Wednesday, Mar 4, 2026

صفحه نخست » قمار بر سر امنیت ملی ایران، منطق دشمن‌تراشی ساختاری، محمود علم

alam.jpgجنگ‌ها ناگهانی آغاز نمی‌شوند؛ آن‌ها محصول انباشت تصمیم‌ها، گفتمان‌ها و راهبردهایی‌اند که در طول زمان شکل گرفته‌اند. هیچ جامعه‌ای یک‌شبه به آستانه درگیری نظامی نمی‌رسد. پیش از شلیک نخستین گلوله، سال‌ها جهت‌گیری راهبردی، تخصیص منابع، تعریفِ دیگری به‌عنوان دشمن و بازتعریف هویت ملی بر پایه تقابل رخ داده است. از این منظر، پرسش اصلی نه این است که چه کسی ماشه را می‌کشد، بلکه این است که چه سیاست‌هایی یک کشور را به نقطه‌ای می‌رساند که جنگ به یک گزینه واقعی بدل می‌شود.

در برخی ساختارهای سیاسی، بحران خارجی صرفاً یک رخداد ناخواسته نیست؛ به تدریج کارکردی درونی می‌یابد. تنش می‌تواند به ابزار انسجام، بازتولید هویت و حتی تثبیت مشروعیت تبدیل شود. در چنین حالتی، «دشمن» فقط یک بازیگر بیرونی نیست، بلکه بخشی از معماری بقاست. اینجاست که منطق خطرناک‌تری شکل می‌گیرد: هنگامی که استمرار بحران، به صورت آگاهانه یا ناخودآگاه، در خدمت دوام ساختار سیاسی قرار می‌گیرد.

اگر این چارچوب را بر وضعیت ایران امروز منطبق کنیم، نشانه‌های یک روند نگران‌کننده آشکار می‌شود. کشور در نقطه‌ای ایستاده است که سال‌ها تنش انباشته، سیاست‌های تقابلی و امنیتی‌سازی مستمر، آن را وارد مخاطره‌ای بزرگ کرده است. جامعه نیز یکدست نیست: بخشی در اوج استیصال، هر تکانه بیرونی را روزنه‌ای برای گشودن بن‌بست داخلی می‌بیند،‌ بخشی دیگر تداوم وضع موجود را ، حتی در دل بحران، کم‌هزینه‌تر از بی‌ثباتی فرسایشی و ویرانگر می‌داند. این چندپارگی صرفاً اختلاف نظر درباره یک رویداد نظامی نیست، نشانه فرسایش عمیق در نسبت جامعه با قدرت، امنیت و آینده است.

با این همه، بازگشت به نقطه آغاز ضروری است: آنچه امروز به‌عنوان خطر فوری دیده می‌شود، رخدادی دفعی یا برآمده از یک لحظه نیست، بلکه نتیجه زنجیره‌ای از انتخاب‌ها، گفتمان‌ها و صورت‌بندی‌هایی است که در طول زمان تثبیت شده‌اند. اگر این روند انباشتی دیده نشود، مخالفت با جنگ در سطح واکنشی اخلاقی باقی می‌ماند و به نقد سازوکاری که امکان آن را تولید کرده است نمی‌رسد. از همین رو، پیش از آنکه به عاملان، لحظات یا جرقه‌های نهایی بنگریم، باید به روندی بازگردیم که جنگ را به یک امکان واقعی تبدیل کرده است؛ زیرا جنگ نتیجه روند است، نه رویداد، و هر آتشی از پیش هیزم انباشته دارد.

این مقاله تلاشی است برای فهم این منطق؛ نه برای تقلیل پیچیدگی‌های منطقه‌ای، و نه برای نادیده گرفتن نقش بازیگران خارجی، بلکه برای بررسی این پرسش بنیادین که وقتی یک ساختار سیاسی هویت خود را در نسبت با دشمن تعریف می‌کند، چه پیامدهایی برای امنیت ملی، توسعه و آینده یک کشور پدید می‌آید. اکنون که ایران وارد مرحله‌ای از درگیری آشکار شده است، اهمیت فهم این روند انباشتی بیش از هر زمان دیگری روشن می‌شود.

1- جنگ، محصول تصادف نیست

در پسِ هیاهوی لحظه، یک واقعیت اساسی را نباید از نظر دور داشت: جنگ نه حادثه‌ای ناگهانی، که برآیندِ زنجیره‌ای از تصمیم‌ها، گفتمان‌ها و صورت‌بندی‌های سیاسی است که در طول زمان انباشته شده‌اند. هیچ درگیری بزرگی در خلأ شکل نمی‌گیرد؛ پیش از آنکه نخستین گلوله شلیک شود، سال‌ها تعریفِ دیگری به‌عنوان دشمن، هویت‌سازی بر پایه تقابل، تخصیص منابع به راهبردهای تنش‌زا و عادی‌سازیِ زبانِ تهدید رخ داده است. اگر این روند دیده نشود، مخالفت با جنگ در سطح واکنشی اخلاقی باقی می‌ماند و به نقدِ سازوکاری که آن را ممکن کرده است نمی‌رسد.

ما با وضعیتی روبه‌رو هستیم که در آن، دشمن پیش از آنکه در میدان نبرد ظاهر شود، در معماری بقا تعریف شده است. دشمن‌تراشی ساختاری، به مرور به دشمن‌سازی گفتمانی تبدیل می‌شود و جامعه را در دوگانه‌های فرساینده گرفتار می‌کند. در چنین منطقی، صلح نه یک دستاورد، که تهدیدی برای انسجام هویتی تلقی می‌شود؛ زیرا ساختاری که بقای خود را به وجود دشمن گره زده باشد، بدون آن دچار بحران معنا می‌شود.

در این میان، روایت‌های تاریخی اهمیت ساختاری دارند. به عنوان نمونه، کریم سجادپور در گفتگویی با پوریا زراعتی به نقل از محمد خاتمی اشاره می‌کند که آقای خامنه‌ای به او گفته بود: «انقلاب اسلامی برای ادامه حیات به دشمنی با آمریکا نیاز دارد». صرف‌نظر از صحت‌سنجی دقیق این نقل قول، آنچه اهمیت ساختاری دارد این است که چنین منطقی، یعنی بازتعریف «نیاز به دشمن» به عنوان یک ضرورت سیستمی، در لایه‌هایی از گفتمان سیاسی ایران قابل ردیابی است. این «نیاز به دشمن»، بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، گواهی بر ناامنی عمیق یک ساختار سیاسی است. اگر قرار است از ایران دفاع کنیم، باید سازوکاری را نقد کنیم که جنگ را ممکن کرده است، نه آنکه تنها به پیامدهای آن واکنش نشان دهیم.

2- از تاکتیک تا معماری بقا

در ادبیات علوم سیاسی، نظریه‌هایی مانند «جنگ انحرافی» یا «اثر گردهمایی حول پرچم» توضیح می‌دهند که چگونه رهبران در شرایط بحران داخلی ممکن است با تشدید تنش خارجی به انسجام موقت دست یابند. اما در برخی نظام‌های ایدئولوژیک، این مسئله فراتر از یک تاکتیک مقطعی است؛ بحران خارجی به بخشی از معماری بقا تبدیل می‌شود. این پدیده را می‌توان «بقای از طریق بحران» نامید؛ وضعیتی که در آن دشمن دائمی نه یک حادثه، بلکه یک ضرورت هویتی و ساختاری تلقی می‌شود. نیاز به دشمن، بزرگ‌ترین نشانه ناامنیِ یک ساختار سیاسی است.

اگر چنین منطقی حاکم باشد، آنگاه تنش با بازیگرانی مانند اسرائیل، واکنشی لحظه‌ای به رویدادها نیست، بلکه بخشی از یک معادله بلندمدت است. تحولات اخیر منطقه، به ویژه رویدادهای پس از ۷ اکتبر، آغازگر این دشمنی نبوده، بلکه شتاب‌دهنده به روندی بوده که ریشه در این صورت‌بندی ساختاری دارد. با این حال، برای پرهیز از تقلیل‌گرایی، باید به این نکته نیز توجه کرد که سیاست خارجی ایران تنها محصول یک منطق درون‌زا نیست، بلکه در بستری از تعاملات پیچیده منطقه‌ای و بین‌المللی شکل می‌گیرد.

3- پرونده هسته‌ای و چرخه تشدید

در این میان، پرونده هسته‌ای ایران به یکی از محورهای اصلی این تقابل تبدیل شده است. از یک سو، اسرائیل برنامه هسته‌ای ایران را یک «تهدید وجودی» تعریف کرده و با راهبرد ترکیبی «خرابکاری و ترور» (از جمله ترور دانشمندان هسته‌ای و عملیات‌های سایبری مانند استاکس‌نت) به دنبال متوقف کردن آن بوده است. از سوی دیگر، خودِ این سیاست هسته‌ای در داخل نیز خالی از نقد نیست. رویکردی که عمدتاً بر پایه «امنیتی‌سازی» و پنهان‌کاری پیش رفت، فرصت تبدیل آن به یک «پروژه شفاف ملی» و خروج از دور باطل امنیتی‌سازی را از دست داد. به این ترتیب، خروج آمریکا از برجام و بازگشت تحریم‌ها، در کنار تداوم رویکرد امنیتی داخلی، نه تنها این فرصت را سلب کرد، بلکه بهانه را برای روایت‌سازی «تهدید وجودی» از سوی اسرائیل فراهم آورد و عملاً ایران را در موقعیتی قرار داد که هزینه دیپلماتیک و امنیتی آن را بدون کسب تضمین‌های بین‌المللی بپردازد. این چرخه معیوب، یعنی ترکیب ترورهای هدفمند از بیرون و رویکرد امنیتی از درون ، نه تنها موجب توقف برنامه نشد، بلکه بر حساسیت آن در گفتمان داخلی افزود و به بازتولید همان «منطق بقا از طریق بحران» دامن زد: بحرانی که هم برای توجیه هزینه‌های داخلی و هم برای انسجام‌سازی حول پرچم، «ضروری» جلوه داده می‌شد.

4- منطق دیالکتیکیِ وابستگی به دشمن

از منظر فلسفه دیالکتیک، آنچه در اینجا رخ می‌دهد فراتر از یک اشتباه راهبردی است. اینجا با منطق درونی «بقا از طریق بحران» مواجهیم که در قوانین دیالکتیک ریشه دارد: هر ساختاری که هویت خود را در نفی دیگری تعریف کند، به همان اندازه که آن دیگری را تقویت می‌کند، وابستگی خود را نیز به او افزایش می‌دهد. در چنین وضعیتی، دشمن از یک ابزار سیاسی به یک ضرورت وجودی تبدیل می‌شود؛ ضرورتی که در نهایت می‌تواند به آسیب‌پذیری ساختاری بدل گردد.

در این منطق، «حکومت» و «دشمن» دو ضد (تز و آنتی‌تز) هستند که در وحدتی متناقض با هم زندگی می‌کنند. حکومت برای تعریف هویت و بقای خود به دشمن نیاز دارد، و دشمن نیز از طریق همین تقابل، مشروعیت و حضور خود را بازتعریف می‌کند. اینجا تضاد نه یک اختلال، که شرط وجودی هر دو طرف می‌شود. در نگاه هگلی، هر پدیده‌ای در نفی خود معنا می‌یابد؛ یعنی برای بقا به ضد خود نیاز دارد.

اما این وحدت متناقض، ایستا نیست. تداوم «تولید دشمن» و «بقا از طریق بحران» در طول زمان، انباشتی کمی ایجاد می‌کند: انباشت خصومت، انباشت هزینه‌های اقتصادی و انسانی، و انباشت بی‌اعتمادی داخلی و خارجی. در نقطه‌ای بحرانی، این کمیت به کیفیتی جدید تبدیل می‌شود: گذار از «دشمن ساختگی» به «نابودی واقعی». سیستمی که برای بقا به دشمن نیاز داشت، خود مقدمات نابودی‌اش را توسط همان دشمن فراهم می‌کند.

این همان «نفی نفی» دیالکتیکی است: حکومت (تز) برای بقا، دشمن (آنتی‌تز) را می‌آفریند. این آنتی‌تز چنان به بخشی از هویت حکومت بدل می‌شود که بدون آن معنا ندارد. اما سرانجام، آنتی‌تز چنان قدرت می‌گیرد که تز اصلی را نفی می‌کند. با این حال، این نفی، پایان راه نیست؛ بلکه دقیقاً از دل این فروپاشی دیالکتیکی است که امکان سنتزی نو پدیدار می‌شود. این نفی به وضعیت اول بازنمی‌گردد، بلکه به ترکیبی جدید می‌رسد: آگاهی از این که «نیاز به دشمن»، خود بزرگ‌ترین دشمن است. اینک در آستانه سنتزی تاریخی ایستاده‌ایم.

اکنون که درگیری بالفعل شده است، روشن‌تر از همیشه می‌توان دید که تداوم منطق «بقا از طریق بحران» چگونه کشور را به ورطه نابودی فیزیکی نزدیک می‌کند. از سوی دیگر، آگاهی فزاینده جامعه از این تناقض درونی، نویدبخش تولد یک عقلانیت جدید است. سنتز وضعیت کنونی، نه تشدید جنگ و نه تسلیم محض، که گذار از «نیاز به دشمن» به «مسئولیت در قبال ایران» است. این سنتز، زمانی ممکن می‌شود که هزینه‌های واقعی دشمن‌سازی برای همگان آشکار گردد و «نه به جنگ» از یک شعار احساسی، به یک مطالبه راهبردی مبتنی بر خرد جمعی تبدیل شود.

اما این دیالکتیک، به سرنوشتی جبری نمی‌انجامد. تضاد، تنها موتور تاریخ است، اما جهت تاریخ را اراده انسان‌ها تعیین می‌کند. سنتز وضعیت کنونی، نه یک پیشگویی، که یک «امکان» در برابر چشمان ماست. این امکان دو روی دارد:

روی اول، تداوم منطق «بقا از طریق بحران» است که جز نابودی فیزیکی و فروپاشی اجتماعی حاصلی ندارد.

روی دوم، گذار به «عقلانیت جمعی» است؛ گذاری که در آن مردم با درک هزینه‌های واقعی دشمن‌سازی، از «نیاز به دشمن» به «مسئولیت در قبال ایران» مهاجرت می‌کنند.

این سنتز، زمانی تحقق می‌یابد که خواست جمعی به نیرویی مبدل شود که سیاست‌ساز را وادار به بازتعریف امنیت ملی کند: امنیت نه در سایه دشمن‌سازی، که در پرتو مشروعیت داخلی، توسعه پایدار و همکاری منطقه‌ای معنا می‌یابد. به عبارت دیگر، مردم نه تماشاگر، که «سوژه» و عامل اصلی این سنتزند. این سنتز زمانی شکل می‌گیرد که جامعه از قربانی شدنِ صرف در میانه تز و آنتی‌تز خارج شود و خود به عنوان «سومین نیرو»، معادله قدرت را بازتعریف کند. اراده آن‌هاست که می‌تواند چرخه معیوب بحران‌آفرینی را بشکند و «صلح فعال» را جایگزین «جنگ دائمی» کند. اگر این آگاهی شکل نگیرد، تاریخ بی‌رحمانه به مسیر ویرانگر خود ادامه خواهد داد.

5- پرسش اخلاقی و راه برون‌رفت

در چنین شرایطی، پرسش اخلاقیِ محوری این است: آیا می‌توان با پیامد جنگ مخالفت کرد، اما درباره سیاست‌هایی که احتمال آن را افزایش داده‌اند سکوت کرد؟ مسئولیت سیاسی و اخلاقی، تنها به محکوم کردن لحظه انفجار محدود نمی‌شود؛ بلکه نقد زنجیره علّی منتهی به آن را نیز در بر می‌گیرد. اگر سیاست رسمی کشوری بر مدار تنش مزمن و بازتولید دائمی «دشمن» تنظیم شده باشد، هزینه‌های آن دیر یا زود به کل جامعه سرریز خواهد کرد. در این میان، نخبگان سیاسی، دانشگاهی و رسانه‌ای نیز مسئولیتی سنگین دارند. بازتولید گفتمان دشمن‌سازی یا سکوت در برابر آن، به منزله مشارکت در تداوم این چرخه است.

حفظ ایران، به معنای نادیده گرفتن این سازوکارها نیست. دفاع واقعی از ایران، مستلزم مطالبه عقلانیت راهبردی، کاهش تنش‌های ساختاری و بازتعریف امنیت ملی بر پایه مشروعیت داخلی، توسعه پایدار و انسجام اجتماعی است؛ نه بر پایه بحران دائمی.

ایران فراتر از هر حکومت و ساختاری است. امنیت ملی نباید به ابزاری برای مدیریت شکاف‌های داخلی یا بقای یک ایدئولوژی خاص تبدیل شود. هیچ ساختاری حق ندارد بقای خود را بر مدار بحران مستمر تنظیم کند و هزینه گزاف آن را از آینده مردم و تمامیت ارضی کشور بگیرد.

اگر امروز با جنگ مخالفیم، باید با سیاستی که جنگ را به اکسیژن بقا تبدیل می‌کند نیز مخالف باشیم. مخالفت با جنگ، زمانی به یک موضع اخلاقی تمام‌عیار بدل می‌شود که جرئت پرسش از معماران فضای تنش را داشته باشیم، و مخالفت با سیاست جنگ‌ساز زمانی ممکن می‌شود که جامعه مدنی هزینه واقعیِ دشمن‌سازیِ دائمی را درک کرده و آن را به مسئله‌ای عمومی و مطالبه‌ای فراحزبی تبدیل کند. در غیر این صورت، ما همچنان با نشانه‌ها درگیر خواهیم بود، نه با ریشه‌ها.

و اینجا شگفت‌انگیزترین تناقض تاریخ خود را نشان می‌دهد: حکومتی که برای بقای خود «نیاز به دشمن» را تعریف می‌کند، ناخواسته خود را در مسیری قرار می‌دهد که سرانجام ممکن است به دست همان دشمن نابود شود. این نه یک پیشگویی، که منطق درونی «بقا از طریق بحران» است؛ جایی که وابستگی به دشمن، به آسیب‌پذیری مهلک تبدیل می‌شود. این همان «نفی نفی» دیالکتیکی است: بحرانی که برای بقا آفریده شد، به عاملی برای سقوط بدل می‌گردد. شاید عبرت‌آموزترین درس برای هر ساختاری این باشد: «نیاز به دشمن»، نشانه ضعف است، نه قدرت؛ و تکیه بر بحران برای بقا، مسیر حتمی سقوط را هموار می‌کند.

نتیجه‌گیری نهایی

اکنون که ایران وارد مرحله‌ای از درگیری آشکار شده و نشانه‌های گسترش بحران قابل مشاهده است، تحلیل این وضعیت بیش از گذشته اهمیت می‌یابد. جنگ، همان‌گونه که گفته شد، از خلأ آغاز نمی‌شود. آنچه امروز به‌صورت انفجار، ناامنی و بی‌ثباتی تجربه می‌شود، نتیجه زنجیره‌ای از تصمیم‌ها، گفتمان‌ها و صورت‌بندی‌هایی است که طی سال‌ها تثبیت شده‌اند. جنگ نه نقطه آغاز، بلکه نقطه آشکار شدن یک منطق دیرپا است.

اگر امنیت ملی بر مدار بحران تنظیم شود، در لحظه بحران آسیب‌پذیرترین وضعیت را خواهد داشت. ساختاری که بقای خود را در نسبت با دشمن تعریف می‌کند، ناگزیر با پارادوکسی خطرناک روبه‌رو می‌شود: هرچه دشمن پررنگ‌تر شود، وابستگی به او نیز عمیق‌تر می‌گردد؛ و هرچه این وابستگی افزایش یابد، امکان مهار بحران کاهش می‌یابد. در چنین نقطه‌ای، بحران دیگر ابزار بقا نیست، بلکه به تهدیدی علیه خودِ بقا تبدیل می‌شود.

در این میان، مسئولیت صرفاً متوجه ساختار رسمی قدرت نیست، هرچند سهم آن بنیادین است. گفتمان‌های عمومی و جریان‌هایی که در عرصه داخلی، ساختار را به دلیل ناکارآمدی و فقدان توسعه نقد می‌کنند، اما در سیاست خارجی، منطق تقابل ایدئولوژیک و تنش‌های پرهزینه را تشویق یا توجیه می‌کنند، ناگزیر در شکل‌گیری فضای راهبردی کشور سهیم‌اند. امنیت ملی امری تجزیه‌پذیر نیست. نمی‌توان در داخل خواستار عقلانیت، توسعه و رفاه بود، اما در خارج از کشور سیاست‌هایی را تأیید کرد که هزینه‌های امنیتی و اقتصادی آن به همان جامعه بازمی‌گردد.

حمایت از مظلومان یا دفاع از آرمان‌های اخلاقی، اگر از چارچوب توان ملی، مصلحت عمومی و موازنه واقع‌بینانه قدرت جدا شود، می‌تواند به تشدید چرخه تقابل بینجامد. مسئولیت ملی اقتضا می‌کند که میان اخلاق‌گرایی شعاری و عقلانیت راهبردی تمایز قائل شویم. در غیر این صورت، حتی نیت‌های اعلامی نیز ممکن است در عمل به تقویت همان روندی منتهی شود که امروز کشور را درگیر جنگ کرده است.

پرسش امروز ایران صرفاً این نیست که جنگ چگونه پایان می‌یابد؛ پرسش اساسی‌تر این است که آیا منطق تنظیم امنیت ملی دگرگون خواهد شد یا نه. اگر این بازاندیشی رخ ندهد، حتی پایان این درگیری نیز به معنای خروج از چرخه بحران نخواهد بود. صلح پایدار، همانند جنگ، محصول تصمیم‌های انباشته است. همان‌گونه که جنگ تصادف نیست، صلح نیز تصادف نخواهد بود.

لحظه کنونی می‌تواند صرفاً مرحله‌ای از یک چرخه تکرارشونده باشد، یا نقطه آغاز بازتعریف امنیت ملی بر پایه مشروعیت داخلی، توسعه پایدار و عقلانیت راهبردی. آینده، نه در میدان نبرد، بلکه در تغییر یا تداوم این منطق رقم خواهد خورد.

محمود علم - پژوهشگر حقوق و وکیل داگستری



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy