
ملتی که زیر سایهی حکومتی جبار و بیرحم،
نهتنها آزادی، بلکه حقِ نفس کشیدن را نیز از دست داده است،
سالهاست در سکوتی سنگین فرسوده میشود.
مردمِ خسته و ناامید،
به جرقهای از آزادی دل بستند؛
امیدی که آرامآرام در دلها جان گرفت،
و در آغاز،
همهچیز شبیه یک رؤیا بود.
جنگی که آغاز شد،
با نوایی از «آزادی» همراه بود؛
با وعدههایی که بوی رهایی میداد،
و امیدی که در دل یک ملتِ زخمی،
آهسته ریشه میدواند.
نام ایران،
در کنار واژهی آزادی شنیده میشد،
و بسیاری باور کردند
شاید اینبار،
پایانِ یک اسارت طولانی نزدیک است.
اما آزادیخواهی--
که باید حق طبیعی هر انسان باشد--
به جرمی نابخشودنی بدل شد؛
جرمی که تاوانش،
خونِ جوانان
و خاموشیِ صداهاست.
در همین میان،
شیپور آتشبس به صدا درآمد.
اعلام آتشبسِ دو هفتهای،
صدای آزادی را
زیر چکمههای همان آتشبس دفن کرد.
و زمان،
چهرهی واقعی را آشکار ساخت.
آنچه آغازش با شعار آزادی بود،
در سایهی آتشبس و مذاکرات،
رنگ عوض کرد.
از آنان که وعدهی آزادی دادند
و ویرانی به بار آوردند،
تا آنان که سالها آزادی را ربوده بودند--
هیچکدام،
صدای مردم را نشنیدند.
ترس،
به بخشی از زندگی روزمره بدل شد.
مردم،
نه به آینده،
که حتی به ساعتی بعد نیز اطمینان ندارند.
هر صدای ناگهانی،
در ذهنشان به انفجاری مهیب تبدیل میشود؛
و این هراس،
از کودک تا پیر،
چون زنجیری نامرئی،
روحشان را در بند کشیده است.
آتشبسِ دو هفتهای برای مذاکره،
تنها در همان روزهای نخست،
با شکست مذاکرات،
حقیقتی تلخ را آشکار کرد:
هیچکس
به فکر مردم نیست.
آنچه جریان داشت،
نه برای آزادی یک ملت،
بلکه برای قدرت و منافع بود.
نه برای شنیدن صدای مردم،
و نه برای حمایت از آنان.
ویرانی،
تنها به خیابانها و ساختمانها محدود نماند؛
بلکه در دلهای آزادیخواهان نیز ریشه دواند.
امیدها فرو ریخت،
و اعتماد،
در سکوتی سنگین،
به خاک نشست.
این شکست،
دریچهای تازه از ترس گشود؛
ترس از آیندهای نامعلوم برای کودکان--
کودکانی که زخم این روزها را
تا سالها،
شاید تا همیشه،
در جان خود حمل خواهند کرد.
در این میان،
هیچیک از طرفها،
حتی مردم را در شمار خود نیاوردند.
آنچه مهم بود،
تنها منافع بود--
و بس.
اما حقیقتی که نمیتوان نادیده گرفت این است:
هیچ ملتی،
با تکیه بر دیگران،
به آزادی نرسیده است.
مردم،
اگر روزی بخواهند سرنوشت خود را تغییر دهند،
باید خود برخیزند،
خود تصمیم بگیرند،
و خود، راه آزادی را بسازند.
آزادی، کالایی صادراتی نیست؛
بلکه ریشهای است که باید در خاکِ خودِ ملت جوانه بزند.
حکومتی که با سرکوب و خشونت بر مردمش حکومت میکند،
نه آیندهای برای کشور باقی میگذارد،
و نه عزتی برای ملت.
شاید آن روز دور نباشد
که مردم،
افسار سرنوشت خویش را در دست بگیرند،
و حقِ از دسترفتهی خود را
دوباره بازپس گیرند--
و آن را
به نسل آینده بسپارند.

















