
چه بی بند و باری خداوندِ شصت
ز لطفت پر و بالِ عظما شکست
*
ندانم حواسِ تو اصلا کجاست؟
که حاضر نبودن نه کار خداست
*
دریغا که دادی امیدم به باد
بترسم که عُمرم نباشد زیاد
*
حفاظت ز خرگاهِ حیدر چه شد؟
چرا اسبِ مهدی هویدا نشد؟
*
شنیدی که یکهو شدم من یتیم؟
همین است رحمِ خدای کریم؟
*
ندیدی که دشمن به حیدر چه کرد؟
ولایت اتم شد در آن روزِ سرد
*
کجا من سپارم پدر را به خاک؟
که هر کس نشاشد بر آن سنگِ پاک
*
نماند نشانی ز گورِ پدر
غبارش بگردد چو من دربدر
*
چه خاکی بریزم به راسم کنون؟
ذلیل و زبونم ز دستِ جنون
*
چو دیگر نداری تو شمشیرِ شصت
ز ادیان بُریدم شدم بت پرست

آزادی، تنها آرزوست، فرامرز پارسا
















