نزدیک به نیم قرن است که جهان با جمهوری اسلامی مانند یک حکومت نرمال رفتار کرده است. از فردای به قدرت رسیدن تا امروز انواع و اقسام دلایل را برای این رفتار ارائه داده اند. در مقابل جمهوری اسلامی لحظه ای آدمکشی را متوقف نکرد. از کشتارهای اوایل انقلاب مانند اعدامهای مقامات حکومت پهلوی٫ چپها٫ بهائیها٫ یهودیان٫ همجنسگرایان٫ و هرآنکس که مانند زهدفروشان جمهوری اسلامی نمیزیست تا ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ که این حکومت جهل و جنون به بزرگترین جنایت قرن دست زد. ولی جهان به دلایل مختلف این جنایتها را نادیده گرفته است. از این بدتر اینکه هر بار به این جنایتها اشاره شده است ولی نه به شکلی شایسته. دلایلی که این پرداختن خارج از مقیاس را در ذهن رهبران جهان توجیه کرده بسیار مهم هستند. این استدلال که تمرکز بر تهدیدات امنیتی خارجی - مانند غنیسازی هستهای، موشکها و گروههای نیابتی - ضروریتر است به نادیده گرفته شدن جنایات بسیار وسیع داخلی انجامیده است که این خود تبلور "ابتذال شر" است! این کنش یک نقد فلسفی و سیاسی قدرتمند میطلبد که در اینجا بدان میپردازیم.
این دیدگاه نشان میدهد که رهبران جهان بویژه اروپا و امریکا با تقلیل رژیم ایران به مجموعهای از معماهای فنی یا ژئوپلیتیکی که باید "مدیریت" شوند، خود را در معرض خطر مشارکت در همان "بیفکری" قرار دادند که هانا آرنت به طور درخشانی آن را شناسایی کرد.
برای درک زمینه "ابتذال شر" باید بیاد بیاوریم که هانا آرنت این عبارت را در گزارش خود در مورد محاکمه آدولف آیشمن ابداع کرد. او استدلال کرد که شر بزرگ همیشه توسط "هیولاها" با نیات شیطانی انجام نمیشود، بلکه اغلب توسط بوروکراتها(پاسداران) و "پادوها (بسیجیها)" که صرفاً از قوانین پیروی میکنند، کلیشهای صحبت میکنند و از فکر کردن به پیامدهای انسانی اعمال خود امتناع میکنند، انجام میشود. این در مورد مرتکبین شر٫ ولی آیا بازیگران دیگری هم در تداوم این شر سهیمند یا نه؟!
در رابطه با ایران، پرداختن به ابعاد گسترده این مفهوم نشان میدهد که در حالی که عالمین شر در ایران به کشتار مشغولند در خارج از ایران یک نوع فنیسازی شر انجام شده است. به این شکل که وقتی دیپلماتها و تحلیلگران غربی با آگاهی کامل از جنایات جمهوری اسلامی «سطح غنیسازی هستهای» یا «برد موشکها» را به عنوان مشکلات اصلی در نظر میگیرند، بقای یک رژیم و وحشیگری داخلی آن را به یک مسئله یا نقطه قابل چشم پوشی در مذاکرات تبدیل میکنند. این سهم جامعه جهانی در شکل گیری و تداوم "شر در جریان" درون ایران است.
در اینجا بدون لکنت زبان باید گفت که "بوروکراسی بیتفاوتی" اروپا و امریکا با اولویت دادن به ثبات منطقهای جان ایرانیانی که اعدام ٫ شکنجه ٫ مورد تجاوز و غصب مال میشوند را بی ارزش میشمارد. با اینکار جامعه بینالمللی نشان داده که ترجیح بر اتخاذ رویکردی "مدیریتی" نسبت به رژیمی دارد که اساساً بر اساس فلسفه ای ساخته شده است که باید جهان نقش آن فلسفه خودساخته (ولایت فقیه) را در این «جنایت علیه بشریت» بشناسد و با آن به مقابله بپردازد. زیرا در حالی که این سیاست غرب قربانی اصلی این فلسفه که مردم ایران هستند را نادیده گرفته ولی مردم این کشورها باید بدانند که خشونتهای رواداشته جمهوری اسلامی به ایرانیان دامان جهان را گرفته و بیشتر هم خواهد گرفت. عادی سازی شعارهای مرگ بر امریکا و اسرايیل و سیاست ساخت٫ مسلح کردن و حمایت مالی از نیروهای تروریستی در کشورهای دیگر که خاورمیانه را فلج کرده از این جمله اند.
حقیقت سترگ در اینجا این است که نادیده گرفتن جنایات داخلی به ضرر منافع جهان غرب هم هست. میپرسید چگونه؟ آنگروه از رهبران جهان که رویکرد «اولویت امنیت» را پیش گرفته اند نمیدانند که تمرکز صرف بر تهدیدات «خارجی» (سلاحهای هستهای،توان موشکی و نیروهای نیابتی) علت اصلی مشکل را نادیده میگیرد. به لیست زیر نگاه کنید:
|
حوزه تمرکز |
دیدگاه "جهان" |
دیدگاه" رژیم" |
|
برنامه هستهای و موشکی |
یک مسئله فنی عدم اشاعه که باید از طریق معاهدات (برجام و غیره) حل شود. |
ابزاری جهت تضمین بقای خود تا بتواند به سرکوب داخلی ادامه دهد. |
|
نیابتی ها |
یک استراتژی "ژئوپلیتیکی" که باید مهار یا مقابله شود. |
یک "جنگ علیه جهان" که همان ترور مورد استفاده علیه ایرانیان را به سوریه، لبنان٫ یمن و دیگرنقاط جهان صادر میکند. |
|
حقوق بشر |
اغلب به عنوان یک مسئله "ثانویه" یا "داخلی" تلقی میشود که نباید مذاکرات امنیتی "عمده" را از مسیر خود خارج کند. |
شاخص هویتی؛ تلاش برای وادار کردن حهان در نادیده گرفتن آن که در نهایت به اعتبار بخشیدن به مشروعیت رژیم میانجامد. |
پیچ دشوار بعدی که جهان در آن گیر کرده نامگذاری بر نهادها و کنشهای رژیم است. اروپا منتظر شد تا سپاه در خیابانهای ایران جوی خون راه بیاندازد تا آنرا یک سازمان تروریستی بنامند. استفاده وسواسوار از کلماتی مانند کشته شدن٫ قتل٫ یا تلفات بجای "نسلکشی" و "جنایت علیه بشریت" از نمونه های دیگر این مماشات غر با جمهوری اسلامی است. در حالیکه جهان "نسلکشی" را یک مقوله حقوقی ویژه میانگارد که غرب مشکل فلسفی/سیاسی در مورد اطلاق آن به اعمال جمهوری اسلامی دارد، در رابطه با ایران ازاعدامها یا کشتارهای خیابانی باید با عنوان "جنایت علیه بشریت" استفاده کرد. زیرا اعدامهای دسته جمعی که هزاران زندانی سیاسی درایران سلاخی شدند دقیقا چنین ماهیتی داشته است. "پاکسازی" سیستماتیک مخالفان در۴۷ سال گذشته بویژه در جریان اعتراضات "زن، زندگی، آزادی" و خیزش دیماه ۱۴۰۴ نمونه بارز "جنایت علیه بشریت" است که بوسیله جهان در سروصدای لشگرکشی و مذاکرات گم شد.
هدف قرار دادن ملی گرایان٫ زنان٫ جوانان٫ اقلیتهای قومی و مذهبی خاص (مانند بهائیان یا کردها) یک سیاست روشمند است که جمهوری اسلامی پیوسته آنرا دنبال کرده است. با منحرف کردن بحث از این اقدامات، جامعه بینالمللی به رژیم اجازه میدهد تا به عنوان یک «بازیگر دولتی منطقی» دیده شود، نه سیستمی که برای سرکوب مردم خود و برهم زدن نظم جهانی طراحی شده است. این «عادیسازی» دقیقاً همان چیزی است که آرنت نسبت به آن هشدار داده بود: فرآیندی که طی آن اعمال وحشتناک به بخشی عادی از چشمانداز سیاسی تبدیل میشوند.
اینها فرازهائی از خطرات مادی و اجتماعی جمهوری اسلامی برای جهان بود. خطر اخلاقی «مماشات» بسیار وخیمتر است.
اصل موضوع این است که صحبت کردن در مورد همه چیز به جز قربانیان، مشارکت در سکوتی است که جلاد به آن نیاز دارد. اگر جهان فقط در مورد هسته ای و موشکها مذاکره کند، به طور ضمنی به رژیم میگوید که میتواند هر کاری که میخواهد با مردم خود انجام دهد، تا زمانی که رفتار "بیرونی" آن مدیریت شود. این "معامله" با رژیمی که مصمم به خشونت داخلی است، چیزی است که باید آن را تجلی مدرن ابتذال شر دانست.
گزارشهای تاریخی از اعدامهای ۱۳۵۷و ۱۳۶۷ یا اسناد جدیدتر نقض حقوق بشر که تحت الشعاع مذاکرات هستهای قرار گرفتهاند نشانه بارز نتایج فاجعه بار "این عادی سازی" است. تاریخ پر از نمونههایی است که در آنها جامعه بینالمللی "ثبات" و "مهار امنیتی" را بر سوابق حقوق بشر داخلی دیکتاتورها اولویت داده است. این رویکرد "معاملهای" - که وحشیگری یک رژیم را یک مسئله داخلی تلقی میکند - یک "اثر بومرنگ" استراتژیک ایجاد میکند که در آن رژیم در نهایت از قدرت داخلی مهارنشده خود برای ایجاد فجایع جهانی استفاده میکند. در این باره مثالهای زیادی را میتوان مورد توجه قرار داد.
۱. سابقه آلمان نازی: از "ثبات" تا جنگ جهانی نمونه بارز این مورد است. در دهه ۱۹۳۰، بسیاری از رهبران اروپایی، هیتلر را به عنوان "سدی" در برابر کمونیسم یا رهبری ملیگرا میدیدند که میتوانست از طریق امتیازات دیپلماتیک مدیریت شود. همانطور که غرب یک حکومت اسلامی در ایران پس از پهلوی را "سدی" در برابر شوروی میانگاشت. هم هیتلر زمانی که کمربند خود را سفت کرد آن مماشات را بدور انداخت و به همه مماشات گران حمله کرد و هم خمینی و خامنه ای با تنفر الهیاتیشان از مماشاتگران همه سرمایه های ایران را در خدمت مبارزه با استکبار جهانی (اسم مستعار آنها برای کشورهای دموکراتیک) صرف غنی سازی هسته ای٫ حمایت از گروههای تروریستی و توسعه موشکهای دور برد کرده اند.
خطای نگرش آنچنان به هیتلر درنادیده گرفتن غیرانسانیسازی سیستماتیک یهودیان و مخالفان در داخل آلمان بود و خطای نگرش اینچنین به خامنه ای درنادیده گرفتن غیرانسانیسازی سیستماتیک ایرانیان و مخالفان در ایران است.
نتیجه اینکه همان زیرساخت نفرت و کنترل "تمامیتخواهانه" که برای ساکت کردن منتقدان داخلی استفاده میشد، به هیتلر اجازه داد تا کل یک ملت را برای جنگ بخاطر فتوحات و هولوکاست بسیج کند. زمانی که جهان بر "تهدید خارجی" حمله به لهستان تمرکز کرد، "ابتذال شر" داخلی رژیم از قبل به یک ماشین جنگی غیرقابل توقف تبدیل شده بود. درست مانند ۴۷ سال گذشته که غرب به جمهوری اسلامی اجازه داد تا کل یک ملت را برای هدف پنهان ساخت خلافت اسلامی بسیج کند. زمانی که جهان بر "هسته ای٫نیابتی٫موشکی" تمرکز کرد، "ابتذال شر" داخلی جمهوری اسلامی پیشاپیش به یک کارخانه آدمکشی غیرقابل تصور تبدیل شده است.
مورد دیگر این سیاست غرب در قبال جمهوری اسلامی انگاشت صدام حسین به عنوان «دشمنِ دشمن من» بود. در درازای دهه ۱۹۸۰، غرب و چندین قدرت منطقهای از صدام حسین به عنوان یک وزنه تعادل سکولار در برابر انقلاب اسلامی در ایران حمایت کردند.
خطای جامعه بینالمللی این بود که تا حد زیادی چشم خود را بر روی عملیات انفال و حملات شیمیایی به کردها در حلبچه بست. نتیجه این شد که صدام که از بیتوجهی جامعه جهانی به جنایات داخلیاش جسور شده بود، سرانجام ارتش خود را - که با حمایت بینالمللی ساخته شده بود - علیه همسایگانش به کار گرفت. حمله به کویت در سال ۱۹۹۰، همان قدرتهایی را که جنایات داخلی او را نادیده گرفته بودند، به یک درگیری نظامی گسترده و چند دههای در خاورمیانه وادار کرد.
سومین مورد از این سیاست در جنگ داخلی سوریه و نادیده گرفتن "خط قرمز" اوباما رخ داد. سالها، جامعه جهانی با بشار اسد به عنوان یک "اصلاحطلب" یا ستون ضروری ثبات منطقهای تعامل کرد. خطا دراین مورد در هنگامی که رژیم اسد در سال ۲۰۱۱ یک کارزار سیستماتیک شکنجه و کشتار "در مقیاس صنعتی" شهروندان خود را آغاز کرد روی داد. شوربختانه بار دیگر واکنش جهانی در قبال این جنایت بی تفاوتی بود و بر "معاملات" سلاحهای شیمیایی به جای بقای رژیم تمرکز کرد. نتیجه تکرار این سیاست در وحشیگری داخلی رژیم اسد بروز کرد و برای مماشاتگران بحران عظیم پناهندگان را ایجاد کرد که سیاست اروپا را بیثبات کرد و خلاء لازم برای ظهور داعش را فراهم کرد. با نادیده گرفتن "شرارت" مرتکب شده علیه سوریها، جهان یک کابوس امنیتی و انسانی جهانی را ساخت که برای دهه ها باید با فرجام آن دست و پنجه نرم کند.
مکانیسم شکست در رسیدن به هدف از جانب غرب را میشود در پاسخ به "چرا این اتفاق میافتد؟" یافت. وقتی جهان جنایات داخلی را نادیده میگیرد تا بر «مذاکرات امنیتی» تمرکز کند، یک چرخه قابل پیشبینی را براه میاندازد:
|
مرحله |
اقدام |
بازده |
|
توانمندسازی |
با رژیم به عنوان یک شریک مشروع در امنیت «خارجی» (سلاحهای هستهای/موشکها) رفتار میکنید. |
رژیم منابع مالی و جایگاه بینالمللی به دست میآورد. |
|
رادیکالیزاسیون |
رژیم تمام مخالفان داخلی میانهرو را از طریق تاکتیکهای «نسلکشی» از بین میبرد. |
فقط رادیکالترین عناصر رژیم زنده میمانند؛ هیچ «ترمز» داخلی باقی نمیماند. |
|
نتیجه معکوس |
رژیم، با احساس مصونیت، خشونت خود را برای تضمین بقای خود صادر میکند. |
«تهدید خارجی» غیرقابل کنترل میشود و منجر به درگیری مستقیم میشود. |
جان کلام اینکه سکوت جامعه جهانی بهائی بس سنگینتر از سود ناشی از مماشات با عامل شر را بهمراه دارد. تمرکز بر "ابزار" جنگ (موشکها و سلاحهای هستهای) در حالی که ماهیت رژیم (جنایات آن) را نادیده میگیرد، یک خطای استراتژیک است. رژیمی که مردم خود را یکبار مصرف میداند، ناگزیر قوانین بینالمللی و جان شهروندان "خارجی" را نیز یکبار مصرف خواهد دید.
«ابتذال شر» در این جا ناشی از این باور است که میتوان با دولتی که به طور هرروزه با مردم خود در جنگ است، برای صلح پایدار مذاکره کرد. تاریخ نشان میدهد که چنین صلحی یک توهم است؛ خشونت در نهایت از مرز عبور میکند و دامن مذاکره کنندگان را میگیرد.
















