پنجشنبه 10 مهر 1393   صفحه اول | درباره ما | گویا

گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


پرخواننده ترین ها

خدمت روشنفکران به اسلام و خيانت به آزادانديشی، جلال ايجادی

جلال ایجادی
ما آگاهيم که کار مبارزه با مذهب هرگز آسان نخواهد بود و پيچيدگی‌های روانی و ايدئولوژيکی و اجتماعی ناشی از دين و به‌خصوص مذهب شيعه بسيار سنگين و فلج‌کننده است. تلاش ما برای بيرون راندن دين از سياست و مديريت کشوری است، برای جامعه‌ای است که بتواند انتقاد کند و روح انتقادگری جنبه‌ای از فرهنگ آن جامعه باشد، برای آزادی کامل اعتقاد دينی و ناباوری است

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 



يکی از ويژگی های برجسته روشنفکران مستقل نقد قدرت و دين است. آنها هميشه فاصله خود را با قدرت سياسی حفظ می کنند زيرا هر نزديکی به اغتشاش دامن زده و در بسياری از موارد به فساد روحی و سياسی و مالی منجر ميگردد. آنها به نقد دين و دغلکاری مذهبی می پردازند تا خرافات دينی پس زده شود و سکولاريسم و آزادی فکری توسعه يابد. در تاريخ ما روشنفکر در بسياری از موارد از انجام اين دو وظيفه کوتاه آمده است. در دوران معاصر پهلوی تا حکومت ولايت فقيهی شيعه بسياری از روشنفکران از يکسو با نزديکی به قدرت سياسی و حل شدن در احزاب و سازمانهای سياسی، نقد خود را از قدرت و مکانيسم های سياسی فراموش نمودند و افزون بر آن ستايش و پيروی کورکورانه از دولتهای سوسياليستی و ايدئولوژی توتاليتاريستی و درگير شدن در فساد و استبداد و فرصت طلبی درون تشکيلاتی، جسارت روشنفکری را منکوب کرد و ذهنيت آنها را کور نمود. از سوی ديگر زير تسلط اسلام شيعه و آثار مخرب ايدئولوژی دينی و فشار روانی و شانتاژ روحانيت و نخبگان سياسی و نوانديشان دينی، بسياری از روشنفکران عقب نشينی کرده و ويژگی برائی روشنفکری خود را از دست دادند، دين خو بودند و باقی ماندند، از اعتقاد دينی واپسگرای توده و تعرض فناتيسم آنان هراسيدند و بجای روشنگری و تشويق روح مدرنيته، در سموم فلج کننده دين آغشته شدند. روشنفکر مستقل آزاد پيوسته از دين و قدرت و ايدئولوژی فاصله می گيرد زيرا اين فاصله گيری تضمين انديشه آزاد و روحيه انتقادی است.

گروه های روشنفکری ايران

در دوران پهلوی و اسلامی می توان روشنفکران را به گروههای مختلف تقسيم کرد:
يکم، گروهی که درس خوانده غرب يا نظام دانشگاهی مدرن بوده، به درون دستگاه و نهادهای دولتی وارد شده و به روشنفکران تکنوکرات و مديران ايدئولوگ دستگاه و متفکران دانشگاهی و عرفی تبديل شدند. مدرنيزاسيون دوران پهلوی متکی به اين گروه بود. محمد علی فروغی، اسدالله علم، لطفعلی صورتگر، پرويز ناتل خانلری، شجاع الدين شفا، علی امينی، اميرعباس هويدا، داريوش همايون، از جمله روشنفکران اين گروه بودند. برخی از اين افراد مانند محمدعلی فروغی نقش برجسته ای در نوسازی فکری و رواج فلسفه و تمدن غربی ايفا نمودند. در ديدگاه سنتی روشنفکران در جامعه ما، محک و معيار ترقی خواهی فقط مقابله با قدرت مرکزی بوده است، ولی واقعيت اين است که مخالفت با قدرت مرکزی از زاويه قهقرائی نيز ميسر است و بنابراين در ارزيابی افراد به اتيک اخلاقی و کردارها و پروژه های آنان برای جامعه بايد توجه داشت. اين گروه عليرغم محدوديت ناشی از استبداد فردی شاه، در توسعه سکولاريسم و مدرنيسم در جامعه فعال بوده و ادامه دهنده مدرن سازی دوران رضا شاه بود.
دوم، گروهی که دوبخش مهم دارد. از يکسو بخشی که به مارکسيسم و چپ تمايل داشت و انتقاد به شاه را از موضع توده ايسم و ضد امپرياليسم غربی توجيه ميکرد و از سوی ديگر بخشی که در برگيرنده روشنفکران انبوهی بوده که مخالف سانسور پهلوی بوده و به فلسفه و ادبيات غرب و بويژه فرانسه و انگليس و آمريکا و ليبراليسم علاقه دارد. اعضای اين گروه در برگيرنده روشنفکران تشکيلاتی و غيرتشکيلاتی و بطور عموم دارای تمايل سکولار بودند. می توان گفت اينان بنوعی ادامه دهنده انديشه قانونگرا و عرفی دوران مشروطه می باشند. اينان نمی خواهند حکومت دين را بپذيرند زيرا قدرت پرولتاريا بمعنای مارکسيستی يا پيام مدرنيته و دمکراسی خواست آنها می باشد. بقول فريدون آدميت:"در ميان همه نويسندگان سياسی دنيای اسلامی در آن دوره تنها ميرزا فتحعلی را می‌شناسيم که تناقض فلسفه سياست غربی و شريعت را آشکارا اعلام کرد، مدافع قانون اساسی عرفی غربی بود، تفکيک مطلق سياست و ديانت را لازم می‌شمرد." (انديشه‌های ميرزا فتحعلی آخوندزاده). اين گروه از شخصيت های خيلی متفاوت تشکيل شده که طرفداران الگوی مارکسيستی يا الگوی متمايل به دمکراسی و نيز حاميان برخورد راديکال به دين يا نقد غيرمستقيم دين را در خود جمع کرده است. صادق هدايت، محمود اعتمادد زاده (به آذين)، تقی ارانی، احمد کسروی، فريدون آدميت، احمد شاملو، سياوش کسرائی، بيژن جزنی، اسماعيل خوئی، چنگيز پهلوان، حميد عنايت، شاهرخ مسکوب، محسن يلفانی، داريوش آشوری، جواد طباطبائی، آرامش دوستدار، موسی غنی نژاد، عباس ميلانی، ماشاالله آجودانی، محمدرضا فشاهی، مسعود انصاری، رامين جهانبگلو ، داريوش شايگان از جمله کسانی هستند که به دو بخش اين گروه تعلق دارند. اين گروه عليرغم دگماتيسم ايدئولوژيک برخی از افراد درون آن، در پيشبرد مبارزه فکری عليه دين و نقد انديشه ها و توسعه فلسفه خردگرا و ترويج عرفگرائی و طرح افکار نو در جامعه نقش اساسی ايفا نمود. اين گروه در جدال سنت و مدرنيسم، برای جامعه ايران جانب افکار مدرن را گرفته و پروژه اجتماعی آن ها دور شدن از الگوی دينی است.
سوم، گروهی که به اسلام تعلق خاطر داشته و در ابتدا تحت تاثير دوشخصيت، "جلال آل احمد" و "علی شريعتی"، در ضديت با غرب و طرد مدرنيته و زمينه سازی قدرت خمينيسم پيشتاز بود. مجموعه ای از پيام اقبال لاهوری و کلام فرديد و آثار ايدئولوژيک شريعتی و دو کتاب "غرب زدگی" و "در خدمت و خيانت روشنفکران" از آل احمد و برخی نوشته های مهدی بازرگان، منشور فکری اين گروه بود. شريعتی ايدئولوژی شهادت را ميسازد، آل احمد سياست ضدغرب و حامی اسلام را تدوين می کند و در تائيد الگوی اسلامی می نويسد: "اغلب روشنفکری و نهضت‌های روشنفکران ندانسته و نسنجيده علم مخالفت با مذهب و روحانيت را برداشتند." و بازرگان اسلام را به "علم" تبديل می کند. در دوران جمهوری اسلامی با برپائی حکومت شيعه اين گروه آرمان خود را متحقق می بيند. عبدالکريم سروش و خيل عظيمی از روشنفکران دينی وارد همکاری با حکومت و سازماندهی نهادهای سياسی و فرهنگی و سرکوب آن ميشوند، ولی رسوائی های حکومت اسلامی و خشونت دولتی و سياست "خودی و غيرخودی" و بالاخره بن بست های فکری اين نخبگان مذهبی، بمرور ميان بخش مهمی از اينان و رژيم شکاف می افتد و اين نخبگان سياسی و مذهبی از ايران خارج شده و يا به حاشيه و حتا برخی به زندان پرتاب ميشوند. در فقدان افکار پيشتاز و زير فشارهای واقعيت ها، تحت تاثير ادبيات سياسی جهانی، چرخش های جديدی در ذهنيت نخبگان دينی آغاز می شود. عبدالکريم سروش با طرح "دمکراسی دينی" سردمدار اين گروه ميگردد. محمد مجتهد شبستری، محسن کديور، حسن يوسفی اشکوری، تلاش نمودند تا با "ساختار جديدی از گفتمان دينی" و مدرن سازی جنبه هائی از گفتمان خود، تعريف تازه ای از قرآن و مذهب شيعه بيان کنند و دين را با دنيای مدرن همسو کنند. واژگانی مانند قرائت جديد، تجديد، احياء، اصلاح، پلوراليسم، هرمنوتيک و غيره از مفاهيم عاريه‌ای غربی هستند که روشنفکر دينی ايرانی با آنها آشنا شده و بعلاوه در پی تطبيق آن با آموزه‌های دينی سنتی برمی آيد. سروش از دين فربه‌تر از ايدئولوژی می‌گويد و بحثهای محتاطانه تازه ائی مانند: قرائت پذيری در حوزه دين و متون دينی، متن دينی و تحول پذيری آن، عصری بودن معرفت دينی،‌ دين ابزاری، تعبير جديد نسبت به فهم بشری و قرائت پذيری و پلوراليسم در تفسير و قرائت مطرح ميشوند. بکارگيری برخی مقولات فلسفی و فلسفه گرائی و دمکراسی گرائی و تمايل به حقوق بشر، فرصتی بود تا اين نخبگان مذهبی در افکار خود برداشت جديدی ارائه نموده، راه اصلاحات و رفرم را در دستور قرار داده و اسلام بحران زده را از زير ضربات نقد مستقيم روشنفکران سکولار نجات دهند. اين تلاش در پی ارائه گزينه و الگوی پروتستانتيسم شيعه در جامعه ايران بود. اين اسلام جديد هسته مرکزی و حجمی انبوه از اصول فلج کننده و قواعد کهنه خود را نگاه می دارد و می کوشد تا چهره مدرنتری نشان دهد. اين تلاش به ايجاد قطبی برای جذب مايوس شدگان اسلام حاضردر قدرت تبديل شد. با حفظ شريعت اسلام ولی نقد قرائت رسمی از قرآن، حاملين اين تجديد نظری طلبی، در پی آن برآمدند تا پايه های فکری و اعتقادی جديدی برای جمهوری اسلامی شماره دوم ساخته شود. اعضای اين قطب روشنفکری مذهبی عليرغم گوناگونی در اعتقاداتشان، چه در ايران و چه در خارج کشور حامی دولت اصلاح طلب شدند و تجلی فکر و آرزوی خود را در دولت محمد خاتمی و گزينش انتخاباتی ميرحسين موسوی و تا حدودی دولت حسن روحانی يافتند. پس از انتخابات ۱۳۸۸ و فشار ولايت فقيهی، بخش بزرگی از اينان به خارج آمده و با بودجه کلان و امکانات رسانه ای به سازماندهی خود پرداختند.
استراتژی اين قطب که از بنيادگرائی دينی تا حدودی فاصله گرفته و طرفدار نوعی"سکولاريسم اسلامی" است، جاانداختن قطعی گزينش خويش در نزد گروههای اپوزيسيون خارج از کشور و استفاده کامل از رسانه های دولتی غربی و به انزوا کشاندن روشنفکران آزاد انديش و مخالف اسلام است. از نظر اين دينداران روحانيت مسلط دولتی به اسلام خيانت کرده و مشروعيت خود را با خشونتگری دولتی و تفسير سنتی اسلامی، از دست داده است. يکی از نتايج سياست حکومتی در جامعه ما فروريزی باورهای دينی و رشد انتقاد از مقدسات دينی می باشد. باتوجه به اين تحول اجتماعی، برای دينداران تجديدنظر طلب، منفرد کردن و بی اعتبار نمودن اپوزيسيون راديکال سکولاری که سيادت و هژمونی آنها را نمی پذيرند و همچنين مبارزه عليه روشنفکران نقادی که تبعيض و خشونت را ذاتی اسلام بشمار آورده، اسلام را مانع مدرنيته دانسته و آنرا بعنوان يکی از عوامل سقوط جامعه ايران قلمداد می نمايند، به يک اولويت تبديل می شود. هدف استراتژيکی نوانديشان دينی و اصلاح طلبان سياسی از يکسو جلب گروهها و روشنفکران چپ و جمهوری خواه و ملی گرا که در فراموش نمودن مبارزه فکری و فلسفی و تئوريک مهارت داشته و بخاطر سياست زدگی و فرصت طلبی به ماله کشی و کرنش روی آورده اند، می باشد و از سوی ديگر هدف، مبارزه عليه اپوزيسيون راديکال سکولار و همه روشنفکران آزاد انديشی ميباشد که حرفها را صريح می گويند و استبداد دينی و اسلام را مانع روشنائی اذهان و رشد خردگرائی و رهائی جامعه از گهنگی تاريخی ميدانند. هدف قطعی اين نخبگان دينی آزادی و سکولاريسم جامعه و نتايج سياسی لائيک آن نيست، آنها ميخواهند اسلام ضربه خورده را آرايش بخشيده و بعنوان مدل کشورداری و حقوق و اخلاق دينی به جامعه تحميل کنند. تلاش اين نخبگان مذهبی در درون جناح مذهبی واقعه بزرگی جلوه می کند، ولی در مقياس تاريخی و بين المللی اين تلاش بسيار کم سو بوده و فاقد جذابيت در برابر مدرنيته و انديشه های فلسفی و تئوريهای اقتصادی و جامعه شناسانه و حقوق بشری امروزی است. تلاش راديکال اين نخبگان جديد می توانست عبارت از آن باشد تا تمامی احکام سياسی و حقوقی و جزائی و اجتماعی و خشونت گرائی و زن ستيزی و الله محوری قرآنی و فقهی دور ريخته شود. اسلام يک مرده جاندار است.
ما ميخواهيم از دوزخ اسلام، از زندان روان، بيرون بيائيم و واضح است که ستم دينی ۱۴۰۰ ساله و جهنم ۳۵ ساله، باجبار ما را بسوی نقد خردمندانه و قطعی و هميشگی سوق می دهد. محتوای قرآن سازگاری با آزادی و دمکراسی و حقوق بشر ندارد. در قرآن واژه دين به معنای اطاعت هميشگی و وابستگی و عبوديت به الله است و اين امر در تضاد با آزادی روان بشری است. "آنچه در آسمان و زمين است، از آن اوست و دين و اطاعت هميشه مخصوص اوست". خدای قرآن نه تنها خالق بشر بلکه بعلاوه "مالک" بشراست بشری که "بنده و برده" هم ميباشد. خداوند هرکس را که بخواهد به بيراهی ميکشاند و هرکس را که بخواهد گمراه ميکند (سوره النسا آيه ۱۴۳ و انعام آيه ۱۲۵) و بطور قاطع از همه ميخواهد تا بت بزرگ "الله" مورد پرستش بی چون و چرا قرار بگيرد وگرنه تا ابد گناه کارند. "هرکسی با خدا و پيامبر او مخالفت ورزد، آتش جهنم نصيب اوست که جاودانه در آن ميماند."(سوره توبه آيه ۶۳) "با تعظيم و اجلال بر او سلام گوئيد و تسليم شويد."(سوره احزاب آيه ۵۶) در واقع اصل توحيدی اصل اطاعت تحت توتاليتاريسم و خفقان است. قرآن که "کتاب الهی قرآن عربی" است (سوره يوسف آيه ۱)، اسلام که خاص اعراب است، بزور شمشير و ماليات اجباری و نوکری منشی به همه تحميل ميگردد زيرا همه بايد آنرا بپذيرند. "شما نميخواهيد چيزی جز آنچه خدا بخواهد."(سوره دهر آيه ۳۰). سوره حج ميگويد: برای کافران لباسی از آتش باندازه قامت آنها بريده اند و بر سرآنان آب سوزان جهنم ريزند تا پوست بدنشان و آنچه درون آنهاست به آن آب سوزان گداخته شود.
ما آگاهيم که کار مبارزه با مذهب هرگز آسان نخواهد بود و پيچيدگی های روانی و ايدئولوژيکی واجتماعی ناشی از دين و بخصوص مذهب شيعه بسيار سنگين و فلج کننده است. تلاش ما برای بيرون راندن دين از سياست و مديريت کشوری است، برای جامعه ای است که بتواند انتقاد کند و روح انتقادگری جنبه ای از فرهنگ آن جامعه باشد، برای آزادی کامل اعتقاد دينی و ناباوری است و برای توسعه ديدگاههای فلسفی و سياسی و اکولوژيکی آرامش بخشی است که اعتلای روان و انديشه را هموار ميکند و پيوند ما را با تمدن انسانی و ارزشهای حقوق بشری نيرومند تر می سازد. هيچ کسی حق ندارد دين افراد را بزور بگيرد ولی کسی هم حق نبايد داشته باشد که دين را تحميل کند. دين اسلام از خشن ترين دين ها در جهان است و بی سبب نيست که پی در پی تروريسم در زمين اسلام می رويد. از "داعش" تا جمهوری اسلامی آيت الله ها راه مستقيم است. همان توتاليتاريسم قرآنی پايه تربيت روحی افراد بی فرهنگ و خون آشام است. هميشه عوامل گوناگون در يک بحران نقش بازی می کنند ولی عامل دينی يا تربيتی و ايدئولوژيکی نقش بارز خود را دارد. برخاستن اين همه تروريست اتفاقی نيست و همه آنها با ريشه های خشونت قرآنی پيوند ارگانيک دارند. روشنفکران نوانديش مذهبی خشونت اسلام را می پوشانند و دروغگوئی نموده و اين دين را دين صلح و اصلاح معرفی کرده و اسارت جامعه را در مدار ايدئولوژيک اسلام طلب می کنند. ما ميخواهيم پرورش انسانها در فضای نقد اسلام يا نقد هر دين و ايدئولوژی ديگری باشد، ما ميخواهيم فرزندان ما با خرد پروری و انديشه های جهانی به خوشبختی زمينی دست يابند و دين نافی آزادی انسانی و ديندار آقابالاسر و مستبد نداشته باشند. ما ميخواهيم ترقی کنيم و امروز نوانديشان دينی و ياران غير دينی آنها در پی مهار نمودن ماهستند. ما دين نمی خواهيم ما آزادی می خواهيم. ما ايدئولوژی غير مذهبی نيز نمی خواهيم، ما آزادی انديشه و فضای بدور از توتاليتاريسم می خواهيم.

روشنفکران غير مذهبی در خدمت اسلام
روشن است که اعضای گروه نخبگان نوانديش دينی خدمتگذار اسلام هستند و دغدغه اصلی اشان توجيه اسلام و ايجاد برخی اصلاحات در دين رسمی است. بعلاوه اين گروه دارای نفوذ در جامعه است و خواهان اجرای پروژه دينی سياسی در ايران می باشد. با توجه به اين پروژه سياسی و خواست آنها در تداوم فضای اسلامی شيعی در ايران، نخبگان دينی در ايجاد ائتلاف سياسی و ايجاد شيفتگی پريشان فکران و جلب آنها، بسيار فعال هستند. بخشی از جامعه سياسی و روشنفکری غير مذهبی ايران در داخل و بويژه در خارج به فراخوان مذهبی ها پيوسته پاسخ مثبت داده است. اين سياسيون و روشنفکران غيرمذهبی که مرتب در رسانه ها فعال بوده، در پی سازمان درست کردن و جبهه سازی می باشند، آنچنان دستخوش شيفتگی هستند که در کردار خود با انگيزه پرتوانی بدفاع از نيروهای اصلاح طلب و نخبگان روشنفکری مذهبی بپاخاسته اند. البته بسياری از اين روشنفکران و نخبگان سياسی غير مذهبی خاموشند و در تقيه فرو رفته اند و در برابر اسلام تبعيض گرا و آسيب های دهشتناک آن سکوت می کنند و مصلحت گرا هستند. ولی بسياری ديگر از اينان اولويت تلاش و مبارزه تئوريک و فلسفی عليه دين در جامعه را از ياد برده و پيوسته روشنفکران آزاد انديش را نصيحت می کنند و از مضرات انتقاد به دين و به مذهبی ها می گويند. آنها به شوخی و جدی افراد آزادانديش را مورد خطاب قرارداده و آنها را به رئاليسم سياسی دعوت می کنند. آنها برآنند که به ولايت فقيه خامنه ای و حکومت اسلامی بايد انتقاد نمود و عليه آن مبارزه کرد، ولی درباره اسلام نبايد انتقاد نوشت زيرا اين امر بی احترامی به توده ها بوده، مسلمانان و بويژه روشنفکران اصلاح طلب دينی را جريحه دار کرده و در اپوزيسيون نفاق می افکند. شما در کشورهای پيشرفته و نزد افراد متمدن شما چنين برخوردهائی را نمی بينيد زيرا خيلی طبيعی است که انتقاد همه جا و در هر زمينه ای رايج و طبيعی باشد. در محيط عقب ماندگی روشنفکری اين شيوه و رفتار رايج است. اين طرز فکر برای سلامت و اعتلای آزاد انديشی بسيار خطرناک بوده، ضد روحيه ولتری بوده و کرنش در برابر تعرض ايدئولوژيک دينی است. رفتار روشنفکران فرصت طلب و سياست زده برای خفه نمودن آزادانديشان، بمعنای خيانت به آزاد انديشی و خدمت به اسلامگرائی است. به مضمون اين تفکر خطرناک نگاهی بياندازيم:
منظور از توده چيست؟ از نظر جامعه شناختی توده مردم دربرگيرنده گروهبنديهای اجتماعی بوده، دارای موقعيت اجتماعی و فرهنگی گوناگون بوده و هربخش از آن متناسب با آگاهی و تجربه و منافع خود، رابطه ويژه با دين دارد. توده هرگز در قلمرو فرهنگی و اجتماعی يکسان عمل نمی کند و متناسب با دوری و نزديکی خود با فرهنگ و سواد آموزی و تجربه های اجتماعی در رابطه با مذهب دارای کردار و رفتار بسيار متفاوت می باشد. بعنوان نمونه در گروهبنديهای اجتماعی ميانی جامعه بسيار فراوان می باشند کسانی که به لحاظ روحيه شهری و تحصيلات و تمايل به فرهنگ غربی، دفاع حاد و فناتيک از دين نمی کنند. در گروهبندی تهيدستان هستند کارگرانی که به لحاظ تجربه و فعاليت کارگری تمايل آتشين در دفاع از اسلام ندارند. در ميان کشاورزان افراد بسياری هستند که هرگز تمايل به فناتيسم ندارند. در انبوه دانشجويان بخش های گسترده ايی وجود دارند که ضد دين بوده ، يا کسانی که موضع انتقادی به دولت و دين دارند، يا افرادی که عليرغم غيرت دينی به استبداد دينی تمايل ندارند. البته لايه هائی از گروهبندی های شهری و روستائی و بازاری و قمه کش ها و اوباش وجود دارند که کاملن در چنبره ذهنيتی دين خو و خرافات پرست و خشونتگرا و استبداد گرا و حتا جنايتکار قرار دارند. خرافه پرستی مخصوص يک گروه نيست و در کل جامعه پخش است و اين لايه ها دارای عاملان فعال سرکوب ايدئولوژيک هستند. اين گوناگونی جامعه شناختی اجازه نمی داد و نمی دهد تا از جانب لايه های اجتماعی واکنش يکسانی نسبت به دين صورت بگيرد. روشن است که اعتقاد دينی در اذهان به زندگی خود ادامه می دهد ولی گروه های اجتماعی در حمايت ايدئولوژيک و انرژی احساساتی و فداکاری و جانبازی تخريب گر خود برابر نيستند. بنابراين واژه "توده" نادقيق و بازتاب پوپوليسم فاشيسم گراست.
حال هرچند ناممکن است، فرض کنيم که انبوه توده وسيعی مورد نظر ماست وهمه آنان يکسان هستند و دارای احساس و رفتار اجتماعی يگانه و پرشور يا خاموش و مطيع می باشند. در چنين حالتی آيا پديده "مردمی انبوه" احترام و ستايش می انگيزد؟ اگر بحت هستی شناسانه و آنتروپلوژيکی است و ارزشگذاری اخلاقی نيست، بنابراين واژه "احترام" بی جاست. انتقاد نمودن و احترام گذاشتن دو چيز مختلف هستند. نبايد بحث و شناخت علمی انسانشناسانه با بحث اخلاقی و اين مطلب که چه کسی محترم و ستايش برانگيز است مخلوط شود. پديده اجتماعی "انبوه" بخودی خود احترام برانگيز نيست. بطور مسلم حقوق هر يک از افراد اين انبوه بمثابه حقوق انسانی فرد بايد رعايت گردد، ولی امر "انبوه بودن" احترام نمی انگيزد و حق نمی آفريند و انتقاد را دفع نمی کند. بيش از ۷ ميليارد جمعيت زمين دارای حق ويژه احترام برانگيز هستند؟ اين حرف بی معناست. ميلياردها مسلمان و مسيحی و بودائی دارای حق مطلق احترام برانگيز هستند؟ به ميليونها گاوپرست و شيطان پرست نبايد انتقاد نمود و به اعتقادات آنها بايد احترام گذاشت؟ توده های ميليونی مدافع استالين و هيتلر دارای حق احترام می باشند؟ ميليونها ايرانی که زير پرچم آيت الله خمينی بسيج شدند و حتا پس از انقلاب بخشی از آنان مخالفين را لو دادند تا صواب ببرند و به رهبر مذهبی خدمت کنند، آيا دارای حق و قابل احترام بوده و قابل انتقاد نمی باشند؟
حق انسانی هر فرد در روی کره زمين است تا بتواند زندگی کند و عقيده خود را بيان کند و از تمام مزيت های جامعه و زندگی بهره مند شود. حق هر کسی است که بيان مخالفت کند و مورد سرکوب و ستمگری قرار نگيرد. حق هرکسی است که بدون قيد و شرط به هر عقيده و انديشه و باوری انتقاد نمايد. زمانيکه عقيده و منشا فکری فردی منحط بوده و بر نفی ارزشهای انسانی است و يا حتا چه بسا اين عقايد مورد پسند کل جامعه باشد، هرکسی می تواند به نقد آنها بپردازد. وجود "توده مردم" جنبه جنايت کارانه و ضد انسانی عقايديشان را پاک نمی کند. انتقاد آشکار بر ايدئولوژی نازيسم و دين اسلام و شيعگری و پول پوتيسم و طالبانيسم نمی تواند، تحت اين بهانه که اعتقاد توده ائی است، تعطيل شود. هنگاميکه نازيسم از ضرورت نابودی يهودی ها و جنگ ميگويد، هنگاميکه قرآن حکم خشونت و قتل عليه ناباور و نامسلمان را مطرح می کند و برده داری را توجيه می کند و مرد را تشويق به زدن همسر می کند، نمی توان عليه اين افکار جنائی مبارزه نکرد.

خيانت به آزاد انديشی
روشنفکران و سياسيون و روزنامه نگاران غير مذهبی زيادی هستند که به منقدان اسلام تعرض می کنند و خواهان خاموشی آنها ميباشند. اين روشنفکران و سياسيون غير مذهبی چپ و جمهوری خواه و ملی گرا خدمتگذار اسلام هستند و ياری دهنده دينی می باشند که ضد حقوق بشری است. اين افراد خود ديندار نيستند و يا اعتقاد محکمی بدان ندارند، ولی هميشه در پی خوش خدمتی به اسلام و مذهبی ها و "روشنفکران اصلاح طلب و نوانديش" می باشند. اينکه سياسيون غيرمذهبی طرح سياسی دارند و با مذهبی های نوانديش بسوی جمهوری اسلامی دوم ميخواهند بروند، انتخاب آنهاست. ولی چرا آنها در پی خفه کردن مبارزه فکری و فلسفی در جامعه عليه دين می باشند؟ در واقع اين سياسيون با محدود نمودن اشکال مبارزاتی به يک شکل سياسی متمايل به اصلاح طلبی، جامعه را زير منگنه قرار داده و رفتار و حس آزاد را از آن می ربايند. بعلاوه با تبديل توده به اسطوره و ارتقا اعتقادات مذهبی واپسگرا به امر مقدس، بشکل ايدئولوژيک رفتار کرده و زمينه ساز پوسيدگی جامعه گشته و بر عليه خرد عمل می کنند. گوستاو لوبن می نويسد:"ويژه گيهای خاص توده ها مانند هيجان زدگی، تحريک شدن، فقدان ظرفيت تعقلی، فقدان داوری و روحيه انتقادی، افراطی گری در بيان احساسات و ويژه گيهای ديگر، همان پديده هائی هستند که نزد موجوداتی که از تکامل پائين تری برخوردار هستند مانند وحشی و کودک نيز يافت می شود."(روانشناسی توده ها). بنابراين از نظر جامعه شناسی نه توده مقدس است و نه اعتقادات آنها بناگزير خردمندانه است. زمانيکه نقد دين صورت می گيرد توده قدرت درک آنرا ندارد و ضرورت مبارزه فکری و فلسفی را نمی فهمد. البته خيلی روشن است که مخاطب اين بحث انتقاد دينی مورد نظر ما توده ها نيستند، بلکه بخش تحصيلکرده و آگاه جامعه و لايه های مدنی و دانشجوئی و همچنين روشنفکران مذهبی نوانديش و سياسيون جامعه می باشد. بنابراين تمام تلاش روشنفکران و روزنامه نگاران غيرمذهبی ايجاد سردرگمی در جامعه و حمايت از جناح مذهبی ليبرال با هدف خاموش کردن مبارزه فکری و فلسفی و روشنفکرانه است.
شيوه های رفتار روشنفکران و سياسيون و روزنامه نگاران غير دينی چگونه است؟
اينان فقط اهل کرنش و ماله کشی هستند. اينان گاه از بيان نظر آشکار در جمع می هراسند و گاه برخی مطالب را آرام و مودبانه و با لبخند باطلاع ميرسانند. آنها گاه سکوت می کنند تا وضع مشوش نشود و اعتراض عليه مذهبی ها بالا نيايد و گاه پرخاش می کنند.
اينان مرتب در حال نصيحت به راديکال های آزاد انديش هستند و ناباوران فعال را دوست ندارند. اينان مرتب به آزاد انديشان ايراد می گيرند که تندروی نبايد کرد، برخورد تند چيزی را حل نميکند. تلاش آنها برای کنترل آزاد انديشان است و ابزار آنها توليد سانسور يا تقويت خودسانسوری است.
اينان سازمانده تبليغات مخفی و غير مستقيم عليه آزاد انديشان و ناباوران فعال می باشند. اقدامهای تبليغی درگوشی و پنهانی و ايجاد موج برای تخريب شخصيت هائی است که در تلاش روشنگرانه خود کوتاه نمی آيند.
اينان بمحض اينکه نقد قرآن و انتقاد بر کردار محمد و نقد افسانه های امامان شيعه را می شنوند به خود می پيچند و ناراحت هستند و از هر شگردی استفاده ميکنند تا مطلب انتقادی قطع شود و گوينده ساکت شود.
اينان پيوسته می گويند به اعتقاد توده بايد احترام گذاشت. منظور آنها اينستکه از نقد خرافات و عقايد دينی و ارتجاعی بايد دست کشيد. پيام واقعی آنها اينستکه توده را در سموم خرافی و دينی بايد رها کرد.
برخی از جامعه شناسان مانند اميل دورکيم، دين را محور پيوند دهنده اعضای جامعه تلقی می کنند. اين نظريه بيشتر متعلق به جوامع با فرهنگ دينی مسيحی است و از واقعيت جامعه اسلامی بدور است. البته در مقابل نظر دورکيم، زيگموند فرويد در "آينده يک توهم" دين را بعنوان يک وهم ارزيابی می کند و فردريک نيچه می نويسد: گويند ايمان رهائی بخش است، اين گفته يک دروغ است. نيچه در "غروب بت ها" مرگ يک ملت را مردن آرمانها و ارزش‌های انسانی می‌پندارد و همين را دليل مستحکم بر نفوذ مذهب و نابودی پيشروی می‌داند. او مذهب را زاده خيال می‌داند و به جای توهم مذهبی که بايد آنرا اطاعت بی چون و چرا دانست، شناخت انسان را زيباترين شناخت می‌داند. به گفته فرويد خيال يک اشتباه و امر غير واقعی نيست بلکه اعتقادی ناشی از اميال انسانی است و دارای يک واقعيت در اعتقاد انسانی است.
کارنامه اسلام برای ايران منفی است. تجربه جمهوری اسلامی نشان داد که در دوران کنونی دين نمی تواند افراد را به يگديگر پيوند دهد زيرا ماهيت تبعيض گرای اسلام و منافع سياسی و اقتصادی حاکمان دينی يک ملت را پريشان کرد و بشکل بيسابقه يگانگی اجتماعی را پاره پاره کرد. برآمد شديد برخی اختلافات مذهبی در ايران، سرکوب اغلب اديان، سرکوب ناباوران و ديگر انديشان، اجحاف و ستم بر زنان، بيعدالتی و فساد دولت اسلامی، ويرانگری محيط زيستی، فشار عليه اقليت های قومی، زندانيان سياسی و عقيدتی از تمام گروههای سياسی و عقيدتی، اعدامهای مکرر، فرار و تبعيد بيش از پنج ميليون ايرانی به خارج و غيره، فقط ورشکستگی يک حکومت سياسی نيست بلکه بيانگر ورشکستگی اسلام و الگوی شيعه نيز می باشد. الگوی اسلام و خلافت شيعه با يک فصل بزرگ پر از خشونت و استبداد و رنجهای روانی و اجتماعی مشخص می گردد.(در پاروقی به کتاب اخير من "جامعه شناسی آسيب ها و دگرگونی های جامعه ايران" توجه کنيد). عملکرد بينش قرآنی و اسلامی و احکام امامان و طبقه حاکمه روحانيت به اين بن بست منجر شد و در چنين نقطه ای دوباره روشنفکران و سياسيون نوانديش دينی و ياران غير مذهبی آنها وعده اسلام ناب و دمکراسی اسلامی را ميدهند. بگذاريد ايران نفس بکشد و آزاد باشد. دروغ بس است!

جلال ايجادی
استاد دانشگاه در فرانسه
idjadi@free.fr

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاورقی: http://www.handsmedia.com/books/?book=sociology-of-fractures-and-changes-in-iranian-society#sthash.4m2iVi0m.dpuf


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 
Copyright: gooya.com 2016