
تاریخ حاضر است.
قانون مقرّر است؛
با ضربهٔ چکش:
«تق تق
حق با قویتر است...»
قاتل، همان که بود
ــ بر تخت و قاهر است ــ
مقتول؛ بیحساب
هزاران هزار فرد
خونها شَتَک زده؛
بر بام و درب و راهِ خیابانِ شهر ظاهر است...
شاید کسی ز پنجره «زن» را
فریاد کرده بود،
یا دیگری ز دَمِ «زندگی» یاد کرده بود،
یا مشعلِ هزار گوشیِ روشن به نیمهشب،
چون دشنهای
داغی به چشمِ خستهٔ سفّاک کرده بود
ــ ماری به گوشِ بستهٔ ضحّاک کرده بود ــ
آشفت و بر سریر؛
هراسان نشست و گفت:
«فرمان مقدّر است،
حق با قویتر است،
آتش درافکنید به دامانِ خرد و پیر!!!»
هر جامهای ز قاتلی «آتشبهاختیار»
آتش گرفت و تیر.
چندین هزار قمریِ سر داده بانگِ صبح،
غلتان به خون خویش
در آن شبِ چو قیر...
ایران مکدّر است؛
کینها به سینههاست،
خونها به دیدههاست.
تا تخت باقی است،
فرقی نمیکند ز کدامین قبیلهاند شیخ و شاه.
ناموسِ جنگل است؛
حق با قویتر است....
محمدبینش (زیبا روز)
برای ۱۸ دیماه ۱۴۰۴
که گوشیهای روشن، تاریکی را ستارهباران کردند.

















