از انقلاب ۱۳۵۷ تا استقرار اقتدارگرایی دینی
ساختار پیچیده سیاسی ـ امنیتی نظام حاکم بر ایران نمونهای از اقتدارگرایی است که پیشتر در بلوک شوروی سابق مشاهده میشد. تفاوت اصلی اما در بنیان ایدئولوژیک آن است: بهجای مارکسیسم، ایدئولوژی شیعی با قرائتی آخرالزمانی، ذیل نظام نظری ولایت مطلقه فقیه، مبنای شکلگیری و تداوم قدرت قرار گرفته است. این نظام در داخل بر اسلام سیاسی تکیه دارد و در عرصه بینالمللی، تقابل با ایالات متحده و ارزشهای جهان غرب را به محور سیاست خارجی خود بدل کرده است. سیاست خارجی امتگرای جمهوری اسلامی، که بر نابودی اسرائیل و شکلدهی به «محور مقاومت» برای آزادسازی فلسطین تأکید دارد، عملاً در تعارض با منافع ملی اکثریت شهروندان ایرانی قرار گرفته است.
بیتردید، استبداد نظام سلطنتی، فقدان چرخش نخبگان و بحرانهای اقتصادی اواخر دوران پهلوی ـ که بخشی از آن در نتیجه پدیده «بیماری هلندی» شکل گرفت ـ از عوامل زمینهساز انقلاب ۱۳۵۷ بودند. با این حال، عامل تعیینکننده در پیروزی انقلاب، توافق موقت جریانهای گوناگون و حتی متضاد سیاسی بر یک خواست مشترک بود: «شاه باید برود». بسیاری از نیروهای انقلابی، از جمله چپها، سازمان مجاهدین خلق و نیروهای ملی، که در روند انقلاب نقش فعالی ایفا کردند، اندکی پس از پیروزی انقلاب توسط روحانیت حاکم حذف شدند.
جنگ ایران و عراق، امکان انحصار کامل قدرت را برای روحانیت فراهم کرد. حاکمیت با بهرهگیری از بسیج نیروها برای دفاع از کشور، همزمان روند حذف نظاممند تمامی جریانهای سیاسی رقیب را پیش برد. در نتیجه، پس از پایان جنگ، کشور عملاً تحت سلطه کامل روحانیت و شریک نظامی آن، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، قرار گرفت.
پایان اصلاحات و برآمدن سرکوب ساختاری
با ورود رسمی سپاه پاسداران به اقتصاد ایران پس از جنگ و در دوره ریاستجمهوری هاشمی رفسنجانی، نظامیان ایدئولوژیک تحت رهبری علی خامنهای وارد مرحلهای تازه شدند. در گذر زمان، سپاه به مهمترین بازیگر سیاسی، امنیتی و اقتصادی کشور بدل شد. این نهاد پس از ناکام گذاشتن اصلاحات در دوره محمد خاتمی، با کودتای انتخاباتی سال ۱۳۸۸، مانع از به قدرت رسیدن میرحسین موسوی شد؛ فردی که در غایت اهداف خود اصلاح نظام سیاسی، بازگرداندن سپاه به پادگانها و محدود کردن نقش روحانیت به حوزههای دینی را مد نظر داشت.
کودتای انتخاباتی ۸۸، سرکوب جنبش سبز و حصر رهبران آن، عملاً امکان اصلاح نظام سیاسی از درون را از میان برد. تجربههای بعدی در این مسیر، از جمله دولتهای حسن روحانی و مسعود پزشکیان، چیزی جز تکرار ضعیف و ناکام تلاشهای پیشین نبود. این دولتها در جریان کشتار آبان ۱۳۹۸ و اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، آشکارا در کنار سپاه پاسداران قرار گرفتند.
از خرداد ۱۳۷۶ به این سو، آنچه میتوان «هسته سخت قدرت» در جمهوری اسلامی نامید ـ شامل علی خامنهای بهعنوان ولیفقیه مادامالعمر، سپاه پاسداران و شبکه گسترده نهادهای وابسته ـ همواره تحت فشار اکثریت جامعه برای کنار رفتن از قدرت بوده اند. بخش مهمی از مطالبات اصلاحطلبانه جامعه، در نهایت معطوف به تضعیف یا حذف این تمرکز قدرت بود. با این حال، از سال ۱۳۹۶ به بعد و با فروپاشی امید به اصلاحات در چارچوب نظام موجود، شعار «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» به گفتمان غالب اعتراضات بدل شد و جنبشهای ساختارشکن تقویت شدند.
اعتراضات دی ۹۶ در واکنش به افزایش نرخ ارز، اعتراضات خونین آبان ۹۸ در پی سهبرابر شدن قیمت بنزین، و جنبش «زن، زندگی، آزادی» در شهریور ۱۴۰۱ در اعتراض به حجاب اجباری، همگی یک وجه مشترک داشتند: ناامیدی عمیق از اصلاحات و گرایش فزاینده به عبور از نظام. در شرایطی که مسیر تشکلیابی سیاسی، فعالیت احزاب، جنبشهای دانشجویی، اصناف، سندیکاها و جریان آزاد اطلاعات بهشدت مسدود شده است، این اعتراضات با سرکوبی سازمانیافته و خونین مواجه شدند.
شدت سرکوب در این دوره با دورههای پیشین قابل مقایسه نیست. در شرایطی که حکومت ایران اینترنت را قطع و تمامی خطوط ارتباطی با جهان خارج را مسدود کرده است، ارائه آمار دقیق از میزان کشتار دشوار است. با این حال، بر اساس گزارشها و برآوردهای غیررسمی منتشرشده در رسانهها و نهادهای حقوق بشری، شمار کشتهشدگان بین دوازده تا بیست هزار نفر و حتی بیش از این تخمین زده میشود. فارغ از دشواری راستیآزمایی این ارقام، آنچه تردیدی در آن نیست، تغییر بنیادین الگوی سرکوب در مقایسه با گذشته است.
نظامیسازی سرکوب و الگوی کشتار جمعی
روایتهای منتشرشده از داخل کشور تصویری مشترک را ترسیم میکنند: ترکیبی از وحشت ناشی از حجم بالای کشتار، احساس درماندگی مطلق و درخواست کمک بینالمللی. این روایتها نشان میدهد که معترضان خود را در برابر آنچه «جنایت علیه بشریت» تلقی میکنند میبینند؛ وضعیتی که به باور آنان بدون دخالت خارجی متوقف نخواهد شد.
حجم کشتار به حدی بوده است که زیرساختهای موجود، که برای شرایط عادی طراحی شدهاند، از مدیریت وضعیت ناتوان ماندهاند. روایتهایی از بهشتزهرای تهران از وجود سولههایی حکایت دارد که مملو از اجساد تلنبارشده بودهاند. در این روایتها، از نگهداری هزاران جنازه در بازههای زمانی کوتاه و استفاده از کامیونهای یخچالدار برای انتقال اجساد سخن گفته میشود.
ویدئوهای منتشرشده از شهرهایی مانند مشهد و کرج نشان میدهد که بازداشتشدگان به شیوههایی غیرانسانی، از جمله قرار دادن در صندوق عقب خودرو یا انتقال دستهجمعی با اتوبوس، به بازداشتگاهها منتقل میشوند. در برخی گزارشها به نوع جراحات نیز اشاره شده است: شلیک مستقیم، استفاده گسترده از ساچمه، هدف قرار دادن نواحی حساس بدن و حتی تیراندازی نهایی به مجروحان در خیابان.
گزارشهایی که از ممانعت آگاهانه از درمان مجروحان در مراکز درمانی حکایت دارد، از خطرناکترین ابعاد این سرکوب است. مطابق روایتهایی از شهر شهسوار، نیروهای امنیتی نهتنها مانع درمان مجروحان در بیمارستان رجایی شدهاند، بلکه برخی مجروحان در همان مراکز جان خود را از دست دادهاند. این اقدامات، فراتر از قصور پزشکی، بیانگر یک استراتژی هدفمند برای حذف فیزیکی معترضان است و مطابق حقوق بینالملل و کنوانسیونهای ژنو، مصداق «قتل عمد» و «ایجاد رنج شدید» از طریق محرومیت سیستماتیک از خدمات پزشکی محسوب میشود.
این الگو، که از آن با عنوان «نظامیسازی نظام سلامت» یاد میشود، پیشتر در جنگ داخلی سوریه نیز مشاهده شده بود. این قیاس نه به معنای یکسانانگاری کامل، بلکه ناظر بر شباهت الگوهای سرکوب است. نهادهایی چون «پزشکان برای حقوق بشر» و شورای حقوق بشر سازمان ملل مستندات گستردهای از این شیوه منتشر کردهاند.
بقای رژیم در غیاب مشروعیت سیاسی
شدت سرکوب در جنبش انقلابی اخیر ایران، حتی با بدبینانهترین سناریوهای تحلیلی نیز همخوانی ندارد. این جنبش با اعتصاب بازاریان تهران در اعتراض به سقوط شدید ارزش پول ملی آغاز شد و بهسرعت به سراسر کشور گسترش یافت. پس از پیشقدمی بازار، طیف گستردهای از مخالفان حکومت، از جمله جوانان، زنان، دانشجویان، معلمان و کارگران، به اعتراضات پیوستند.
در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه، اعتراضات پراکنده به تجمعاتی چندین هزارنفره در خیابانهای شهرهای مختلف ایران بدل شد و بهوضوح ماهیتی انقلابی به خود گرفت. این تحولات نشان میدهد که کشتار معترضان مسالمتجو به آخرین ابزار حکومت برای حفظ بقا تبدیل شده است.
جمهوری اسلامی سالهاست بهدلیل فساد ساختاری، فقدان صداقت در مواجهه با جامعه و توزیع منابع بر مبنای حامیپروری، مشروعیت خود را از دست داده است. حکمرانی، افزون بر ابزار سرکوب، نیازمند حداقلی از ثبات اجتماعی و امید به آینده است؛ دو مؤلفهای که حکومت ایران امروز قادر به تأمین آنها نیست. در چنین شرایطی، اتکای صرف به زور نظامی برای ادامه حکمرانی ناکافی است و نمی تواند بقای حکومت را در افقی حتی میان مدت تضمین کند.
چشمانداز فروپاشی و مسئله رهبری در دوران گذار
جمهوری اسلامی فرصتهای متعددی برای واگذاری مسالمتآمیز قدرت را از دست داده است. چهرههایی چون مصطفی تاجزاده، جمعی از فعالان سیاسی جمهوریخواه و نیز میرحسین موسوی بارها بر ضرورت گذار مسالمتآمیز از نظام موجود از طریق همهپرسی و تشکیل مجلس مؤسسان تأکید کرده بودند. با این حال، در غیاب سازوکار مشخص برای تغییر توازن قوا، چنین درخواستهایی با بیاعتنایی کامل حاکمیت مواجه شد.
فروکاستن بحران ایران به شخص علی خامنهای نیز تا حدی گمراهکننده است. ساختار قدرت در ایران ماهیتی مافیایی دارد و شبکهای درهمتنیده از منافع اقتصادی و امنیتی، حتی در صورت حذف رهبر کنونی، مانع گذار دموکراتیکی خواهد شد که منافع این شبکه را به خطر اندازد.
در این چارچوب، پس از سرکوب خونین جنبش «زن، زندگی، آزادی»، تلاشهایی برای شکلدهی به ائتلافهای سیاسی در میان مخالفان جمهوری اسلامی صورت گرفت. رضا پهلوی بهعنوان یکی از چهرههای شناختهشده اپوزیسیون، توجه بخشی از افکار عمومی را به خود جلب کرد. با این حال، خروج او از ائتلاف موسوم به «جورجتاون» نشان داد که رویکرد «همه با من» بر «همکاری فراگیر میان نیروهای متنوع اپوزیسیون» ترجیح داده شده است.
پنجره فرصتی که برای ایفای نقش رهبری در اعتراضات ایران پیش روی رضا پهلوی گشوده شده، تنها در صورتی میتواند تداوم یابد که او قادر باشد طیف گستردهای از مخالفان جمهوری اسلامی را ـ که مدافع بازگشت سلطنت نیستند و بنا بر برآوردهای مختلف، اکثریت جامعه را تشکیل میدهند ـ دربر گیرد. اگرچه او بارها تأکید کرده است که صرفاً رهبری دوران گذار را بر عهده خواهد داشت و شکل نظام سیاسی آینده از طریق همهپرسی تعیین میشود، اما رفتار بخشی از مشاوران و حلقه نزدیک به او، از جمله برخوردهای توهینآمیز با منتقدان، تردیدهایی جدی درباره پایبندی عملی این جریان به اصول دموکراتیک ایجاد کرده است.
این نقدها نافی نقش بالقوه رضا پهلوی در بسیج بخشی از افکار عمومی نیست، بلکه ناظر بر چالشهای ساختاری رهبری فراگیر در دوران گذار از یک نظام اقتدارگراست. مجموعه شرایط داخلی و بینالمللی نشان میدهد که جمهوری اسلامی وارد مرحلهای شده است که بازگشت به وضعیت پیشین برای آن ممکن نیست؛ حتی اگر حکومت با سرکوبی بیرحمانه یک انقلاب را در کوتاه مدت مهار کرده باشد.
نقش ایالات متحده و فرصت بینالمللی
تحلیل کشتار بیسابقه معترضان غیرمسلح در خیابانهای ایران، آن هم در شرایط قطع کامل اینترنت، و تأکید علی خامنهای بر روایتهای آشکارا نادرست درباره «دسیسه آمریکا و اسرائیل»، نشان میدهد که جمهوری اسلامی دیگر قادر به ادامه حیات سیاسی به شکل عادی نیست. شرایط به وضعیت پیشین بازنخواهد گشت و نظام وارد مرحلهای از بحران ساختاری شده است که بازتولید ثبات در آن ناممکن به نظر میرسد. نکته مهم دیگری که باید به آن اشاره کنم این است که من در هیچ تحلیل پیشینی درباره شکل محتمل سرکوب از سوی تحلیل گران ندیدم که در آن به چنین سناریوی دهشتناکی حتی اشاره شده باشد. این بدان معناست که عموم تحلیل گران درصدی از انسانیت و شفقت را در نیروهای سپاه و بسیج در محا سبات خود ملحوظ کرده بودند که درواقع آشکارا وبه شکل غم انگیزی اشتباه بوده است. مشارکت سپاه در سرکوب و قتل عام مردم به پاخواسته سوریه تحت عنوان «مدافعان حرم» تخفیف و تنزل جنایت در پوششی ایدئولوژیک بود.متاسفانه مخالفان جمهوری اسلامی نیز دراین باره به قدر کافی روشنگری نکردند و درباره نبود ظرفیت چنین وحشی گری داخل کشور خوش بین بودند و این نقد علاوه بر دیگران متوجه صاحب این قلم نیز هست. به همین دلیل ما ناچار از بازنگری درباره نوع مواجهه خود با حکومت مستقر هستیم و به نظر می رسد که قرار دادن کلیت سپاه پاسداران در لیست تروریستی دیگر اقدامی آونگارد محسوب نمی شود و کاملا منطبق بر داده های عینی و انضمامی کافی است.
در این میان، اظهارات اخیر رئیسجمهور ایالات متحده مبنی بر ضرورت «جستوجوی رهبری جدید در ایران»، در کنار تغییر لحن مقامات آمریکایی در قبال جمهوری اسلامی، واجد اهمیتی ویژه است. این مواضع، همراه با درخواستهای بخشهایی از افکار عمومی ایران و شماری از چهرههای سیاسی و فرهنگی برای مداخله بشردوستانه، نشان میدهد که مسئله ایران وارد مرحلهای تازه در دستور کار بینالمللی شده است.
همزمان، شرایط داخلی و منطقهای عرصه را بر جمهوری اسلامی بهشدت تنگ کرده است. در خارج از مرزها، نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی پس از تحولات هفتم اکتبر یا از میان رفتهاند یا توان عملیاتی آنها بهطور جدی کاهش یافته است. در داخل کشور نیز، پس از فرو ریختن ابهت و هیمنه نظام در جنگ دوازده روز و همین طور شکسته شدن سد حجاب اجباری در پی جنبش زن زندگی آزادی همگرایی کمسابقهای میان طیفهای متنوع اپوزیسیون درباره ضرورت عبور از جمهوری اسلامی شکل گرفته است.
تحرکات نظامی ایالات متحده در منطقه، همراه با مواضع برخی رهبران اروپایی، این ارزیابی را تقویت میکند که جمهوری اسلامی در یکی از بحرانیترین مقاطع تاریخ خود قرار دارد. حتی اگر حکومت در کوتاهمدت با سرکوبی بیرحمانه بتواند یک انقلاب را مهار کند، فرسایش اقتدار، انزوای بینالمللی و بنبست حکمرانی، چشمانداز تداوم آن را بهشدت محدود کرده است. در چنین شرایطی، فرصت برای پایان دادن به یکی از سرکوبگرترین نظامهای سیاسی معاصر بیش از هر زمان دیگری فراهم شده است.
*پژوهشگر ارشد روابط بین الملل و عضو همبستگی جمهوری خواهان ایران

















