Wednesday, Mar 4, 2026

صفحه نخست » تقدیم به یاد و خاطرهٔ ۱۵۹ گلِ پرپر شده در سواحل خلیج فارس، بهرام فرخی

Bahram_Farokhi_2.jpgافسوس... و صد افسوس

تاریخ این آب و خاک، دفتر قطوری از لحظه‌هایی است که مردمانش در برابر آن ایستاده‌اند، اشک در چشم و حسرت بر دل. گویی سرنوشت این سرزمین، بارها و بارها با واژهٔ "افسوس" گره خورده است, افسوس برای فرصت‌هایی که سوختند، برای رؤیاهایی که ناتمام ماندند، و برای جوانانی که می‌توانستند آینده را بسازند اما خود به بخشی از گذشته بدل شدند.

در این میان، تاریخ سیاسی ما نیز از این قاعده مستثنا نیست, میدانی پر از پیچ‌وخم، تصمیم‌های تلخ، و انتخاب‌هایی که گاه نه از سر ارادهٔ مردم، بلکه از دل اجبار و تندبادهای قدرت بیرون آمده‌اند. و اکنون، باز در برابر پرسشی ایستاده‌ایم که قلب را می‌فشارد:

چرا جنگی که ما نخواستیم، بر ما تحمیل شد؟

و چرا آینده‌ای که سزاوارش بودیم، این‌گونه از دست می‌رود؟

آن ۱۵۹ جانِ عزیز، تنها تعداد دانش آموزان در یک گزارش نیستند, هر یک جهانی بودند از امید، عشق، خانواده و رؤیا. هر یک می‌توانستند چراغی باشند در تاریکی فردا. اما امروز، نام‌شان در کنار موج‌های خلیج فارس نجوا می‌شود و یادشان در دل تاریخ حک می‌گردد.

بارها هشدار دادم.

بارها با امید و اضطراب تکرار کردم که نباید اجازه دهیم که آتش جنگ شعله‌ور شود. آرزو داشتم سایه‌ی جنگ هرگز بر سر ایران عزیزم نیفتد، آرزو داشتم اپوزیسیون دموکرات، در داخل و خارج از کشور، دست در دست هم بگذارند و با اراده‌ی مردم، رژیم فاسد و جنایتکار اسلامی را از سر راه بردارند،نه با موشک و بمب، بلکه با عقلانیت،خواست ملی و مشروعیت تاریخی. آرزو داشتم عاملان چهل‌وهفت سال جنایت، در دادگاه‌هایی عادلانه و در برابر چشمان ملت محاکمه شوند.

اما افسوس...

و صد افسوس...که

جنگ آغاز شد.

هنوز تنها در هفته‌ی نخست آن هستیم، اما دامنه‌ی آن از مرزهای ایران گذشته و بیش از دوازده کشور را در خود کشیده است. نشانه‌ها آشکار است: این آتش می‌تواند گسترش یابد و بازیگران بیشتری را در خود فرو ببرد. هیچ‌کس نمی‌داند این جنگ تا کجا ادامه خواهد یافت،روزها، ماه‌ها یا سال‌ها،اما یک چیز را می‌دانم: در پایان این جنگ، بسیاری از هم‌وطنانم که سال‌ها برای آزادی‌شان تلاش کردیم، دیگر زنده نخواهند بود.

و افسوس آنکه، بسیاری از جنایتکاران رژیم نیز دیگر هرگز در برابر عدالت نخواهند ایستاد. نه دادگاهی، نه محاکمه‌ای، نه پاسخ‌گویی‌ای، تنها مرگی که آنان را از حساب‌کشی تاریخی می‌رهاند. این عدالت نیست، این، فرار از عدالت است.

آنچه بیش از همه قلب را می‌فشارد، سرنوشت ایران است.

ایرانِ من...

در پایان این جنگ، چه چیزی از آن باقی خواهد ماند؟

ویرانه‌ای سوخته؟

شهری بی‌صدا؟

سرزمینی که زیر آوارش، تاریخ و امید و آینده دفن شده است؟

و می‌دانم،با تلخی‌ای که نمی‌توان انکارش کردکه بر بالین این سرزمین زخمی، کفتارهای بسیاری گرد خواهند آمد، هر یک به طمع سهمی از این پیکر نیمه‌جان. از همین امروز، قراردادهای میلیاردی بازسازی در پشت درهای بسته تقسیم می‌شود. همان‌هایی که در نابودی سهیم‌اند، فردا مدعی سازندگی خواهند شد.

اما فاجعه تنها به همین‌جا ختم نمی‌شود. پس از این جنگ، کشورهای همسایه ،که خود نیز از شعله‌های آن بی‌نصیب نمانده‌اند،به‌سادگی اجازه نخواهند داد ایران با این وسعت، این جمعیت و این ظرفیت، بار دیگر یکپارچه و نیرومند در کنار هم بایستد. آنان خواهند کوشید تا این سرزمین را، همچون کرکس‌هایی که بر پیکر شکار فرود می‌آیند، تکه‌تکه کنند، هر کدام به اندازه‌ی توان و طمع خود سهمی طلب کنند.

در همان حال، طلب خسارت‌ها آغاز خواهد شد. کشورهایی که از این جنگ آسیب دیده‌اند، برای سالیان طولانی هزینه‌های خود را مطالبه خواهند کرد و نسل‌های آینده‌ی ایران باید بهای ویرانی امروز را بپردازند. تاریخ بارها نشان داده است که دیکتاتورها می‌روند، اما ملت‌ها تا دهه‌ها تاوان تصمیمات آنان را می‌دهند. سقوط یک رژیم، لزوماً به معنای رهایی یک ملت نیست.

و آن روز، روزی خواهد بود که بسیاری، با چشمانی اشکبار، افسوس خواهند خورد،افسوسِ امروزهای از دست‌رفته، افسوسِ هشدارهایی که شنیده نشد، افسوسِ راه‌هایی که می‌توانست به آینده‌ای بهتر ختم شود و نشد.
این نخستین بار نیست که تاریخ چنین هشدارهایی را نادیده می‌گیرد.

در سال ۵۷ نیز، آنان که گذشته‌ی این سرزمین را دیده بودند و تجربه‌ی زیسته داشتند، جوانان را به احتیاط، به میانه‌روی و به پرهیز از افراط فرا می‌خواندند. اما گوش شنوایی نبود. هیجان، جای خرد را گرفت و نتیجه‌اش را یک ملت برای دهه‌ها پرداخت.

امروز نیز همان صداها، همان هشدارها، از زبان نسلی که رنج زمان را چشیده، دوباره تکرار می‌شود: دعوت به عقلانیت، به اعتدال، به پرهیز از شتاب و افراط. اما بیم آن می‌رود که این بار نیز، جز افسوس، نصیبی باقی نماند.

در این میان، برخی ساده‌لوحانه خواهند گفت: همه‌ی این‌ها گذشت، اما دست‌کم رهبرانی که می‌خواستیم به قدرت رسیدند.
اما چگونه می‌توان به آنان توضیح داد که رهبرانی که بر ویرانه‌های کشور و بر جنازه‌های هم‌وطنان خود به قدرت می‌رسند، هرگز از مشروعیت واقعی برخوردار نخواهند بود؟ مشروعیت، از صندوق رأی و از اراده‌ی ملت می‌آید، نه از انفجار بمب‌های خارجی. آنانی که با حمایت قدرت‌های بیرونی بر سر کار می‌آیند، در دل مردم جای نخواهند داشت، زیرا مردم می‌دانند که آنان وامدار ملت نیستند، بلکه بدهکار بیگانگان‌اند.

چنین حاکمانی اگر نام آزادی را بر زبان بیاورند،در حافظه‌ی تاریخی ملت، نه به‌عنوان منجی، بلکه به‌عنوان محصول یک فاجعه ثبت خواهند شد.

ما می‌خواستیم آینده را خودمان بسازیم.

می‌خواستیم آزادی را با دستان خود به دست آوریم.

می‌خواستیم عدالت را در دادگاه‌های خودمان اجرا کنیم.

اما اکنون، خطر آن است که نه آزادی به دست آید، نه عدالت اجرا شود، و نه ایرانِ یکپارچه باقی بماند که بتوان بر ویرانه‌هایش آینده‌ای ساخت.

این جنگ، اگرچه شاید رژیمی را از میان ببرد، اما این خطر را نیز دارد که ملتی را درهم بشکند.
و پرسش بزرگ اینجاست:

آیا پیروزی‌ای که بر ویرانه‌ی یک ملت بنا شود، اصلاً پیروزی نام دارد؟

افسوس، اگر به همین واژه بسنده کنیم.

این سرزمین، سزاوار برخاستن از دل اندوه است. سزاوار آن است که از دل هر فقدان، عزم تازه‌ای برای زندگی، آزادی و ساختن آینده‌ای روشن‌تر زاده شود. تاریخ اگرچه پر از حسرت است، اما هنوز می‌تواند به کتابی از بیداری بدل شود,اگر ما بخواهیم، اگر بیاموزیم، و اگر دیگر اجازه ندهیم که فردای‌مان، باز به بهای اشک‌های امروز نوشته شود.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy