خبرنامه گویا - در بخش قابل توجهی از ساختار سیاسی غرب، نوعی "نگاه قالبی" و سادهسازیشده به بحرانهای جهانی شکل گرفته است؛ نگاهی که فرض میکند همه حکومتها، فرهنگها، ایدئولوژیها و درگیریها در نهایت با یک نسخه واحد قابل مدیریتاند:
گفتوگو،
نشست دیپلماتیک،
بیانیه مشترک و «کاهش تنش»
در این چارچوب، تفاوت میان یک دولت متعارف و یک حکومت ایدئولوژیکِ مبتنی بر سرکوب، ترور منطقهای و صدور بحران عملاً کمرنگ میشود. نتیجه آن است که سیاست خارجی به جای شناخت ماهیت بازیگران، به مجموعهای از واکنشهای تکراری و بروکراتیک تقلیل پیدا میکند.
مشکل اصلی این ذهنیت آن است که پیچیدگی جهان واقعی را نادیده میگیرد. همه بحرانها شبیه هم نیستند و همه بازیگران نیز منطق یکسانی ندارند. برخی حکومتها عقبنشینی را نشانه ضعف طرف مقابل تفسیر میکنند، نه فرصتی برای مصالحه. جمهوری اسلامی طی چهار دهه گذشته بارها نشان داده که فشار محدود، هشدار لفظی و مذاکرات فرسایشی را بهعنوان فرصتی برای بازسازی توان خود میبیند. با این حال، بخشهایی از غرب همچنان با همان الگوی ثابت به میدان بازمیگردند: محکومیت، دعوت به خویشتنداری، مذاکره و تکرار دوباره همان چرخه.
نمونه این طرز فکر را میتوان در نحوه واکنش بسیاری از دولتهای غربی به بحرانهای اخیر دید؛ جایی که حتی پس از حملات منطقهای، تهدید کشتیرانی بینالمللی و سرکوب داخلی، همچنان اولویت اصلی «بازگشت به میز مذاکره» معرفی میشود. گویی اصل بحران نه رفتار حکومتها، بلکه صرفاً نبودِ گفتوگو است. این نگاه، تفاوت میان بازدارندگی و مماشات را عملاً از بین میبرد. در نتیجه، بازیگری که حاضر به پذیرش هزینه واقعی نیست، تنها زمان میخرد و بحران را به مرحله بعد منتقل میکند.
این ذهنیت را میتوان با یک سناریوی ساده توضیح داد: تصور کنید یک تیرانداز مسلح وارد مدرسهای شده، دانشآموزان را گروگان گرفته و هر چند دقیقه به کسی شلیک میکند. تیم ویژه پلیس به محل میرسد، منطقه را محاصره میکند، پشت دوربینها ظاهر میشود و اعلام میکند که «این اقدام را بهشدت محکوم میکنیم»، «خشونت راهحل نیست» و «همه طرفها باید خویشتنداری نشان دهند». سپس به جای خلع سلاح فوری مهاجم، اولویت اصلی به مذاکره بیپایان و جلوگیری از «تشدید تنش» تبدیل میشود؛ حتی اگر هر ساعتِ تأخیر به معنای قربانیان بیشتر باشد. هیچ جامعهای چنین سناریویی را در یک بحران امنیتی داخلی منطقی نمیداند.
این رویکرد همچنین بر یک پیشفرض اشتباه دیگر استوار است: اینکه نتیجه هر بحران الزاماً باید میان «پیروزی کامل» یا «شکست کامل» تعریف شود. در حالی که در دنیای واقعی، بسیاری از تصمیمها میان دو گزینه بسیار محدودتر اتخاذ میشوند: بدتر نشدن اوضاع یا انفجار بهسوی یک وضعیت ناشناخته و خشونتبار. اما پذیرش این واقعیت نباید به معنای انفعال دائمی باشد. مشکل زمانی آغاز میشود که ترس از تشدید بحران، به فلج کامل سیاسی تبدیل شود و هرگونه اقدام بازدارنده را ناممکن کند. در چنین شرایطی، طرف تهاجمی به این جمعبندی میرسد که هزینه اقداماتش همچنان قابل مدیریت است.
در قبال جمهوری اسلامی، این ذهنیت میتواند به شکلی جدی نتیجه معکوس داشته باشد. حکومتی که بقای خود را بر کنترل داخلی، بحرانسازی خارجی و نمایش مقاومت بنا کرده، طبیعتاً پیام ضعف و تردید را با دقت رصد میکند. وقتی پاسخ اصلی غرب به هر بحران صرفاً بیانیه، نشست اضطراری و دعوت به مذاکره باشد، این خطر وجود دارد که بازدارندگی جای خود را به عادت بدهد؛ عادتی که نه بحران را حل میکند و نه امنیت ایجاد میکند، بلکه تنها زمان خریدن برای دور بعدی تنشهاست.















