Friday, Feb 27, 2026

صفحه نخست » دانشگاه: چرا شعار مرگ؟ چرا جاوید شاه؟ دارکوب

parcham.jpgسوم اسفند امسال، هم‌زمان با بازگشایی دانشگاه‌ها، صحنه‌ای رقم خورد که فراتر از یک خبر روزمره اعتراضی بود؛ گویی تاریخ، بار دیگر از دهلیز نهاد دانش عبور کرد تا نشانه‌ای نو از جابه‌جایی در وجدان نسل جوان بر جای گذارد. در دانشگاه‌هایی چون دانشگاه صنعتی شریف، فردوسی مشهد، بهشتی و صنعتی امیرکبیر و سایر دانشگاه‌ها، حضور دانشجویان و شکل‌گیری دور تازه‌ای از اعتراضات، صرفاً امتداد رخدادهای پیشین نبود؛ بلکه نشانه‌ای از دگرگونی در زبان و افق سیاسی دانشگاهیان به شمار می‌رفت. آن‌گاه که دانشگاه ــ این آیینه حساس تحولات فکری جامعه ــ با شعارهایی صریح و بی‌پرده به میدان می‌آید و هم‌زمان بر نام و نقش رضا پهلوی تأکید می‌نهد، ما با پدیده‌ای مواجهیم که از سطح اعتراض عبور کرده و به ساحت بازتعریف رهبری و هویت سیاسی پا نهاده است.

اهتزاز پرچم «شیر و خورشید» در فضای دانشگاه، حامل پیامی دوگانه بود: از یک‌سو بازخوانی نمادهای تاریخی به‌مثابه تکیه‌گاهی برای هویت در زمانه بحران، و از سوی دیگر فاصله‌گیری آگاهانه از نشانه‌های ایدئولوژیک برآمده از انقلاب ۱۳۵۷. در این بازخوانی، پرچم نه صرفاً یادگار نظم پیشین، بلکه تمثیلی از ایران به‌مثابه یک هویت تاریخی و مدنی جلوه‌گر شد؛ هویتی که می‌کوشد خود را از زیر سایه روایت‌های حقیر و انحصارطلبانه بیرون کشد و به سرچشمه‌ای فراایدئولوژیک بازگردد.

شعارهای تند و صریح همچون «مرگ بر سه مفسد: ملا، چپی، مجاهد»، اگرچه در ظاهر نفی اشخاص و جریان‌ها را بازنمایی می‌کند، اما، در عمق خویش از یک گسست نسلی حکایت دارد؛ گسست با سه‌گانه‌ای که نه تنها در تکوین شرّ کنونی سهم داشته‌اند، که اکنون به‌وضوح در مقابل انقلاب ملی جبهه گرفته‌اند؛ روحانیت سیاسی، چپ انقلابی و سازمان‌های مسلح ایدئولوژیک. این نفی سه‌سویه را می‌توان اعلام پایان یک دوره دانست؛ دوره‌ای که در آن آرمان‌های کلان جای سازوکارهای استاندارد توسعه و پیشرفت کشور را گرفت و وعده‌های رهایی‌بخش به نتایجی متفاوت از امیدها و آرمان‌های نخستین انجامید.

در چنین بستری، برجسته شدن نام رضا پهلوی معنایی مضاعف می‌یابد. این تأکید را می‌توان نه بازگشتی ساده به گذشته، بلکه جست ‌و جوی نقطه تمرکزی برای سامان دادن به پراکندگی نیروهای معترض دانست؛ کوششی برای یافتن محور انسجام در میانه آشفتگی. دانشگاه، که همواره کانون نظریه‌پردازی و نقد بوده، با طرح این نام در واقع پا به عرصه صورت‌بندی آینده نهاده؛ آینده‌ای که در آن رهبری نه بر بنیاد ایدئولوژی، بلکه بر تعهد به گذار، همه‌پرسی و استانداردهای متعارف حکمرانی تعریف می‌شود.

اهمیت این رخداد در آن است که اعتراض از سطح خیابان به سطح نهاد دانایی ارتقا یافته. هنگامی که دانشگاه، با حافظه تاریخی و سرمایه نمادین خویش، به صراحت از چارچوبی جایگزین سخن می‌گوید، پیام آن وزن معرفتی و اخلاقی مضاعف می‌یابد. این حضور، صرف افزودن بر شمار معترضان نیست؛ بلکه افزودن بر اعتبار گفتمان اعتراضی است.

در امتداد این تحول، میدان اپوزیسیون نیز دستخوش بازچینشی محسوس شده است. نزدیکی برخی روشنفکران با پیشینه چپ، چون داریوش آشوری و شهلا شفیق، به رضا پهلوی را نمی‌توان به‌سادگی «پایان چپ» نامید؛ بلکه باید آن را نشانه جابه‌جایی در گفتمان و استانداردهای یک جامعه‌ی بلوغ‌یافته دانست. میان «چپ سازمانی کلاسیک» و «روشنفکران با سابقه چپ» تفاوتی بنیادین وجود دارد. بسیاری از اهل اندیشه، پس از تجربه انقلاب، سرکوب و مهاجرت، به بازاندیشی رسیده‌اند و اکنون اهمیت ضرورت گفت‌وگوی فراایدئولوژیک را بر انحصار هویتی درک کرده‌اند. مقاومت بخشی از چپ سازمانی، بیش و پیش از آنکه ناشی از مصلحت‌جویی باشد، ریشه در هویت تاریخی‌ای دارد که در ضدیت با سلطنت شکل گرفته؛ هویتی که بازنگری در آن، هزینه‌ای سنگین برای آنان می‌طلبد.

از سوی دیگر، رقابت بر سر «نمایندگی» در غیاب سازوکارهای انتخابی شفاف، به میدان نمادها و رسانه‌ها منتقل شده است. در این میدان، سرمایه نمادین، سرمایه رسانه‌ای و سرمایه اجتماعی گاه در هم می‌آمیزند و گاه از هم جدا می‌شوند. در مقایسه چهره‌ها، سه محور تعیین‌کننده به چشم می‌آید:

منشأ سرمایه نمادین، نوع ادعای سیاسی و نسبت با ساختار جمهوری اسلامی.

رضا پهلوی از سرمایه‌ای دوگانه بهره می‌برد: میراث تاریخی پیوندخورده با نام رضا شاه و محمدرضا شاه به عنوان مسیر آزمون‌شده برای توسعه و پیشرفت -یک برند قابل اعتماد عمومی-، و نیز منش و گفتاری که طی سالیان اخیر بر گذار مسالمت‌آمیز، رفراندم و واگذاری تصمیم نهایی به مردم تأکید داشته است. سرمایه تاریخی به عنوان یک عینیت ملموس، دروازه توجه را می‌گشاید؛ اما تداومِ اقبال، وابسته به منش فردی و هم‌خوانی آن با انتظارات نسل جدید است.

در مقابل، میرحسین موسوی و مصطفی تاجزاده سرمایه نمادین خویش را از حضور در ساختار جمهوری اسلامی و هزینه‌هایی چون حصر و زندان اخذ کرده‌اند. ادعای آنان، دست‌کم در چارچوب تاریخی آزمون‌شده، بر اصلاح یا تحول درون‌سیستمی استوار بوده است؛ نسبتی انتقادی اما برآمده از دل همان ساختار. برای نسلی که از این ساختار عبور کرده و اصل آن را مسئله می‌داند، این منشأ مشروعیت الزاماً قانع‌کننده نیست.

چهره‌هایی چون مسیح علی‌نژاد نیز سرمایه اصلی خود را از کنش رسانه‌ای و حقوق بشری در عرصه بین‌المللی می‌گیرد. این سرمایه، در جلب توجه و فشار افکار عمومی جهانی کارآمد است؛ اما میان «بسیج رسانه‌ای» و «معماری رهبری سیاسی» فاصله‌ای عمیق و معنادار وجود دارد. رهبری سیاسی نیازمند اعتماد عمومی، مطلوبیت موجودیت اعتبار جهانی به واسطه‌ی عقبه سیاسی، سازمان، برنامه‌ی حکمرانی و توان ائتلاف‌سازی است. اگر میان سطح ادعا و منشأ سرمایه‌ی نمادین شکاف افتد، تردید اجتماعی پدید می‌آید، -پدیده‌ای که عموماً منجر به تولید قشر خاکستری می‌شود- حتی اگر فرد پُر سر و صدا و پرحضور باشد.

در نهایت، آنچه در سوم اسفند رخ نمود، صرفاً اعتراض دانشجویی نبود؛ بلکه تلاشی بود برای روایت‌نویسی دوباره تاریخ معاصر. نسلی که نه از سر نوستالژی، بلکه از رهگذر «مقایسه» و «تجربه زیسته»، در پی افقی تازه -اما آزمون پس داده- است؛ نسلی که می‌خواهد از دل ناکامی‌های گذشته، به الگویی عینی و قطعی برای گذار مسالمت‌آمیز و انتخاب آزاد چنگ بزند. کامیابی یا ناکامی این مسیر را، البته آینده روشن خواهد کرد، گرچه نسبت به سایر گزینه‌ها مطمئن‌تر و آرامبخش‌تر است، اما اهمیت آن در جسارت اندیشیدن و نامیدن است؛ جسارتی که هر تحولی بزرگ، بی‌آن آغاز نمی‌شود.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy