نقش ایدئولوژی، جریانهای وابسته و نابودی روند نوسازی ایران
نر و کشورداری. از دوران کوروش بزرگ تا امروز، ایران همواره یکی از مهمترین کانونهای تمدنی جهان بوده است. سرزمینی که زمانی امپراتوریهای بزرگ را اداره میکرد، راههای بازرگانی جهان از آن عبور میکرد و اندیشمندان، دانشمندان و شاعرانش در سراسر جهان شناخته میشدند.
اما امروز بسیاری از ایرانیان با اندوه و خشم از خود میپرسند چگونه چنین کشوری به جایی رسید که مردمش گرفتار بحران اقتصادی، فساد، سرکوب و حکومت ایدئولوژیک شوند؟ چگونه کشوری با این همه توان انسانی و تاریخی، به دست گروهی افتاد که نه شناختی از جهان نوین داشتند، نه تجربه اداره یک کشور پیشرفته و نه حتی درک درستی از توسعه و آیندهنگری؟
پاسخ این پرسش را باید در دههها اشتباه فکری، نفوذ ایدئولوژیهای ویرانگر، خیانت جریانهای وابسته و ناآگاهی سیاسی بخشی از جامعه جستوجو کرد.
بزرگترین آسیبی که در صد سال گذشته به ایران وارد شد، تنها از سوی دشمنان بیرونی نبود؛ بلکه از سوی گروههایی بود که خود را روشنفکر، انقلابی یا ناجی مردم معرفی میکردند، اما در عمل کشور را به سوی نابودی سوق دادند.
در دوران پهلوی، ایران در حال حرکت به سوی نوسازی و پیشرفت بود. کشوری که سالها گرفتار آشوب، بیسوادی، واپسماندگی و نفوذ قدرتهای خارجی بود، آرامآرام به سوی تبدیل شدن به کشوری نوین حرکت میکرد. دانشگاهها ساخته شدند، جادهها و زیرساختها گسترش یافتند، صنایع شکل گرفتند، ارتش نوسازی شد، آموزش همگانی توسعه پیدا کرد، زنان وارد عرصه اجتماعی شدند و ایران به یکی از قدرتهای مهم منطقه تبدیل شد.
در آن دوران، بسیاری از کشورهای منطقه حتی توان ساخت ابتداییترین زیرساختها را نداشتند، اما ایران در حال صنعتی شدن بود. طبقه میانی در حال شکلگیری بود، سطح سواد جامعه با شتاب بالا میرفت و کشور بهتدریج از فضای سنتی فاصله میگرفت.
اما درست در همان زمان، گروههایی در درون و بیرون کشور فعال بودند که اساساً با نوین شدن ایران دشمنی داشتند.
بخش بزرگی از جریانهای چپ در ایران نه مستقل بودند و نه واقعاً به منافع ملی ایران میاندیشیدند. بسیاری از رهبران و چهرههای شناختهشده این جریانها وابستگی فکری و سیاسی به اتحاد جماهیر شوروی داشتند و از فضای جنگ سرد و تبلیغات بلوک شرق تأثیر میگرفتند. آنان به جای آنکه منافع ایران را در نظر بگیرند، شیفته ایدئولوژیهایی شده بودند که از بیرون وارد کشور میشد.
این افراد به جای آنکه واقعیت جامعه ایران را بشناسند، نسخههایی را تبلیغ میکردند که هیچ هماهنگی با تاریخ، فرهنگ و شرایط ایران نداشت. بسیاری از آنان نه شناخت درستی از اقتصاد داشتند، نه درکی از توسعه تدریجی و نه فهمی از ملتسازی نوین. تنها چیزی که برایشان اهمیت داشت، سرنگونی حکومت پهلوی بود؛ حکومتی که ایران را به سوی پیشرفت و نوسازی میبرد.
مشکل این جریانها تنها اشتباه سیاسی نبود؛ مشکل این بود که بسیاری از آنان اساساً به آزادی واقعی باور نداشتند. آنان از آزادی و عدالت سخن میگفتند، اما الگوهای مورد علاقهشان حکومتهایی بودند که آزادی بیان نداشتند، مخالفان را سرکوب میکردند و جامعه را زیر سلطه حکومتهای ایدئولوژیک نگه میداشتند.
در کنار این جریانها، گروههای مذهبی نیز حضور داشتند؛ گروههایی که از نوین شدن جامعه ایران هراس داشتند. برای آنان، افزایش سواد، آزادی زنان، رشد فرهنگ نوین و نزدیک شدن ایران به جهان پیشرفته، تهدید به شمار میرفت. زیرا جامعهای که باسواد، آگاه و نوین شود، بهآسانی زیر سلطه اندیشه افراطی مذهبی قرار نمیگیرد.
فاجعه اصلی زمانی رخ داد که این دو جریان، یعنی نیروهای وابسته چپ و جریانهای مذهبی افراطی، در دشمنی با حکومت پهلوی به نقطه مشترک رسیدند.
آنان به جای اصلاحات، توسعه تدریجی و ساختن کشور، شعار انقلاب سر دادند. در حالی که بخش بزرگی از جامعه هنوز از دید فرهنگی و آموزشی آماده درک کامل مردمسالاری نوین نبود، این جریانها مردم را به سوی انقلابی سوق دادند که نتیجه آن نه آزادی، بلکه نابودی بخش بزرگی از دستاوردهای ایران بود.
یکی از بزرگترین اشتباهات تاریخی در ایران این بود که بسیاری گمان کردند مردمسالاری را میتوان تنها با سرنگونی حکومت به دست آورد؛ در حالی که مردمسالاری واقعی نیازمند جامعهای آماده، باسواد، قانونگرا و نوین است.
جامعهای که هنوز گرفتار تعصب مذهبی، احساسات تند سیاسی و ناآگاهی گسترده باشد، بهآسانی قربانی فریب و شعارهای احساسی میشود.
کشورهای کامیاب جهان ابتدا ملت نوین ساختند، آموزش را گسترش دادند، اقتصاد را نیرومند کردند و سپس آزادی پایدار در آنها شکل گرفت. اما در ایران، بسیاری از گروههای سیاسی میخواستند بدون ساختن زیرساختهای فکری و فرهنگی، ناگهان جامعه را وارد مرحلهای کنند که هنوز آمادگی آن را نداشت.
حکومت پهلوی دقیقاً در حال ایجاد همان زیرساختها بود. افزایش سواد، دانشگاهسازی، توسعه اقتصادی، صنعتی شدن، حضور زنان در جامعه، نوسازی ارتش و گسترش طبقه میانی، همگی بخشی از روند ملتسازی نوین بودند.
اما دشمنان این مسیر، چه نیروهای وابسته چپ و چه جریانهای مذهبی، اجازه ندادند این روند ادامه پیدا کند.
بسیاری از کسانی که آن زمان شعار آزادی میدادند، هرگز تصور نمیکردند نتیجه اقداماتشان به حکومتی ختم شود که حتی ابتداییترین آزادیها را نیز محدود کند. حکومتی که به جای شایستهسالاری، وفاداری ایدئولوژیک را معیار قرار دهد. حکومتی که به جای دانش، خرافه را ترویج کند. حکومتی که به جای پیشرفت، کشور را گرفتار فساد، سرکوب، دشمنی همیشگی و واپسماندگی کند.
واقعیت تلخ این است که انقلاب، ایران را دههها به عقب پرتاب کرد.
کشوری که میتوانست امروز یکی از قدرتهای صنعتی و اقتصادی آسیا باشد، گرفتار بحرانهای پیاپی شد. میلیونها ایرانی ناچار به مهاجرت شدند، سرمایههای ملی نابود شد، اقتصاد آسیب دید و نسلهای بسیاری آینده خود را از دست دادند.
اما دردناکتر از همه این است که بخشی از همان جریانهایی که در شکلگیری این فاجعه نقش داشتند، هنوز هم پس از دههها حاضر نیستند اشتباهات خود را بپذیرند.
بسیاری از چهرههای قدیمی جریانهای چپ که در دوران انقلاب نقش داشتند، هنوز هم با همان تفکر چند دهه پیش زندگی میکنند. هنوز همان نگاه ایدئولوژیک را دارند و هنوز هم بیش از آنکه به منافع ملی ایران بیندیشند، درگیر دشمنی تاریخی خود با نظام پادشاهی هستند.
برای بخشی از این افراد، بازگشت دوباره مردم به حمایت از پادشاهی تنها یک مسئله سیاسی نیست؛ بلکه شکست کامل تمام باورهایی است که دههها برای آن تبلیغ کردند. آنان میدانند اگر مردم ایران دوباره به این نتیجه برسند که مسیر نوسازی و ثبات کشور در دوران پهلوی قطع شد، بسیاری از شعارهای گذشته آنان زیر پرسش خواهد رفت.
به همین دلیل است که امروز نیز بخشی از این جریانها همچنان در برابر اتحاد ملی سنگاندازی میکنند. هنوز هم به جای پذیرش اشتباهات تاریخی، تلاش میکنند جامعه را وارد درگیریهای سیاسی و ایدئولوژیک کنند. هنوز هم حاضر نیستند بپذیرند که ایران بیش از هر چیز به اتحاد، ثبات، ملتسازی و بازسازی نیاز دارد.
مشکل اصلی این جریانها آن است که هنوز در گذشته زندگی میکنند. جهان دگرگون شده، ایران دگرگون شده و نسل جوان دیگر مانند دهههای گذشته فریب شعارهای ایدئولوژیک را نمیخورد. مردم امروز نتیجه انقلاب، افراطگرایی و نفوذ ایدئولوژی را با چشم خود دیدهاند.
امروز بسیاری از ایرانیان فهمیدهاند کشوری که در حال ساختن دانشگاه، صنعت، زیرساخت، ارتش نوین و طبقه متخصص بود، در مسیر نابودی قرار نداشت؛ بلکه در مسیر رشد بود.
شاید آن دوران بینقص نبود، شاید مشکلات و اشتباهاتی وجود داشت، اما مسیر کلی کشور رو به جلو بود، نه رو به عقب.
اما متأسفانه ایدئولوژی، احساسات انقلابی و جریانهای وابسته، اجازه ندادند آن روند ادامه پیدا کند.
امروز نیز اگر ایرانیان بخواهند آیندهای متفاوت بسازند، باید از همان اشتباه تاریخی فاصله بگیرند؛ یعنی پرستش ایدئولوژی، نفرت سیاسی و توهم نجات کشور از راه انقلاب احساسی.
ایران زمانی دوباره نیرومند خواهد شد که ایرانیان به جای درگیریهای فرسایشی، بر ملتسازی، آموزش، تخصص، نظم، اقتصاد، دانش و منافع ملی تمرکز کنند.
هیچ کشوری با آشوب ساخته نشده است.
هیچ ملتی با شعارهای توخالی پیشرفت نکرده است.
و هیچ جامعهای بدون آگاهی و بلوغ فکری، نمیتواند آزادی پایدار داشته باشد.
بزرگترین درس تاریخ معاصر ایران شاید همین باشد:
کشوری که در حال نوسازی و پیشرفت بود، قربانی ایدئولوژی، احساسات انقلابی و جریانهایی شد که یا وابسته بودند، یا ناآگاه، یا تشنه قدرت.
و تا زمانی که ایرانیان این حقیقت را با شجاعت نپذیرند، خطر تکرار همان اشتباهات همچنان وجود خواهد داشت
.امیر جاوید

خاطرات یک چریک، ابوالفضل محققی
















