«گمکرده راه» منظومهایست بیپرده و صریح که شکاف عمیق میان صورت دینداری و روحِ ایمان را به تصویر میکشد. این اثر نه حمله به ایمان، بلکه دفاعی سختگیرانه از آن است؛ دفاعی که از دل نفی بدلها و نقابها و دینداری تهی از معنا برمیآید. آنچه به دیدگان مخاطب آورده میشود، دینداریای است که از تجربه درونی، اخلاق و حساسیت نسبت به رنج انسان تهی شده و به مجموعهای از عادتها، حرکات تکرارشونده و واژههای محفوظ فروکاسته است. در چنین وضعیتی، عبادت دیگر پاسخی به نیاز و درد انسان نیست، بلکه به آیینی خودبسنده و پوک بدل میشود که بیش از آنکه راه بگشاید، فاصله میآفریند. هشدار متن روشن است: مناسک و اعمال دینی وقتی از معنا و مسئولیت جدا شوند، نهتنها نجاتبخش نیستند، بلکه خود به شکلی مشروع و پذیرفته از گمراهی تبدیل میشوند، گمراهیای که در لباس دینداری ظاهر میشود و تشخیص حقیقت را دشوار میسازد.
نقطه آغاز متن، ضربهای اخلاقی و تکاندهنده است: حرکت شتابزده به سوی عبادت در حالی که بیتفاوتی کامل نسبت به اندوه کودکی بیپناه وجود دارد. این تصویر فشردهترین بیان پیام اثر است و تاکید میکند که مسئله صرفاً جهت یا مقصد عبادت نیست، بلکه آن چیزی است که در این حرکت دیده یا نادیده گرفته میشود. قبله در این نگاه، تنها یک جهت مکانی نیست؛ قبله دل رنجکشیدهی انسان است. کسی که نشانههای دینداری را بر تن دارد اما چشمش بر درد دیگران بسته مانده است، حتی اگر در صف نخست ایستاده باشد، از حقیقت فاصله گرفته است. معیار واقعی، نه تقدم ظاهری یا موقعیتی، بلکه میزان حساسیت و لرزش دل در برابر رنج دیگران است؛ این سنجهای است که نشان میدهد دینداری با معنا و اخلاق واقعی همراه است یا صرفاً به نمایش و آداب محدود شده است.
تصاویر با نگاهی تیزبین و انتقادی، شکاف عمیق میان ظاهر آراسته و باطن آلوده را برجسته میکنند: دستی که به نشانههای تقدس چنگ زده و دستی دیگر که همزمان در جیبِ محاسبه، سود و منفعت فرو رفته است؛ عبادتهایی کشدار و پرطمطراق که در کنار دلی اسیر جاه، مقام و معامله جریان دارند. در چنین فضایی، باور قدسی از معنا تهی میشود و به کالایی قابل عرضه و مصرف بدل میگردد؛ ذکر و تسبیح، وقتی از صداقت و همدلی خالی باشند، دیگر حامل نور نیستند و تنهاانعکاسی توخالی از ایمان را تکرار میکنند. در این منطق، سکوت در برابر رنج، بیطرفی نیست، بلکه موضعی آشکار است: سکوتی که بیاعتقادی را رساتر از هر انکار لفظی فریاد میزند. حقیقت، در این نگاه، پیش از آنکه به زبان بیاید یا در آیینها تکرار شود، باید در نگاه بیدار و کنش مسئولانه حضور یابد؛ جایی که دیدن درد و واکنش به آن، خود نخستین و راستینترین شکل ایمان است.
با ورود به گفتوگوی مستقیم، لحن متن از تصویرسازی به افشاگری و هشدار صریح منتقل میشود. توجیه رایجِ «حساب داشتن با خدا» فرو میریزد و پرسشی بنیادی مطرح میشود: خدایی که از رنج انسان جدا شده باشد، چه مفهومی دارد؟ این پرسش مرز روشنی میان ایمان زنده و دینداری بیخطر یا ظاهری ترسیم میکند. معنای نجات در این نگاه، نه در شمار دعاها و نه در تکرار مکانیکی اذکار است، بلکه در شکستن بغض، احساس شرمساری و لرزش دل در برابر درد دیگران جلوه مییابد. تا دل از درد دیگران نلرزد و همدلانه با رنج آنان مواجه نشود، هیچ دعا و عبادتی راهی به آسمان نمیگشاید و تنها در زمین باقی میماند.
متن به نقد نوعی خودبزرگبینی معنوی میپردازد؛ احساسی پنهان اما قدرتمند که در پیشنشستن، رقابت در جلو افتادن در عبادت و وسواس بر جزئیات ظاهری جلوه میکند. این حس برتری، زمانی که با واقعیت اجتماعی روبهرو میشود، نه تنها بیثمر، بلکه خطرناک است؛ زیرا دینداری منزوی و بیاعتنا، در لحظهای که انسانها در آستانهی فروپاشی، رنج و محرومیت قرار دارند، بهطور خاموش به استمرار درد، نابرابری و بیعدالتی دامن میزند. چنین سکوتی، که ظاهراً با وقار و نظم همراه است، در حقیقت بیطرفی نیست؛ بلکه نوعی همدستی با ظلم و ستم است.
این متن به ما یادآوری میکند که معنویت واقعی نه در نمایش و پیشنشینی، بلکه در همدلی با درد دیگران، مسئولیتپذیری و حضور فعال در برابر بیعدالتی متجلی میشود؛ هر عبادتی که از این اصل تهی شود، نه راهگشا، بلکه مانعی برای تحقق ایمان راستین است.
در لایهای ژرفتر، شعر به بازتعریف بندگی میرسد. بندگی نه دانشی اکتسابی در کتاب و فتواست و نه مهارتی نمایشی؛ بلکه رویشی درونی است که تنها در خاک صداقت و همدلی امکان دارد. تا جان از وهم، عادت و خودفریبی تهی نشود، هیچ مناسکی رهاییبخش نخواهد بود. حتی سجده، اگر از دلِ سوخته و همدل برنخیزد، نهتنها بیاثر، بلکه تهیکنندهی معنا میشود؛ حرکتی که بهجای پیوند، فاصله میسازد.
در پایان، منظومه تصویری جسورانه و متفاوت از حضور الهی ارائه میدهد: «حضوری که نه در سنگ و دیوار، نه در انحصار تفسیرها و ساختارهای بسته، بلکه در فریاد دادخواهی انسانهای فراموششده جاری است». دینی که از دل تهی شود، در این نگاه، خطرناکترین تحریف است؛ زیرا نام نور را با خود حمل میکند، اما راه را تاریکتر میسازد و گمراهی را مقدس جلوه میدهد.
ماه صیام از راه رسید و بازار ریاکاران گرم
«گم کرده راه»؛ گرفتار زنجیر سختگیرانه جمود دینی
غافل از انـــــدوه جانســـــــــوز یتیم بیپنـــــــاه
ســــوی مســـــجد شـــــتابان، غافل گمکرده راه
یک طرف دستی به دستار و دگر دستی بهجیب
این یکی بازار ایمان، آن دگــــــــر او را حبیب
فکر او دینـــــار و تن آغشــــــته مال ســـــــیاه
ســـجدهها چندان مطول، لیک دل در بنـــد جاه
شــــال ابریشم به گردن، رو به ســـوی قبلهگاه
لیک خامش از صـــــــدای درد پر از اشک آه
ذکر تسبیـــــــحش فضا را آنچنان پر کرده بـود
لیک دل بینور و عاری از حقیقت گشـــته بود
ســـفرهاش گســــترده، پنهان از نگاه نیمه جان
ســــــایهاش افتاده بر دیـــوار، نی بر ناتـــوان
در دمی بیرون ز مســـــجد، کودکانی در غبار
میگزد دندان به خــود، بینان و بییار و دیار
گفتــــــــــمش: آیا ندیدی چشــــم پرآب یتیـــم؟
یا ندیــــــدی آتش دل، پشــــت آن چشمان بیم؟
با تعـجب گفت: من اهـــل حســـــابم با خــــدا
گفتمش: اما خــــدا با درد، نـــــی رنگ و ریا
گفت: هر شب من بپاخیزم به راه رســــــتگار
گفتمش: کو رستگاری؟ تا نگردی شرمسار
تا که بغضت نشکند بر کودکان، اهل نماز!
نی به تسبیحت ثمـــریابی، و نی راز و نیاز
خیره ماند و گفت: من ســالکترین مرد نماز
صد دعا خوانم ز صبح و تا اذان سرها بهراز
گفتمش: اما تو میگــــویی نماز بـــــــیریا؟
آنکه میگوید، خدایـش نزدیکتر از کبریا؟
در صــف اول نشستی، زود بودن افتــخار؟
غرق تفســیر رکوعی، حاجتــی پر انتظار؟
مردمان بیرون، ز درد خویش، فکر انتحار
تو بهمحرابی نشستی، وعظ و تکبیر انتشار؟
گفتمش یک نکته: آیا نام حـــق یعنی همین؟
ذکر یارب، بینگاه طفل پر درد و حــزین؟
بنـــده آداب بــــودن دل ز مـــــــعناها جدا؟
با خُــــدای ذکر و تســــبیح و قیام پرصدا؟
بندگی نتوان به درس و دفتر و فتوا نوشـت
بذر ایمان را به دشت بیریا باید بکشــــت
مرغ جان از پردههای وهم پنهان راه نیست
تا که نور حـــق به تاریکی جانت گاه نیست
تا نسوزانی درون را با غم و اندوه خلق
سجدههایت روی دوزخ، هر دعایت جامهدلق
در سکوت نیمهشب، دل را به رحمت بازکن
ای که میخوانی دعا، جان وسرت سربازکن
گر دلت دریای روشن نیــــست، دریا را مبند
گر به موجی ترس طوفانی، تو ساحل را نبند
بیسبب در سنگ و در دیوار جـــویی نام او؟
در ســـرابـــــی اینچنین هرگز نیـــابی گام او
او صـــدای مردمی درمانده، خشمی دادخواه
نــــی درون قفل و زنجــیر فقیه خودگـــــواه
آه از آن دینــــی که بیدل میشود معیار نور
وای از آن زهــــد و دعا و توبه و پندار کور
گر به دل راهی نیابی، نام «مهجوری» مجوی
ار به خلوت میشتابی، ذکر طراران مگوی
بیسبب در نام و در آواز، جــــــویی نام ما
در طــــریق حقپرستان طی شود هرگام ما
دکتر محمود مسائلی (مهجور)

















