با خروج محمدرضا پهلوی از ایران، رژیم سلطنتی ظرف چند هفته فروپاشید. به همین منوال، بسیاری تصور میکردند که با حذف علی خامنه ای جمهوری اسلامی نیز در مدت کوتاهی دچار فروپاشی خواهد شد. گذشت زمان نشان داد که این دو نظام، علیرغم شباهتهای ظاهری، بر دو نوع متفاوت از وفاداری و مشروعیت استوار بودهاند .این مقایسه، اگرچه در ظاهر منطقی به نظر میرسد، یک تفاوت بنیادین میان دو نظام را نادیده میگیرد: تفاوت در موضوعِ وفاداری.
مسئله اصلی فقط وجود سپاه پاسداران، نیروهای امنیتی یا دستگاه تبلیغاتی نیست. رژیم شاه نیز ساواک، ارتش، بنیاد پهلوی، تکنوکراتهای وفادار و شبکه اقتصادی وابسته به حکومت را در اختیار داشت. بنابراین تفاوت اصلی را نمیتوان صرفاً در «شدت سرکوب» یا «وجود نهادهای امنیتی» جستوجو کرد. تفاوت در جای دیگری نهفته است: در اینکه وفاداران هر نظام، در نهایت به چه چیزی وفادار بودند و هستند.
در نظام پهلوی، وفاداری نهایی عمدتاً به شخص شاه ختم میشد. شاه مرکز ثقل مشروعیت، اقتدار و معنا بود. ارتش به شاه سوگند خورده بود، ساختار سیاسی از شخص او مشروعیت میگرفت و حتی ناسیونالیسم رسمی حکومت نیز در نهایت در وجود شاه متجسد میشد. به همین دلیل، هنگامی که شاه دچار تزلزل روحی و سیاسی شد و کشور را ترک کرد، بخش بزرگی از ساختار قدرت نیز دچار بحران روانی و هویتی شد. در واقع، فقط یک فرد از کشور خارج نشده بود؛ بلکه نقطه مرکزی انسجام نظام فرو ریخته بود.
جمهوری اسلامی از آغاز بر مبنای نوع دیگری از وفاداری بنا شد. در این نظام، رهبربه عنوان قدرتمندترین فرد ساختار درون یک روایت قدسی و فراتاریخی قرار دارد. وفاداری نیروهای مکتبی حکومت صرفاً متوجه یک انسان نیست، بلکه به خدا، اسلام، تشیع، عاشورا، مهدویت و مفهوم «حفظ نظام اسلامی» متصل است. رهبر در این چارچوب نه سرچشمه نهایی مشروعیت، بلکه نماینده و نایب یک امر مقدس تلقی میشود.
در نظریه ولایت فقیه، ولیفقیه استمرار ولایت امام غایب دانسته میشود. به همین دلیل، برای بخش مهمی از نیروهای وفادار، اطاعت از رهبر صرفاً اطاعت از یک فرد سیاسی نیست؛ بلکه نوعی تکلیف شرعی و پیوند با امر قدسی است. اینجاست که تفاوت بنیادین میان دو نظام آشکار میشود.
نمونه معناداراین تفاوت را میتوان در یکی از دیدارهای عمومی خمینی مشاهده کرد.
فخرالدین حجازی که از سخنوران مشهور و پرشور آغاز انقلاب بود، در سخنانی خطاب به خمینی گفت: «بگو که خود او هستی.» منظور حجازی بهروشنی این بود که خمینی را با امام زمان یکی بگیرد. خمینی با ناراحتی و تغیر، سخنان او را قطع و مضمون سخن را تصحیح نمود تا روشن کند که او امام زمان نیست. اهمیت این واقعه فقط در رد یک تملق سیاسی نبود؛ بلکه نشان میداد که حتی در اوج کاریزمای خمینی نیز، مرجع نهایی معنا در جمهوری اسلامی شخص رهبر نیست. رهبر، حداکثر، نایب و نماینده یک امر قدسی و ابدی تلقی میشود، نه خودِ آن امر قدسی. همین تمایز، یکی از پایههای دوام حکومتهای مکتبی است؛ زیرا وفاداری نهایی نه به فرد فانی، بلکه به حقیقتی فراتر از فرد تعلق میگیرد.
مهم نیست که اکثریت مردم این روایت را باور دارند یا نه. حتی مهم نیست که بر اساس برخی شواهد، عملکرد حکومت سبب دینگریزی بسیاری شده و نشانههایی از دینستیزی در جامعه دیده میشود. آنچه برای بقای یک حکومت مکتبی تعیینکننده است، ایمان و اعتقاد راسخِ پایوران، نیروهای وفادار و هسته سخت قدرت به همان روایت است. حکومتهای مکتبی بیش از آنکه بر رضایت عمومی استوار باشند، بر ایمان هسته وفادار خود تکیه میکنند. تا زمانی که این هسته، حکومت را نه صرفاً یک ساختار سیاسی بلکه تجلی یک مأموریت مقدس و تاریخی بداند، حذف یک فرد حتی اگر رهبر نظام باشد لزوماً به فروپاشی فوری ساختار منجر نخواهد شد.
تجربه زیسته اینجانب در مراحل گزینش کادر وزارت امور خارجه و سپس در طول سالهای خدمت، این واقعیت را بهروشنی آشکار میکرد که کلید ورود به سیستم، عبور موفق از صافی وفاداری دینی و عقیدتی بود. در هیئتهای گزینش، تلاوت قرآن، پاسخ به پرسشهای عقیدتی و نمایش التزام مذهبی، در عمل نخستین دروازه ورود به ساختار قدرت محسوب میشد. به بیان دیگر، از همان پله اول، وفاداری افراد نه به شخص رهبر، بلکه به امر قدسی گره میخورد.
در طول خدمت نیز بارها مشاهده میکردم که انجام مناسک و تکالیف شرعی از شرکت در نماز جماعت اداره و روزهداری گرفته تا حضور در مجالس روضهخوانی نوعی پوشش حفاظتی و مشروعیت درونسیستمی ایجاد میکرد. گاه حتی یک کارمند یا مرئوس، صرفاً به دلیل نمایش پررنگترِ التزام به شعائر مذهبی، از رئیسی که در انجام این امور سستی نشان میداد، در حاشیه امنتری قرار میگرفت و نفوذ بیشتری پیدا میکرد.
عباس عراقچی که امروز وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی است، در آن سالها در یکی از ادارات بخش بینالملل وزارت خارجه کار میکرد. از همان اوان، دوعامل بهروشنی بهعنوان پایههای پیشرفت او در ساختار نظام دیده میشد: نخست آنکه پیش از ورود به وزارت خارجه، مدتی عضو سپاه پاسداران بود؛ و دوم آنکه به محض برخاستن صدای اذان ظهر، جانماز زیر بغل، بیدرنگ راهی نمازخانه وزارت خارجه در طبقه دوم میشد. این رفتارها فقط اعمال عبادی فردی تلقی نمیشد، بلکه در فضای درونی نظام، نشانهای از التزام مکتبی و نزدیکی به هسته ارزشی حکومت به شمار میآمد؛ نشانههایی که در بسیاری موارد، در ساختن اعتماد سیاسی و گشودن مسیر پیشرفت اداری نقشی تعیینکننده داشتند.
البته این سخن بدین معنا نیست که میلیونها کارمند دولت، یا حتی همه اعضای سپاه، بسیج و نهادهای وابسته به حکومت، باطناً و از صمیم قلب به آن امر قدسی باور دارند. در هر نظامی، میان ایمان واقعی و نمایش وفاداری فاصلهای وجود دارد. اما نکته مهم این است که در حکومت مکتبی، حتی تظاهر به باورمندی نیز کارکرد سیاسی و حفاظتی پیدا میکند. همانگونه که در رژیم گذشته نیز از میلیونها کارمند تا مقامات ارشد نظام شاهنشاهی، بسیاری ممکن بود از ته دل وفادار به شاه نباشند، اما دستکم در ظاهر و در انظار عمومی تظاهر به وفاداری میکردند؛ در جمهوری اسلامی نیز نمایش التزام دینی، حتی اگر صادقانه نباشد، فرد را در مدار اعتماد و امنیت درونسیستمی قرار میدهد.
ممکن است گفته شود در حکومتی که فساد اداری، رانت، ویژهخواری و رقابت بر سر قدرت و ثروت تا این اندازه گسترده است، دین دیگر چیزی جز ابزاری برای حفظ قدرت و منزلت نیست. این داوری، دستکم درباره بخشی از واقعیت، بیپایه نیست. بیتردید در هر ساختار سیاسی، گروهی نه از سر ایمان، بلکه از سر منفعت به قدرت نزدیک میشوند. اما نکته مهم آن است که حتی در چنین وضعی نیز، روایت قدسی همچنان کارکرد خود را از دست نمیدهد. زیرا حکومت مکتبی فقط بر ایمان خالص استوار نیست؛ بلکه بر آمیزهای از باور، منفعت، ترس، عادت و نمایش وفاداری تکیه میکند. حتی کسانی که در خلوت شاید اعتقاد عمیقی نداشته باشند، ناچارند در عرصه عمومی خود را درون همان زبان و نمادهای قدسی تعریف کنند. همین امر سبب میشود که روایت رسمی، حتی در دل فساد و ریاکاری، باز هم توان بازتولید مشروعیت و انسجام درونی را حفظ کند.
این تجربهها بهخوبی نشان میدهد که در چنین ساختاری، مشروعیت نهایی نه فقط از سلسلهمراتب اداری، بلکه از نزدیکی به امر مقدس سرچشمه میگیرد.
در حکومت شخصمحور، با فروپاشی رهبر، وفاداری نیز دچار فروپاشی میشود؛ زیرا مرکز معنا از میان رفته است. اما در حکومت مکتبی و دینی، فرد میتواند حذف شود بیآنکه «روایت مقدس» از میان برود. رهبر میمیرد، اما امر قدسی باقی میماند. به همین دلیل، ساختار میتواند خود را بازتولید کند و رهبر جدیدی را در همان زنجیره معنایی بنشاند.
در چنین نظامی، پایوران حکومت خود را فقط حافظ یک دولت نمیدانند؛ آنان تصور میکنند حافظ یک حقیقت مقدس و تاریخیاند. همین تصور، نوع خاصی از استقامت و تداوم ایجاد میکند که در حکومتهای صرفاً شخصی کمتر دیده میشود. برای بسیاری از نیروهای مکتبی جمهوری اسلامی، مرگ رهبر پایان مأموریت نیست، زیرا مأموریت به شخص وابسته نیست؛ بلکه به امر مقدسی وابسته است که رهبر فقط نماینده موقت آن تلقی میشود.
این دقیقاً همان چیزی است که جمهوری اسلامی را حتی پس از حذف رهبراز رژیم شاه متمایز میکند. در سلطنت پهلوی، با رفتن شاه، بسیاری دیگر نمیدانستند به چه چیز وفادار ماندهاند. اما در جمهوری اسلامی، وفاداری از شخص عبور میکند و به موجودیتی فراتر از انسان متصل میشود؛ موجودیتی که در ذهن نیروهای وفادار، ابدی، قدسی و فناناپذیر تلقی میشود.
از همین رو، نباید گمان کرد که حذف یک رهبر به طور خودکار به فروپاشی فوری یک حکومت مکتبی میانجامد. در چنین حکومتهایی، آنچه ساختار را نگه میدارد فقط شخص رهبر نیست، بلکه شبکهای از ایمان، روایت مقدس، احساس تکلیف تاریخی و وفاداری دینی است که از فرد فراتر میرود.
با این همه، همانگونه که ریشه مشروعیت جمهوری اسلامی را باید در نوعی خوانش قدسی از فقه شیعه جستوجو کرد، پادزهر آن را نمیتوان صرفاً در دین ستیزی یا حمله مستقیم به باورهای مذهبی یافت. الماس را الماس میبُرد. اگر ولایت فقیه بر بستر گسترش تاریخی اختیارات فقیه در فقه اصولی بنا شده است، آنگاه نیرومندترین چالش برای آن نیز میتواند از دل همان سنت شیعی برخیزد؛ از احیای این اندیشه که در عصر غیبت، فقیه اگر نایب امام دانسته شود حق تبدیل نیابت دینی به اقتدار سیاسی نامحدود را ندارد. در چنین خوانشی، فقیه فقط پاسدار شریعت و حافظ روایت است، نه مالک امر مقدس. فرسایش واقعی ولایت فقیه از همان لحظهای آغاز می شود که مؤمن شیعه دوباره میان «احترام به فقیه» و «تقدیس قدرت سیاسی» فاصله بگذارد.
شاید بتوان تفاوت اصلی دو نظام شاهنشاهی و جمهوری اسلامی را در یک جمله خلاصه کرد:
در نظام شاهنشاهی، وفاداری نهایتاً به انسان ختم میشد؛ اما در جمهوری اسلامی، وفاداری به امر قدسیای تعلق دارد که انسان فقط حامل موقت آن است.
درویش رنجبر
دیپلمات پیشین ایران

جنگ بر سر مالکیت معنا چیست؟ س.روزبه















