایید و تشویق دیگران میشوند. در نبودِ فردیتْ افراد همواره نگران از حرف و حدیث "مردم" میزیند غافل از اینکه چه بسا بودونبود ایشان برای آنان پس از اندک زمانی معلوم نخواهد بود. در چنین جمعی افراد از نظر احساس و اندیشه میتوانند کاملاً وابسته به یکدیگر باقی بمانند و نسل به نسل خوشبختی و استقلال خود را به بهای جلب محبت و رضایت اطرافیان فدا کنند. در چنین شرایطی است که نقش احساسات و عواطف در تعاملات جمعی بسی برجستهتر از نقش عقلانیت و اندیشه میشود. در چنین محیط و فرهنگی اگر حرکات اجتماعیی هم پا بگیرد معمولاً احساسی، و جنبشی مقطعی و گذراست و نه خیزشی گامزن، مداوم و جهتدار. رشد فردیت انسان در گرو رشد روانی و کرامت نفس (self-esteem) اوست. در اجتماع سنتی دیدگاهی که از اوان کودکی ترویج میشود این است که انسان بندهای است حقیر که باید در برابر جمع و یا منبع قدرت سرسپرده باشد، و هرگونه پرسشگری و نظر مخالف یا مختلفی با چنین پنداری به شدت نهی و نفی میشود. در فرایند رشد عاطفی-روانیِ انسان در غیاب مرحلهٔ پرسشگری، بلوغ فکری-احساسی افراد نمیتواند آغاز شود و یا به انجامی برسد. در چنین فرهنگی، به بهانه احترام به نظر جمع و بزرگان از همان کودکی اجازه داشتن نظر شخصی و رشد فردیت به افراد دادهنمیشود و اگر بعدتر هم احیاناً فردی رشدیافته ساز مخالف کوک کند به شکل آشکار و یا ضمنی از سوی جمع ترور شخصیت میشود؛ امری که گاهی از آن با عنوان "نخبهکشی" اجتماع یاد میشود. در چنین جوامعی البته به هرحال ترور شخصیت و فردیت افراد صورت میگیرد: یا از کودکی و به شکل تدریجی و "مخملی" و یا بعدتر به طور صریح و عیان؛ هدف نانوشتهای هم که دنبال میشود حفظ سکون، یکدستی و آرامش جمع است. در چنین جمعی البته تنوع و تکثر چندانی شکل نمیگیرد و فکری تولید نمیشود؛ در جایی که همه یکسان فکر کنند در واقع هیچکس فکر نمیکند. بروز و ظهور تغییر، گونهگونی و تنوع از مولفههای رشد است اما در چنین جمعهای ایستایی قرنها میتواند بگذرد و در زبان و فرهنگ و عادات اجتماع تغییر چندانی رخندهد. با وجود و بروز "خود" و فردیت است که از دل یک اجتماع و جمع تودهوار "جامعه" شکل میگیرد که در آن "حقوق شهروندی"، "حافظه جمعی" و "افکار عمومی" معنی مییابند. چیزی که یک شهروند را از یک رعیت متمایز و متفاوت میکند وجود فردیت در شهروند است: شهروندی که نظرِ اندیشیدهٔ شخصی دارد و نه این که صرفاً بلندگویی برای بازگویی عقیدهای مربوط به دیگرانی و یا گذشتگانی باشد؛ شهروندی که برای خود و دیگران حرمت و حقوقی قائل است که در مقابل پایمال شدن آن بیاعتنا وانمیایستد؛ نقطه مقابل اما ساکنانیاند که در اجتماعی ارباب-رعیتی صاحبِ نظر و عقیدهای از خود نیستند و در برابر وقایع و جریانها منفعلانه منتظر به راه افتادن جنبشی برای همراه شدن با جمع میمانند و استراتژیِ مرسومشان انتظار برای ظهور قهرمان، و در پس او افتادن است. در یک اجتماع سنتی معمولاً هویت و فردیت اکثریت افراد نه بطور کامل نفی شده که جامعهای یکدست و یکصدا شکل گرفته باشد، و نه این که به کل تایید شده است؛ بلکه اندک مایهٔ ابتری برای هر کس مانده که به کمتر کاری میآید. در مثالی ساده فردی خیالی به نام "خسرو عباسزادهٔ ناظم" را درنظر بگیرید. از فردای روزی که او به مدرسه میرود او دیگر "خسرو" نیست، بلکه در جمع با نسبت خانوادگیش، یعنی "عباسزاده"، صدا زده میشود؛ آنهم عباسزادهٔ "ناظم"، که یعنی مثلاً عباسزادهٔ "دبیر" نیست، بلکه عباسزادهٔ "ناظم" است؛ برچسب و هویتی که به خودی خود مفهوم خاصی ندارد، بلکه در نفی دیگر هویتهای مشابه معنی پیدا میکند. در ردهای بالاتر خسرو -که فرضا ساکن شهرکرد است- فردی شهرکردی است، که در تحلیل نهایی به خودیِ خود معنیی برای او ندارد، و فقط در تقابل با افراد غیر شهرکردی معنی مبهمی مییابد. در ردهای بازهم بالاتر خسرو فردی ایرانی است که بازهم برای بسیاری ایرانیان به خودی خود چندان معنیی نمیدهد جز این که ایشان مثلاً عراقی یا پاکستانی نیستند. چنین نفی هویتی برای زنان جامعه سنتی البته بسیار پررنگتر بوده است و مثلاً تا همین چندی پیش حتی با نام خطاب نمیشدند و بلکه با عناوین کلیی از قبیل "مادر فرزندان" و یا "منزل" بدیشان اشاره میشد. گونهگونی القاب و صفات پرشمار برای نامیدن اشخاص در جوامع سنتی نیز میتواند در همین راستا تعبیر شود؛ دیدن القابی از قبیل "جناب استاد دکتر …" برای نامیدن بزرگان ایرانی امری غریب نیست در حالی که در جوامع نوین مشاهیر اغلب به همان نام خود خوانده میشوند مثلاً: آلبرت اینشتین، نیل آرمسترانگ و بیل کلینتون، گرچه ایشان نیز صاحب مدارک دانشگاهی متعددی بودهاند. تنوع و تعدد القاب گونهگون در جامعه سنتی میتواند نشان از هویت طلبی افراد و تلاش ایشان برای تمایز یافتن در تودهٔ بیشکلِ جوامع سنتی داشتهباشد و تصاحب برچسبی تا از دیگران متمایز بود. در مقابلِ افراد اجتماع سنتی که فردیتشان نه به طور کامل نفی و نه تایید شده، مثلاً یک سربازِ امریکاییِ درحالِ خدمتْ فردیتش به طور کامل نفی شده و هویتی جدا از جایگاه خدمتیاش ندارد؛ هر سرباز دیگری نیز در جایگاه خدمتی وی در ماشین جنگی آن کشور حايز چنان هویتی خواهد بود. چنین است که در رسانهها مثلاً نامی از سربازی که صدام حسین را دستگیر کرد و یا اسامه بنلادن را کُشت نیست، چون که برای صاحبان و مخاطبان رسانههای غربی این امر واضح و بدیهی است که هر سرباز دیگری هم در آن جایگاه بود وظیفهاش را چنان انجام میداد و در ماجرا نام آن سرباز اهمیت واقعیی ندارد. و یا در جنبه دیگر یک شهروند جامعهٔ مدرن هویت مشخص و معلومی دارد که به کمک رسانههای کشورش بارها بر اختصاصات و ویژگیهای آن تاکید شده است؛ به عنوان نمونه یک شهروند کانادایی خودش را با این که فردی امریکایی یا ژاپنی نیست تعریف نمیکند، بلکه بسیاری مولفهها و دستاوردهای فرهنگی، علمی، سیاسی و اجتماعی کشور خود را میشناسد که مختص هموطنان اوست. افراد در جامعههای نوین در معرفی عمومی خود نه از سابقه و پیشزمینه خانوادگی و زادبوم خود میگوید و نه از وابستگی، دین و یا تبار و یا قبیلهشان. در چنین جوامعی اکثر افراد منزلت اجتماعی خود را صرفاً بر اساس تلاش و جایگاه فردی خود تحصیل کردهاند و نه این که چنان جایگاهی از پیش برای ایشان معیّن و تعریفشده بوده باشد. از دیگر تفاوتهایی که بین جوامع سنتی و جوامع نوین فردگرا میتوان برشمرد علاقه افراد جوامع سنتی بر "داشتن" (to have) چیزی است تا "بودن" (to be) چیزی. در چنین جوامعی مثلاً علاقه بر این است که مدرک دکترا داشت، تا این که دکتر بود؛ و یا فرزند داشت، تا این که پدر یا مادر بود و مسوولیت پدری یا مادری داشت. در عوض در جامعه نوین افراد بجای "داشتن" بر "بودن" توجه میکنند؛ مثلاً خوشحال بودن به جای صرفاً حضور در محیطی فرحبخش، یا لذت بردن از اقامت در خانهای شاید رهنی به جای سالها رنجکشیدن برای خرید خانهای بزرگ و بسیاری مثالهای اینچنینی. با توصیفاتی که رفت در یک جامعهٔ نوین افراد ضمن حفظ هویتهای فردی و فردیت خود جامعهٔ همبستهای را شکل میدهند که هویت معلومی را میسازد. در جوامع سنتی اما در نبود زمینه بروز و وجود فردیت، افراد در شبکهٔ سردرگمی از روابط نامتقارن و وابسته و گاه ناهمگون سردرگم میمانند که امکان هرنوع حرکت فردی یا اجتماعی را از افراد سلب میکند و افراد در عوض باید مداوماً سعی در کشف نظر جمع و تطابق با آن را داشته باشند. در یک جمعبندی خلاصهوار اگر در جوامع سنتی و جمعگرا، تعلق، وابستگی و قبیلهگرایی؛ انتظار و آرزومندی؛ تلاش برای کسب امکانات؛ انجام وظیفه محوله (اجباری از بیرون) و سرسپردگی نسبت به مافوق؛ و همرنگی با جماعت و احترام به سنتها فرض است، در یک جامعه نوین و فردگرا اما، فردیت و همبستگی؛ خودبسندگی و هدفمندی؛ تلاش برای ایجاد و بهره بردن از فرصتها؛ احساس مسوولیت فردی (اجباری از درون) و اطاعت از قانون؛ یکتا و متفاوت بودن، و عقیدهمند بودن و صراحت در روابط دنبال میشود. در یک اجتماعِ جمعگرا گرچه مسوولیت اجتماعی چندانی متوجه افراد نیست، دربرابر دستاوردها به حساب شایستگی رهبر و سردسته، و شکستها به تفصیر افراد زیردست گذاشته میشود. در حالی که در جامعه فردگرا، همبستگی افراد از آنان گروهی منسجم میسازد که گرچه هر کس در هر رده مسوولیتی متفاوت دارد اما همه در شکست و موفقیت جامعه دخیلند؛ نه پیروزی به نام یک فرد حقیقی ثبت میشود و نه ناکامی و شکست به تقصیر گروهی معدود میافتد. نکته جالب این که در مطالعات جامعهشناختی نشان دادهشده است که فردگرایی با استبدادگرایی در تضاد است و در جوامع فردگرا فرهنگ استبداد نمیتواند پا بگیرد (Gelfand, Triandis & Chan, 1996). افرادی که از فردیت و وجود خود تهی شدهباشند به راحتی میتواند شیء و وسیله قلمداد شوند و توسط دیگرانی آلتدست (manipulate) شوند. در غیاب فردیت و هویت فردیِ قوی، افراد گرایشی مییابند که به راحتی در یک فرد و یا ایدئولوژی ذوب و فنا شوند تا وجود خود را با آن تعریف کنند، و گاه با کمترین تایید یا دستوری از همه وجود و هستی خود بگذرند. چنین افرادی البته نیز میتوانند به راحتی از سیطره یک "پدر اُلگو" (Father Figure) به زیر لوای پدر الگوی فرادست دیگری بروند و با تغییر شرایط اجتماع بسرعت تغییر مرام دهند؛ پدیدهای که در بررسی تاریخ اجتماعی معاصر ما امری ناآشنا نیست. در شرایط اجتماعیی نیز که پس از سقوط پدر الگو پدرالگوی جایگزینی موجود نباشد دیگربار تودهٔ فاقد فردیت -که تمایل به هویتسازی و یافتن چهرهای که هویت خود را با آن تعریف کنند دارند- با تقدیس افرادی و قهرمانسازی از ایشان مرحلهبهمرحله پدرالگوی جدیدی برمیآفرینند و سپس با وانهادن نقش اجتماعی خود و تفویض کامل قدرت بدیشان استبداد نویی رقم میزنند. در جوامع سنتی متاسفانه تنها بدیلی که برای جمعگرایی شناخته و تصور میشود خودپرستی (egotism)، یا به زبان آشناتر "تکروی" است. تکروی البته مفهومی بسیار مختلف و متفاوت از فردیت است؛ "فردیت" قبول این امر است که تمام افراد دارایِ کرامت، حیطه شخصی و حقوق اساسیی استند. درحالی که "تکروی" به رسمیت شناختن این حقوق تنها برای خود (یا در نهایت نزدیکان خود) است و سلب آن از دیگرانی که معمولا به چشم "رقیب" دیده میشوند. تکروی رفتاری ضداجتماعی است در حالی که رواج فردیت در راستای افزایش سرمایه اجتماعی است. تبیین و تقکیک این دو مفهوم از یکدیگر میتواند تاکید، و تعصب و سوگیری افراد نسبت به ادامه روال جمعگرایی در اجتماع را تخفیف دهد و کمرنگ کند. در این بین هر یک از ما وظیفه داریم از خود و فردیت خود دفاع کنیم، امری که در بسیاری حوزههای اطراف ما -خانواده، اقوام، محیطهای اجتماعی- به رسمیت شناخته نشدهاست؛ فردیتی که در جمعیتی مبهم و بیشکلی تحریف، هضم یا ذوب شده است. دفاع از فردیت یعنی این که فردیت خود و دیگران را به رسمیت بشناسیم، از حقوق فردی خود و دیگران حراست کنیم، فضاهای شخصی را حفظ کنیم، صاحب فکر و تحلیل و نظر شخصی باشیم و در مقابل فشار جمعی و همالان از عقیدهٔ اندیشیدهٔ خود دست نکشیم. مهم این که چنین مواردی را همچنین برای دیگرانی که البته متفاوت و مختلف و متنوع از ما هستند نیز پاس بداریم. بیاموزیم که جلب رضایتها، منفعتها و موقعیتهای کوچک را دربرابر نفی و قلب فردیتی که تمام داشته اصیل وجودیمان است تاخت نزنیم. شجاعت مطالبه "خود" و فردیتمان را درمقابل اجتماع و جمعی که عمرهاست چنین چیزی را از تکتک اعضایش نفی میکند بکنیم. هنگامی که به دفاع از فردیتمان برخیزیم است که میتوانیم به عقاید، به انسان، به جامعه، سیاست و در نهایت زندگی نگاه تازهای کنیم. Copyright: gooya.com 2016
|
||||||||