سیاوش هادیان - خبرنامه گویا
بوکسوری را تصور کنید در راند دوازدهم؛ ابرو پاره، فک شکسته، دندانها خرد شده، نفس بریده و چشمانی که دیگر میان نور و تاریکی تمایزی قائل نیستند. در اطراف رینگ، جمعیتی ایستادهاند؛ گروهی فریاد تشویق سر میدهند، گروهی تحقیر میکنند، عدهای تنها نظارهگرند و معدودی هنوز توان اندوهگین شدن دارند.
این تصویر، بیش از آنکه یک مسابقه باشد، شبیه وضعیت امروز ایران است. جامعهای که دههها زیر فشار زندان، اعدام، سرکوب، فروپاشی اقتصادی، مهاجرت اجباری، فساد ساختاری و بیاعتمادی فرسوده شده، اکنون وارد مرحلهای خطرناکتر شده است: فرسایش اخلاقی و روانیِ جمعی.
فقر دیگر صرفاً یک مسئله اقتصادی نیست؛ فقر به یک وضعیت ذهنی تبدیل شده است. جامعهای که هر روز با ناامنی، تحقیر، بیثباتی و سوگ زندگی میکند، بهتدریج توان همدلی خود را از دست میدهد. انسان خسته، پیش از آنکه آرمانگرا باشد، صرفاً میخواهد زنده بماند. و درست از همین نقطه، چرخه خشونت بازتولید میشود.
در چنین شرایطی، مرز میان قربانی و بازتولیدکننده خشونت آرامآرام مخدوش میشود. جنگ نیز این وضعیت را چند برابر کرد. نه فقط جنگ نظامی؛ بلکه جنگ روایتها، جنگ هویتها، جنگ «وطنفروش» نامیدن یکدیگر، جنگِ حذف، جنگِ انتقام و جنگِ اثبات برتری اخلاقی.
تا پیش از بحران، بسیاری تصور میکردند مرز میان ظالم و مظلوم روشن است؛ اما جنگ، همانگونه که بسیاری از جامعهشناسان خشونت توضیح دادهاند، نخستین قربانیاش را حقیقت قرار میدهد و سپس اعتماد اجتماعی را.
جامعهای که سالها تحت فشار مداوم زیسته، مستعد نوعی رفتار گلهای میشود؛ رفتاری مبتنی بر خشم، ترس و واکنشهای آنی. در این وضعیت، افراد کمتر فکر میکنند و بیشتر به «اردوگاهها» پناه میبرند. انسانها دیگر یکدیگر را نمیشنوند؛ صرفاً برچسبگذاری میکنند. یکی جنگطلب نامیده میشود، دیگری خائن، آن یکی مزدور، دیگری عامل بیگانه. و در این هیاهو، انسان واقعی، با تمام پیچیدگیها و دردهایش، ناپدید میشود.
تراژدی دقیقاً همینجاست: جامعهای که خود قربانی خشونت بوده، آرامآرام زبان خشونت را یاد گرفته است. این فقط نتیجه تبلیغات سیاسی نیست؛ محصول سالها زندگی در شرایط فرسایشی است. جامعهای که مدام در وضعیت بقا نگه داشته شود، بهتدریج از درون خشن میشود؛ حتی اگر در ظاهر از صلح سخن بگوید.
امروز مسئله فقط حکومت، اپوزیسیون، جنگ یا قدرتهای خارجی نیست. مسئله اصلی، فروپاشی سرمایه روانی و اخلاقی جامعه است. وقتی مردمی دیگر نتوانند برای رنج یکدیگر توقف کنند، وقتی مرگ مخالف سیاسی به موضوع شادی یا تمسخر تبدیل شود، جامعه وارد مرحلهای خطرناک میشود که در آن، خشونت دیگر ابزار نیست؛ به فرهنگ تبدیل میشود.
و شاید دردناکترین بخش ماجرا همین باشد: ایران هنوز روی پا ایستاده، اما تماشاگران رینگ، یعنی ما، خستهتر، عصبانیتر و پراکندهتر از آن شدهایم که حتی درباره نجات او توافق داشته باشیم.
آنچه از دست رفته فقط امنیت یا رفاه نیست؛ چیزی از درون انسان ایرانی کنده شده است. نوعی اعتماد، نوعی آرامش، نوعی احساس تعلق به یک سرنوشت مشترک.
و اگر روزی قرار باشد این جامعه دوباره ساخته شود، بازسازی اقتصاد یا سیاست کافی نخواهد بود؛ باید توانایی دوباره انسان ماندن را نیز از نو آموخت.
پانویس تحریریه: فرسایش اجتماعی و روانی توصیفشده در این یادداشت، در بستری از دههها سرکوب، بحرانسازی و فرسودهکردن جامعه توسط جمهوری اسلامی شکل گرفته است؛ هرچند بخشی از این خشونت کلامی و قطبیسازی، در سطح جامعه نیز بازتولید میشود.

















