Wednesday, Jan 21, 2026

صفحه نخست » وقتی شرم از بی‌شرمی سرخ می‌شود، اسماعیل لیاقت

liaghat.jpgدر روزهایی که گزارش‌های رسانه‌های معتبر جهانی از «تلفات بسیار بالا» و «خشونت بی‌سابقه» در ایران خبر می‌دهند، روایت‌های شاهدان و پزشکان تصویری تکان‌دهنده از آنچه بر مردم گذشته ترسیم می‌کند؛ تصویری که با وجود قطع گسترده‌ی اینترنت، راه خود را به جهان باز کرده است.

در هفته‌های اخیر، ایران شاهد موجی از خشونت حکومتی بوده که ابعاد آن حتی برای رسانه‌های بین‌المللی نیز به‌سختی قابل باور است.

روایت‌هایی که از داخل کشور بیرون آمده، از انباشت پیکرها در سردخانه‌ها، شهادت پزشکان درباره‌ی زخم‌های گلوله‌ای و نابینایی‌های دائمی، و شاهدانی که از انتقال و انباشته‌شدن اجساد در سوله‌ها سخن می‌گویند، حکایت دارد.

این روایت‌ها با تصاویر منتشرشده از جنوب تهران و گزارش‌های رسانه‌های معتبر جهانی همخوان است.

برخی منابع بین‌المللی از هزاران کشته خبر داده‌اند و حتی مقام‌های رسمی نیز تلویحاً به «تلفات بسیار بالا» اذعان کرده‌اند.

قطع کامل اینترنت و خاموشی دیجیتال، تنها نشانه‌ای است از تلاشی که برای پنهان‌کردن ابعاد این فاجعه صورت گرفته است.

با این حال، در برابر چنین واقعیتی، هنوز کسانی هستند که به‌جای دیدن آنچه رخ داده، به روایت‌های آماده پناه می‌برند: روایت‌هایی درباره‌ی «تهدید»، «آشوب»، «بی‌ثباتی» یا «دشمن» که هیچ نسبتی با خونِ جاری بر خیابان‌ها ندارند.
این واکنش‌ها نه از قدرت استدلال، بلکه از ترسِ روبه‌رو شدن با حقیقت می‌آید.

ذهنی که سال‌ها با واژه‌های تکرارشونده شرطی شده باشد، پیش از آن‌که فرصت اندیشیدن داشته باشد، واکنش نشان می‌دهد: ترس، خشم، انکار.

و درست در همین نقطه است که شرم از بی‌شرمی سرخ می‌شود.

ذهن انسان برای حقیقت ساخته نشده؛
برای بقا ساخته شده است.

و بقا، به قطعیت نیاز دارد.

به همین دلیل است که شواهد موافق را بزرگ می‌کنیم،

شواهد مخالف را کوچک،

و باور را به هویت گره می‌زنیم.

وقتی باور تبدیل به هویت شد،
دیگر آن را نمی‌سنجیم
از آن محافظت می‌کنیم.

حتی اگر حقیقت، دریا باشد،
انسان به ساحل خود می‌چسبد.

در چنین وضعی، روایت‌های تکرارشونده کار خود را می‌کنند.

واژه‌هایی که در آغاز خنثی بودند،
با تکرار، بار عاطفی پیدا می‌کنند:

«آشوب»، «دشمن»، «خطر»، «بی‌ثباتی».

ذهن، پیش از آن‌که فرصت مکث داشته باشد،
واکنش نشان می‌دهد.

باور دیگر یک انتخاب نیست؛
یک واکنش است.

برای اینکه بتواند با این واکنش زندگی کند،
باید جهان را وارونه ببیند:

سرکوب را «امنیت»،
اعتراض را «آشوب»،
قربانی را «مقصر»،
و حقیقت را «تبلیغات» بنامد.

این وارونگی اخلاقی،
نه از نادانی،
بلکه از ترسِ روبه‌رو شدن با حقیقت می‌آید.



و درست در همین نقطه است که پرسشی که می‌تواند جهان را دگرگون کند، هرگز در ذهن توجیه‌گران شکل نمی‌گیرد:

«اگر حقیقت بزرگ‌تر از آن باشد که به من گفته‌اند چه؟»

پرسشی که اگر لحظه‌ای مجال یابد،
دیوارهای دفاعی ذهن را فرو می‌ریزد.

چون پذیرفتنِ آن یعنی پذیرفتنِ این احتمال که سال‌ها اشتباه کرده‌اند،
که در کنار ظلم ایستاده‌اند،
که سکوت‌شان بی‌طرفی نبوده،
و که حقیقت، بسیار بزرگ‌تر از روایت‌هایی است که برای آرام‌کردن وجدان خود ساخته‌اند.
برای همین، ذهن ترجیح می‌دهد به‌جای پرسیدن،
به روایت‌های آماده چنگ بزند؛
روایت‌هایی که دردناک‌اند،
اما امن‌تر از حقیقت.

اما دیدن حقیقت،
چشم دیگری می‌خواهد

چشمی که جهان را نه از یک زاویه،
بلکه از چند زاویه ببیند.

چشمی که بداند هر نگاه،
تنها بخشی از واقعیت را می‌بیند.

چنین چشمی،
هم پدیده را می‌بیند
و هم نقش نگاه را.

در برابر چنین نگاهی،
روایت‌های شرطی‌شده ناتوان‌اند؛
چون تنها بر ذهن تک‌زاویه اثر می‌گذارند.

رهایی از روایت‌های آماده،
همیشه با یک پرسش آغاز می‌شود:

«اگر حقیقت بزرگ‌تر از آن باشد که به من گفته‌اند چه؟»

این پرسش،
آغاز خروج از برکه‌ی تکرار
و قدم‌گذاشتن در دریای پیچیدگی است.

سفری که نه از شجاعت،
بلکه از فروتنی معرفتی آغاز می‌شود:

پذیرفتن این‌که جهان بزرگ‌تر از باورهای ماست.

در نهایت، مسئله این نیست که باور نداشته باشیم؛
مسئله این است که عاشق باور خود نباشیم.

عشق به باور،
انسان را کور می‌کند.

عشق به حقیقت،
انسان را آزاد.

حقیقت دریاست.

و ما، اگر خوش‌اقبال باشیم،

تنها قطره‌ای از آن را می‌چشیم.

پس بهتر است به‌جای چسبیدن به ساحل باورهای خود،
دل به دریا بدهیم:

به جست‌وجو، نه به مالکیت.

به دیدن، نه به داشتن.

به حقیقت،
نه به تصویری که از حقیقت ساخته‌ایم.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy