در سالهای اخیر، یکی از بحثهایی که بارها در میان مخالفان جمهوری اسلامی تکرار شده، موضوع «مدارا»، «فرهنگ دموکراتیک» و «پرهیز از تندی» در گفتار سیاسی است. این بحث در ظاهر بحثی اخلاقی و حتی پسندیده به نظر میرسد. هیچ جامعهای با نفرت و خشونت کلامی پیشرفت نکرده و هیچ فرهنگ سیاسی سالمی بر پایه توهین و تحقیر شکل نگرفته است. اما مسئله از جایی پیچیده میشود که اخلاق جای تحلیل سیاسی را بگیرد و یک بحران عمیق اجتماعی به مسئلهای صرفاً اخلاقی فروکاسته شود.
نوشته اخیر آقای علی کشتگر در خبرنامه گویا از همین جنس است. نوشتهای که در آن بیش از آنکه با یک تحلیل سیاسی مواجه باشیم، با نوعی موعظه اخلاقی روبهرو هستیم؛ موعظهای که بخشی از واقعیت را میبیند، اما بخش مهمتری را نادیده میگیرد.
آقای کشتگر سالها پس از انقلاب ۱۳۵۷ گفتهاند که در «سوی غلط تاریخ» ایستاده بودند. این جمله، اگر جدی باشد، جمله کوچکی نیست. اعتراف به خطا، بهویژه خطایی که سرنوشت یک کشور را تحت تأثیر قرار داده، کار سادهای نیست و شجاعت میطلبد. اما اعتراف به خطا، مصونیت از خطای بعدی نمیآورد. تاریخ نشان داده که انسانها میتوانند بارها در تحلیل خود دچار اشتباه شوند، حتی اگر یک بار به اشتباه گذشته خود پی برده باشند.
پرسش اصلی اینجاست: چه چیزی در روش تحلیل تغییر کرده است؟
آیا صرف تغییر نتیجهگیری کافی است، یا باید نشان داده شود که روش فکر کردن نیز تغییر کرده است؟
در سال ۵۷، جهان با یقین انقلابی دیده میشد. جامعه به «خلق» و «ضدخلق» تقسیم میشد و پیچیدگیهای واقعیت در چارچوبهای ساده ایدئولوژیک خلاصه میشد. امروز، در برخی نوشتهها همان ساختار دوگانهسازی دیده میشود، فقط واژهها تغییر کردهاند. آن روز تقسیمبندی «انقلابی» و «ضدانقلابی» بود، امروز تقسیمبندی «مداراگر» و «فاشیست».
وقتی پیچیدگیهای یک جامعه بزرگ در چنین دوگانههای سادهای خلاصه شود، نتیجه همان است: سادهسازی واقعیت.
در مقاله اخیر، از «گروههایی در خارج از کشور» سخن گفته شده که با فحاشی و ارعاب، به وحدت ملی ضربه میزنند. نامی برده نمیشود، اما نشانهها بهروشنی نشان میدهد که منظور کدام طیف است. اگر نقد سیاسی است، چرا صریح و شفاف بیان نمیشود؟ نقد سیاسی باید روشن باشد، نه کنایی و مبهم. اشارههای غیرمستقیم، بیشتر به جدل رسانهای شبیه است تا تحلیل.
اما مسئله مهمتر جای دیگری است. مشکل اصلی این نوع نگاه، تقلیل یک بحران عمیق اجتماعی به مسئله «لحن» است. گویی مشکل اصلی مخالفان حکومت این است که تند حرف میزنند، نه اینکه جامعهای با زخمهای عمیق تاریخی روبهروست.
جامعه ایران چهلوچند سال است که در شرایطی زندگی کرده که کمتر جامعهای در جهان معاصر تجربه کرده است:
سرکوبهای گسترده، اعدامهای سیاسی، زندانهای طولانی، تبعید، فروپاشی اقتصادی، مهاجرت اجباری، و از دست رفتن فرصتهای یک نسل کامل. این واقعیتها نه نظریهاند و نه شعار؛ تجربه زیسته میلیونها نفرند.
در چنین شرایطی، طبیعی است که بخشی از جامعه خشمگین باشد. این خشم را نمیتوان صرفاً با توصیه به «مدارا» از بین برد. خشم، همیشه نشانه بیفرهنگی نیست؛ گاهی نشانه زخمی است که هنوز بسته نشده است.
هیچکس از توهین دفاع نمیکند. توهین، گفتوگو را تخریب میکند و فضای سیاسی را آلوده میسازد. اما تبدیل هر نقد تند، هر اعتراض شدید، و هر بیان خشم به «لغزش به فاشیسم»، خود نوعی سادهسازی خطرناک است. تحلیل سیاسی باید از علت آغاز شود، نه از معلول.
اگر بیاعتمادی عمیقی در جامعه وجود دارد، باید پرسید این بیاعتمادی از کجا آمده است. آیا فقط نتیجه لحن تند برخی افراد است، یا نتیجه تجربههای تاریخی و سیاسی؟
نادیده گرفتن این پرسشها، مسئله را حل نمیکند؛ فقط صورت آن را تغییر میدهد.
در پایان مقاله، از چهرههایی مانند میرحسین موسوی و زهرا رهنورد نام برده میشود و توهین به آنان ضربه به وحدت ملی دانسته میشود. احترام انسانی به هر فردی، فارغ از عقیده و گذشته، اصل بدیهی است. اما احترام انسانی با مصونیت سیاسی از نقد تفاوت دارد.
برای بخش بزرگی از جامعه ایران، دهه شصت یک بحث تاریخی دور نیست؛ خاطرهای زنده و دردناک است. طبیعی است که گذشته سیاسی کسانی که در آن دوره در قدرت بودهاند، مورد پرسش و نقد قرار گیرد. نقد تاریخی--حتی اگر تند باشد--لزوماً نشانه ضد دموکراتیک بودن نیست. دموکراسی یعنی هیچ شخصیت عمومی فراتر از نقد نباشد.
همین قاعده درباره چهرههای فرهنگی نیز صادق است. وقتی یک هنرمند یا نویسنده در موضوعی سیاسی موضع میگیرد، وارد عرصه سیاست شده و نقد سیاسی نیز طبیعی خواهد بود. اختلاف نظر سیاسی را نمیتوان بهسادگی به «فاشیسم» نسبت داد.
در سوی دیگر، نمیتوان واقعیت دیگری را هم نادیده گرفت.( رضا پهلوی بارها صریح گفته است هر کس به نام او به دیگران توهین و بیحرمتی کند، نماینده او نیست و نباید رفتار چند نفر را به یک جریان یا یک فرد تعمیم داد).اگر یک جریان سیاسی صراحتاً اعلام کرده باشد که توهین و بیحرمتی را نمیپذیرد و رفتار چند فرد را نماینده کل آن جریان نمیداند، تعمیم رفتار افراد به یک جریان کامل، تحلیل دقیقی نیست. معیارهای دموکراسی اگر قرار است معیار باشند، باید نسبت به همه یکسان اعمال شوند، نه گزینشی.
مسئله وحدت ملی نیز از جمله موضوعاتی است که بارها تکرار میشود، اما کمتر به شرایط واقعی آن پرداخته میشود. وحدت با موعظه ساخته نمیشود. وحدت بر پایه اعتماد شکل میگیرد، و اعتماد بدون پاسخگویی به گذشته و بدون پذیرش حق نقد دیگران به دست نمیآید.
وحدتی که بر پایه سکوت درباره گذشته یا برچسب زدن به منتقدان بنا شود، نه پایدار است و نه واقعی.
نسلی که در شکلگیری فضای سالهای پیش از انقلاب نقش داشته، طبیعی است که امروز با حساسیت بیشتری دیده شود. این حساسیت لزوماً از سر دشمنی نیست؛ از سر تجربه است. اعتراف به خطا قدم اول است، اما کافی نیست. جامعه حق دارد بداند چه نوع تحلیل و چه سازوکار فکری آن خطا را ممکن کرد. اگر آن سازوکار تغییر نکرده باشد، ممکن است همان خطا در شکل دیگری تکرار شود.
جامعه ایران امروز عصبی است. این عصبانیت نیازمند عقلانیت و مدیریت است، اما پیش از هر چیز نیازمند فهم است. پیش از محکوم کردن خشم، باید ریشه آن را دید. اخلاق بدون تحلیل ساختار قدرت و بدون توجه به مسئولیت تاریخی، به نصیحت تبدیل میشود؛ نصیحتی که شاید نیت خیر داشته باشد، اما واقعیت را تغییر نمیدهد.
پرسش نهایی این نیست که چه کسی آرامتر سخن میگوید. پرسش این است که چه کسی واقعیت را عمیقتر میبیند، چه کسی مسئولیت تاریخی را صادقانهتر میپذیرد، و چه کسی به جای سادهسازی، پیچیدگیهای جامعه را همانگونه که هست میبیند.
اخلاق لازم است.
اما وقتی اخلاق جای سیاست مینشیند، نتیجه نه دموکراسی، بلکه سادهسازی است.
امیر جاوید
















