دیماه هزار و چهارصد و چهار ایران را تاریخ از یاد نمیبرد. کشتار معترضان ایرانی در این ماه یکی از بزرگترین قتلعامهای تاریخ معاصر را رقم زد. عامل این کشتار نظامیست که با تبدیل دین به قدرت سیاسی، همچون دوران سلطه کلیسا در قرون وسطا، میکوشد تسلط خود را بر جان و مال و حیات فکری مردم حفظ کند.
تفاوت جمهوری اسلامی با سلف قرونوسطاییاش این است که این نظام از ابزار مدرن و بازوهای کمکرسان دور از انتظار در دنیای آزاد استفاده میکند. نظام تمامیخواه (توتالیتر) جمهوری اسلامی در عمل ملغمهای درهمجوش از نازیسم، استالینیسم و اسلام سیاسی است و با این ماهیت، پیروان و دلباختگان پنهان و آشکار، فعال و هوادار چنین گرایشهایی را در سراسر جهان زیر بالوپر خود جمع کرده و با چنین پشتوانه بزرگ و مخربی نزدیک پنجاه سال به حیات خود ادامه داده است.
بسیاری از رهبران غرب، رسانههای آزاد و مقتدر دنیا، دانشگاهها و اندیشکدههای معتبر بینالمللی در زیر پرچم دموکراسی به دوام و بقای این نظام یاری رساندهاند.
سیاست چماق و هویج غالباً ختم به مماشات شده؛ هویجها درشت و مقوی و چماقها دمنرم و نازکِ تقبیح و محکومیت لفظی بودهاند.
یک تحقیق جامع، مستقل و بیطرفانه بر اساس مستندات و تعاملات دولتهای غربی با جمهوری اسلامی، حقایق بسیاری را در این زمینه آشکار خواهد کرد.
در اینجا صحبت بر سر دولتهای مقتدر غیر دموکراتیک نیست؛ کشورهایی مثل روسیه و چین به دموکراسی اعتقاد ندارند، تکلیفشان روشن و رفتارشان کموبیش دور از انتظار نیست. اما رفتار و برخورد کشورهای مدعی دموکراسی دور از انتظار است.
ارباب جراید وزین جهان آزاد در بسیاری موارد که ایرانیان به اعتراض علیه فساد، جنایت، غارت و زیر پا نهاده شدن ابتداییترین حقوق شهروندی خود برخاستهاند، بهجای وظیفهای که رکن چهارم آزادی و دموکراسی برایشان تعیین کرده، که متضمن رساندن صدای مظلوم است، از قدرت خود برای توجیه جنایات ظالم استفاده کردهاند.
در یکی از تازهترین نمونههای این رویکرد، گزارش تحلیلی جرمی بوئن، سردبیر اخبار بینالملل بنگاه سخنپراکنی بیبیسی را میبینیم. این خبرنگار که در اغلب جبهههای جنگ و منازعات بینالمللی حضور داشته، در گزارش تحلیلی از وقایع اخیر ایران به جنبش سبز در سال ۲۰۰۹ اشاره میکند و میگوید آن زمان در ایران بوده و از نزدیک اعتراضها را دنبال کرده است. خبرنگار ارشد بر اساس مشاهدات خود میگوید در آن جنبش مردم ایران به پشتبامها میرفتند و همراه پدران و مادرشان با شعار «اللهاکبر» علیه شاه شعار میدادند. از این گزارش چنین برمیآید که انگیزه مردم ایران در اعتراضات خونین جنبش سبز مخالفت با شاه فقید بوده؛ گویی آن تقلب مشهور انتخاباتی که خشم مردم را برانگیخت و به اعتراضهای گسترده منجر شد، صحنهگردانی هم از فراسوی گور داشته و مردم خود را ملزم دیدهاند علیه او هم شعار بدهند.
آقای خبرنگار پس از این مقدمه با نقلی از ارنست همینگوی و تطبیق تجربههای جنگی نویسنده آمریکایی با دیدگاههای خودش نتیجه میگیرد که زمان سقوط نظام «اقتدارگرای» جمهوری اسلامی هنوز فرا نرسیده است. یکی از ترفندهای مشترک تحلیلگرانی از این دست «اقتدارگرا» خواندن نظام توتالیتر و تمامیخواه جمهوری اسلامی است که از نظر ساختار با همه تعریفهای عمومی، علمی و آکادمیک پذیرفتهشده چنین نظامهایی تطابق دارد، اما در تحلیل این مفسرانی از این دست عامداً از تمامیخواه و توتالیتر خواندن نظام جمهوری اسلامی اجتناب میشود؛ چون در صورت پذیرفتن این اصل مسلم، بازی فرمایشی نظام در انتخابات دورهای ریاست جمهوری بیمعنا میشود. در حالی که طبق نظر کارشناسی پشتیبانان این نظام باید فرض کنیم که در ایران انتخابات هست و هر چهار سال یک رئیسجمهور زمام امور کشور را به عهده میگیرد و از این منظر انتخابات ریاست جمهوری در ایران نه یک بازی تشریفاتی و بیاثر در ذیل حکومت ولایت فقیه، بلکه انتخاباتی به اندازه کافی مؤثر در تنظیم روابط داخلی و خارجی نظام جمهوری اسلامی است.
خبرنگار جنگی بیبیسی بر اساس این استدلال در ادامه تحلیل خود نتیجه میگیرد که اعتراضات دیماه امسال به پشتیبانی از «پسر شاه» شکست خورد و جمهوری اسلامی با استفاده از بازوی قوی سرکوب سپاه و بسیج اعتراضات نامنسجم را خاموش کرد. نظام میماند و تا زمانی که یک رهبر داخلی با صلاحیت مثل جانشینان بنعلی در تونس و حسنی مبارک در مصر در داخل ایران پیدا نشود، همانطور که ارنست همینگوی (بیچاره همینگوی!) گفته به حیات خود ادامه میدهد.
جمهوری اسلامی از همان ماههای اول استقرارش با اجباری کردن حجاب زنان و بستن فلهای روزنامههای مستقل با اعتراض مردم مواجه شد. نخستین تجهیزات منظم سرکوب در آن زمان کامیون بار آجر بود؛ تظاهرکنندگان با پرتاب پارهآجر متفرق میشدند. از آن زمان تا امروز، به لطف تحلیلهای هوشمندانه و مسئولانه چنین خبرنگاران مبرز نشسته بر مسند رسانههای مقتدر جهانی، در سایه سکوت و خاموشی و فراموشی مراجع بینالمللی، رسیدهایم به جایی که نظام آجرپران مجهز به پیشرفتهترین ماشینهای فوقمدرن سرکوب و سلاحهای سنگین برای قلعوقمع مردم بیدفاع شده است.
در بحبوحه قطع اینترنت و کشتار روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، یک ایرانی به نام ناشناس مقالهای تهیه کرده و از ورای ابرها به روزنامه گاردین در لندن رسانده است. او میگوید شخصاً دلش برای تغییر غنج میزند، اما این راهش نیست؛ مردم به خیابان ریختند و کشته شدند، نظام میماند.
فایننشال تایمز نوشته است اعتراضها از بازار شروع شد، نظام آماده گفتوگو بود، آنها میتوانستند «امتیاز بگیرند» ولی مردم به خیابانها ریختند و همهچیز خراب شد.
نیویورک تایمز اندکی قبل از تشدید لرزهها مژده داد که در سراسر ایران برف باریده و اسکیبازان در ارتفاعات برفی شمال مشغول به کارند.
هنوز شادی مردم از حل مشکل بیآبی و خشکسالی و فراهم شدن شرایط اسکی تمام نشده بود که برنامه قتلعام اجرا شد. این همان طرح بزرگ «راهحل نهایی» نبود؟ جمهوری اسلامی سالها روی این طرح کار کرده بود؛ «راهحل نهایی» اسم رمز قتلعام یهودیان توسط نازیها اعلام شده بود و رهبر جمهوری اسلامی احساس میکرد عملیات تکمیلی به مراحل نهایی نزدیک شده که شکستهای پیدرپی و فروریختن مواضع نظام در منطقه آغاز شد. نیروها و تجهیزات لجستیک که با صرف هزینههای نجومی از خزانه ملت ایران ربوده شده بود و خرج ماجراجوییها در منطقه شده بود نقش بر آب شد. نابودی قریبالوقوع اسرائیل با اسم رمز راهحل نهایی به تعویق افتاد. معترضانی که اغتشاشگر خوانده شده بودند در ذهن مغشوش رهبر نظام ناگهان به هیأت مزدوران اسرائیل درآمدند؛ شاید هم اصلاً خودشاناند. اگر راهحل نهایی آنجا جواب نداد، شاید اینجا در مقابل هزاران زن و مرد و کودک بیدفاع جواب دهد؛ درنگ جایز نیست. این احتمالاً تحلیل همان توهمیست که در یک سند محرمانه معاونت راهبردی افشا شده و «زندان ادراکی خودساخته» مسئولان عالیرتبه کشور توصیف شده است.
فرزندان پدران و مادرانی که برای استقرار جمهوری اسلامی در سال ۵۷ جانفشانی کرده بودند و بنیانگذار نظام به پاس ازخودگذشتگیهایشان آنها را «خدایگونه» میخواند، همه مزدور و جاسوس اسرائیل و آمریکا از آب درآمدند. رئیسجمهور منتخب نظام قدمی فراتر رفت و آنها را بیمار روانی خواند. صحبت از زندان ادراکی خودساخته کدام مسئول است.
بنگاه سخنپراکنی در حال حاضر در ایران خبرنگار ندارد، اما گذر پوست به دباغخانه باز است؛ واعظان و تحلیلگران و نظریهپردازها همچنان میتوانند دور هم بنشینند و محتواسازی کنند.
«دموکراسی حداقلی»، «دموکراسی هدایتشده»، «دموکراسی بومی»... اینها تعدادی از انواع دموکراسی است که آقایان علمای روشنفکر دینی و دهری برای ایران در نظر دارند.
گویی دموکراسی طفل یتیمیست که چون به ایران رسد نیاز به قیمومت این متخصصان پوشش و حجاب و پسوند دارد.
خبرنگار ارشد بنگاه میگوید پسر شاه پنجاه سال پیش برنامه منسجمی ندارد. اکنون که میلیونها ایرانی به نام او برخاستهاند و صدای اعتراض خود را در داخل و خارج کشور به گوش دنیا رساندهاند و برای خروج از این بنبست تاریخی به جان زدهاند، مهمانهای موسمی و مادامالعمر، پیشگام و مترقی این رسانههای وزین جز مخالفت با مردم و تحقیر و تخفیف خواستههایشان چه برنامهای ارائه دادهاند. در این چهلوهفت سال، جز لاف عقل و عالمیت و رخ کشیدن سواد بنیانگذار نظام و جانشینش، و دیدوبازدید در سفارتخانههای نظام و گرفتن عکس یادگاری جلو صندوق رأی رئیسجمهورهای شکلاتی، سبز و بنفش و این فیروزهای آخری، و طلبکاری از مردم به جان آمده، و تحقیر ملیت و ملیگرایی و خلاف خواندنش از سوی اسلام و فاشیستی شمردنش از جانب انترناسیونال و جهانوطنان پیشرو و مترقی سراسر عالم، چه راهکار مفید، صادقانه و عملی برای تغییر واقعی پیش روی ملت گذاشتهاند که نپذیرفته و رد شده باشد.
چند بار این ملت به پای صندوقها رفتند و به همین رئیسجمهورهای رنگی هیچکاره به امید اندکی تغییر رأی دادند و هر بار ناامیدتر و سرخوردهتر از گذشته به خانه برگشتند.
ملیگرایی افراطی نوعی فاشیسم است، اما در میان همه گرایشهای سیاسی همیشه اقلیتی افراطی هست؛ ملاک قرار دادن یک اقلیت برای تخطئه اکثریت خود رویکردی افراطی است. ملتی که نزدیک نیم قرن همه منابع ملیاش صرف ماجراجویی در اقصا نقاط دنیا شده، به خیابان آمده و میگوید: «ایرانمان را پس میگیریم»، آیا این مردم قصد کشورگشایی داشتهاند؟ آیا این شعار شوونیستی و فاشیستی است؟ پاسخ این شعار را با گلوله و شکنجه و اعدام دادهاند. همین دلیل و تأییدی است بر اینکه کشورشان را بهراستی از دست دادهاند. حاکمان خود را از این ملت نمیدانند و این ملت هم خود را آنها نمیداند. اسلام سیاسی که از گام نخست شعار صدور انقلاب سر داد، حتی راه خود را از مؤمنانی که نخواستند دینشان را به سیاست آلوده کنند جدا کرد.
نسل جوان ایران امروز، نسلی که برای بازپسگرفتن کشور خود از حاکمانی که اشغالگرشان میداند، نسلی بهروز و آگاه در حد استانداردهای پذیرفتهشده در کشورهای آزاد دنیاست. با تحولات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی جهان، بهرغم سرکوبها و محدودیتها و نبود آزادی بیان و رسانههای مستقل، بهخوبی آشنا و همگام است. جوانهای ایران در زمینههای حقوق زنان و کودکان و اقلیتها، امور خیریه، مددکاری، محیط زیست، حمایت از حیوانات و دیگر عرصههای خدمات جمعی فعال هستند. مشارکت در برنامههای علمی، فرهنگی و ورزشی را سرلوحه پیشرفت و تعالی و شادابی محیط زندگی میدانند و در بسیاری موارد به دلیل همین فعالیتها و حضورها بهجای تشویق و تسهیل، مجازات و تنبیه میشوند.
تاریخنگار برجسته دانشگاههای معتبر و اندیشکدههای پیشرو جهان، آقای یرواند آبراهامیان، در گفتوگو با بیبیسی فارسی اعتراضات دیماه ایران را مهم ولی نه نقطه عطفی در حد انقلاب ۵۷ این کشور میداند. از دیدگاه این تاریخنگار، انقلابی با رنگوبوی ملی ولو پای نجات کشوری بزرگ با پیشینه چند هزار ساله در میان باشد، نقطه عطفی همانند انقلاب فراملی و فرامرزی انقلاب اسلامی نیست.
آقای آبراهامیان معتقد است چهرههایی چون رفسنجانی، خاتمی و دیگر اصلاحطلبان نظام افرادی انعطافپذیر بودهاند، ولی آمریکا انعطافپذیر نیست. از نظر اقتصادی دلیل اصلی اعتراضات اخیر که از بازار آغاز شده، به نظر ایشان فساد نیست؛ چون فساد در همه جای دنیا هست. مشکل ایران تحریمهاست. تاریخنگار اقتصادمحور نمیگوید آیا داراییهای آزادشده ایران توسط رئیسجمهورهای سابق و اسبق آمریکا که قرار بود صرف رفاه مردم، غذا، دارو و واکسن شود، در جای خود استفاده شد.
مثالها در این موارد از حوصله این مقال خارج است. حکایت تحریمها و مسببان و کاسبانش گفتن نزد زاهد مستظهر به دادههای از پیش تعیینشده ایدئولوژیک، شرح درد ناگفتنیست.
البته آقای چامسکی، زبانشناس مجرب و کارشناس عرصه سیاستهای جهانی، هم همین اعتقاد را دارد. او معتقد است اصلاحطلبهای نظام جمهوری اسلامی انعطافپذیرتر از رؤسای جمهور آمریکا هستند. آقای چامسکی گاهی که اوقاتش تلخ شده، مقام معظم supreme leader را هم انعطافپذیرتر از رؤسای جمهور کشورش دیده است.
به طرف میگویی سرکوبها بیرحمانه است؛ به کتاب لغت مراجعه میکند ببیند رحم چیست، گویی این خصلت در وجودش نیست.
یک نوع روشنفکر مترقی هم داریم که رحم را نه با غریزه شخصی بلکه در کتاب میجوید، به سواد خواص شالودهشکنی میکند و به عوام مرعوب میفروشد.
برخی هم جای سرکوبگر و فراخواندهنده اعتراض را عوض میکنند. معترضان میتوانند بهجای ایجاد صحنههای دلخراش و چشمآزار اجساد خونین خود در خیابانها، به خانه بروند و با مرگ تدریجی بر اثر گرسنگی، بیآبی، بیدارویی، قطعی و خاموشی اینترنت و هزار مشکل و گرفتاری دیگر دستوپنجه نرم کنند؛ باشد که پلیس خوب نظام ـ اصلاحطلبان ـ پلیس بد نظام را متقاعد کند یک شکلاتی، سبز و بنفش و فیروزهرنگ تازه بفرستد.
در داستانی از کافکا، مردی جلو قانون ایستاده است. دربان به او میگوید ممکن است بتوانی با قانون ملاقات کنی، ولی «نه هنوز». مرد سالها انتظار میکشد. پس از اصرار فراوان، دربان میگوید من خیلی قدرتمندم، ولی تازه اگر بتوانی از سد من بگذری دربانهای دیگری هم هستند؛ سومی حتی برای خود من هم تحملناپذیر است.
خبرنگار جنگی بیبیسی در گزارش خود، با وجود تلاش برای خالی کردن دل معترضان و ابراز اطمینان به سرکوب کامل آنها، مثل برخی از همفکرانش باز دلش شور میزند. اگر مردم از سد دربانهای رنگی ریاست جمهوری گذشته باشند چه میشود؟ نه هنوز.
این آخری خیلی عجول و اسپرتی آمد، اما حتی اگر او هم سقوط کند باز دربانهای دیگری هستند.
پرسش اینجاست که آیا ایرانیان با هزینههای سنگین و خونباری که هر بار دادهاند، تن به فرمان دربان مطلوب خبرنگار جنگی میدهند؟ پاسخ در دست آینده است. غرب اگر همچنان غرب بماند، روزی به خاطر مماشات با نظامی که چون شیشه در بغل سنگ نگه داشت مواخذه خواهد شد. در آن روز از ایرانیان عذرخواهی میکند. کار نیک را به فردا انداختن روا نیست؛ جبران آبروریزیها را به نسلهای بعدی سپردن اعتراف به ورشکستگی اخلاقی است.

















