Thursday, May 7, 2026

صفحه نخست » «روز رهایی» آلمان؛ وقتی سربازان خارجی در کوله‌پشتی‌هایشان آزادی می‌آورند، حنیف حیدرنژاد

Hanif_Heidarnejad.jpgحنیف حیدرنژاد- در تقویم ملی آلمان، هشتم ماه مه «روز رهایی- Tag der Befreiung » از «ناسیونال‌سوسیالیسم» نام‌گذاری شده است. در این روز در سال ۱۹۴۵، ارتش آلمان به‌طور بی‌قید و شرط تسلیم شد و حکومت هیتلر و نظام نازی عملاً پایان یافت. این تاریخ، نقطهٔ پایان جنگ جهانی دوم در اروپا و آغاز آزادی از دیکتاتوری نازی است.

نازی (Nazi) مخفف «Nationalsozialist» (ناسیونال سوسیالیست) است. این حزب با نام کامل «حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان» (Nationalsozialistische Deutsche Arbeiterpartei) فعالیت می‌کرد.

این روز، پایان حکومت دیکتاتوری هیتلر، پایان دستگاه سرکوب، اردوگاه‌های مرگ، جنگ‌افروزی و نسل‌کُشی و پایان جنگ جهانی دوم در اروپا بود. به همین دلیل، بسیاری از کشورها آن را «روز پیروزی» یا «روز آزادی» می‌نامند.

در آلمان، این تاریخ معنای ویژه‌ای دارد: پایان رژیمی که علاوه بر بسیاری از کشورها، خود آلمان را نیز به نابودی کشاند و میلیون‌ها انسان را قربانی کرد. امروز در حافظهٔ جمعی آلمان، ۸ ماه مه، نه «روز شکست»، بلکه «روز رهایی» از یک نظام جنایتکار تلقی می‌شود.

رهایی مردم آلمان حاصل جنگ خونینی بود که «متفقین» آن را محقق کردند. متفقین در جنگ جهانی دوم شامل یک ائتلاف بزرگ از کشورهای مختلف بود، اما کشورهایی که مستقیماً وارد خاک آلمان شدند و ارتش این کشور را شکست دادند، عمدتاً دو گروه بودند: متفقین غربی (ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه و کانادا) و ارتش سرخ شوروی. شکست نهایی ارتش آلمان و آزادی مردم این کشور نتیجهٔ پیشروی همزمان سربازان این دو جبهه بود.

آیا آلمانی‌ها می‌توانستند خودشان رژیم را سرنگون کنند؟

هیتلر در آلمان ابتدا از یک حمایت و پشتیبانی توده‌ای وسیع و میلیونی برخوردار بود. اکثر پژوهش‌ها نشان می‌دهند که از سال‌های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۳به بعد، و پس از شکست آلمان در استالینگراد (اوایل ۱۹۴۳) و روشن شدن اینکه جنگ دیگر قابل پیروزی نیست، بخش بزرگی از مردم آلمان - حتی اگر نمی‌توانستند مخالفت خود را علناً بروز دهند - به‌طور فزاینده‌ای با ادامهٔ جنگ و حکومت نازی مخالف شدند. حکومت با نهادهای کاملاً مسلح و کنترل‌گر آمادهٔ سرکوب مردم بود. جنگ نیز فضای بسیج ملی به نفع هیتلر ایجاد کرده بود.

چرا مردم نمی‌توانستند مخالفت خود را علناً بیان کنند؟

جامعهٔ آلمان فاقد یک مقاومت سازمان‌یافته بود. پژوهش‌های تاریخی نشان می‌دهند که سرکوب شدید توسط گشتاپو (پلیس مخفی آلمان نازی) و دادگاه‌های ویژه، نقش مهمی داشته‌اند. بر پایه برخی برآوردها ۳.۵ میلیون آلمانی به جرم‌های سیاسی ادعایی زندانی شدند. در طول جنگ، ۸۰۰ هزار آلمانی به‌دلیل فعالیت‌های مقاومتی بازداشت شدند. همچنین گمان می رود از زمان به قدرت رسیدن حزب نازی در سال ۱۹۳۳ تا پایان جنگ، حدود ۷۷ هزار نفر به‌دلیل مخالفت با رژیم کشته شدند. این سطح از سرکوب باعث شد مخالفت‌ها عمدتاً پنهان، پراکنده، غیرمستقیم و به شکل «مقاومت روزمره» باشد.

«مقاومت روزمره- Alltagswiderstand» شامل رفتارهایی بود که، اگرچه حتی می‌توانست خطر مرگ را به دنبال بیاورد، اما در زندگی روزمرهٔ مردم بسیار رایج شد، مانند: ندادن سلام «هایل هیتلر»، نپیوستن به سازمان‌های نازی، کمک پنهانی به یهودیان یا مخالفان، امتناع از شرکت در برنامه‌های تبلیغاتی رژیم. در این سال‌ها، صدها هزار سرباز آلمانی از ارتش فرار کردند و این یکی از قوی‌ترین نشانه‌های نارضایتی گسترده بود.

گسترش گروه‌های مقاومت دانشجویی و مدنی

گروه «رُز سفید- Weiße Rose»، شناخته‌ترین گروه است که در ۱۹۴۲-۱۹۴۳ توسط خواهر و برادر شُول شکل گرفت و علیه جنگ و جنایات رژیم نازی اعلامیه پخش می‌کرد. این گروه از دل جوانانی برخاست که ابتدا حتی عضو سازمان جوانان هیتلر بودند، اما با مشاهدهٔ واقعیت جنگ و جنایات، به مخالفت رسیدند. این خواهر و برادر (سوفی و هانس شُول) در جریان یکی از آکسیون‌های پخش اعلامیه در دانشگاه مونیخ دستگیر و سپس اعدام شدند.

مخالفت در میان نخبگان و ارتش

برخی فرماندهان ارتش حتی پیش از جنگ نیز با سیاست‌های هیتلر مخالف بودند. پس از ۱۹۴۳، برخی محافل سیاسی و نظامی آلمان به‌طور پنهانی به‌دنبال مذاکره با متفقین بودند. گروه‌های کوچک مخفی در بین نظامیان بر علیه هیتلر شکل گرفت که حتی قصد ترور او را داشتند. شناخته‌شده‌ترین طرح ترور هیتلر توسط کلاوس فون اِشتافنبِرگ در ۲۰ ژوئیهٔ ۱۹۴۴، نشان‌دهندهٔ مخالفت گسترده در میان افسران عالی‌رتبه بود. پس از این ترور ناموفق، اِشتافنبِرگ و شمار دیگری از فرماندهان عالیرتبهٔ نظامی دستگیر و تیرباران شدند.

دخالت نظامی خارجی، یک ضرورت ناگزیر

نبود یک مقاومت داخلی گسترده و سازمان‌یافته در آلمان، دخالت نظامی خارجی را به یک ضرورت تاریخی تبدیل کرد. آلمان نازی فقط یک دیکتاتوری معمولی نبود؛ یک نظام تمامیت‌خواه بود که همهٔ ابزارهای قدرت را در اختیار داشت: قوهٔ قضائیه و اجرایی، ارتش و همهٔ نیروهای مسلح، گشتاپو (پلیس مخفی)، اس‌اس (SS)، شبکهٔ وسیع خبرچین‌ها، کنترل کامل رسانه‌ها، کنترل آموزش و دانشگاه‌ها، کنترل همهٔ منابع مالی و اراده و ابزار لازم برای سرکوب شدید مردم، همه و همه در اختیار حکومت بود. در چنین نظامی، مقاومت سازمان‌یافته تقریباً ناممکن بود.

هزینهٔ مقاومت و مخالفت بسیار زیاد بود و کوچک‌ترین مخالفت را به یک خطر مرگ تبدیل می‌کرد. اعدام، شکنجه، زندان و اردوگاه کار اجباری، بی اعتمادی و ترس ساختاری را ایجاد کرده و مانع شکل‌گیری مقاومت گسترده شده بود. مقاومت‌های سازمان‌یافته کوچک و پراکنده بودند، سلاح و نیروی نظامی نداشتند، شبکهٔ گستردهٔ مردمی نداشتند، به‌شدت نفوذپذیر بودند، بنابراین توان سرنگونی رژیم را نداشتند.

ایدئولوژی نازی بر «جنگ تا نابودی» استوار بود. هیتلر و حلقهٔ رهبری نازی باور داشتند که «تسلیم = خیانت» و «صلح = نابودی آلمان» است. بنابراین، جنگ را تنها راه بقا می‌دانستند. هیتلر حتی در ۱۹۴۵ دستور داد زیرساخت‌های آلمان نابود شود. این نشان می‌دهد که رژیم هرگز داوطلبانه کنار نمی‌رفت. هیتلر، کوتاه‌زمانی قبل از پایان جنگ، در مارس ۱۹۴۵ دستوری صادر کرد که یکی از آخرین و ویرانگرترین تصمیم‌های او بود: تخریب کامل زیرساخت‌های آلمان تا کشور پس از شکست «هیچ چیز قابل استفاده‌ای» برای متفقین نداشته باشد. چیزی که امروز به آن «سیاست زمین سوخته» می‌گویند، در آن زمان به «فرمان نِرون» معروف بود. این دستور شامل تخریب شبکهٔ راه‌آهن و پل‌ها، تخریب کارخانه‌ها و صنایع حیاتی، تخریب سدها و تأسیسات آبی، تخریب زیرساخت‌های شهری و تخریب شبکهٔ ارتباطی و مخابراتی می‌شد.

هیتلر، مانند امپراتور نِرون در رُم باستان که گفته می‌شود رم را به آتش کشید، می‌خواست آلمان را در آتش شکست بسوزاند. البته وزیر تسلیحات، این فرمان را «خودکشی ملی» دانست و بسیاری از دستورات را عمداً اجرا نکرد و به فرماندهان محلی گفت از اجرای آن خودداری کنند.

دخالت نظامی متفقین برای شکست کامل هیتلر و مجبور کردن ارتش این کشور به تسلیم کامل، به این خاطر بود که آنها ادامهٔ وجود رژیم نازی را تهدیدی مستقیم برای امنیت ملی همهٔ قدرت‌های بزرگ و برای آیندهٔ بشریت می‌دیدند. آنها به این نتیجه رسیده بودند که هیچ مصالحه‌ای با رژیمی که بر جنگ، توسعه‌طلبی، نسل‌کشی و ایدئولوژی نابودی بنا شده بود، ممکن نبود.

آنها به این باور رسیده بودند که هیتلر و ایدئولوژی ناسیونال‌سوسیالیسم بر پایهٔ اصولی بنا شده بود که به‌طور ساختاری با صلح، همزیستی و نظم بین‌المللی ناسازگار بود. چنین رژیمی حتی در صورت مصالحهٔ موقت، دوباره جنگ را آغاز می‌کرد.

متفقین به این نتیجه رسیدند که «مصالحه» با نازیسم ممکن نیست. تجربهٔ سال‌های ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ نشان داد: هر امتیازی که به هیتلر داده شد، او را جسورتر کرد، هر توافقی را نقض کرد و هر مصالحه‌ای به تجاوز جدید منجر شد. از این‌رو، متفقین در ۱۹۴۳ مصالحه را کنار گذاشتند و سیاست «تسلیم بی‌قید و شرط» را اعلام کردند. این یعنی: پایان هرگونه مذاکره با رژیم نازی و ادامهٔ فشار و جنگ تا نابودی کامل آن.

جنگ جهانی دوم به دلیل ساده انگاری، خوش باوری، عدم شناخت از هیتلر و حزب نازی و به دلیل سیاست غلط مماشات و مصالحه با هیتلر برای جهان به قیمت کشته شدن بیش از ۷۰ میلیون انسان و ویرانی هزاران شهر و روستا تمام شد.

در چنین فضائی، دیگر برای آمریکا، بریتانیا، شوروی و دیگر کشورها دو چیز روشن بود:

الف) جامعهٔ آلمان تا ۱۹۴۲-۱۹۴۳ بخشاً با رژیم همراه بود، مقاومت سازمان‌یافته بسیار محدود بود و نقش تأثیرگذار نداشت، «گشتاپو و اِس اِس» هر اعتراض علنی و مخالفتی را نابود می‌کردند، ارتش تا آخرین ماه‌ها همچنان قدرتمند بود. «گِشتاپو»: پلیس امنیت داخلی و پلیس مخفی رژیم نازی بود که وظیفهٔ سرکوب سیاسی، بازداشت و کنترل جامعه را بر عهده داشت.
«اِس‌اِس»: سازمان ایدئولوژیک-نظامی رژیم نازی بود که علاوه بر نقش امنیتی، مسئولیت اجرای سیاست‌های نژادی، ادارهٔ اردوگاه‌ها، عملیات نظامی و کنترل اطلاعاتی را بر عهده داشت.

بر این اساس متفقین با شناخت و با تجربه‌ای که از نظام هیتلر به دست آورده بودند، به این نتیجه رسیدند که هیچ نیروی داخلی توان سرنگونی رژیم را ندارد.

ب) متفقین می‌دانستند اگر نازیسم بماند، اروپا دوباره به جنگ کشیده می‌شود، نسل‌کشی‌ها ادامه خواهد یافت، هیچ نظم بین‌المللی قابل اعتمادی شکل نمی‌گیرد و امنیت ملی آنها دائماً در خطر خواهد بود. به همین دلیل، نابودی کامل رژیم نازی یک ضرورت امنیتی و اخلاقی بود.

مقایسهٔ رژیم نازی و رژیم اسلامی حاکم بر ایران

آنچه در بالا در مورد هیتلر و حکومتش آورده شد، مشخصاتی هستند که امروز در مورد رژیم اسلامی حاکم بر کشور نیز کم و بیش صادق است. برخی نمونه‌ها:

- رژیم نازی یک رژیم توتالیتر متکی به برتری نژادی بود. رژیم اسلامی ایران یک رژیم توتالیتر مذهبی اسلام‌گرا با تکیه بر آپارتاید شیعی و جنسی می‌باشد.

- رژیم نازی به توافقات بین‌المللی پایبند نبود و توسعه‌طلبی از طریق جنگ‌افروزی را دنبال می‌کرد. رژیم اسلامی ایران به دنبال توسعه‌طلبی و صدور انقلاب از طریق تروریسم و گروه‌های نیابتی می‌باشد.

- رژیم نازی تهدیدی جدی برای همسایگان و کشورهای دیگر بود. رژیم اسلامی حاکم بر ایران تهدیدی جدی برای منطقه و جهان است و عمر ۴۷ ساله‌اش تأییدی است بر این مدعا.

- رژیم نازی هرگونه مخالفت و اعتراض را سرکوب و در کشتن و حذف مخالفان تردیدی نداشت. رژیم اسلامی ایران نیز در دستگیری، زندان، شکنجه، سربه‌نیست کردن و اعدام یا کشتار دسته‌جمعی معترضان کمترین تردیدی ندارد.

- رژیم نازی نهادهای مختلفی برای اِعمال سرکوب و ایجاد ترس و فریب مردم داشت. رژیم اسلامی ایران نیز با ارگان‌های مختلف، فریب و دستگیری و کشتار مردم را نهادینه کرده و ترس ساختاری ایجاد کرده است.

- هیتلر و رژیم نازی بر جنگ و ادامه آن اصرار داشتند و حاضر بودند برای بقای خود آلمان را به ویرانی کشانده وآن را نابود کنند. رژیم اسلامی حاکم بر ایران نیز با وجودی که می داند در مقابله نظامی شانس پیروزی ندارد، به قیمت ویرانی ایران بر ادامه جنگ اصرار می کند.

- مردم آلمان مقاومت جدی و سازمان‌یافته‌ای که توان اقدامات مؤثر برای سرنگونی رژیم را داشته باشد، نداشتند. مردم ایران نیز- علیرغم مقاومت طولانی بر علیه حکومت -، فاقد یک نشکیلات و سازماندهی سراسری که توان سرنگونی این رژیم را داشته باشد، هستند.

جدا از تفاوت های مرتبط با شرایط زمانه، به‌ویژه حقوق بین‌الملل که بعد از جنگ جهانی دوم و به‌تدریج شکل گرفته است، می‌توان گفت شرایط ایرانِ امروز تحت حاکمیت رژیم اسلامی در مواردی با آلمان نازی شباهت دارد.

در زمان هیتلر، دنیا بین سال‌های ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ نشانه‌هایی را می‌دید که اگر به‌موقع اقدام می‌کرد، شاید جنگ جهانی دوم با آن ابعاد وحشتناک و ویرانگرش پیش نمی‌آمد. جهان امروز از سال ۱۹۷۹ بسیاری نشانه‌های هشدار دهنده از جمهوری اسلامی دید که باید برای متوقف کردنش اقدام می‌کرد، ولی کاری نکرد.

اگر در مورد هیتلر، جهان با تأخیر به این نتیجه رسید که مذاکره و مصالحه دیگر فایده‌ای ندارد و خواهان «فقط تسلیم کامل و بی‌قید و شرط» شد، در مورد رژیم اسلام‌گرای ایران نیز با تأخیر طولانی به این نتیجه رسیده‌اند. با این وجود، هنوز ارادهٔ سیاسی لازم برای اقدام جدی دیده نمی‌شود. بجز اسرائیل و تا حدی ایالات متحدهٔ آمریکا(در دوره ترامپ)، بقیهٔ کشورها، بویژه اروپا - مستقیم یا غیرمستقیم - در ادامهٔ جمهوری اسلامی به آن یاری رسانده یا خنثی و منفعل هستند.

همسوئی رهائی مردم ایران با منافع آمریکا و اسرائیل

در چهار دهه گذشته مردم ایران بارها در اعتراضات کوچک و بزرگ نشان داده اند که خواستار پایان رژیم اسلامی حاکم بر کشور هستند، اما هر بار با سرکوب خونین مواجه شده اند. آخرین بار در دی ماه ۱۴۰۴ ده ها هزار نفر طی دو شب کشتار شدند. هنوز آمار واقعی کشته شدگان بعد از چند ماه مشخص نیست. در همین حال روزانه افراد زیادی از دستگیر شدگان نیز اعدام می شوند.

رژیم ایران در عمل نشان داده که نه فقط دشمن مردم ایران، بلکه دشمن آزای، تمدن، صلح و امنیت منطقه ای و جهانی است. در چنین وضعیتی بین منافع مردم ایران برای پایان دادن به این حکومت و منافع ایالات متحده آمریکا و اسرائیل یک همسوئی شکل گرفته است. از همین رو مداخلهٔ نظامی بشردوستانه این کشورها در حمایت و حفاظت از مردم ایران - با وجود همه پیچیدگی‌ها و هزینه‌های چنین گزینه‌ای-، یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر و یک وظیفهٔ اخلاقی است. چنین مداخله ای می تواند هزینه گذار مردم از جمهوری اسلامی را کاهش دهد. اما با یا بدون چنین حمایتی، مردم ایران سرانجام این رژیم را به زمین کشیده، خود و ایران را آزاد خواهند کرد.

مطلب مرتبط

«مداخله بشردوستانه»؛ ممنوعیت حقوقی، ضرورت انسانی ـ اخلاقی

حقوق بشر یا حقوق بین‌الملل؛ اولویت با کدام است؟

آزاد سازی مونیخ ۳۰ آوریل ۱۹۴۵، توسط سربازن آمریکائی- هشت روز قبل از تسلیم کامل ارتش آلمان و پایان جنگ



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy