
قصیده ای در حال و هوای خونآلود این روزها
*
به قصد توست جنون در کمین، سکوت مکن
دنائت است در انبان دین ، سکوت مکن
ستاده داس به دستان باغ را بنگر
به قصد نسترن و یاسمین، سکوت مکن
خزر ز خونِ جوانان توست موج زنان
بر این جهیدنِ خون از زمین ، سکوت مکن
منم در این سوی آن سرزمین، به ناله و درد
تو هم در آن سوی این سرزمین ، سکوت مکن
جگر دریده به خاک تو اند خوبانت
به خاکِ خود نظر افکن ، چنین سکوت مکن
ببین شکسته سر و سینه، نازنینت را
مبند چشم و بر آن نازنین ، سکوت من
سکوت می کنی و خون ز خاک می جوشد
سبُک مباش به خواب و سمین سکوت مکن
مبند چشم بر آن آتشی که شعله ور است
حریقِ خانۀ خود را ببین ، سکوت مکن
ببین به سینهٔ مجروح، مرغ خونین بال
نشسته در قفس آهنین، سکوت مکن
به دام راهزن ای رهنورد ، باج مده
زبیم کژ روی ای ره نشین، سکوت مکن
اگرچه دستِ شقاوت در ین شبانهٔ ننگ
کشیده گِردِ تو دیوارچین، سکوت مکن
بگو شتاب کنان و بگو نَهیب زنان
به دستِ بستهی در آستین، سکوت مکن
جهان نظر به تو دارد ، وطن اُمید به تو
اُمیدوار و اُمید آفرین ، سکوت مکن
دلت سراچهٔ حُزن است ، نیک می دانم
چنین نشسته به کنجی حزین، سکوت مکن
هماره راهروِ راستینِ رَه بودی
بخوان سرود و بمان راستین ، سکوت مکن
نگاه مرد و زن و کودکِِ وطن با توست
به شرق وغرب ویسار و یمین، سکوت مکن
بر این جهنمِ ننگین ، که سوختند ترا
در آرزوی بهشتِ بَرین ، سکوت مکن
شکوهِ شیفته ای را که ظُلم پَرپَر کرد
غُبارِ تیره بشوی از جبین ، سکوت مکن!
ز داغِ سرخِ شقایق به باغ ، دیده مبند
بر آن درو شده با داسِ دین ، سکوت مکن
به یادِ مادرِ خونین جگر، سلام فرست
به حالِ اشک فشانانِ کین ، سکوت مکن
به حالِ زارِ جهانی که زیرِ بیرقِ مرگ
شده ست ننگِ جهان آفرین، سکوت مکن
م.سحر
پاریس
بمیرید ، بمیرید
بمیرید بمیرید در این ننگ بمیرید
در این ننگچومردید کبارید و کبیرید
بمیرید بمیرید که زایندهٔ مرگید
که در کارگه ظلم بدین شغل اجیرید
بمیرید بمیرید که انسانیت ازنو
شود زنده چو پی برد که خردید و خمیرید
بمیرید بمیرید که بر نعش تبه تان
برقصند جوانان که نگونسار سریرید
بمیرید بمیرید که بی شرم و حیائید
که بد خوی جهانید و در این خاک سفیرید
بمیرید بمیرید کزین موت حیات است
که شرید و شرارید ، که شومید و شریرید
بمیرید که در خاک نفس تازه کند تاک
بر این خاک نمانید که یک جام بگیرید
بمیرید که حیف است هوا بهر نفستان
زبازوی کمانگیر همان درخور تیرید
بمیرید بمیرید بمیرید بمیرید
از آن اوج در افتید شایستهٔ زیرید
۳/۳/ ۲۰۲۶
نورنبِرگِ دیگر
در کشوری که وحشت و بیداد، رهبر است
از هرچه بگذری ، سخنِ داد خوشتر است
نزدیکِ نیم قرن تَوَحُّش عِنان گسیخت
تا گویدَت که : مرگِ مُفاجا مُقدّر است
نزدیکِ نیم قرن گذشته ست از آن که ننگ
فرمانمدارِ کشتی ی در خون شناور است
ملّت، اسیرِ وحشتِ اربابِ جور و کین
ایران به کام دشمن بیداد گستر است
انسان به داس دشمن انسان دِرو شده ست
در دشتِ خون خدای فقیهان دِروگر است
زیر و زبَِر شده ست وطن زیرِ گامِ مرگ
زینسان نهالِ ظلم ، درختی تناور است
کُشتند و تا ختند و دُرودند و سوختند
سر ، بی تن است و سایهٔ جلّاد ، سرور است
چشمِ بشر، قساوت ازینسان ندیده بود
دورِ زمانه شاهد و تاریخ ، داور است
قصّاب، دیده بود جهان ، لیک ازین جَنَم
هرگز ندیده بود ، که در دَهر ، نوبر است
پنجاه ساله گشت که ایران به حُکمِ دین
داغش به کُنجِ سینه و زخمش به پیکر است
ساقی چگونه جام به گردش در آورد
زینسان که خونِ پیر و جوانش به ساغر است؟
دیریست تا برابرِ فریادِ دادخواه
چشمِ زمانه بسته وگوش خدا کَر است
ایران که داغدار جوانان جانفداست
در بارگاهِ داد ، نظر بسته بر در است
دستِ شرف به دامنِ داد است و داوری
وجدان ، در انتظارِ «نورنبرگِ » دیگر است
نتوان گذشت از آنچه که برما گذشته است
نسیان، بساط گُسترِ ظلمِ مُکرّر است!
م.سحر
پاریس

















