سرنوشت عدالت در جامعهای که اعتماد خود را از دست داده است (قسمت سوم)، دارکوب
تقارن کاذب: فرزند زمانه؛ یا سازنده زمانه؟
در دو بخش پیشین این نوشته، از پرونده ثابتی تا جنجال دیدار آشوری با رضا پهلوی و تأملی درباره ساواک، خشونت سیاسی و عدالت تاریخی، نخست از بحران اعتماد در داوریهای تاریخی سخن گفتیم و سپس پرسیدیم گذشته را با چه معیاری باید سنجید.
گفتیم نمیتوان انسان سال ۱۳۵۰ را از زمان خودش بیرون کشید، به سال ۱۴۰۵ آورد و با دانش، امکانات فنی و حساسیتهای اخلاقی نیمقرن بعد محاکمه کرد. همچنین گفتیم «زمانه» نمیتواند فقط وکیل مدافع یک سوی پرونده باشد: اگر جوان انقلابی را باید در فضای کوبا، ویتنام، چهگوارا، مارکسیسم و تب جهانی انقلاب فهمید، مأمور امنیتی همان سال را نیز باید در برابر تهدیدهایی دید که واقعاً با آنها مواجه بوده است.
اما این تقارن فقط تا همینجا معتبر است.
زیرا وقتی یک قدم جلوتر میرویم، تفاوت مهمی آشکار میشود: بخشی از کسانی که امروز برای رفتار سیاسی خود به «شرایط زمانه» استناد میکنند، صرفاً محصول آن شرایط نبودند؛ خود در ساختن آن شرایط سهم داشتند.
فضای انقلابی ایران مانند آبوهوا نبود که از اقیانوس برخاسته باشد و بیاختیار بر سر همه باریده باشد. انقلاب ۵۷ نیز صبح یک روز زمستانی از نارضایتی ناگهانی مردمی متولد نشد که شب قبل خوابیده بودند و صبح تصمیم گرفته بودند نظام سیاسی کشورشان را سرنگون کنند. پشت آن دههها کار فکری و سیاسی بود: تقدیس انقلاب، ساختن اسطوره مبارز، بیاعتبار کردن اصلاح، مشروعیتبخشیدن به براندازی و سرانجام، در بخشی از جریانها، تبدیل اسلحه و مبارزه مسلحانه به فضیلت سیاسی.
از این رو جمله «ما فرزند زمانه خود بودیم» فقط نیمی از حقیقت است. نیم دیگرش پرسشی است که کمتر دوست دارند شنیده شود:
آن زمانه در ایران را چه کسانی ساختند؟
و درست در سوی دیگر همین معادله، پرسشی قرار دارد که تقریباً از روایت رایج تاریخ حذف شده است:
ساواک در برابر چه چیزی قرار داشت؟
این پرسش به معنای تبرئه ساواک نیست. هنوز نه حکم محکومیت دادهایم و نه برائت. اتفاقاً تمام مقصود این مجموعه آن است که پیش از دیدن پرونده، حکم صادر نکنیم. اما حتی برای محاکمه یک متهم نیز باید صحنه واقعه را کامل بازسازی کرد.
تشدید وجه امنیتی و ضدبراندازی ساواک در دهههای چهل و پنجاه را نمیتوان از سازمانهای مخفی و مسلح، خانههای تیمی، ترور، بمبگذاری، سرقت مسلحانه و جریانهایی جدا کرد که دیگر صرفاً خواهان اصلاح حکومت نبودند؛ آشکارا برای سرنگونی آن سازماندهی میکردند و در مواردی اسلحه به دست گرفته بودند.
در روایت رایج اما اتفاق عجیبی افتاده است: علت را از تصویر بریدهایم و واکنش را نگه داشتهایم.
خانه تیمی را حذف کردهایم؛ ساواک مانده است. اسلحه را حذف کردهایم؛ بازداشت مانده است. ترور را حذف کردهایم؛ بازجویی مانده است. پروژه براندازی را حذف کردهایم؛ «حکومت پلیسی» مانده است. بعد از حذف نیمی از واقعه، نیم دیگر را «تمام تاریخ» نامیدهایم!
بعد به تصویر ناقصی که خود ساختهایم نگاه کرده و پرسیدهایم: این همه دستگاه امنیتی برای چه بود؟ نمیشود آتش را روشن کرد و بعد از آمدن آتشنشانی شکایت کرد که چرا خیابان پر از ماشین آتشنشانی شده است.
البته وجود آتش هر رفتاری از آتشنشان را مشروع نمیکند. ممکن است خطا کرده باشد، ممکن است از حدود ضرورت گذشته باشد، ممکن است بیگناهی آسیب دیده باشد و ممکن است جرمی نیز رخ داده باشد. هرکدام از اینها پرونده و دلیل خود را میخواهد. اما پیش از محاکمه آتشنشان، دستکم نباید آتش را از صورتجلسه دادگاه پاک کرد.
شاهی که نمیخواست آب در دل مردمش تکان بخورد
در این میان مسئله دیگری نیز وجود دارد که به گمان من در فهم دوره پهلوی کمتر به آن توجه شده است:
اصرار حکومت بر دور نگه داشتن ناامنی از زندگی روزمره مردم.
شاید یکی از تناقضهای حکومت شاه همین بود که بیش از حد میخواست آب در دل ملتش تکان نخورد. دستگاه امنیتی را معمولاً از دریچه کسی میبینیم که در برابر آن قرار گرفته است: سلول، بازداشتگاه، بازجویی و زندان. طبیعی هم هست؛ زندان دیده میشود و زندانی خاطره مینویسد. اما دستگاه امنیتی کار دیگری هم دارد که اگر موفق شود، تقریباً هیچکس آن را نمیبیند:
کار دستگاه امنیتی، در بهترین حالت، جلوگیری از حادثهای است که اگر دستگاه در مهار آن موفق شود، بیشتر مردم هرگز نخواهند فهمید قرار بوده رخ بدهد.
من خود در آن سالها زندگی کردهام. در سال ۱۳۵۲ میان ایران و عراق در مرزها درگیری نظامی وجود داشت؛ اما منِ شهروند عادی اساساً از آن چیزی نفهمیدم. آنچه در حافظه من مانده نه جامعهای جنگزده است، نه خیابانهایی نظامیشده و نه مردمی که صبح با اضطراب جنگ از خانه بیرون بیایند. زندگی جریان عادی و امن داشت.
همین نگاه را باید در بررسی امنیت داخلی نیز آزمود. قرار بود خانه تیمی پیش از عملیات کشف شود، بمب پیش از انفجار خنثی شود و شبکه مسلح پیش از آنکه گلولهاش به شهروند عادی برسد از کار بیفتد. قرار نبود میلیونها انسانی که هیچ نقشی در جنگ حکومت و مخالفان مسلح نداشتند، هر روز هزینه آن جنگ را در خیابان و خانه خود بپردازند.
و اینجا با یکی از طنزهای عجیب امنیت روبهرو میشویم:
موفقیت یک دستگاه امنیتی در نامرئی کردن خطر، بعدها میتواند به دلیل بیضرورت بودن همان دستگاه تبدیل شود.
مردم بمبی را که منفجر نشده به یاد نمیآورند. شبکهای که پیش از عملیات متلاشی شده در حافظه عمومی قربانی ندارد. تروری که پیش از اجرا کشف شده، جنازهای ندارد که پنجاه سال بعد عکسش را نشان بدهیم.
امنیت، برخلاف ناامنی، اغلب عکس یادگاری از خود باقی نمیگذارد.
و همین ویژگی، کار تاریخ را دشوار میکند. پنجاه سال بعد میتوان تمام این بخش نامرئی را از قاب برید و فقط بخش مرئی را نگه داشت: بازداشت، بازجویی، زندان و ساواک. آنوقت داستان بسیار ساده و البته بسیار دلنشین میشود: در یک سوی صحنه، چند جوان آرمانخواه و کتابخوان ایستادهاند و در سوی دیگر، حکومتی که ظاهراً بیهیچ علت قابل فهمی تصمیم گرفته بود کشور را «پلیسی» کند.
فقط یک مشکل کوچک وجود دارد:
تاریخ به این سادگی نیست.
اگر جوانی اعلامیه پخش کرده و به خاطر عقیدهاش بازداشت شده، یک پرونده داریم. اگر دیگری اسلحه برداشته، عضو شبکه مخفی شده، در خانه تیمی زندگی کرده و برای ترور یا عملیات مسلحانه آماده شده، پرونده دیگری داریم. قرار دادن هر دو زیر عنوان دلنشین و بیخطر «مخالف سیاسی»، نه دفاع از حقوق بشر است و نه تاریخنگاری؛ پاک کردن تفاوتی است که اتفاقاً برای داوری عادلانه حیاتی است.
و درست در همین نقطه، دفاع مشهور «ما فرزند زمانه خود بودیم» شکل دیگری پیدا میکند.
بله، انسان از زمانه خود تأثیر میگیرد. اما کسی که سالها برای تقدیس انقلاب، سازماندهی مخفی، مشروعیتبخشیدن به خشونت و در مواردی مبارزه مسلحانه کوشیده است، دیگر نمیتواند محصول عمل خویش را مانند بارانی طبیعی توصیف کند که ناگهان از آسمان باریده بود. او فقط در زمانه زندگی نکرده است؛ در ساختنش نیز سهم داشته است.
و از آن عجیبتر اینکه بعد، واکنش حکومت به همان وضعیتی را که خود در ایجادش شریک بوده، از زمینه تاریخیاش جدا کند و به عنوان شاهدی بر شرارت ذاتی حکومت به نسلهای بعد تحویل دهد.
تقارن واقعی این است که هر دو را با تمام زمانهشان ببینیم: کردار حکومت و کردار مخالفانش؛ زندان و خانه تیمی؛ بازجویی و اسلحه؛ مأمور امنیتی و کسی که تصمیم گرفته بود سیاست را از خیابان به میدان جنگ ببرد.
بعد میتوان پرسید حکومت کجا از حق دفاع از خود عبور کرد، کجا قانون را شکست، کجا بیگناهی آسیب دید و کجا ـ اگر واقعاً رخ داده ـ شکنجه و جنایت صورت گرفت.
آنها پرسشهای اصلی این مجموعهاند. اما ترتیب پرسشها مهم است. نمیتوان ابتدا نیمی از صحنه را پاک کرد و بعد نیم دیگر را محاکمه کرد.
اما پیش از گشودن پرونده، یک پرسش دیگر باقی مانده است.
تا اینجا از بمب، خانه تیمی، ترور و مبارزه مسلحانه سخن گفتیم. اما مخالف شاه همیشه اسلحه به دست نداشت. کسانی هم بودند که قلم میزدند، روزنامه میخواستند، حزب میخواستند و فعالیت سیاسی میکردند. پس پرسش دشوار را خودمان مطرح کنیم:
اگر مسئله حکومت امنیت بود، چرا آزادی سیاسی محدود شد؟ چرا مخالف غیرمسلح نیز از آزادیای که امروز حق بدیهی او میدانیم برخوردار نبود؟
این پرسش را نمیتوان با چند جمله درباره ساواک و خانه تیمی پاسخ داد. اگر قرار است این مجموعه به کیفرخواست یا دفاعیه تبدیل نشود، باید درست همانجایی توقف کنیم که استدلال خودمان دشوار میشود.
برای پاسخ، ناچاریم کمی عقبتر برویم؛ به شهریور ۱۳۲۰ تا مرداد ۱۳۳۲؛ به یکی از بازترین و پرتنشترین دورههای سیاسی تاریخ معاصر ایران؛ به احزاب، مطبوعات، خیابان، ترور، دخالت قدرتهای خارجی و نیروهایی که هرکدام آینده متفاوتی برای ایران میخواستند.
باید ببینیم شاه از آن دوازده سال چه آموخت ــ یا تصور کرد که آموخته است ــ و چرا بعدها «آزادی سیاسی» را نه فقط فرصتی برای رقابت، بلکه در مواردی مسیری برای عبور از اصل نظام میدید. و مهمتر از آن، باید پرونده خود مخالفان را هم باز کنیم. آنان که آزادی میخواستند، با آزادی چه نسبتی داشتند؟ آیا صندوق رأی را قاعده دائمی بازی میدانستند، یا نردبانی که میشد از آن بالا رفت و پس از رسیدن به بام، کنار گذاشت؟
شاید شاه در این تشخیص خطا کرده بود. شاید محدود کردن سیاست خود یکی از خطاهای بزرگ حکومت پهلوی بود. شاید هم بخشی از آنچه بعدها با عنوان ساده «سرکوب مخالفان سیاسی» روایت شد، بسیار پیچیدهتر از این دو کلمه باشد. هنوز حکم نمیدهیم.
پس هنوز سراغ کابل و بازجویی نمیرویم. ابتدا باید معلوم کنیم وقتی از «آزادی سیاسی» در دوره شاه سخن میگوییم، دقیقاً از چه آزادیای و برای چه نیروهایی حرف میزنیم.
مخالفان شاه آزادی میخواستند، یا فقط آزادیِ رسیدن به قدرت را؟
و اگر به قدرت میرسیدند، آیا همان آزادی را برای مخالف خود نیز به رسمیت میشناختند؟
آزادی اگر فقط تا لحظه رسیدن به قدرت معتبر باشد، دیگر آزادی نیست؛ تاکتیک است.
ادامه دارد...
دارکوب

جنایتکارترین " شاعر"! مسعود نقره کار
















