بازسازی ایدئولوژیک شایگان و آشوری در خدمت روایت سنتگرایانه
مقالهٔ منتشرشده از مهدی نصیری، در ظاهر تلاشی است برای بازخوانی مسیر فکری داریوش شایگان و داریوش آشوری؛ اما در واقع، این متن بیش از آنکه تحلیلی باشد، یک کنش سیاسی است. قرار گرفتن چنین متنی در جایگاه ویژهٔ صفحهٔ نخست--جایگاهی که معمولاً برای تحلیلهای محوری یا سرمقالههای مبتنی بر استانداردهای حرفهای در نظر گرفته میشود--خود بخشی از روایت است: روایتی که میکوشد «چرخش» دو متفکر مدرن را بهعنوان «اعتراف» به حقانیت سنتگرایی بازنمایی کند. رسانههایی که در سنت حرفهای خود کوشیدهاند میان تعهد به حقیقت و احترام به مخاطب توازن برقرار کنند، معمولاً از برجستهسازی متونی که بر حذف گزینشی، سادهسازی تاریخی یا مهندسی گفتمانی استوارند پرهیز میکنند. از همین منظر، انتخاب چنین جایگاهی برای این متن، خود حامل یک پیام گفتمانی است.
اما این بازنمایی، نه از جنس تحلیل تاریخی، بلکه از جنس بازسازی ایدئولوژیک است.
نصیری، که زمانی مدافع سرسخت جمهوری اسلامی بود و امروز با همان شور از سلطنت پهلوی دفاع میکند، نه از یک منظومهٔ فکری به منظومهای دیگر کوچ کرده، بلکه همان ساختار ذهنی اقتدارگرا را از یک قدرت به قدرت دیگر منتقل کرده است. در این ساختار، حقیقت با قدرت تعریف میشود، سیاست به اطاعت تقلیل مییابد، و روشنفکر نه صاحب اندیشه، بلکه ابزار مشروعیت است. چنین ذهنیتی، چه زیر عمامه باشد و چه زیر تاج، جوهرهاش تغییر نمیکند.
در متن نصیری، نام آلاحمد بهطور مستقیم نیامده، اما «غربزدگی» بهعنوان مفهوم محوری حضور دارد. و میدانیم که «غربزدگی» بدون آلاحمد اصلاً معنا ندارد. حتی اگر نصیری نام آلاحمد را نیاورده باشد، استفادهٔ او از مفهوم غربزدگی بهطور ناگزیر ما را در قلمرو گفتمان آلاحمد قرار میدهد؛ زیرا این مفهوم بدون زمینهٔ تاریخی و ایدئولوژیک آلاحمد قابل فهم نیست. نصیری با حذف نام آلاحمد، اما با برجستهکردن مفهوم غربزدگی، در واقع گفتمان آلاحمد را فعال میکند بدون آنکه مسئولیت تاریخی آن را بپذیرد. این همان تکنیک ایدئولوژیک است: استفاده از یک مفهوم بدون پذیرش بار تاریخی و سیاسی آن.
اما مسئله فقط این نیست.
نصیری در روایت خود، «غربزدگی» را از زمینهٔ تاریخیاش جدا میکند و آن را به ابزاری برای مشروعیتبخشی به سنتگرایی امروز تبدیل میکند. در این روایت، شایگان و آشوری نه متفکرانی با مسیرهای پیچیده و چندلایه، بلکه «اعترافکنندگان»ی هستند که گویا پس از سالها، به حقانیت سنت بازگشتهاند. این تصویرسازی، دقیقاً همان نقطهای است که تحلیل نصیری را از سطح «خوانش» به سطح مهندسی گفتمانی میبرد.
در این چارچوب، مقالهٔ نصیری میکوشد داریوش آشوری را «بازگشته به سنت» معرفی کند، بیآنکه به این واقعیت اشاره کند که آشوری یکی از بنیادیترین نقدها بر مفهوم «غربزدگی» را نوشته است. آشوری در ما و مدرنیت نشان میدهد که «غربزدگی» نه یک نظریه، بلکه یک سوءتفاهم ایدئولوژیک است؛ سوءتفاهمی که دقیقاً همان سنت فکری را تغذیه میکند که نصیری خود به آن تعلق دارد. در بازاندیشی زبان فارسی نیز فردید را متهم میکند که با ایدئولوژیک کردن سنت، راه نهادسازی مدرن را بست. و در عرفان و رندی در شعر حافظ، سنت را «متن» میداند، نه «پناهگاه»؛ یعنی سنت را باید فهمید، نه تقدیس کرد. اینها نه نشانهٔ بازگشت به سنت، بلکه نقد ریشهای سنتگرایی است.
در واقع لایهٔ پنهان تحلیل نصیری، نه نقد دو داریوش، بلکه برجستهکردن آلاحمد و فردید و مشروعیتبخشی دوباره به سنتگرایی ایدئولوژیک است. شایگان و آشوری در این روایت فقط نقش «اعترافکنندگان» را بازی میکنند تا آلاحمد و فردید بهعنوان «پیروزان فکری» بازسازی شوند. این جابهجایی مرکز ثقل، همان نقطهای است که مقاله را از تحلیل به ایدئولوژی تبدیل میکند.
اما مسئلهٔ مهمتر این است که نصیری، با برجستهکردن «چرخش» دو داریوش، در واقع میکوشد پروژهٔ مدرنیتهٔ انتقادی در ایران را بیاعتبار کند. شایگان و آشوری هر دو از توهمات ۵۷ عبور کردند، اما نه به سمت سنت، بلکه به سمت عقلانیت، نهادسازی و مدرنیتهٔ انتقادی. این عبور، نه اعتراف به خطا، بلکه بخشی از بلوغ فکری آنان بود. نصیری اما این بلوغ را به «بازگشت» تقلیل میدهد تا سنتگرایی را پیروز نشان دهد.
یکی از مهمترین تحریفهای مقاله، سکوت کامل دربارهٔ ضدیت آلاحمد با نظام پادشاهی است. نصیری اگر بخواهد آلاحمد را با تمام مواضعش بازنمایی کند--از جمله ضدیت شدید او با سلطنت--موضع امروز خودش دچار پارادوکس آشکار میشود. بنابراین، بخشهای ضدپادشاهی آلاحمد حذف میشود، بخشهای ضدمدرنیتهٔ او برجسته میشود، و سپس این دو در خدمت دفاع از سلطنت بازسازی میشود. این تحریف گزینشی، نه تحلیل است و نه تاریخ؛ این ابزارسازی سیاسی از روشنفکران است.
مشکل اصلی مقاله، تقلیل پیچیدگی اندیشهٔ ایرانی به دوگانهٔ سادهٔ سنت/غرب است. این همان تفکر اسطورهای است که شایگان و آشوری هر دو علیه آن نوشتند. جهان فکری آنان نه بازگشت به سنت بود و نه نفی مدرنیته، بلکه تلاش برای فهم موقعیت ایران در جهان مدرن و یافتن راهی برای نهادسازی، عقلانیت و خروج از بنبستهای تاریخی.
با توجه به نقدهای صریح آشوری بر آلاحمد و فردید، و با توجه به حذف گزینشی مواضع ضدپادشاهی آلاحمد در مقالهٔ نصیری، پرسش بنیادین این است:
آیا میتوان چرخش فکری آشوری را «پسگرفتن نقد سنتگرایی» دانست، یا آنچه بهعنوان «چرخش» معرفی میشود، در واقع بازنگری در نسبت ایران با مدرنیته است، نه بازگشت به سنت؟
این پرسش، روایت نصیری را در سطح گفتمانی به چالش میکشد و نشان میدهد که چگونه یک روایت سیاسی میتواند با حذف تاریخ و پیچیدگی، روشنفکران را در خدمت نیازهای امروز خود بازسازی کند.

















