در سرزمین ما نوع خاصی از نخبه وجود دارد که وارونه کار است و با تمام نخبههای دیگر چه نوع محلی و چه جهانی آن فرق دارد و گاهی «نـِمـَط» («نخبهی منجیطلب») نامیده میشود.
وقتی اروپا به دوران مدرن رسید نخبگان اروپا ترجیح دادند برای برون رفتن از دوران فئودالیته و پا گذاشتن به دوران جدید با نهاد پادشاهی علیه نهاد روحانی متحد شوند. در سرزمین ما «نـِمـَط» یا نخبهی منجیطلب، چون وارونهکار هست، با آخوند واپسگرای عهدبوقی علیه پادشاهی متحد شد.
«نـِمـَط» آقا لاجرم یک روحانی بغایت عقبافتاده را به عنوان «منجی اعظم» پذیرفت و دنبال عبای نامبارکش را گرفت و سلان سلان پشت سرش راه افتاد تا او پادشاهی را برایش ساقط کند و دوتایی با هم به مدینه فاضله برسند. «منجی اعظم» با کمکهای بیدریغ «نـمـط» آقا جمهوریاش را راه انداخت و تا خرش از پل گذشت نخبه بیچاره را مثل بچهی عاقِ والدین پس زد و تمام امور لشکری و کشوری جمهوری را در ید بیکفایتش قبضه کرد و هر جا از کفایت کم آورد با قتل درمانی مشکل را رفع و رجوع فرمود.
روحانی اعظم یک جمهوری شترگاوپلنگی راه انداخت که در تمام تاریخ لنگه نداشت. از جمله ابتکارهای داهیانهی «منجی اعظم» این بود که چهار قوه جدید به سه قوه مقننه و مجریه و قضاییه افزود که شامل قوههای «سرکوبیه» و «جاسوسیه» و «پروپاگانیه»* و قوهی «تفتیشیه» میشدند که این یکی آخری کارش از تفتیش عقاید شروع میشد و تا اتاق خواب زن و مرد ادامه پیدا میکرد.
اما ببینیم که چه بر سر نخبهی منجیطلب یا همان «نـمـط» آقای خودمان آمد.
پس از اینکه سر «نـمـط» آقا به سنگ ولایت خورد نامبرده به جای آنکه به یک بازبینی ریشهای در طرز برخورد خودش با مسایل اجتماعی و سیاسی دست بیازد دوباره همان روش فرخندهی پیشین را در پیش گرفت و چراغ به دست دور کوچه پسکوچههای دارالامامه راه افتاد تا یک منجی دیگر پیدا کند تا این بار او را از دست «منجی اعظم» نجات دهد. بیت:
دی «نـِمـَط» آقا با چراغ همی گشت گرد شهر
که از امام ملولم و منجی نرمخویم آرزوست ...
دوران «منجی اعظم» سپری شد و امور به دست منجی بزرگ دومی که ملقب به عظما بود افتاد و یک ذره تغییر در روش و منش فرخندهی نخبهی ملا-طلب پدید نیامد.
ایندوست خوشخیال ما «نـمـط» آقا اول انقلاب دنبال نسل اول ملیمذهبیها راه افتاد تا بلکه یک منجی استحالهچی از میان آنها ظهور کند اما «منجی اعظم» که از ملیمذهبیها ارقهتر بود در آن دکان را یکسره تخته کرد. «نـمـط» آقا دوباره چراغ به دست در کوچه پسکوچههای دور دارالامامه راه افتاد تا این بار یک ناجی نرمخوی عمامهدار پیدا کند. «نـِمـَط» هر روز خدا دم در دارالامامه با گردن کج میایستاد و منت یکی از منجیهای دستار سیاه و دستار سفید را میکشید تا بلکه او را هم به بازی بگیرند. نخبهی منجیطلب از روی عادت یک روز دنبال رفسنجانی موسموس میکرد و یک روز دنبال خاتمی و سالها به همین روال رفت و رفت تا رسید به روحانی و حتا آخر کار از فرط ناچاری گاهی دل خودش را به نوهی دستار سیاه «منجی اعظم» خوش میکرد.
پنجاه سال آزگار «نـِمـَط» آقا در کوچه پسکوچههای تاریخ مثل یک مست لایعقل به این دیوار میخورد و پرت میشد و میرفت میخورد به دیوار آن طرفی و باز درس نمیگرفت و انگار حالیش نبود که منجیهای «نرمخو» هم دمبشان وصل است به بیت رهبری.
در آن سیاهترین سالهای تاریخ میهن کار نخبهی منجیطلب (همان «نِـمـَط» آقای خودمان) این شده بود که هی اعلامیه امضا کند و هی به مردم وعده و وعید بدهد و آنها را هر چهار سال یک بار به پای صندوق رای بکشاند. «نـِمـَط» آقا چشم انتظار بود که یکی از همین سالها از صندوق رایی که افعی جرّار راه انداخته بود یک کبوتر مامانیِ پر و بال سفید به آسمان آبی میهن پر بکشد. افعی هم هر چهار سال یک بار تخم لقّی در صندوق میگذاشت و یک افعی دیگر بیرون میداد که با ولع عجیبی هر چه دم دستش بود هپلو میکرد و میبلعید و چند هزار بشکه نفت هم پشت بندش میکرد تا همه را بشورد و پایین ببرد.
روانشناس ها میگویند که اگر کسی ده بار چیزی را تجربه کند و نتیجهی یکسان ببیند و بعد دوباره از نو آزمایش کند و توقع داشته باشد نتیجه متفاوتی ببیند عقلش پارسنگ میبرد. اما نخبهی منجیطلب در عین سلامت عقل دقیقن چنین انتظاری داشت و هی دوباره به صندوق رای دل میبست و امیدش این بود که اگر باز هم افعی از صندوق سر بر آورد این بار کبوترانه عمل کند و دست «نـِمـَط» آقا را هم در دستگاه دیوانسالاری جایی بند کند. و او هم البته نمیکرد. کار افعیها این شده بود که یکی یکی بیایند و «نـِمـَط» آقا را بازی بدهند و هی او را سر انگشت بچرخانند و هی غنج بزنند و به ریشش بخندند. نخبهی منجیطلب در عوض اعلامیه پشت اعلامیه و بیانیه پشت بیانیه امضا میکرد و با التماس و زاری از قاطبهی شهروندان میخواست که رعیتوار بروند و دوباره رای بدهند.
متدولوژی «نـِمـَط» آقا بیشباهت به روش و منش اکوان دیو نبود. در زمان محمدرضا شاه که سامانه پادشاهی رفرم پذیر بود «نخبه منجیطلب» به چیزی کمتر از انقلاب، آن هم انقلاب به رهبری روحانیت، رضایت نمیداد و میگفت الّا و بلّا باید تمام نظام زیر و رو شود، تا بعد هم انشاالله برسیم به نظام جهانی و آن یکی را هم کلهپا کنیم. اما بعد که به نظام صٌلبی و سنگ-مانندِ ولایت مطلقه فقیه رسید، بنا بر همان روشی که از اکوان دیو به ارث برده بود، چهل و اندی سال آزگار برای رفرم چنین نظام اصلاح ناپذیری تبلیغ کرد و اگرچه این جهد و کوشش مستمر آخر کار برای خود «نـِمـَط» آقا نان نشد ولی برای دستگاه روحانیت عمر طولانی فراهم کرد.
در آن پنجاه سال نخبهی منجی پسند هر روز «طالب» یک چیزی بود، زمان رفسنجانی «نـِمـَط» آقا «استحالهطلب» بود بعد شد «اصلاحطلب» و بعد شد «تحولطلب» و «گذارطلب» و سپس «پوست-اندازیطلب» شد و آخر کار دوباره رسید به «مکلا-به-جای-معمم طلب» و هی سرش به سنگ خورد و باز از رو نرفت و برای جبران مافات هی اعلامیه امضا کرد و هی تبلیغ انتخابات کرد.
تازه بعد از آن همه کش و قوس «نـِمـَط» آقا دست به یک ابتکار تاریخی زد که شاهکار تمام خرابکاریهایش بود، به این ترتیب که دست به دامن «عظما» و سپاهیان بخوبریدهاش شد و از آنها خواست که یک رفراندوم سالم (!) برگزار کنند و بعد خودشان با سعهی صدر کنار بروند و قدرت و مکنت خودشان را به آدمهای صالحی مثل «نـِمـَط» آقا و یاران «محصور»ش بسپارند تا یک میانبر تاریخی بزنند به گذشته و دوران طلایی منجم اعظم را زنده کنند! اما از آنجا که دنیای واقعی پارادایم و مختصات خودش را دارد و مثل فیلمهای بالیوود کار نمیکند رفراندم کذایی هرگز پیش نیامد.
چرخش تاریخی «نـِمـَط» آقا
اما فکر نکنید که نخبه منجیطلب تا آخر عمر دنبال منجیهای رنگ و وارنگ دوید و هیچ وقت درس نگرفت. نخیر. به محض آنکه عمر نظام معممین بسر آمد و مردم با بانگ «زنده باد شاه» به خیابان ریختند و خواستند که تمام معممها و اعوان و انصار آنها را به آشغالدونی بریزند یک مرتبه «نـِمـَط» آقا یادش افتاد که دنبال منجی رفتن کار خوبی نیست و با همان عصبیتی که قبلن اعلامیه و بیانیه امضا میکرد حالا شروع کرد به مقاله در وصف بدیهای منجی صادر کردن؛ غافل از آنکه برای پشت سر گذاشتن نظام ملایان بالاخره یک نفر باید سکان را در دوران گذار به دست بگیرد و چنین فردی را منجی خواندن از ریشه نادرست است.
البته «نـِمـَط» آقا هیچ به روی مبارکش نمیآورد که خودش یک عمر دنبال منجیهای رنگ و وارنگ امام زمانی دویده است و آنچه را او خود بود اینک داشت فرافکنی میکرد.
ـــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت
* این قوه نامش پروپاگاندیه بود و از زمان مرحوم رییسی پروپاگانی یا پروپاگانیه نامیده شد.

















