یکشنبه 1 مهر 1386   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

از اوين خانم اسفنديارى تا پاندول آقاى زيدآبادى

كشكول خبرى هفته (۶)

اوين ِ خانم اسفنديارى؛ اوين ِ دانشجويان اميركبير
"لحن بازجو، در مقابل، معقول و مؤدبانه بود. آن‌ها تهديد نكردند؛ هيچ وقت از اتهامات رسمى يا دادگاهى حرفى به ميان نياوردند. گاهى به خود زحمت مى‌دادند تا نگرانى‌هاى خود از مقاصد آمريكا در ايران را توضيح دهند – توضيحاتى كه به نظر مى‌آمد نظرات وزارت اطلاعات هستند."
اين ها گوشه هايى از نوشته ى خانم هاله اسفنديارى در واشنگتن پست است. آيا اظهارات ايشان خلاف واقع است؟ قطعا چنين نيست اما وقتى سخنان ايشان را در كنار سخنان محمود سالاركيا معاون امور زندان هاى دادستان تهران قرار مى دهيم هدف بازجويان وزارت اطلاعات از برخوردهاى "معقول و مودبانه" با زندانيان آمريكايى-ايرانى مشخص مى شود. آقاى سالار كيا با قاطعيت اظهار مى دارند "به هيچ وجه در زندان شكنجه نداريم". مورد استناد ايشان هم لابد اظهارات خانم اسفنديارى و آقاى تاجبخش است. وقتى مشكل يك زندانى، تنها نبودن استخر باشد، طبيعتا نمى توان از شكنجه سخن راند.
اما در آن سوى سلول هاى تميز و بزرگ، جايى كه مى توان هر روز ساعت ۶ بعد از ظهر دوش گرفت و مانند اشراف انگليسى لباس عوض كرد و از ساعت ۶ تا ۱۰ كتاب ابله داستايفسكى خواند و به خانواده هاى پنج مقام ايرانى دستگير شده در اربيل عراق فكر كرد، دانشجويان بى پناه دانشگاه اميركبير اسيرند كه نه سلول بزرگ و تميزى دارند، نه هر روز ساعت ۶ دوش مى گيرند، نه مانند اشراف انگليسى لباس عوض مى كنند و نه از ساعت ۶ تا ۱۰ ابله داستايفسكى مى خوانند و نه به خانواده هاى پنج مقام ايرانى دستگير شده در اربيل عراق فكر مى كنند. آن ها زير فشار هاى جسمى و روحى شديد در حال در هم شكستنند. در حالى كه بازجويان شش هفت نفرى بر بدن نحيف آن ها ايستاده اند، از آن ها خواسته مى شود كه به كار نكرده اعتراف كنند؛ اظهار پشيمانى و ندامت كنند؛ بگويند كه از آمريكا و اسرائيل پول گرفته اند و قصد براندازى نرم و مخملين داشته اند. خانم هاله اسفنديارى بايد فكر كنند كه دليل برخوردهاى معقول و مودبانه با ايشان چه بوده است. اگر به اين نتيجه رسيدند كه بازجويان اطلاعات قصد فريب افكار عمومى را ندارند، از تمام چيزهاى جالب و جذابى كه در اوين ديده اند بگويند و بنويسند. در غير اين صورت، مراقب باشند كه گفته هاى شان – كه در صحت آن ها كم ترين ترديدى نيست – باعث فريب و انحراف افكار بين المللى نشود و شكنجه گران از فرصت به دست آمده براى آزار بيشتر زندانيان بى پناه استفاده نكنند.

شمارش معكوس در پايان شش ماه سكوت
بخشى از يادداشت هاى يك اصلاح طلب طرفدار ترمز موقت (ترمزيان پيشرو منشعب از جناح خط امام سابق):
پنج ماه از سكوت ما مى گذرد. يك ماه ديگر بيشتر نمانده است. آخ جون! مى توانم باز صحبت كنم. آخر اين هم پيشنهاد بود كرديم؟ خب حالا چه؟ بايد شمارش معكوس مان را به جامعه اعلام كنيم. حتما جامعه و حكومت از اين سكوت و قهر ما درس گرفته اند. حتما منتظر ما هستند تا با پيشنهادهاى عالى خود نجات شان دهيم. اما..... اما اگر تاثير نگرفته باشند چه؟ اگر رهبر همچنان حرف خودش را بزند چه؟ اگر آيت الله جنتى حرف خودش را بزند چه؟ اگر احمدى نژاد حرف خودش را بزند چه؟ اى داد بيداد! فكر اينجايش را نكرده بوديم...

يك سخنرانى داغ در باب مضار گوگليسم
اى مرگ بر گوگل! هر آتشى هست از گور گوگل بلند مى شود. سايت سياسى مى خواهى، گوگل. سايت سكسى مى خواهى، گوگل. فيلترشكن مى خواهى، گوگل. عكس و ويدئو مى خواهى، گوگل. آقا بكِشيد ببنديد درش را! هى شل و سفت نكنيد! يك روز فيلترش كرديد، نه آسمان به زمين آمد، نه زمين به آسمان رفت. چند روزى غر مى زنند، بعد خفه مى شوند. چند روز غرغر را براى سال ها آسايش تحمل كنيد. قديم كمونيسم بود، امروز گوگليسم. آقاى وزير پست و تلگراف، پس تو چه مى كنى؟ اسلام در خطر است، آن وقت شما اينترنت توسعه مى دهى؟! قيمت اينترنت ارزان مى كنى؟! خطوط پر سرعت دست جوانان ما مى دهى؟! هروئين بدهى بهتر از خط پر سرعت است. من هشدار مى دهم! من اعلام خطر مى كنم! اى غافل، نديدى يلتسين با اينترنت گورباچف را برگرداند تا پروستروئيكا كند؟! تا گلاسنوست كند؟! حالا مى خواهى اسلام عزيز هم پروستروئيكا شود؟ گلاسنوست شود؟

وزير امور خارجه فرانسه به سياستمداران ايرانى بدل مى زند
بارها گفته ايم و باز هم مى گوييم كه با جمهورى اسلامى بايد مثل خودش برخورد كرد. فرض كنيم شما براى گرفتن كشتى روى تشك مى رويد و طبق مقررات پنجه در پنجه ى حريف مى افكنيد. ناگهان حريف يك لگد به شما مى زند. شما اعتراض مى كنيد و داور به حريف شما تذكر مى دهد. به محض اين كه مى خواهيد زير دو خم حريف را بگيريد او يك مشت به دهان شما مى زند. باز اعتراض مى كنيد و باز داور به او تذكر مى دهد. حريف در خاك مى نشيند و شما سعى مى كنيد دست هاى او را قفل كنيد كه يكهو با پشت ِ كله اش به صورت شما مى كوبد. وقتى داور به او تذكر مى دهد، و از او مى خواهد كه مقررات را رعايت كند، بلند مى شود يك جفت كشيده به صورت داور مى زند. خب، با چنين حريفى كه تابع هيچ قاعده و قانونى نيست اگر بخواهيد كشتى بگيريد عين حماقت است. اين را كم كم حريفان خارجى جمهورى اسلامى درك مى كنند و وسط ميدان مثل خود او رفتار مى كنند. در اولين گام، وزير امور خارجه فرانسه، بعد از دادن اولتيماتوم جنگ و بمباران در مقابل ده ها خبرنگار، به سَبْك سياستمداران جمهورى اسلامى زير همه چيز زد و گفت كى؟! من چنين چيزى گفتم؟! ابدا ً! بخواهيد مى آيم تهران با هم مذاكره هم مى كنيم! آره قربونش!

پاسخ به تاريخ ۲
بخشى از خاطرات آقاى خاتمى كه به زودى با عنوان "پاسخ به تاريخ ۲" منتشر خواهد شد:
اصرار داشتند كه دست دادى. مودبانه پاسخ دادم كه ندادم. گفتند كه دادى. گفتم كه ندادم. چند بار اين گفتمان دادن و ندادن ميان ما رد و بدل شد و بالاخره هم به نتيجه نرسيد. اين گفتمان ها را براى پيش‌برد دمكراسى در ايران لازم مى دانم. اصولا گفت و گوى تمدن ها از همين بحث دست دادن و ندادن آغاز مى شود. بخشى را در مركز گفت و گوى تمدن ها در سوئيس به همين امر اختصاص داده ايم و نامش را "دپارتمان تحليل پژوهشى بنيادهاى ارتباطى ميان مرد مسلمان و زن غير مسلمان در پيش‌برد راهبردهاى گفت و گوى ميان تمدن ها" گذاشته ايم. ما با طرح مسائل بنيادينى از قبيل: "تاريخ دست دادن زنان و مردان از زمان افلاطون تا عصر حاضر"؛ "آيا مردان مسلمان مى توانند با زنان غيرمسلمان مصافحه نمايند؟ (همراه با آناتومى برخورد آيت الله رفسنجانى با بانو اينديرا گاندى)"؛ "جهان را فداى دست دادن خودمان نكنيم"؛ "گفت و گوى تمدن ها از ديسكورس بر سر دست دادن مرد مسلمان با زن مسيحى آغاز مى شود"، قصد داريم مانع از وقوع جنگ صليبى ديگرى شويم. در اين مركز بروشورى چاپ كرده ايم تحت عنوان، "چگونه به يك مرد مسلمان خوشامد بگوييم"، كه مسلما مانع بروز بسيارى از تنش هاى ميان تمدنى خواهد شد...

پروفسور ريچارد فراى و دفن در كنار زاينده رود
خوش به سعادتت كه رستگار شدى اى پروفسور! كاش حالا كه احمدى نژاد براى اولين بار در طول مدت رياست اش به يك امر خير نظر مثبت نشان داد و با دفن شما در كنار زاينده رود موافقت كرد، از او مى خواستى تا حفاظ مناسبى هم براى مقبره ات درست كند تا در و ديوارش مثل در و ديوار مقبره پروفسور پوپ پُر از يادگارى هاى مردم فرهنگ‌دوست نشود.

آناليز محتوايى تابلوى مرگ سقراط اثر ژاك لوئى داويد
"مركز پژوهش و اسناد رياست‌جمهورى در نخستين شماره از «گزارش جمهور» كه با عنوان «ديالكتيك سقراطى رئيس‌جمهور در پيروزى نهضت ملى هسته‌اى ايران» در شهريور ۱۳۸۶ منتشر شده، شيوه احمدى‌نژاد در بحث و گفت‌وگو را همانند سقراط دانسته است.
در بخشى از اين گزارش پانزده صفحه‌اى كه حدود نيمى از آن به سخنرانى‌ها و مصاحبه‌هاى احمدى‌نژاد اختصاص دارد و نيم ديگر توسط مجتبى زارعى، عضو و مبتكر ايده راه‌اندازى شوراى سياستگذارى نظارت بر انتشار آثار و انديشه‌هاى رئيس‌جمهور نوشته شده، آمده است: «... سقراط به دنبال آن بود كه آدمى خويش را بشناسد و شناخت و علم به خويش را همان تقوا و تقوا را هم علم و اين علم را نيز آموزشى و آموختنى مى‌دانست. لذا او دمكراسى آتنى ِ گرفتار در كمند آريستوكراسى معطوف به كار ويژه‌هاى اليگارشيك را برنمى‌تابيد و به فرد، فرد آتنى بشارت مى‌داد كه در صورت لياقت و كسب فضيلت، سعه وجودى‌شان ظرفيت هر شأن و مقامى را پيدا خواهد كرد. از اين رو با شاگردان آتنى‌اش در «اگورا» ـ ميدان بزرگ شهر ـ مى‌نشست و بحث مى‌كرد، به دنبال طبقه ممتازين نبود و به حرف‌هاى تبليغاتى كه وى را مورد ريشخند قرار مى‌داد، هرگز توجهى نمى‌كرد. بينى‌هاى سقراط از آن روى كه از منافذ گشادى برخوردار بود، وى را مورد طعنه طايفه سفسطه‌گرا قرار مى‌داد، اما سقراط مى‌گفت: مگر نه اين‌كه بينى براى نفس كشيدن است؟ پس اگر چنين است، سوراخ‌هاى گشاد بينى‌ام راه نفس كشيدن را هموارتر مى‌كند." «سايت بازتاب»
ما ضمن تشكر از جناب زارعى به خاطر ارائه اين سوژه ى ناب، امروز قصد داريم تابلوى نقاشى "مرگ سقراط" اثر ژاك لوئى داويد را بر اساس رهيافت جديد مركز پژوهش و اسناد رياست جمهورى تجزيه و تحليل كنيم. ابتدا به تصوير زير توجه بفرماييد:


تابلوى مرگ سقراط، اثر ژاك لوئى داويد

همان طور كه مشاهده مى كنيد، عده اى از دوستداران و شاگردان سقراط جام زهر را به او مى خورانند. اگر سقراط جام زهر را داوطلبانه نگيرد و سر نكشد، آن را به زور به او خواهند خوراند. محققان بزرگ نقاشى، همواره در صدد شناسائى افراد حاضر در اين پرده بوده اند كه اكنون با معرفى پرزيدنت احمدى نژاد به عنوان سقراط زمان، اقدام به معرفى اين افراد مى كنيم:
در سمت چپ تصوير، آقايى مشاهده مى شود كه رداى بلندى به رنگ روشن به تن دارد و پشت به احمدى نژاد نشسته و دست روى دست گذاشته است. ايشان شخص آيت الله خامنه اى رهبر معظم انقلاب هستند كه براى حفظ سلطه ى خودشان مجبور شده اند جام زهر را به سقراط زمان بخورانند. دست آسيب ديده ى نامبرده كه بر روى دست ديگرش قرار دارد و فرم نشستن او اين شناسائى را قطعى مى كند. ايشان مثل محمدرضا شاه كه براى ماندن بر اريكه قدرت جام زهر را به هويدا خوراند، پشت به احمدى نژاد كرده و اصلا به رويش نمى آوَرَد كه اين آش را خودش براى او پخته است. بعد از مرگ سقراط زمانه نيز، يك پيام بلند بالا ارسال خواهد كرد و به خانواده ى وى تبريك و تسليت خواهد گفت. شخص سرخ پوشى كه در حالت اشك و اندوه، جام زهر را به سقراط مى دهد، حبيب الله عسكراولادى تازه مسلمان است. پاهاى برهنه و لباس محقرش مويد اين نظر مى باشد. او اين جام را با چشمان خونبار به احمدى نژاد مى دهد، بلكه بتواند باقى مانده ى سرمايه هاى موجود در بانك هاى قرض الحسنه و بورس تهران را نجات دهد. در سمت چپ تصوير، بر روى پله ها، سه مرد ديده مى شوند. دو نفر ِ جلو، آقايان هاشمى رفسنجانى و خاتمى هستند كه بعد از دادن جام زهر به دست عسكراولادى در حال ترك محل هستند. در شناسائى نفر سوم، متاسفانه ترديدهايى وجود دارد. به دليل قد و بالا و وزن و اندازه، اين شخص نمى تواند آقاى ابطحى باشد. در تاج زاده بودن او نيز ترديدهاى جدى وجود دارد.
خود سقراط زمان در اين آخرين لحظات چه مى گويد؟ بر اساس اسناد موجود، اين جمله از سقراط زمان نقل مى شود كه: "مى خواستيم به نيويورك برويم، و بر سر خاك كشته شدگان حادثه ى يازده سپتامبر فاتحه اى بفرستيم، اما آمريكايى هاى نامرد نگذاشتند. اكنون بعد از اين خجالت عظيم، مرگ را به زندگى ذلت بار ترجيح مى دهيم". در اين لحظه، محسنى اژه اى (مردى كه با موى سپيد در سمت راست تصوير مشاهده مى شود) عمامه از سر مى پراند و با دو دست محكم بر سرش مى كوبد. پورمحمدى هم كه به طور طبيعى هيچ غم و اندوهى احساس نمى كند و هيچ اشكى از چشمانش سرازير نمى شود، دو انگشت دست چپش را به چشمانش فرو مى بَرَد، بل‌كه قطره اشكى بر گونه اش جارى شود(مرد حاضر در سمت راست تصوير). همان طور كه ملاحظه مى شود، سقراط زمان را به خاطر حرف هاى نامربوطى كه مى زند، با غل و زنجير به تخت بسته اند(غل و زنجير بر روى زمين مشاهده مى شود).

اصلاحات را از زردبند آغاز كنيم
"مصاحبه كننده- پس [اصلاح طلبان حكومتى] قابل اصلاح هستند ولى بايد كارهاى ديگرى بكنند. بايد چه بكنند كه با آنچه امروز مى كنند تفاوت داشته باشد؟ سكوت؟
عباس عبدى- ببينيد اينكه من مى گويم سكوت، معنايش اين نيست كه صحبت نكنيم. واقعا اگر كسى معتقد است صحبتش موثر مى افتد بايد اين كار را بكند.من در سال گذشته خودم بيش از ۲۱۸ مقاله نوشتم، بعد هم خواهم نوشت....
- آقاى عبدى! اين حرف شما تناقض آميز است. شما مى گوييد باز هم مى نويسم. درباره چه؟ الان پرونده حساس هسته اى مطرح است، وضعيت دانشجويان، زنان، كارگران....اگر شما به عنوان يك نيروى فعال سياسى اينها را ننويسيد قرار است درباره چه بنويسيد؟
- اين همه درباره پرونده هسته اى گفتيم و نوشتيم به كجا رسيد؟ وضع مى توانست از اين بدتر شود؟
- ولى سئوال اين است كه شما به عنوان فعال سياسى، اگر اينها را ننويسيد و نگوييد، مى خواهيد چه بگوييد؟
- خيلى چيزهاى ديگر. مسائل غيرمرتبط با سياست...
- مثلا؟
- حالا مى نويسم مى بينيد..." «نشريه اينترنتى روز آنلاين»
بخشى از مقاله ى يك اصلاح طلب ميانه روى سابقا حكومتى، در دوران شش ماه سكوت :
زردبند جاى خوبى است. مردم براى گذراندن اوقات فراغت به آن‌جا مى روند. متاسفانه، رودخانه اى كه از كنار آن مى گذرد بسيار آلوده است. هميشه تعداد زيادى بطرى نوشابه بر سطح آن ديده مى شود. مردم در اين بطرى ها چه مى ريزند و با خودشان به زردبند مى آورند كسى نمى داند. البته گفت و گوى تمدن ها و تحولات بزرگ جهانى از همين بحث هاى منطقه اى آغاز مى شود. با خواندن چنين جزئياتى ست كه مردم تحت تاثير قرار مى گيرند و عكس العمل نشان مى دهند. قيمت كباب چنجه در زردبند نسبت به دو سال پيش خيلى گران شده است. تقاضاى ما از دهدار محترم منطقه اين است كه فكرى براى اين معضل اساسى بكند. البته اميدواريم نوشتن اين مطلب باعث واكنش منفى ايشان نشود. نگرانى ما از آن روست كه اگر نسبت به افزايش قيمت كباب اعتراض كنيم، ايشان واكنش منفى نشان دهد و به خاطر مقابله با حرف ما، به قيمت يك سيخ كباب، پانصد تومان ديگر اضافه شود. مايى كه يك زمان سفارت اشغال مى كرديم و بيست ميليون راى پشت سر خود داشتيم، اكنون در وضعيتى هستيم كه مى ترسيم حتى راجع به افزايش قيمت مرغ و تخم مرغ اظهار نظر كنيم. البته ما هرگز نا اميد نمى شويم و از مسئولان محترم زردبند تقاضا داريم به خواسته هاى برحق و قانونى مردم رسيدگى كنند...

وضع بيمارى احمدى نژاد در هفته گذشته
"تحول مثبتى در وضع بيمار مشاهده نمى شود. به رغم مصرف آرام‌بخش هاى قوى، بيمار همچنان به رفتار غيرطبيعى خود ادامه مى دهد. پرستار بخش ديروز گزارش داد، نامبرده چمدان اش را بسته و كلاه سفرى بر سر گذاشته و آماده ى رفتن است. از او پرسيده مى شود كجا؟ جواب مى دهد: مى خواهم بروم سر خاك شهداى يازده سپتامبر فاتحه بخوانم. ايشان بعد از ممانعت پرستار، بيماران را دور خود جمع كرد، و اظهار داشت، من سقراط زمانه ام! سوراخ دماغم را ببينيد چقدر گشاد است؟ اى مردم! سوراخ دماغ سقراط هم به همين اندازه گشاد بود. پس، از اين به بعد مرا سقراط بخوانيد! بگذاريد سفسطه گرايان در باره ى سوراخ دماغ من هر چه مى خواهند بگويند! چه باك!"
آقاى رئيس جمهور بهتريد؟! چرا گريه مى كنيد؟ نگذاشتند سر خاك برويد؟ خب تقصير خودتان است. با مردم بد تا مى كنيد و انتظار داريد مردم با شما خوب تا كنند. اين كه نمى شود. چى؟ شما سقراطيد؟! كى گفته شما سقراطيد؟ افلاطون؟! افلاطون كيه؟! مجتبى زارعى؟ بسيار خوب. بياييد اينجا دراز بكشيد. اين قرص را بخوريد. اين هم آب. چرا نمى خوريد؟ چى؟ جام شوكران؟ نه. نترسيد. اين آب است. راحت بخوريد. فقط مواظب آن چه كه دوستان تان براى نوشيدن به شما مى دهند باشيد. آفرين...
پرستار، مجتبى زارعى را به اتاق بيماران خطرناك ببريد. كاملا از احمدى نژاد دور باشد. كمى هم كه وضع اين بنده خدا مى آيد بهتر شود، مريض هاى ديگر حال اش را خراب مى كنند...

ادامه بازپرسى كرباسچى
... يك روز منتظر نتيجه بازپرسى مى نشيند، دو روز منتظر نتيجه بازپرسى مى نشيند، سه روز منتظر نتيجه بازپرسى مى نشيند، چهار روز منتظر مى نشيند، پنج روز مى نشيند، يك هفته مى نشيند، دو هفته مى نشيند، يك ماه مى نشيند، دو ماه مى نشيند، شش ماه مى نشيند... اما همچنان به همكاران هم ميهن مى گويد: يك كلمه حرف بزنيد همه چى خراب مى شه. چيزى نمونده درست بشه. هر كى حرف بزنه، جاش تو روزنامه نيست. اعتراض بى اعتراض. والسلام.

برگى از دفتر يادداشت ِ يك نويسنده ى عاصى:
در پارك ساعى نشسته ام. چه هواى دل انگيزى. چه درختان زيبايى. جوانى كجايى كه يادت به خير. اين درخت ها چقدر بلند شده اند...
يك گروه پليس مسلح به باتون، با دست كش هاى نيم انگشت از روبه روى من مى گذرند و تمركزم را به هم مى ريزند. دوباره تمركز؛ دوباره بازگشت به خاطرات خوب گذشته:
چقدر اين جا مى اومديم براى درس خوندن. شب هاى خرداد. امتحانات ثلث سوم. تنها كارى كه نمى كرديم درس خوندن بود...
چهار پليس ِ موتور سوار با موتورهاى دويست و پنجاه تريل از روبه روى من مى گذرند. اى بابا. اينجا پادگانه يا پارك. دوباره تمركز؛ دوباره بازگشت به گذشته:
رفيقمون يواشكى سيگار از جيبش در مى آورد و به ما تعارف مى كرد. مى گفتم اينجا اومديم درس بخونيم، نيومديم كه سيگار بكشيم. بعد سيگارى از او مى گرفتم و دودش را به ريه مى دادم. جبر و مثلثات و ترسيمى رقومى و رسم. تا روز امتحان، رسم فنى را از بقالى سر كوچه مى خريديم و از معلم خوش اخلاق مان نمره مى گرفتيم...
يك معتاد جلوى من مى ايستد:
- داداش شاعت شنده؟
- چهار و نيم.
– يه نخ شيگار دارى به ما بدى؟
- ماه رمضونه مى گيرنت.
– اى آقا، بگو نمى خوام بدم. شرا بهونه مى آرى؟
– بيا. اينم سيگار. بپا نگيرنت.
– دشتت درشت. خيلى آقايى.
نخير. نمى گذارند به تفكرمان برسيم. انگار خبر ندارد كه در شهر اراذل و اوباش را مى گيرند و به دار مى كشند. دوباره تمركز؛ دوباره بازگشت به خاطرات گذشته:
همين‌جا بود كه خبر رد شدن مونو شنيديم. نمره ى انضباط تك گرفتيم و از مدرسه بيرون مون كردن...
ناگهان درگيرى مى شود. پليس ها دنبال عده اى معتاد مى دوند. يكى از معتادها جلوى من زمين مى خورد. بلند مى شوم دستش را بگيرم، پليس گردن كلفتى از راه مى رسد، كشيده ى محكمى در گوشش مى زند طورى كه روى زمين پخش مى شود. با لگد محكم به پهلوى او مى زند.
- سركار چرا مى زنيش؟ اين بيچاره كه كارى نمى تونه بكنه.
- شما دخالت نكن. برو كنار.
- چى چى رو برو كنار. بنده ى خدا رو كشتيش.
نور شديدى جلوى چشمانم ظاهر مى شود. سرم به يك سو پرتاب مى شود. هوا با چنان فشارى داخل گوشم مى پيچد كه احساس مى كنم داخل آن را با پنبه پر كرده اند. صدايى نمى شنوم. فقط وز وز است و سوت. ياد مدرسه و كشيده هايى كه از آقاى ناظم مى خورديم مى افتم. قدرت اين يكى البته خيلى بيشتر بود. درخت، سبزه، گل، حوض، نيمكت هاى سبز، سطل هاى زباله ى «شهر ما خانه ى ما»، همه دور سرم مى چرخند. نقش زمين مى شوم. يادش به خير، روزهايى كه براى درس خواندن به پارك مى آمديم همين طورى روى زمين ولو مى شديم!

وب لاگستان در هفته گذشته؛ فلُّ سَفَه و مقالات گنجى در باره شريعتى
بعد از انتشار مقالات اكبر گنجى در باره دكتر شريعتى نقد هاى مختلفى بر آن ها نوشته شد كه جامع ترين و خواندنى ترين شان، سلسله مقالات آقاى محمد سعيد حنايى كاشانى در وب سايت "فل سفه" است. "شريعتى بعد از سى سال"، "شريعتى و دموكراسى"، "شريعتى و ماركسيسم"، مجموعه مقالاتى ست كه در چند بخش منتشر شده و بسيار روشنگر و آموزنده است. اميدواريم آقاى حنايى نوشتن اين مقالات را ادامه دهند.

يك پيشنهاد براى انتشار مقالات سهيل آصفى
مگر نه اين كه سهيل آصفى به خاطر نوشته هايش به زندان افتاده است؟ تقاضاى من از مسئولان محترم سايت هاى اينترنتى اين است كه تا زمان آزادى سهيل، نوشته هاى او را كه پيش تر در وب‌لاگ‌ش منتشر شده در جايى مناسب، به طور هفتگى منتشر كنند. اين كار را مى توان با نوشته هاى هر نويسنده اى كه به زندان مى افتد انجام داد. اين كار نشان مى دهد كه حكومت از چه افكار و انديشه هايى وحشت دارد و به خاطر جلوگيرى از نشر چه نوشته هايى نويسندگان را به زندان مى افكند. اهل قلم نيز مى توانند مقالات و نوشته هاى شان را به سهيل و ديگر زندانيان سياسى تقديم كنند. اگر قصد جمهورى اسلامى ساكت كردن اين نويسندگان است با اين روش طرح آن ها شكست خواهد خورد.



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 




پاندول آقاى زيدآبادى
پاندول چيزى ست كه مدام به چپ و راست مى رود و وقتى كوك‌ش تمام مى شود، همان وسط مى ايستد. براى درك عملكرد پاندول، مى توان آن را با اصلاح طلبان حكومتى مقايسه كرد. يك مدت راست(دهه شصت)، يك مدت چپ(دهه هفتاد)، بعد از تمام شدن كوك، بى حركت ماندن در وسط (دهه هشتاد).
اما آقاى احمد زيد آبادى تعريف جديدى از پاندول ارائه مى دهند. ايشان معتقدند كه اوضاع سياسى در ايران، در طول ده سال گذشته هر چند روندى رو به وخامت داشته اما به لحاظ شدت فشارها، يكنواخت نبوده است. ايشان اين يكنواخت نبودن را به پاندولى بودن اوضاع تشبيه كرده اند.
طرفين پاندول ايشان متاسفانه چندان متقارن نيست. مثلا مى فرمايند وقتى در ۱۸ تير اعضاى شوراى مركزى دفتر تحكيم وحدت را دستگير كردند، كورسوى اميد براى بهبود اوضاع در بسيارى از دل ها خاموش شد. اما در طرف ديگر ِ پاندول، خانم هاله اسفنديارى آزاد شد و به خارج رفت و اعضاى شوراى مركزى دفتر تحكيم و سازمان ادوار از حبس رها شدند. يكى ديگر از حركت هاى پاندولى كاهش شدت و حدت برخورد با بدپوشان زن و مرد در مقابل اعدام هايى است كه به طرز بى سابقه اى ادامه دارد. حركت پاندولى بعدى، انتخاب آقاى رفسنجانى به عنوان رئيس مجلس خبرگان در مقابل مخالفت حاميان آقاى احمدى نژاد است.
تا اين‌جاى كار، هيچ عيب و ايرادى ندارد كه مفسر سياسى، اين گونه حوادث را با كمى اغماض با حركت پاندول قياس كند. اما آن جا كه مى نويسد "اين تحولات ممكن است باعث غلبه خوش بينى بر "ما" شود، اما تجربه ده سال گذشته نشان مى دهد كه نبايد به اين حركت هاى متناوب دل بست چرا كه به نظر مى رسد، ماهيت نظام سياسى ايران به نوعى با رفتارهاى پاندولى گره خورده است"، كمى مسئله ساز است.
واقعا آقاى زيدآبادى به عنوان فردى از "ما"ى مورد اشاره، مى توانند دستگيرى و شكنجه عجيب ِ دانشجويان اميركبير را با آزادى ى به قيد وثيقه ى خانم اسفنديارى برابر بگيرند و غلبه ى خوش بينى را محتمل بدانند؟ مى توانند اعدام بى سابقه و دهشتناك افراد را با كاهش شدت و حدت برخورد با «بدپوشان» يكى بگيرند و احتمال خوش بينى بدهند؟ واقعا ما را چه شده است؟ اگر نمى توانيم به اين همه فجايع آشكار اعتراض كنيم، همان بهتر كه سكوت كنيم. مفسران سياسى ما بهتر است پيش از انتشار مطالب شان، يك بار دقيق آن را بخوانند و طرفين معادلات را سبك و سنگين كنند. انسانى كه با آن وضع فجيع بر بالاى دار تاب مى خورد، تمام اين معادلات را به هم مى ريزد و فنرهاى اين سيستم پاندولى را در هم مى شكند. جلوى اين در هم شكستن را با خوش بينى هاى اين چنينى نمى توان گرفت.

[وبلاگ ف. م. سخن]





















Copyright: gooya.com 2013

Served by C#1 Server #2 in 0.007 seconds