در نظام اسلامی، پیروزیــ اگر پیروزی در کار باشدــ هزار پدر دارد، اما شکستها همواره یتیماند، حتی آلودهترین عناصر رژیم، مانند آلودهترین موشها، سرانجام احساس میکنند که کشتی در حال غرق شدن است و وقت پریدن به بیرون فرا رسیده است
امیر طاهری - ایندیپندنت فارسی
«مرد غرقهگشته آهی میکشد/ دست را در هر گیاهی میکشد» یکشنبه گذشته هنگام شنیدن سخنان آیتالله خامنهای، «رهبر معظم انقلاب»، به یاد این بیت افتادم. یک ساعت پیش از سخنرانی که ظاهرا به مناسبت شهادت علی ابن موسی الرضا، امام هشتم شیعیان، ایراد شد، دستگاه تبلیغاتی نظام قصیدهای را که از قول سنایی غزنوی، شاعر بزرگ سده ۱۲ میلادی، جعل کرده بود، در مدح امام هشتم پخش کرد، با این ادعا که سنایی هرچند سنی و حنفیمذهب بود، یواشکی به تشیع گروید و «محب اهل بیت» شد. در فولکور ایرانی، امام رضا بهعنوان «ضامن آهو» نیز شناخته میشود، زیرا آهویی را که از بیم شکارچیان به حرم او پناه برده بود، نجات داد. این را که آقای خامنهای چقدر شبیه آن آهو است، به شما وامیگذارم.
اما آنچه قابلتوجه است، این است که آقای خامنهای و مزدوران او حتی به امام رضا هم رحم نمیکنند و برای جلب حمایت از نظام خمینیگرا، او را نیز به گود میکشانند. در این مسیر، آقای خامنهای به اسلام نیز رحم نمیکند. او میگوید: «امام هشتم ولینعمت همه عالم وجود بهخصوص ایرانیان است.» در حالی که در اسلام، ولینعمتی جز الله، خداوند متعال که یکی از اسماء طیبهاش منعم است، شناخته نمیشود. خداوند منعم بین بین ابناء بشر نیز تبعیض قائل نیست که رزقرسانی ویژه ایرانیان باشد.
بالا بردن امام رضا از نردبان چاپلوسی فرصتطلبانه با این ادعا که او همتراز الله است، چیزی جز شرک نیست. «ولی فقیه مطلق» ظاهرا در مسیر شرک قرار گرفته است. او نهتنها آرامگاه امام رضا را «مقدس» میخواند، بلکه پرتو قداست را بر نظام فکسنی خود میافشاند و از «نظام مقدس اسلامی» سخن میگوید. در اسلام اما، قداست فقط و فقط مختص خداوند است. به کار بردن صفت مقدس برای هر موجود یا محل دیگر شرک است. این مسیحیاناند که «سرزمین مقدس»، «شهر مقدس»، «کتاب مقدس» و البته هزاران قدیس (سنت/ saint) دارند.
در اسلام، شهر مکه با صفت «مکرمه» (بخششگر) معرفی میشود. مدینه لقب «منوره» (نورانی) دارد. در میان شیعیان، کربلا با لقب «معلی» (والا) شناخته میشود و نجف را «اشرف» (بلندمرتبه) میخوانند. هیچیک مقدس به شمار نمیآیند. بیتالمقدس یا اورشلیم یعنی «خانه او که مقدس است»، یعنی خداوند بیهمتا در شریک.
در مرحله بعدی در مسیر شرک، آیتالله خواستار «وحدت» هواخواهان خود میشود، اما وحدت یا توحید نیز ویژه الله است. خداوند میگوید: ما شما را گوناگون آفریدیم! توحید اصل بنیادین اسلام است و برای اینکه موقعیت توحیدی خداوند بیگفتگو و مجادله، تثبیت شود، لازم است که قاطیغوریاس دیگری به نام کثرت را بشناسیم. اگر کثرت را رد کردیم، مبنای منطقی توحید را نیز زیر سوال بردهایم.
مطالب بیشتر در سایت ایندیپندنت فارسی
سوءاستفاده از واژه توحید نشانه یک طرز فکر منحط و ضاله است که در پهنه سیاست فقط میتواند یک به نظام شمولیگرا، انحصارطلب یا توتالیتر منجر شود. کلیشههایی مانند اقتصاد توحیدی (ساخته آیتالله محمدباقر صدر، با ترجمه ابوالحسن بنی صدر)، فرهنگ توحیدی و ادبیات توحیدی، بیشتر ملهماند از افکار استالینی و هیتلری تا فلسفه و فرهنگهای گوناگون اسلامی.
آقای خامنهای تاکید میکند که مومنان میبایستی با «وحدت کلمه» و «یکصدا» از نظام او دفاع کنند. این نیز قرار دادن گوینده «کلمه» در مقام الهی است. «یکصدا» نیز مختص گوسفندان است که بعبع میکنند و شایسته انسانهایی نیست که از دید اسلام، با خالق خود بینیاز از شفیع و واسطه، در ارتباط هستند. از دید اسلام، این فرد است که پاداش نیکیها و بادافره بدیهای خود را خواهد دید. در اسلام، همانطور که «گناه اولیه» وجود ندارد، گناه دستهجمعی نیز مطرح نیست.
آقای خامنهای نهتنها کژفهمی خود از اصول اسلام را نمایش میدهد، بلکه دانسته یا ندانسته، با تحریف تاریخ، از جمله شرح احوال علی بن موسی الرضا، میکوشد تا او را به سطح یکی از هزاران مداح مزدور خود تنزل دهد. «رهبر عظیمالشان» داستان را چنین تعریف میکند: «علی ابن موسی تصمیم گرفت از بغداد به خراسان برود تا فلسفه عاشورا یعنی مبارزه با بیعدالتی را تبلیغ کند و بدینترتیب شیعیان را که پس از جریان کربلا در انزوا به سر میبردند، از انزوا بیرون آورد.»
«ولی فقیه مطلق»، این علامه دهر، فراموش میکند که آنچه علی بن موسی انجام داد، درست برعکس «فلسفه» عاشورا بود. امام هشتم بر خلاف امام سوم، نهتنها پرچم شورش علیه حاکمیت زمانــ خلافت عباسیــ را بر نیافراشت، بلکه پس از مذاکراتی طولانی، پذیرفت که در نقش ولیعهد خلیفه مامون قرار گیرد و بدینسان شکاف بین مسلمانان را کاهش دهد. مامونی که مادرش ایرانی بود، برعکس برادرش، امین، که پرچمدارعربیت بود، میخواست خلافت عباسی را فراتر از ملاحظات قومی و با استفاده از فرهنگها و تمدنهای ایرانی و بیزانسی بازسازی کند.
امام رضا بر خلاف جد عاشورایی خود، نشان داد که پیچوخمهای زندگی سیاسی در یک جامعه قرونوسطایی را بهخوبی میشناسد و بدینسان توانست موقعیت شخصی و پایگاه مردمی خود را برای مدتی قابلتوجه حفظ کند. حضور او در کنار مامون به خلیفه امکان داد که فرقه افراطی حنبلی را به حاشیه براند و در عوض به اصلاحطلبان اسلامی که خود را معتزله میخواندند، امکان خودنمایی دهد. تاسیس «دارالحکمه» برای ترجمه متون کلاسیک یونانی و ایرانی نیز نشانهای از کوشش مامون برای توسعه دایره اسلام فراتر از قومیت عرب بود.
با خلافت مامون، نقش ایرانیان در خلافت عباسی در همه زمینهها پررنگتر شد و در مراحل حساس، حتی نیروهای رزمی خلافت زیر سلطه سرداران ایرانی قرار گرفت. در حالی که دیوان خلافت نیز زیر نظر ایرانیان اداره میشد.
بهخوبی میتوان دید که امام رضا پیش از آنکه یک شخصیت فقهی باشد، یک بازیگر سیاسی هوشمند و موقعشناس بود. آنچه اهمیت دارد، این است که علی ابن موسی از موقعیت سیاسی خود برای سودجویی شخصی استفاده نکرد و بهراستی کوشید تا «امت» شقهشقه را دستکم در خراسان بزرگ، به راه صلاح و همزیستی بکشاند. درست برعکس «رهبر عظیمالشان» که در دهههای گذشته شکافها را عمیقتر کرده است. امام رضا شهامت را تبلیغ میکرد، در حالی که «رهبر عظیمالشان» با کژفهمیاش از حادثه عاشورا، مبلغ «شهادت» بهعنوان عالیترین هدف اسلامی استــ البته شهادت نه برای خود، بلکه برای دیگران.
امام رضا در نقش یک شخصیت سیاسی هرگز نکوشید تا خود را فقیه و شریعتساز معرفی کند، برخلاف «رهبر عظیمالشان» که بین دین و سیاست، مرز نمیشناسد. علی ابن موسی میدانست که تلفیق آن دو با هدف تحقق آمال دنیوی، به هر دو صدمه میزند.
آقای خامنهای میگوید: هدف امام رضا (ع) مبارزه با بیعدالتی بود. از دید ایشان، بیعدالتی یعنی مخالفت یا حتی برائت از مواضع و جاهطلبیهای ایشان. اما از دید امام رضا، عدل به معنای قرار دادن هر پدیده، هر موجود و هر مقوله در جای خود است: عدل چه بود؟ وضع اندر موضعش!
به عبارت دیگر، خلیفه در موضع خلافت مرهون و نمایانگر عدل است و شورش علیه او «فتنه» به شمار میآید. همانطور که جریان ۱۳۵۷ در ایران چیزی جز فتنه نبود. قیام و شورش علیه خلیفه یا حکومت مستقر با تکیه به کُنیه و ریشه دودمانی، پذیرفتنی نیست. به عبارت دیگر، «اهل بیت بودن» برای حکمرانی بر مسلمان کافی نیست و در آمیختن فقیه و حاکم هر دو را از موضع عادلانه خود بیرون میراند.
آقای خامنهای از یک سو میگوید: که اگر لازم است میتوانید اصلاحاتی انجام دهید، بیآنکه بگوید کدام اصلاحات. از سوی دیگر، او علیه مخالفت و تفرقه هشدار میدهد. در حالی که جوامع انسانی بدون تفرقهــ یعنی فرق نهادنــ ممکن نمیشود. جامعه انسانی کارخانه «یکسانسازی» نیست. انسانها با هم فرق دارند و تحمیل لباس متحدالشکل یا مرام و مسلک متحدالشکل به بهانه جلوگیری از تفرقه، چیزی جز استبداد نیست. پذیرفتن مخالفت بهعنوان یک واقعیت و حتی یک ضرورت جوامع انسانی نیز لازمه ایجاد یک نظام عادلانه است. «رهبر عظیمالشان» این گفته کودکانه جان کندی، رئیسجمهوری فقید آمریکا، را تکرار میکند که گفت: نپرس که کشورت برای تو چه کرده است، بپرس تو برای کشورت چه کردهای؟
به عبارت دیگر، هدف غایی سیاست میبایستی ایجاد یک جامعه یکطرفه، از بالا به پایین، باشد که در آن، مفهوم شهروندی از میان رفته است و انسانها به سطح بردگان تنزل یافتهاند؛ بردگانی که حتی حق شکایت از آنچه را نمیپسندند، ندارند.
در بخش آشکارا سیاستبازانه سخنرانی، آقای خامنهای مدعی است که مذاکرات با ایالات متحده سودی ندارد، زیرا «آمریکا میخواهد ما گوشبهفرمانش باشیم». البته ایشان نمیگوید منظورش کدام «فرمان» آمریکایی است. آیا منظورش این فرمان است که گروگانگیری نکنید؟ یا تروریسم صادر نکنید؟ یا در کار دیگر کشورها مداخله نکنید؟ یا به تعهداتی که در چارچوب قراردادهایی امضا کردهاید، وفادار بمانید؟
چطور است که از میان ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل متحد، آمریکا فقط خواستار فرمانبری جمهوری اسلامی آقای خامنهای است؟
در همان سخنرانی، آقای خامنهای ادعا میکند که قدرتهای بزرگــ بیآنکه نامشان ذکر شودــ در یک اجلاس، نامعلوم شاه آینده ایران را تعیین کردهاند. او با این ترفند کودکانه، میکوشد با تحریک احساسات میهن پرستانه ایرانیان به چالشگر اصلی رژیم در حال احتضار ضربه بزند. جوجیتسوی آیتالله ممکن است به زیانش تمام شود، زیرا نشانه شناسایی چالشگر اصلی رژیم و ترس از او است.
در سخنرانی یکشنبه «رهبر»، ترفند ملیگرایی که با حمله اسرائیل آغاز شده بود، به حاشیه رانده شد و نورافکنها بار دیگر روی «مقاومت» قرار گرفت. بدینسان میتوان گفت که آیتالله هنوز هم سر جنگ دارد و عملا در کنار کسانی قرار میگیرد که خواستار حمله مجدد اسرائیل و آمریکا به ایران هستند. این جنگافروزی آیتالله درست در زمانی شکل میگیرد که ایران نیازمند صلح و ثبات است. درست در زمانی که میهن ما قابلیت لازم را برای دفاع از خود ندارد، آقای خامنهای در نقش رهبر یک گروه ماجراجوی زدهبهسیم آخر ظاهر میشود. شعار ناگفته او این است: یا علی! غرقش کن، من هم روش!
به عبارت دیگر، او تبدیل شده است به عاملی خطرناک که میبایستی مهار شود. در همان حال کورهراهی را به نام «اصلاحات» باز میگذارد و میگوید اگر لازم باشد، اصلاحاتی انجام خواهد شد. البته حضور همین «اگر» برای بستن همان کورهراه، هم کافی است.
رهبر کشوری که با احتمال جنگی گستردهتر روبرو است و در همان حال در سراشیبی سقوط اقتصادی قرار دارد، نه برای جلوگیری از جنگ برنامهای دارد و نه برای خروج از سراشیب سقوط اقتصادی. در تمامی سخنرانی کمترین اشارهای به دشواریهای استخوان خردکن زندگی امروز هممیهنان شنیده نمیشود. خاموشیهای مداوم برق، کمبود آب که ایران را در مسیر تبدیل شدن به یک صحرای کربلای بزرگ قرار داده است، تورم افسارگسیخته، ناتوانی در دفاع از مرزهای کشور در برابر حملات تروریستی، گسترش جنایات و جرائم کوچک و بزرگ، فسادی که تا مغز استخوان نظام رسوخ کرده است، حضور روبهگسترش عاملان و جاسوسان خارجی در قلب حکومت، اعدامهای غیرقانونی و بازداشتهای دستهجمعی، در حوزه دید آقای خامنهای قرار ندارند. او به تغییر یکی از مرزهای مهم ایران نیز اشاره نمیکند.
«رهبر عظیمالشان» همچنین توجهی به فرار مغزها و سرمایههای کشور ندارد. او در دنیای اوهام خود، تنها ماندن با حوضش را به اندیشیدن برای بیرون آوردن کشتی شکستهاش از طوفان، ترجیح میدهد.
در «هزار و یکشب»، نحاس یک مجسمه برنزی است که دائما حرف میزندــ حرف میزند درباره همهچیز. به طوری که شنوندگان میپندارند او عقل کل است و برای پیچیدهترین پرسشها پاسخ دارد، اما سرانجام روزی میرسد که پرده کنار زده میشود و ماهیت واقعی نحاس در معرض دید همگان قرار میگیرد.
آیا آن روز در ایران فرا نرسیده است؟ آقای پزشکیان، رئیسجمهوری یا شبح رئیسجمهوری، هنوز میگوید: «راهحل همه مشکلات کشور اطاعت محض از رهبر است.» جالب این است که بسیاری ازمسئولان همین نظر سادهلوحانه را تکرار میکنند. اما شاید توصیف این نظر با عبارت «سادهلوحانه» درست نباشد. پزشکیان با آنکه هرگز بهعنوان یک سیاستمدار هوشمند شناخته نشده است، ممکن است با پاس دادن توپ به رهبر، میکوشد از خود رفع مسئولیت کند. این بازی «کی بود، کی بود، من نبودم!» را بارها در تاریخ جمهوری اسلامی شاهد بودهایم. مرحوم هاشمی رفسنجانی ادامه نالازم اما خونین جنگ با عراق را به پای آیتالله خمینی نوشت. آقای خامنهای حجتالاسلام روحانی و ملازمان او را مسئول زدوبند فاجعهبار «برجام» یا ترکمانچای دوم معرفی کرد. این روزها سقوط دومینو پرهزینه «مقاومت» در عراق، سوریه، لبنان، غزه و یمن را به پای «سردار عارف»، قاسم سلیمانی، مینویسند. در نظام اسلامی، پیروزیــ اگر پیروزی در کار باشدــ هزار پدر دارد، اما شکستها همواره یتیماند.
با این حال از آنجا که «الخیر فی ما وقع» بیمعنا نیست، میتوان گفت که وضع موجود با شر حاکم بر ایران خیری نیز دربردارد. هم ایرانیان و هم دنیای بیرون، اکنون متفقالقولاند که نظام خمینیگرا به هیچ وجه اصلاحپذیر نیست و راه نجات ایران انحلال جمهوری اسلامی و الغای تمامی قوانین و الزامات سیاسی و اجتماعی آن است.
همه آنانی که بهراستی خواستار خیر ایران هستند و همه آنانی که خواستار پایان دادن به شرارت این نظام در سطح منطقهای و جهانیاند، میتوانند و باید با حفظ هویت سیاسی خود، در راه انحلال جمهوری اسلامی به یک ائتلاف بزرگ برسند. من تردید ندارم که این «آنان» ذکرشده در سراسر ایران و حتی در داخل نظام و حواشی آن حضور دارند. حتی آلودهترین عناصر رژیم، مانند آلودهترین موشها، سرانجام احساس میکنند که کشتی در حال غرق شدن است و وقت پریدن به بیرون فرا رسیده است.

پشتپرده دیدار ترامپ با تونی بلر درباره غزه