Sunday, Apr 12, 2026

صفحه نخست » چرا حکومت از سلبریتی‌ها می‌ترسد، اما به دانشمندان کمتر حساس است؟ س.روزبه

stars.jpgمقدمه

در جامعه‌ای که نهادهای مستقل ناتوان یا سرکوب شده‌اند، چهره‌ها از اندازه واقعی خود بزرگ‌تر می‌شوند. در چنین فضایی، بازیگر، ورزشکار، خواننده یا هر چهره شناخته‌شده، تنها یک فرد مشهور نیست؛ او به نشانه، تریبون، و گاه جانشین نهادهای غایب بدل می‌شود. از همین‌رو، هم حکومت به او حساس‌تر می‌شود و هم بخشی از مردم از او انتظار دارند همیشه دقیقا همان چیزی را بگوید که آنان می‌پسندند. تناقض تلخ از همین‌جا آغاز می‌شود: همان جامعه‌ای که از یک سلبریتی یا ورزشکار به خاطر ایستادگی، زندان رفتن، محرومیت یا دفاع از آزادی ستایش می‌کند، ممکن است با یک اظهار نظر ناهمسو، همه گذشته او را یک‌باره انکار کند؛ گویی انسان حق خطا، تغییر، تردید، یا حتی حق بیان نظر نامحبوب ندارد.

در این میان، پرسش اصلی فقط درباره سلبریتی‌ها نیست. پرسش بزرگ‌تر این است که چرا جامعه ما تا این اندازه متکی به فرد است، چرا حکومت از نفوذ چهره‌ها می‌ترسد، و چرا همزمان بسیاری از فرهیختگان، پژوهشگران، اندیشمندان و هنرمندان جدی که اثر ماندگارتر و سازنده‌تری بر پیشرفت جامعه دارند، به حاشیه رانده می‌شوند.

سه پرسش در آغاز این بحث باید روشن شود:

نخست، چرا در سطح فردی، مردم به چهره‌ها دل می‌بندند و از آنان انتظار فراتر از اندازه واقعی‌شان دارند؟

دوم، چرا حکومت از صدای یک سلبریتی بیشتر از صدای بسیاری از اهل پژوهش و دانش نگران می‌شود؟

سوم، چرا بخشی از جامعه، به جای پذیرش چندصدایی و حق اختلاف نظر، با یک موضع‌گیری نامطلوب، گذشته و رنج و کارنامه یک فرد را زیر سوال می‌برد و این رفتار چه نسبتی با دموکراسی دارد؟

پاسخ به پرسش نخست را باید در روانشناسی فردی جست. انسان در شرایط ناامنی، سرخوردگی، بی‌اعتمادی به نهادها، و فشارهای سیاسی و اجتماعی، به دنبال چهره‌ای می‌گردد که بتواند امید، خشم، اعتراض یا آرزوی رهایی خود را روی او بیفکند. سلبریتی در اینجا تنها یک فرد نیست؛ پرده‌ای است که جامعه تصویر خود را بر آن می‌اندازد. مردم همیشه از او دانش تخصصی نمی‌خواهند. گاهی فقط می‌خواهند کسی را ببینند که حرفی را زده که آنان نتوانسته‌اند بزنند. این نیاز، ریشه عاطفی دارد، نه لزوما عقلانی. به همین دلیل، پیوند با چهره‌ها در بسیاری از موارد ناپایدار و هیجانی است. همان مردمی که امروز کسی را بالا می‌برند، فردا ممکن است با یک ناهمخوانی او را پایین بکشند. چون رابطه با فرد، نهادی و عقلانی نیست؛ احساسی و شکننده است.

اما این فقط ماجرای روان فردی نیست. در سطح اجتماعی، مشکل عمیق‌تر است. ما هنوز در بسیاری از زمینه‌ها جامعه‌ای متکی به فرد مانده‌ایم. به جای آنکه به حزب، انجمن، رسانه آزاد، دانشگاه، سندیکا، یا کار گروهی تکیه کنیم، چشم به یک چهره می‌دوزیم. به جای ساختن سازوکار، به دنبال منجی، پهلوان، چهره محبوب، یا فرد اثرگذار می‌رویم. این الگو تنها در سیاست نیست؛ در مدیریت، فرهنگ، هنر، و حتی در روابط روزمره ما هم دیده می‌شود. در چنین وضعی، سلبریتی بیش از آنکه نتیجه توانایی شخصی خود باشد، محصول ضعف ساختاری جامعه است. جامعه‌ای که نهاد ندارد، ناچار چهره تولید می‌کند. جامعه‌ای که کار گروهی در آن ریشه نگرفته، طبیعی است که بار توقعات را بر دوش چند فرد مشهور بگذارد.

از اینجاست که حساسیت حکومت هم معنا پیدا می‌کند. حکومت‌های اقتدارگرا همیشه از «اثر فوری» بیشتر می‌ترسند تا از «اثر عمیق». دانشمند، پژوهشگر، جامعه‌شناس، نویسنده یا هنرمند جدی، ممکن است در بلندمدت اثر بسیار بیشتری بر فهم عمومی و پیشرفت جامعه بگذارد، اما اثر او آرام، لایه‌مند، و نیازمند زمان است. در برابر، یک سلبریتی با یک پست، یک استوری، یک جمله کوتاه، یا حتی یک سکوت معنادار، می‌تواند موج احساسی و همدلی گسترده بسازد. برای حکومت، آنچه خطرناک‌تر است همیشه اندیشه درست نیست؛ بلکه صدایی است که سریع‌تر پخش می‌شود و بیشتر دیده می‌شود. به همین سبب، برخورد حکومت با سلبریتی‌ها اغلب شدیدتر و عصبی‌تر است.

با این همه، تناقض تنها از سوی حکومت نیست. بخشی از جامعه نیز در عمل، درکی ناپخته از آزادی و دموکراسی نشان می‌دهد. کسی که به خاطر دفاع از آزادی، حقوق فردی، یا ایستادن در برابر سرکوب، زندان رفته یا هزینه داده، اگر بعدتر نظری بدهد که خوشایند گروهی نباشد، ناگهان کل گذشته‌اش زیر پرسش می‌رود. این رفتار، نشانه دموکراسی نیست؛ درست برعکس، نشانه ضعف فرهنگ دموکراتیک است. دموکراسی یعنی حق داشتن نظر مخالف، حتی وقتی آن نظر را نمی‌پسندیم. دموکراسی یعنی انسان را به یک جمله فرو نکاهیم. یعنی میان نقد یک موضع و نابود کردن حیثیت یک فرد فرق بگذاریم. یعنی ندانیم که آزادی فقط برای همفکران ما نیست. اگر آزادی را فقط برای کسانی بخواهیم که مطابق میل ما سخن می‌گویند، در حقیقت آزادی نمی‌خواهیم؛ اطاعت می‌خواهیم.

اینجا باید یک مقایسه کوتاه با جوامع آزاد هم کرد. در جهان آزاد نیز سلبریتی‌ها اثرگذارند، گاه حتی بیش از اندازه. اما تفاوت در این است که در آن جوامع، سلبریتی یکی از صداهاست، نه همه صداها. در کنار او دانشگاه، رسانه مستقل، حزب، نهاد مدنی، پژوهشگر، و روشنفکر نیز وزن دارند. اگر یک بازیگر یا ورزشکار موضعی بگیرد، واکنش برمی‌انگیزد، اما کل فضای عمومی فقط به او فروکاسته نمی‌شود. مهم‌تر آنکه در بسیاری از آن جوامع، اصل اختلاف نظر بیشتر پذیرفته شده است. نقد شدید وجود دارد، اما حذف کامل شخصیت، نفی همه گذشته فرد، یا این انتظار که هر چهره عمومی باید همیشه همسو با یک اردوگاه باشد، کمتر به هنجار تبدیل می‌شود. آنجا نهادها قد بلندتری دارند و چهره‌ها کمی کوتاه‌تر می‌شوند. در جامعه ما برعکس، چون نهادها کوتاه شده‌اند، چهره‌ها بیش از اندازه بلند دیده می‌شوند.

این بحث البته به معنای ستایش بی‌چون‌وچرای سلبریتی‌ها نیست. شهرت، تخصص نمی‌آورد. محبوبیت، خرد سیاسی تولید نمی‌کند. دیده‌شدن، جای اندیشه را نمی‌گیرد. سلبریتی هم مانند هر انسان دیگری ممکن است سطحی، هیجانی، بی‌دقت، یا حتی خودشیفته باشد. نقد او لازم است. اما فرق بزرگی هست میان نقد روشن و نابود کردن شخص. جامعه‌ای که از سلبریتی بت می‌سازد، همان جامعه‌ای است که در لحظه بعد بت خود را خرد می‌کند. هر دو رفتار، یک ریشه دارند: ناتوانی در نگاه متعادل، نهادگرا، و بالغ.

در کنار این، بی‌توجهی به دانشمندان، پژوهشگران، و هنرمندان جدی نیز از همین بیماری برمی‌خیزد. کار علمی و فکری معمولا آرام، دشوار، کم‌سروصدا و درازدامن است. چنین کاری نه خوراک فوری برای هیجان جمعی می‌سازد و نه همیشه در قالب‌های ساده رسانه‌ای جا می‌گیرد. از سوی دیگر، حکومت نیز از علم و هنر مستقل چندان خشنود نیست، چون اینها پرسش می‌سازند، عمق می‌آورند، و مردم را از واکنش لحظه‌ای به فهم ساختاری می‌برند. نتیجه این می‌شود که کسی که سال‌ها برای پیشرفت دانش، هنر، یا فهم اجتماعی زحمت کشیده، کمتر دیده می‌شود، اما یک چهره مشهور با چند جمله، میدان بیشتری می‌گیرد. این نه تقصیر کامل آن چهره است و نه تنها تقصیر مردم؛ این پیامد ساختاری یک جامعه کم‌نهاد و پرهیجان است.

راه منطقی برای کاستن از این چرخه چیست؟ نخست باید بپذیریم که هیچ فردی، هرچند محبوب و شجاع، جای نهاد را نمی‌گیرد. باید وزن رسانه آزاد، دانشگاه، انجمن‌های حرفه‌ای، تشکل‌های مدنی، و کار گروهی بیشتر شود. دوم، باید میان نقد و حذف تفاوت بگذاریم. مخالفت با یک نظر، مجوز نابود کردن همه گذشته یک انسان نیست. سوم، باید اصل آزادی بیان را یک‌سویه نفهمیم. آزادی بیان فقط برای نظر محبوب نیست؛ آزمون واقعی آن، تحمل نظر ناخوشایند است. چهارم، باید فرهیختگان و اهل پژوهش را از حاشیه بیرون آورد و ارزش کار درازدامن و کم‌صدا را به جامعه یادآوری کرد. پنجم، باید از بت‌سازی و منجی‌خواهی فاصله بگیریم. جامعه بالغ، نه در ستایش افراطی غرق می‌شود و نه در نفی مطلق.

اگر بخواهیم این رفتارها کمتر شود، چند اصل باید رعایت شود: حرمت حق انتخاب فردی، پذیرش چندصدایی، تفکیک موضع از شخصیت، پرهیز از قضاوت شتاب‌زده، و جایگزین کردن نهاد به جای فرد. تا وقتی جامعه به جای فرآیند، عاشق چهره باشد، هم حکومت از چهره‌ها خواهد ترسید، هم مردم از آنان معجزه خواهند خواست، و هم با کوچک‌ترین ناهمخوانی، همان چهره را به آتش خواهند کشید. این چرخه باید شکسته شود.

دموکراسی از همین‌جا آغاز می‌شود: از این فهم ساده اما دشوار که انسان‌ها حق دارند نظر داشته باشند، حتی وقتی نظرشان باب میل ما نیست. جامعه‌ای که این اصل را نیاموخته باشد، نه سلبریتی را درست می‌فهمد، نه دانشمند را درست قدر می‌نهد، و نه آزادی را.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy