مطلب «من موادفروشم، وطنفروش نیستم» نوشته منوچهر بهمنی، روایتی ادبی بر پایه شهادتی از دل روزهای سرکوب خونین اعتراضات است؛ داستان پزشکی که برای نجات یک دختر زخمی، ناچار به عبور از خطوط قرمز میشود و در این مسیر، با انتخابی غیرمنتظره در خیابان ناصرخسرو روبهرو میشود
منوچهر بهمنی - ویژه خبرنامه گویا
این قصه را دکتر «جیم» شبی از دلِ ایران، از پشتِ خطی لرزان، برایم روایت کرد؛
من تنها آن را پرداختهام،
چنانکه آهنگری زخمی را صیقل میدهد، نه آنکه ماهیتِ زخم را دگرگون کند.
در تاریخِ این سرزمین، کم نبودهاند روزهایی که آسمانش از دود و خون تیره شده است.
از مغول و تاتار و عرب و اسکندر، هر که آمد، تیغ کشید و تردید نکرد و کشتار کرد!
نامها عوض شدند،
اما رسمِ تاختن و کشتن،
گویی میراثی شوم بود که دست به دست می گشت.
امیر مبارزالدین محمد، از سلاطین آل مظفر،
چون بر اسحاق اینجو چیره شد و فارس را در اختیار گرفت،
از سر تعصبی کور،
برای یافتن تار مویی منسوب به پیامبر،
روستاها ویران کرد و مردمانی بسیار را به خاک و خون کشید؛
چنانکه دکتر باستانی پاریزی نوشته است.
تاریخ ما، دفترِ کمبرگی از این سیاهیها ندارد.
و این رشته، تا روزگار ما نیز کشیده شد.
وقتی میلیونها انسان، با دستهای خالی و گلوی پر از فریاد، در شهرهای ایران به خیابان آمدند و گفتند «ما شما را نمیخواهیم»، پاسخشان گلوله بود.
خشابها پر شد،
و در دو شب،
چنان کشتاری رقم خورد که هنوز شمارِ دقیقش را کسی نمیداند؛
دهها هزار کشته،
صدها هزار زخمی،
و بیشمار زندانی.
اما در کنار این رودخانهی خون، چیزی دیگر نیز زاده شد:
همبستگی.
رشتهای ناپیدا که دلها را به هم دوخت؛
و این نیز در تاریخ، کمیاب است.
دکتر جیم گفت:
شب دوم کشتار بود که دختری، هفده ـ هجده ساله، خونین و نیمهبیهوش،
به اورژانس رسید.
ساچمهها به پشتش نشسته بودند.
چند پاسدار در اورژانس ایستاده بودند؛
آماده برای چنین صحنههایی.
گویی از پیش میدانستند که زخمیها به کجا خواهند آمد.
فرصتی یافتم،
به دوستی زنگ زدم که:
«با ماشین بیا، پشتِ بیمارستان. باید جانِ یک زخمی را نجات دهیم.»
خم شدم و زخمِ پشتِ دختر را پانسمان کردم.
برای آنکه رمقی بگیرد، آمپولی تزریق کردم.
رو به یکی از پاسدارها ـ که به نظر رئیس میآمد ـ گفتم:
«برادر، اجازه بدهید از کمرِ این اغتشاشگر عکس بگیریم.»
پرستاری که سالهاست همکار من است،
دستِ دختر را گرفت و به سوی اتاق رادیولوژی برد.
پاسدار گفت:
«عکس برای چه؟ میبریم، خلاصش میکنیم، میاندازیمش توی گودال.»
من سرگرمِ بحث با او بودم که پنج دقیقه بعد، پرستار صحنهای ساخت که اگر کسی نداند، گمان میکند تئاتر است.
پرستار بر سر زنان با فریاد و گریه بازگشت:
«فرار کرد! فرار کرد!»
ای دستم بشکند که مجبور شدم سیلی محکمی بر صورتِ نازنین و از برگ گل نازکترش بنشانم « آی عشق آی عشق چهره آبیات پیدا نیست » گفتم:
« ای خاک بر سرت! یک دخترِ نیمهجان از دستت فرار کرد؟»
و او چنان اشک میریخت که انگار سالها برای همین نقش تمرین کرده بود و حالا هر دانه اشکش ساچمهای بود که پنداری بر قلب من فرو نشانده میشد
بسیجیها در خیابانها پراکنده شدند تا دختر را بیابند.
اما او،
دیگر آنجا نبود.
غروب، مستقیم به خانه دوستم رفتم.
دختر بر تخت افتاده بود و ناله میکرد،
رنگش به سیاهی میزد.
ما پزشکان میدانیم وقتی نخاع زخم شود،
درد چگونه به جان آدم میپیچد.
میدانستم که با مسکنهای معمولی، درد تخفیف پیدا نمیکند!
ماشین را برداشتم و مستقئم راهی ناصرخسرو شدم؛
خیابانی که هرچه بخواهی،
اگر پول داشته باشی،
پیدا میشود.
جوانی را دیدم تکیه بر درختی.
سلام کردم.
جواب داد.
گفتم: «دنبال دارو میگردم.»
خندید و گفت:
«دکتر جان، منظورت دواست؟ تو هم افتادی توش؟»
گفتم: «از کجا فهمیدی من دکترم؟»
گفت:
«ماه پیش مادرم را آورده بودم اورژانس. دلدرد داشت.
راستی چرا از داروخانه بیمارستان نمیگیری؟
نکند یک زخمی در خانه داری؟
امشب خیابان پر از جسد بود...»
سکوت کردم.
گفت: «چه میخواهی؟»
گفتم: «آمپول مورفین.»
نگاهی کرد و گفت:
«گرونه دکتر جان. هر آمپول پنج میلیون.»
در ذهنم حساب کردم؛
جیب و بانک و باقیِ زندگی.
گفتم: «یک آمپول.»
گفت: «همینجا بمان.»
بیست دقیقه بعد بازگشت.
پاکتی خاکستری در دست داشت ، آن را به دستم داد و گفت:
«ده تاست.»
گفتم: «من پول ده تا ندارم.»
نگاهم کرد؛
نگاهی که نه تندی داشت نه ترحم،
فقط اندوهی عمیق در آن نگاه خانه کرده بود!
گفت:
«من مردم رو نعشه میکنم که یادشون بره چه بلایی سرشون اومده.
قدمِ دیگهای برای این مردم برنداشتم.
بذار فکر کنم من هم امشب برای خودم و برای این مردم کاری کردهام.
پولت رو نمیخوام.»
مکثی کرد و ادامه داد:
«اونها به خاطر من کشته میشن،
اما شاید به سعی شماها زنده بمونن.
میگی نه؟
هنوز به من شک داری؟»
بعد آرام گفت:
«برو دکتر... برو به مریضت برس.
من موادفروشم، وطنفروش که نیستم.»
دکتر جیم این را گفت و سکوت کرد.
آن سوی خط، نفسهایش سنگین بود.
در تاریخ این سرزمین،
نامِ بسیاری از شاهان و سرداران به جا مانده است،
اما شاید روزی
تاریخ،
نامِ آن جوانِ بینامِ ناصرخسرو را هم
در حاشیهای روشن بنویسد.
چرا که گاه،
میان هیاهوی گلوله و خون، شرافت می تواند در جیب های خاکستریِ یک موادفروش هم پنهان شده باشد!

















