Wednesday, Feb 11, 2026

صفحه نخست » «هولوکاست* ایرانی»؛ واژه‌ای با وزن تاریخ؛ جاییکه گلوله‌ی جنایتکار با کلام روشنفکر همبستر ‌شد، دارکوب

deatLbanner.jpg«هولوکاست» صرفاً نام یک کشتار نیست؛ واژه‌ای است که در حافظه‌ی بشری به نظام‌مندترین، صنعتی‌ترین و ایدئولوژیک‌ترین پروژه‌ی نابودی انسان گره خورده است. آن‌جا که دولت، قانون، علم و بوروکراسی دست در دست هم دادند تا حذفِ یک قوم را به قاعده بدل کنند. از همین رو، این واژه بیش از آن‌که توصیف‌گر «عدد قربانیان» باشد، حامل ماهیت جنایت است: نیتِ حذف؛ سازمان‌دهی دولتی؛ استمرار و سکوت یا همدستی ساختارها.

پس پرسش اصلی این نیست که «چند نفر کشته شدند»، بلکه این است که:
آیا اراده‌ای نظام‌مند برای نابودی انسان، با ابزار دولت، در کار بوده است یا نه؟ آن‌چه امروز با زبانِ لرزان و ذهنِ مبهوت از آن سخن گفته می‌شود، بیش از آن‌که یک «رویداد» باشد، شکافی است در وجدان جمعی؛ رخنه‌ای که اگر حقیقتِ آن‌چه روایت می‌شود روزی با اسناد مستقل و بی‌طرفانه تأیید گردد، دیگر نمی‌توان آن را صرفاً در چارچوب سرکوب یا خشونت سیاسی توضیح داد، بلکه باید از ورود به قلمروِ جنایت علیه بشریت سخن گفت؛ قلمرویی که در آن، جان انسان نه خطا، که مانع تلقی می‌شود و حذف، به زبانِ نانوشته‌ی قدرت بدل می‌گردد. هنگامی که از کشتاری گسترده، از انبوه مجروحان، از اسیرانی بی‌نام، از گورهای جمعی و از بیمارستان‌هایی گفته می‌شود که به جای پناه، به ایستگاه پایان بدل می‌شوند و به مجروحان تیر خلاص می‌زنند، زبانِ معمول فرو می‌ریزد و انسان ناگزیر به جست‌وجوی واژگانی می‌افتد که توانِ حملِ این همه تاریکی را داشته باشند. از همین‌جاست که نامِ «هولوکاست» چون شبحی سنگین بر زبان‌ها می‌نشیند؛ نه لزوماً برای همسان‌سازی تاریخی، بلکه از سرِ درماندگیِ بیان، از نیاز به واژه‌ای که نشان دهد شر، از حدِ خطا و افراط گذشته و به جنونِ نظام بدل شده است.

در این میان، پیوندی که از دلِ رنج میان ملت‌ها شکل می‌گیرد، پدیده‌ای تازه نیست. تاریخ بارها نشان داده است که مردمانی با تجربه‌های متفاوت، وقتی به یک زبانِ مشترک از زخم می‌رسند، یکدیگر را بهتر می‌فهمند. همدلیِ بخشی از جامعه‌ی یهودی با رنج ایرانیان، اگر بر پایه‌ی دفاع از کرامت انسان و حساسیت به خطر ایدئولوژی‌های حذف‌گرا باشد، نه‌تنها قابل فهم، که اخلاقاً ستودنی است. این هم‌حسی نه از معامله‌ی رنج‌ها، بلکه از آگاهی مشترک برمی‌خیزد: این‌که هرگاه قدرت خود را صاحب حقیقت مطلق بداند، نخستین قربانی، انسان است؛ بی‌قوم، بی‌دین، بی‌نام.

در برابرِ این همدلی، سکوتِ بخش بزرگی از فلسطینیان ــ و حتی همراهیِ علنی برخی جریان‌های آنان با رژیمی که مردم ایران را به گلوله بسته ــ سؤالی عمیق‌تر و دردناک‌تر را پیش می‌کشد؛ سؤالی نه سیاسی، که اخلاقی. سکوت در برابر کشتار، آن‌گاه که از سوی مردمی برمی‌خیزد که خود تاریخاً مدعی رنج و ستم‌اند، دیگر صرفاً بی‌خبری یا احتیاط نیست؛ گسست از اخلاق جهان‌شمولِ رنج است. رنج، اگر به ابزارِ هویت بدل شود و نه معیارِ همدلی، به‌سرعت به سرمایه‌ای انحصاری تبدیل می‌شود که دیگران را از دایره‌ی انسانیت بیرون می‌گذارد.

اینجا مقایسه ناگزیر است: همدلیِ یهودی‌ای که، با وجود همه‌ی پیچیدگی‌های تاریخی، در کشتار مردم ایران نشانه‌های خطر ایدئولوژی مرگ را می‌بیند، در برابرِ سکوت یا همراهیِ فلسطینی‌ای که گلوله را می‌بیند و نامش را عوض می‌کند. اولی از حافظه‌ی رنج پلی به اخلاق می‌زند؛ دومی رنج را به مرز می‌کشاند و اخلاق را پشت ایست بازرسی هویت متوقف می‌کند.

این سکوت، اگرچه شاید به نام «مصلحت»، «دشمن مشترک» یا «اولویت مبارزه» توجیه شود، در نهایت کنشی است هم‌عرض انکار: انکارِ انسانِ کشته‌شده، چون در جغرافیای درست کشته نشده است و چنین انکاری، خواه با اسلحه باشد خواه با زبان، همان منطق خطرناکی را بازتولید می‌کند که جهان را بارها به کشتارگاه برده است. رنج، یا زبان مشترک انسان‌هاست، یا ابزاری برای حذف دیگران. میان این دو، حد وسطی وجود ندارد.

روایتی که از دل این رخدادها بیرون می‌آید، اگر با احتیاط زبانی و مسئولیت اخلاقی بیان شود، بیش از آن‌که صرفاً شرح خشونت باشد، افشای منطقِ خشونت است؛ منطقی که پیشاپیش ساخته شده، آراسته شده و در لحظه‌ی موعود به کار افتاده است. هنگامی که نیروهای سرکوب با شعارهایی از جنس «و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه» به سوی مردم آتش می‌گشایند، مسئله فقط شلیک گلوله نیست، بلکه ترجمه‌ی یک تفسیر ایدئولوژیک به کنش مرگ‌آور است؛ تفسیری که معترض را نه شهروند، که «فتنه» می‌خواند و حذف او را نه جنایت، که تکلیف جلوه می‌دهد. در چنین چارچوبی، خشونت دیگر واکنشِ لحظه‌ای به بحران نیست، بلکه اجرای سناریویی است که از پیش در ذهن‌ها تمرین شده است.

وقتی از کشته‌شدن ده‌ها ورزشکار سخن می‌رود، یا از استفاده‌ی گسترده از ابزارهایی چون ژ-۳، کلاشنیکف، دوشکا، پهپاد، گاز اشک‌آور و حتی موادی با آثار شیمیایی که سوختگی شدید ریه و سرگیجه ایجاد می‌کنند، تصویرِ یک مواجهه‌ی نامتقارن شکل می‌گیرد؛ مواجهه‌ای که در آن دولت همه‌ی زرادخانه‌ی خود را به میدان آورده و خیابان را به میدان جنگ فروکاسته است. اگر این گزارش‌ها به‌طور مستقل تأیید شوند، آنگاه دیگر نمی‌توان از «کنترل ناآرامی» سخن گفت؛ باید از به‌کارگیری حداکثر قوه‌ی قهریه علیه بدنه‌ی جامعه حرف زد.

اگر نیروهایی از همین نظام، با نفرت ایدئولوژیک، شهروندان را به گلوله بسته‌اند، آن‌هم نه در جنگ، نه در شورش مسلحانه، بلکه در خیابان، در اعتراض، در مطالبه‌ی کرامت ــ سؤال این نیست که «چه کسی سود برد»، سؤال این است:
چرا شما زبان محکومیت ندارید؟ هیچ نظریه‌ی روابط بین‌الملل، هیچ تجربه‌ی تاریخی، هیچ دغدغه‌ی «حفظ ایران»، و هیچ ترس از «بدتر شدن اوضاع»

نمی‌تواند این فقدانِ حداقلیِ اخلاقی را توجیه کند. مسئله این‌جا دیگر سیاست نیست؛ مرز انسانیت است. وقتی کشتار، حتی از زبان خودی‌ها، عریان می‌شود و باز هم روشنفکرِ مدعیِ اخلاق سیاسی ترجیح می‌دهد ساکت بماند، آن‌چه رخ می‌دهد نه «تحلیل پیچیده»، بلکه همدستی گفتمانی است؛ همان آمادگی ذهنی که پیش‌تر شلیک را ممکن کرد و اکنون، پس از شلیک، مسئولیت را می‌شوید.

وقتی در بیانیه‌ی «۱۴ نواندیش دینی» کشتار مردم به «ارهاب‌گران اسرائیلی» نسبت داده می‌شود، اکنون ــ پس از سخنان صریح شکوری‌راد ــ سؤال دیگر سیاسی نیست، اخلاقی است: اگر گلوله‌ها را نه «بیگانه»، که بسیجی و سپاهیِ توجیه‌ شده شلیک کرده‌اند، اگر نفرت نه وارداتی، که در رسانه‌ی رسمی تزریق شده، اگر فرمان نه از بیرون، که از درون صادر شده است، آنگاه این نسبت‌دادن چه نامی دارد جز پاک‌کردن ردّ جنایت؟

در این‌جا دیگر خطا در تحلیل نیست؛ انتخاب در روایت است و روایتِ نادرست، وقتی آگاهانه باشد، خود به کنشی بدل می‌شود که پس از کشتار می‌آید تا مسئولیت را جابه‌جا کند. اکنون نوبت پاسخ است: یا شجاعتِ اصلاحِ سخن، یا پذیرشِ این حقیقت تلخ که سکوت و فرافکنی، ادامه‌ی همان شلیک‌اند ــ با واژه‌ها.

اگر این «سیاه‌ترین جنایت» حتی شایسته‌ی محکومیت نیست، پس دقیقاً چه چیزی شایسته محکومیت است؟ و اگر روشنفکر در برابر این فاجعه هنوز مردد است، پس روشنفکری به چه کار می‌آید؟ این‌جا دیگر اختلاف نظر نیست. این‌جا رسوایی سکوت است. اینجا دیگر تنها با دلشکستگی نظریه‌های 57‌ها رو‌به‌رو نیستیم، با ورشکستگی اخلاقی آنها مواجهه‌ایم.

اکنون مصطفی شکوری‌راد ، نه برانداز، نه اپوزیسیون، نه «عنصر مشکوک» می‌گوید: هیچ نیروی خارجی در کار نبود. این‌ها بسیجی و سپاهی بودند. توجیه شده بودند. با نفرت شلیک کردند،کشتند.

این شهادت، اعتراف به جنایت سازمان‌یافته است و حالا سؤال، تیز و بی‌رحم، خطاب به زیدآبادی:، به «14 نواندیش دینی» و به سایر محفل‌های "اپوزیسیون" طرفدارِ نظم موجود این است: چرا این جنایت حتی شایسته‌ی محکومیت هم نیست؟ سکوت شما دیگر بی‌طرفی نیست. سکوت شما انتخاب است. انتخابِ ایستادن در جایی که جنایت بی‌نام بماند، تا مسئولیت هم بی‌صاحب شود. در این‌جا سکوت، فقدانِ کلام نیست؛ کنشِ محاسبه‌ شده است.

کنشی برای: خنثی‌سازی خشم اخلاقی، تقلیل خون به «پیچیدگی»، و حل‌کردن جسد در مهِ «ملاحظات کلان». این همان سکوتی است که پیش از شلیک، راه را هموار کرد و پس از شلیک، دست‌ها را شست. اشتباه نکنید، این‌جا پای «تحلیل سیاسی» در میان نیست. تحلیل، وقتی آغاز می‌شود که خط قرمز اخلاقی قبلاً کشیده شده باشد. وقتی هنوز نمی‌دانید کشتارِ آگاهانه‌ی مردم بی‌دفاع را باید محکوم کرد یا نه، شما تحلیل‌گر نیستید؛ تکنسینِ اتاق گاز رایش برای تعویقِ مسئولیت‌اید.

اگر این «سیاه‌ترین جنایت جمهوری اسلامی» است ــ به تعبیر کسی از دل همان اردوگاه ــ و هنوز زبان شما از گفتن «محکوم است» ناتوان، آن‌گاه مسئله دیگر جمهوری اسلامی نیست؛ مسئله دستگاه فکری‌ای است که سکوت را فضیلت جا می‌زند. بی‌پرده بگویم: سکوت شما، به قاتل می‌گوید تنها نیست. سکوت شما، به قربانی می‌گوید صدایش شنیده نمی‌شود. سکوت شما، به آینده می‌گوید این الگو قابل تکرار است و این، دقیقاً همان «آمادگی ذهنی» است که پیش‌تر گفتم. شلیک بدون این سکوت ممکن نبود و کشتار بدون این سکوت، بی‌هزینه نمی‌مانْد. پس نه، این اختلاف نظر نیست. این نزاعِ اخلاقی است و در این نزاع، سکوت ــ هرچقدر هم با واژگان فاخر تزئین شود ــ کنشِ مجرمانه است. اگر روشنفکر در برابر خون، هنوز «مردد» است، اگر محکومیت را به فردا حواله می‌دهد، و اگر جنایت را به تحلیل می‌فروشد، آن‌گاه باید صادق بود و گفت: این دیگر روشنفکری نیست؛ هم‌قطاری با سید علی خامنه‌ای برای اخلاقی‌سازی هولوکاست در ایرانِ اشغال‌شده است.

:::

*یادداشت تحریریه: کاربرد واژه «هولوکاست» در این یادداشت، به معنای همسان‌سازی تاریخی یا کمّی با فاجعه‌ی هولوکاست در دوران نازی‌ها نیست، بلکه ناظر بر شباهت در ماهیت ساختاری جنایت، از حیث نیت حذف، سازمان‌یافتگی و ایدئولوژیک بودن آن است. این تعبیر در چارچوب مفهومی «جنایت علیه بشریت» به کار رفته است.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy