وقتی به پهنه کوتاه عمر انسان نگاه میکنیم، نخستین پرسشی که ذهن را میگزد این است: چرا در این فرصت اندک زیستن، حرص و طمع چنین بیداد میکند؟ چگونه است که انسانی در جامه قضاوت، حق نفس کشیدن را از بیگناهی سلب میکند و چگونه تاریخ، کورههای آدمسوزی را در قلب تمدن خود جای میدهد؟ آیا بشر با چنین کارنامهای، لیاقت سکونت بر این سیاره فیروزهای را دارد؟ برای پاسخ به این پرسشها، باید از پوسته ظواهر عبور کرد و به ریشههای بیولوژیک و روانیِ «شر» نگریست.
بسیاری از رذایل اخلاقی که امروز شاهدش هستیم، در واقع نسخههای تغییر شکل یافته غایاتی هستند که روزگاری برای بقای انسان ضروری بودند. طمع، بازمانده غریزهای است که در دوران غارنشینی به انسان فرمان میداد «هرچه بیشتر جمع کنی، احتمال زنده ماندنت در زمستان بیشتر است».
مشکل بنیادین بشر امروز، تضاد میان سختافزار بدوی (مغزی که بر اساس ترس از کمبود و تنازع بقا طراحی شده) و نرمافزار مدرن (آگاهی، اخلاق و تکنولوژی) است. ما با سیستم عاملی زندگی میکنیم که هنوز بوی خون و خاک میدهد، در حالی که آرزوی عدالت و صلح در سر میپروریم.
چرا یک انسان میتواند به سادگی جان دیگری را بگیرد؟ پاسخ در مکانیسم روانی «دیگرگزینی» نهفته است. قدرت، چه در دست یک قاضی باشد و چه در دست یک دیکتاتور، تمایل دارد انسانِ مقابل را از «سوژه» به «ابژه» تبدیل کند. در این حالت، فرد دیگر یک انسان با تمام آرزوها و حقِ تنفس نیست؛ بلکه یک عدد، یک پرونده یا یک مانع است. وقتی انسانیتِ دیگری در ذهن ما زدوده شود، جنایت به یک عمل مکانیکی و اداری تبدیل میگردد.
تفاوت انسان با سایر درندگان در «تخیل» است. پلنگ در شکمش زندگی میکند؛ وقتی سیر شد، جهان برای او در صلح است. اما انسان در ذهنش زندگی میکند. ما تنها موجودی هستیم که از «نداشتنِ احتمالی در آینده» میترسیم.
این تخیلِ قدرتمند، حفرهای بزرگ در روح ایجاد میکند که با هیچ مادیاتی پر نمیشود. طمعِ بشر، تلاشی بیهوده برای جاویدان ماندن در دنیایی گذراست. از سوی دیگر، همین تخیل به ما اجازه میدهد «ایده» بسازیم و به نام مفاهیم انتزاعی همچون مرز، نژاد یا ایدولوژی، میلیونها نفر را که هرگز ندیدهایم، دشمن بپنداریم .
نمیدانم این طبیعت سلاخانهای بزرگ است یا بستری از احتمالات ؟
واقعیت عریان این است که طبیعت در ذات خود بر پایه «بلعیدن زندگی برای ادامه زندگی» بنا شده است. این «شر طبیعی» چه بخواهیم چه نخواهیم ، بخشی از قانون بازی در این سیاره است. اما شکوه انسان درست در همینجا جلوهگر میشود: در طغیان علیه طبیعت.
اگر جهان در ذات خود مهربان بود، مهربانی ما ارزشی نداشت. هنر، عشق و فداکاری، در واقع اعتراضِ آگاهانه انسان به ساختار بیرحم طبیعت است. انسان تنها گونهای است که میتواند بر غریزه درندگی خود چیره شود.
اگر ناظری از کهکشان دیگر به زمین بنگرد، شاید در ابتدا بخواهد دکمه تخریب این سیاره پرآشوب را فشار دهد. اما آنچه دست او را میلرزاند، نه اکثریتِ حریص، بلکه آن «اقلیتِ شریف» است.
ارزش یک معدن را با حجم سنگهایش نمیسنجند، بلکه با عیار طلای نهفته در آن میسنجند. شکوه بشر در لحظاتی است که میتواند بدرد، اما نمیدرد؛ میتواند تصاحب کند، اما قسمت میکند. انسانی که در میانهی جنگ، نان خود را با دشمنش تقسیم میکند، بر کل تاریخ تکامل شوریده است.
ما هنوز یک «پروژه ناتمام» هستیم؛ موجوداتی در دوران بلوغ وحشیانه خویش. بقای ما و لیاقت ما برای ماندن در این سیاره، نه به پیشرفت تکنولوژی، بلکه به پیروزی «بخش همدلی» مغزمان بر «بخش غارتگر» آن بستگی دارد. زمین به خاطر همان اندکشمارانی که کاردشان را فقط برای قسمت کردن نان بیرون میکشند، هنوز مقدس است.

ایران یا رژیم جمهوری اسلامی؟ علی فیاض
















