پنجشنبه 5 دی 1387   صفحه اول | درباره ما | گویا


گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

حاج شانه ‏چی هم رفت، مهدی فتاپور

محمدمدير شانه چی
خانه‏اش در يکی از محلات فقير نشين پاريس بود. يک اطاق خيلی کوچک که در يک قسمتش هم يک اجاق گاز و شير آب و در واقع آشپزخانه‏اش قرار داشت. از ديدن هم خيلی خوشحال شديم. برای من او مثل پدرم بود و برای او من يادآور پسرش محسن...حاجی شانه‏چی از قماش آن معدود آدم‏هايی بود که معتقدند سعادت در درون آدم‏هاست و سعادتمند ترين آدم‏ها آنهايی هستند که در درونشان از آن‏چه می ‏کنند سرافراز باشند

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


جمعه شب ديروقت به خانه رسيدم. پيغام گير تلفن نشان می‏داد که چند تلفن داشتم. پيغام دوم از مهندس حاجی بود. او خبر درگذشت حاجی شانه چی را داده بود و گفت که بچه‏های ملی مذهبی پيام تسليتی برای انتشار در سايت‏ها نوشته و نام من و مريم سطوت را هم در ليست گذاشته‏اند و آيا من موافقم که نامم در ليست باشد.

بيست و سه سال پيش بود. تازه به اروپا آمده بودم. يکی از کسانی را که خيلی مشتاق ديدارش بودم، حاج شانه چی بود. شنيده بودم که به تنهايی زندگی ميکند و با وجود سن زيادش برای امرار معاش گاهگاهی به آلمان ميرود و در بازارهای دست دوم فروشی آلمان مقداری لباس ميخرد و می‏آورد پاريس می‏فروشد. از او نقل می‏کردند، آن‏زمان که با شورای ملی مقاومت کار می‏کرده، دوستی از او پرسيده که مجاهدها که وضع ماليشان خيلی خوب است، تو چرا با اين همه مشقت برای چندرغاز در اين سن و سال آنقدر به خودت زحمت می‏دهی. از آنها بخواه،کمی به تو پول بدهند تا تو بيشتر به کارهای سياسی برسی و او پاسخ داده بود، "نه، پسر جان، من اين کار را نمی‏کنم. وابستگی اقتصادی، وابستگی سياسی را بدنبال می‏آورد." تلفن او را پيدا کردم و به او زنگ زدم و خودم را معرفی کردم. (او مرا بنام پسر حاج حسن سيگاری می‏شناخت.) خيلی خوشحال شد. گفت، همين الان راه بيافت بيا. من يک چيزی آماده ميکنم. نهار را با هم بخوريم.

خانه‏اش در يکی از محلات فقير نشين پاريس بود. يک اطاق خيلی کوچک که در يک قسمتش هم يک اجاق گاز و شير آب و در واقع آشپزخانه‏اش قرار داشت. از ديدن هم خيلی خوشحال شديم. برای من او مثل پدرم بود و برای او من يادآور پسرش محسن. يکی از اقوامشان که از ايران آمده بود و يک خانم فرانسوی که می‏خواست برای انجام يک کار تحقيقاتی به ايران برود، و فارسی ياد می‏گرفت، آنجا بودند. به فاميلشان گفت که سوالهای آن خانم را جواب دهد و شروع کرد حرف زدن و درد دل کردن. می‏گفت می‏بينی، چه کار با ما کردند. بچه هايم را کشتند و اين هم زندگی است که برای ما ساخته‏اند. از همه بيشتر از خامنه‏ای ناراحت بود. می‏گفت او دارد همين طور بالا می‏رود و يادش رفته که در تمام سالهای قبل از انقلاب، وقتی برای کارهای سياسی و يا غيرسياسيش به تهران می‏آمد، من ميزبان او بودم، طوری که وسايل شخصيش را هم در يک چمدانی در خانه ما گذاشته بود، تا مجبور نباشد، آنها را هر بار با خود به مشهد برده و بياورد. ولی با همه آنچه من برای او کرده بودم حتی حاضر نشد يک نيم‏قدم برای من بردارد. او به همين سرعت يادش رفت، که برای بالارفتن پايش را روی شانه‏های چه کسانی گذاشته بود.

ياد ديدارم با حاجی پس از انقلاب افتادم. با محسن رفته بوديم دفتر آقای طالقانی برای ديدن آقای علی بابايی و ديگر مسئولين دفتر. محسن گفت اول برويم پيش پدرم، بعد بريم سراغ ديگران و مرا پيش پيرمرد لاغراندامی برد و معرفی کرد. او بعد ا زاينکه اسم مرا شنيد، پرسيد تو با حاج حسن سيگاری فاميل نيستی، گفتم او پدرم است. گفت تو بودی که تابستانها ميامدی مغازه پدرت کار می‏کردی. آنجا بود که او را به خاطر آوردم.

مغازه پدرم خيابان ناصرخسرو سر بازار آهنگرها بود. من چند سالی تابستان‏ها ميرفتم پيش او کار می‏کردم. مغاره پدرم هميشه شلوغ بود و آدمها از نقاط مختلف شهر می‏آمدند و تا زمانی که کارشان راه می‏افتد، راجع به همه چيز با هم حرف می‏زدند. من خيلی از آن محيط خوشم می‏آمد و تا سرم خلوت می‏شد می‏رفتم آنطرف پيش‏خوان ميان مشتری‏ها و با دقت به حرف‏هايشان گوش می‏دادم. پدرم آدمی بود خيلی جدی. او هيچ‏وقت وارد صحبت ها نمی‏شد و سرش به کارش گرم بود ولی بعضی وقت‏ها شب قيل از تعطيل مغازه يک حاجاقای لاغری می‏آمد که پدرم به او خيلی احترام می‏گذاشت. او تنها کسی بود که هر وقت می‏آمد، پدرم کارش را تعطيل می‏کرد و با او گپ می‏زد.

در همسايگی مغازه پدرم مغازه يک آدم مقدسی بود که خياطی داشت. هر وقت مرا می‏ديد ازم می‏پرسيد که چه می‏کنم و بعد از اين‏که برنامه‏هايم را برايش تعريف می‏کردم، دست مرا می‏گرفت، می‏آورد در مغازه پدرم و از همان توی خيابان داد می‏زد. "حاجی اين‏قدر بفکر دنيا نباش، يک ذره به آخرتت فکر کن. اين بچه را بجای اين‏که بگذاری کلاس انگليسی درس کفر ياد بگيره، بفرستش بره هيات، دلش روشن شه." پدرم هم مثل هميشه او را نگاه می‏کرد و فقط لبخند می‏زد و او هم غرو لند کنان می‏رفت. يکبار به پدرم گفتم می‏خواهی اين دفعه به او دروغی بگم که ميرم هيات که ديگه شلوغ نکنه. پدرم لبخندی زد و گفت " دروغگو دشمن خداست. بگذار او هم دلش خوش باشد که داره امر به معروف ميکنه" ولی بر خلاف پدرم هر وقت حاجی آنجا بود و همسايه ما از اين حرفها ميزد، او عصبانی شده و زير لب به هر چی خشکه مقدسه، فحش ميداد. يکبار هم با وجود تلاش پدرم نتوانست جلوی خودش را بگيرد و يک دعوا مرافعه حسابی با او راه انداخت. او به هر چی کافر دنيا دوسته فحش می‏داد و حاجی هم به هر چی خشکه مقدس حجتيه ايه بد و بيراه ميگفت. از آن پس او کمتر پاپيچ پدرم شد. بعد از انقلاب مغازه او بسرعت رشد کرد و بيکی از آهن فروشهای بزرگ بازار بدل شد و دو پسرش که از من بزرگتر بودند و قرار بود دنبال آخرت باشند، يکيشان رييس کميته و از مسئولين رده بالای ارگانهای انتظامی امنيتی شد و دومی هم در عرض چند سال يکی از کارخانه‏دارهای بزرگ شهر صنعتی البرز.

محسن را از زندان قصر می‏شناختم. ما فدايی‏ها در بند ۲ و ۳ قصر تشکيلاتی درست کرده بوديم. تشکيلاتی که اکثر اعضای آن امروز ديگر نيستند. هيبت معينی، پرويز نصير مسلم، مسرور فرهنگ، قاسم سيد باقری، حميد اکرامی، حسن فرجودی، انوشيروان لطفی، علی دبيری فرد، فرهاد صديقی، پرويز داودی، حسين الهياری، ناصر حليمی و محسن ..محسن در رابطه با من بود. ما از نظر خصوصيات فردی خيلی با هم فرق داشتيم. من آدمی بودم نسبتا خونسرد و ملايم و محسن آدمی بود جنگی . ولی هر دويمان در کوچه پس کوچه های جنوب شهر تهران بزرگ شده بوديم و تربيت خانوادگيمان به هم شبيه بود. پدران هر دوی ما اعتقاد داشتند، بچه را بايد ول کرد تا خودش برود مشکلاتش را حل کند و اعتماد به نفس پيدا کند و راه و چاه زندگی را ياد يگيرد. وقت بازی فوتبال ما هر دو مثل بچگی‏هايمان آنچنان با حرارت روی هر توپی می‏رفتيم که انگار مسابقه تيم ملی است با اين فرق که من خونسرد بودم و محسن عصبی و وقتی عصبانی می‏شد، مثل بچه های آن محلات فول می‏کرد و جر می‏زد.

من آن زمان با سازمان در رابطه بودم. خيلی زود از طريق خبرهايی که محسن از ملاقاتی می‏آورد فهميدم که او هم به سازمان وصل است. شايد خودش هم نميدانست. از آن پس، بدون اين‏که بروی او بياورم بعضی خبرها را خودم رد می‏کردم و برخی را به او ميدادم تا او منتقل کند. تابستان ۵۳ بعد از اعتراض به ناسالم بودن غذا، ۶ نفر از ما، منجمله من و محسن را صدا زدند و بدون اينکه به ديگران بگويند ما را کجا می‏برند به زندان عادی فرستادند. آنروز، روز ملاقات بود و خانواده ها جلوی بند ما جمع بودند. ما را از حياط زندان عبور داده و به زندان شماره ۴ قصر که به زندانيان غير سياسی اختصاص داشت فرستادند. در مسير من ديدم يک دختر جوان سبزه‏‏روی چادر مشکی بسر، چند بار از روبروی ما آمد و از کنار ما رد شد. برايم عجبب بود که او چطور و از چه راهی دراين فرصت کوتاه خودش را به جلوی ما ميرساند و از آنطرف بدون اينکه کسی مشکوک شود می‏آيد و از کنار ما رد می‏شود. معلوم بود که ميخواهد ببيند ما را کجا می‏برند. وقتی به بند رسيديم به محسن گفتم، ديدی اين دختره ناکس چقدر زرنگ بود و اين‏قدر آمد و رفت تا فهميد ما را کدام زندان بردند. محسن گفت او خواهرم زهره بود. توی دلم گفتم، پس اين دختره زبل رابط دوم سازمان با زندان است. از اينکه نميدانستم و زياد به او توجه نکردم، دلخور شدم. مطمئن بودم که به احتمال زياد قبل از آزاد شدنمان نام او را در روزنامه ها جزء کشته شده‏های يک درگيری مسلحانه خواهم خواند و دو سال بعد خواندم.

سال ۵۵ محکوميت من بپايان رسيد و من را مثل بقيه زندانيان آزاد نکرده و به بندی که به بند ملی‏کش ها معروف بود فرستادند. اين بند يک ساختمان دو طبقه در زندان اوين بود. مرا فرستادند طبقه دوم و آن‏جا متوجه شدم که از بدشانسی من همه آنهايی را که با من نزديک بودند، فرستاده اند طبقه پايين ( پرويز، فرخ، بهزاد، علی، اردشير، کيان ...) و فقط من درطبقه دوم بودم. همزمان با اعدام بيژن جزنی و هم پرونده‏هايش ما فدايی‏های شناخته شده را به زندان اوين آورده بودند و دو سال بود که در بند فدايی‏ها بنظر من با بهترين آدمهای دنيا هم بند بودم و حالا هنگام ورود در اين بند احساس تنهايی می‏کردم. توی اطاقها دنبال آشنا سر‏می‏کشيدم. ناگهان ديدم که يک نفر از پشت پريد روی گردنم. آنچنان که من با کله خوردم زمين و يک فندق بالای پيشانيم سبز شد. محسن بود. در آن چندماهی که من در آن بند بودم صبح تا شب با هم بوديم.

روز بيست و دوم بهمن به دانشکده فنی رفته و به هر کس که می‏توانستم خبر دادم که مرکز تجمع بچه‏های سازمان دانشکده فنی است. تا شب چند صد نفری آنجا جمع شدند. محسن از اولين کسانی بود که خبردار شده و آمده بود. هيچ‏يک از رفقای اصلی رهبری خبردار نشده بودند. بعد از چند ساعتی کلنجار رفتن با خودم نيمه شب تصميم گرفتم که تشکيل ستاد را اعلام کنم. اهميت اين تصميم يعنی علنی کردن يک سازمان مخفی را می‏دانستم. متن کوتاهی نوشتم و به مريم و محسن دادم که به راديو ببرند. آن‏شب سر هر چهارراه جوانها با اسلحه ايستاده و ماشين‏ها را کنترل می‏کردند و محسن بهترين آدمی بود که حريف همه آن‏ها می‏شد. . دو ساعتی از رفتن آنها نگذشته بود که راديو خبر تشکيل ستاد سازمان را در دانشکده فنی اعلام کرد. تا چند ساعت بعد همه آمدند به ستاد.

فروردين ۵۸ جنگ اول گنبد آغاز شد. ما نگران بوديم. با دفتر آيت‏الله طالقانی تماس گرفتيم و نگرانی خود را ابراز کرده و آمادگی خود را برای هر گونه همکاری در جهت برقراری آتش بس اعلام کرديم. چند ساعت بعد آقای طالقانی با دفتر سازمان تماس گرفته و با فرخ نگهدار صحبت کرد و مطرح کرد هيات دولت با ماموريت برقراری آتش بس عازم منطقه شده. شما فورا هياتی برای همکاری با آنان به منطقه بفرستيد. آنان از آمدن هيات شما جهت همکاری با آنان اطلاع دارند. بعد از پايان تلفن، من و فرخ برای انتخاب اعضای هيات اعزامی صحبت کرديم. اولين نفری که بفکر من رسيد، محسن بود. يک آدم زبل که ميتوانست با کميته‏ايها طرف شود و با زبان خودشان با آنها حرف بزند. هيات ما نيم ساعت بعد حرکت کرد. قبل از حرکت، به محسن گفتم به پدرش تلفن بزند و ببيند اين هيات دولت چه کسانی و چه جور آدمهايی هستند. او گفت همه اعضای هيات را نمی‏شناسد ولی آقا (طالقانی) آنان را تاييد کرده و خيالتان راحت باشد. او فقط مليحی را می‏شناخت و گفت خيلی آدم سالم و شريفی است. هيات ما در گنبد به دو گروه تقسيم شد. امير ممبينی و اشرف دهقانی و مستوره احمدزاده به منطقه ترکمن نشين رفتند و بعدا هم مهدی سامع جهت برقراری ارتباط به آنان پيوست و من و محسن اين طرف جبهه کنار هيات دولت و ميان کميته‏ايها مانديم. چند روزی که هر خطا يا اتفاق کوچک می‏توانست به مرگ ما منجر شود. ماموريت ما با موفقيت کامل به انجام رسيد و جنگ خاتمه يافت. محسن يکی از مناسب‏ترين افراد برای اين ماموريت بود.

بعد از درگذشت طالقانی، محسن گفت که پدرش سخت مريض شده. شايد از غم درگذشت آقا باشد. با او برای عيادت وی به بيمارستان رفتيم. قبل از ما چند تن ريشو که معلوم بود از مسئولين هستند‏، از اطاق بيرون آمدند. نميدانم چه مکالمه‏ای بين آنها رد و بدل شده بود که وقتی محسن وارد اطاق شد او با نگرانی که ضعف مريضی هم آنرا تشديد ميکرد، دست‏های محسن را در دستانش گرفت و رها نميکرد و مرتب می‏گفت اين‏ها همه‏تان را می‏کشند، مواظب خودتان باشيد. و در پاسخ به سوال محسن که مگر چی شده، چه شنيده‏ای. فقط جواب می‏داد، همه‏تان، همه‏تان را می‏کشند.

چند ماه قبل از سی خرداد برای آخرين بار محسن را ديدم. محسن با اقليت رفته بود و من با اکثريت بودم. با ماشين از خيابان گيشا می‏گذشتم که او را ديدم کنار خيابان ايستاده. می‏دانستم که او در برخورد با مخالفين تندخوست ولی با وجود اين توقف کردم و صدايش زدم. جلو آمد و گفت خيلی ازتون دلخورم. گفتم ميدانم ولی بيا بالا. يک ساعتی با هم بوديم. او قراری داشت و بايد ميرفت. از همه چيز حرف زديم بجز اقليت و اکثريت. از او پرسيدم "چطوری؟" گفت "خيلی داغانم ولی نپرس واسه چی." ميدانستم که اين لحن معنايش مشکلات درون سازمانيست و نه مشکلات بيرونی و اگر نمی‏گفت که علتش را نپرس هم من دليلش را از او نمی‏پرسيدم.

روزی که پدرم به قتل رسيد من در فرانکفورت روی يک پروژه کار می‏کردم (دويست کيلومتری محل اقامتم) شب ساعت يازده بود. جلوی تلويزيون نشسته بودم که تلفن زنگ زد. صبح زود بايد می‏رفتم فرانکفورت و خيال نداشتم تلفن را بردارم. نگاه کردم. ديدم تلفن از ايران است. تعجب کردم. بوقت ايران ساعت يک و نيم بعد از نيمه شب بود. چه کسی ممکن است اين وقت شب زنگ بزند. تلفن را برداشتم و برادرم خبر هولناک را بمن داد. همانجا روی مبل ولو شدم. مريم را بيدار نکرده و به او خبر ندادم. تا صبح همانجا نشستم و با خودم خلوت کردم. پدرم از نظر خصوصيات شخصی سرمشق و معلم من بود. حوصله شنيدن پيام های تسليت دوستانم را نداشتم. از فردايش بی ادبی کرده و هيچ يک از تلفن‏هايی را که برای تسليت ميشد برنداشته و پاسخ ندادم. هر چند نمی‏توانستم منطق قاتلين را بفهمم ولی روشن بود که قتل ارتباطی با فعاليت‏های سياسی من ندارد. به همين دليل تصميم گرفتم در اروپا مراسمی برگزار نکنم و پی ‏گيری اين قتل را در چارچوب بقيه قتل هايی که به قتل های زنجيره‏ای معروف شد‏، انجام دهم. در آنروزها خيلی دلم می‏خواست حاجی اروپا بود و بديدنش می‏رفتم. بجز اقوامم او تنها کسی بود که ارتباطش با اين قتل نه بدلايل سياسی يا رابطه با من بلکه بدليل شناخت پدرم بود. پيامی نوشتم و همراه با شعری که از طريق دوستم کريم شام بياتی بدستم رسيده بود، برای قرائت در مراسم شب هفت وی در ايران ارسال کردم. (باور نميکنم آن کوه سربلند؛ آن قله سرنشسته بر اعماق آسمان؛ در قعر تيره اين خاک خفته است......). مراسم ختم و شب هفت وی از نظر تعداد شرکت کنندگان يکی از بی نظيرترين مراسم از اين نوع بود. می‏دانستم که حاجی هم ميان جمعيت نشسته است و پيام مرا گوش می‏دهد.

بعد از انقلاب اکثر آشنايان پدرم ثروتمند شدند. روزی از پدرم پرسيدم، در اين شلوغی بعد از انقلاب، اکثر آشنايانت در بازار پولهای هنگفتی بدست آوردند، چرا تو چيزی بدستت نرسيد. پدرم پاسخ داد" مهدی جان، من از شش سالگی در بازار شاگردی کرده‏ام و هرچی را بدست آورده‏ام سنار سنار روی هم گذاشته‏ام. اين کارهايی که اينها می‏کنند کاسبی نيست. کلاه‏برداری است با توجيه‏های شرعی. آدم موقعی شاده که دلش خوش باشه. و من ياد گرفته‏ام که آدم برای اينکه دلش خوش باشه، بايد دستش به بعضی کارها نره و انجام نده."

حاجی شانه‏چی هم از قماش آن معدود آدم‏هايی بود که معتقدند سعادت در درون آدم‏هاست و سعادتمند ترين آدم‏ها آنهايی هستند که در درونشان به آن‏چه می‏کنند سرافراز باشند.

مهدی فتاپور
[email protected]
http://fatapour.blogspot.com





















Copyright: gooya.com 2016