کتابخانه حقوق بشر





















يكشنبه 8 مهر 1386

از ال پوئبلو، اونيدو تا سياسي نويسان ايران پولدار شويد

كشكول خبرى هفته (7)

El pueblo unido jamás será vencido
ديگر چيزي به اهداف عالي انساني ما نمانده بود. خودم را در آسمان ها مي ديدم. جبهه ي ضد امپرياليستي خلق؛ اتحاد خلق هاي جهان عليه آمريکاي جهانخوار. اين ها ديگر شعار نبود؛ ديگر خواب و خيال نبود. به چشم مي ديدم که در دانشگاه تهران، پيش‌بيني مرحوم کيانوري واقعيت پيدا مي کند. همه جمع بوديم. من بودم، رفيق چه گوارا بود، مصطفي چمران بود، حاج سعيد قاسمي بود، رفيق اورتگا بود، رفيق چاوز بود، رفيق اِوُ مورالس بود، روح سالوادور آلنده بود، روح مرحوم کيانوري بود، تصوير آقاي فرخ نگهدار (از طريق رله ي ماهواره اي) بود، آيت الله مصباح يزدي بود، دکتر عبدالکريم سروش بود؛ همه دست در دست هم، همه شاد و خندان، همه با مشت هاي گره کرده، همه در حال جست و خيز و خواندن سرود ال پوئبلو، اونيدو خاماس سرا ونسيدو (مردمي که متحد شوند هرگز شکست نخواهند خورد!) آري نخواهند خورد. هر چه کيانوري در "پرسش و پاسخ" هايش گفته بود داشت تحقق پيدا مي کرد. هر چه فدائيان اکثريت به خاطرش فحش خورده بودند داشت محقَق مي شد. اين ديگر چاوز نبود که احمدي نژاد را در بغل اش بچلاند و برادر برادر کند. اين ديگر اورتگا نبود که آستين‌ش را بالا بزند و به هواي پلوخوري به تهران بيايد. اين ها بچه هاي "چه" بودند که در تهران بودند. چ مثل چه گورا؛ چ مثل چمران (عزيزم! بزرگراه نه؛ مصطفي). چ مثل احمدي نژاد (احمدي نژاد چ ندارد؟ چرا، دارد، شما نمي بيني) چقدر زيبا؛ چقدر مهيج. ولي ناگهان، همه چيز در هم ريخت. انگار روح طغيان‌گر "چه" در تن بچه هايش حلول کرد و مجلس را به هم زد. اتحاد ضدامپرياليستي ميان کمونيست ها و مسلمانان را به هم زد. همه چيز در يک لحظه به هم ريخت. ال پوئبلو بر باد رفت. اونيدو بر باد رفت. اتحاد و همبستگي ميان خلق هاي مستضعف جهان بر باد رفت. اگر احمدي نژاد در سالن بود حتما يک جوري با لبخند و گلايه ي معصومانه و مظلومانه از مهمانان عزيز، سر و ته قضيه را هم مي آورد اما از يک مشت آماتور روضه‌خوان چه انتظار؟ روح ِ "چه" از زبان دخترش فرياد زد: من سوسياليست بودم؛ من کمونيست بودم؛ شوروي خيلي به ما کمک کرد؛ کمونيسم جهاني خيلي به ما کمک کرد؛ چرا حرف تو دهن من مي گذاريد؟! اگر به او فرصت مي دادند لابد مي گفت: اخوي! حاج سعيد! آقا مهدي! تشريف بياوريد هاوانا، مجموعه آثار مارکس و لنين و فيدل را به شما بدهيم، بل‌که شما هم کمونيست شويد. اگر به من بود، مي آمدم تهران براي کمونيست کردن‌تان به کوه و جنگل مي زدم و با شما جنگ پارتيزاني مي کردم. با يارانم از کوه هاي پس قلعه و آبشار دوقلو سرازير مي شديم و هم‌قدم با کبابي ها و بلالي هاي دربند بنيادتان را بر مي انداختيم. حالا که از روي ناچاري و فقر اقتصادي مجبور به سازش با شماها شده ايم، بچه هاي مرا در غربت گير انداخته ايد و هر چه دل تان مي خواهد به آن ها مي گوييد؟ حالا که اين طور شد روح من در بدن بچه هاي دانشگاه شما حلول خواهد کرد و يک لحظه آرام تان نخواهد گذاشت. اگر از فردا ديديد در دانشگاه تابلوهاي سرخ "نان براي همه"، بالا رفت، تعجب نکنيد. ما اخطارمان را کرديم...


فاطي خانم؛ به حرف اين ها گوش نده و هم چنان بنويس!
همه ي ما آرزو مي کنيم که در کشورمان دزدي و قتل و جنايت نباشد. اما آيا به اين هم فکر مي کنيم که اگر دزدي و قتل و جنايت نباشد، اين همه آدم که در نيروي انتظامي و قوه ي قضائيه شاغل‌اند، چه کار بايد بکنند؟

حال مي گويند خانم فاطمه ي رجبي حرف نزند! اگر خانم رجبي حرف نزند پس طنزنويسان ما چه بکنند؟ بيکار بنشينند و سماق بمکند؟ خوب است آدم به حرفي که مي زند قبل‌ش فکر کند. خانم جان، شما به حرف اين ها گوش نکن و از منع شرعي نترس و هر چه دل تنگت خواست بگو! جماعت طنزنويس ممنون شما خواهد بود.


تبليغات خبرنامه گويا

advertisement at gooya dot com 

بیش از 3000 کانال تلویزیونی
روی کامپیوترتان بدون هزینه ماهیانه
ftasatellite.com

Avicenna International College
تحصیل در مجارستان - پزشکی، داروسازی و دندانپزشکی
www.avicenna.hu

چه کسی بهتر تخته نرد بازی می کند؟
بازی سر پول يا برای تفريح
www.play65.com

آنلاین بیلیارد بازی کنید و جایزه بگیرید
با دوستان جدید آشنا شوید و درآمد اینترنتی کسب کنید
www.play89.com

آقاي رئيس جمهور، من از شما معذرت مي خواهم
آقاي رئيس جمهور

از شنيدن حرف هاي بدي که در دانشگاه کلمبيا به شما زده شد جدا ً شرمنده و خجل شدم. آخر چه انتظاري از يک مشت کابوي و گاوچران داريد؟ يک ملتي هستند با پانصد ششصد سال سابقه که فکر مي کنند تافته ي جدا بافته اند و هر چه بکنند، ديگران بايد به آن ها آفرين و احسنت بگويند. اين ها که مثل ما دوهزار سال، بل که سه هزار سال، ببخشيد چهار هزار سال، اصلا روندش بکنيم بگوييم هفت هزار سال سابقه ي درخشان ِ تاريخي ندارند. اگر عقل شان مي رسيد مي نشستند به رفتار دولت‌مردان ما نگاه مي کردند و برخورد ِ متين را از آن ها ياد مي گرفتند.

البته امثال اين بداخلاقي ها در دنيا زياد است. مثلا يک کشوري هست در آفريقاي مرکزي به نام "ناريا"، که حکومت عجيبي دارد. اين ها از همه ي دنيا طلبکارند و فکر مي کنند خودشان، بهترين و برترين و ثروت‌مندترين و زيباترين و اصيل ترين و بافرهنگ ترين کشور روي زمين اند. در روابط بين المللي شان به همه ي دنيا فحش مي دهند و انتظار دارند کسي بالاتر از گل به آن ها نگويد. ناريايي ها سال ها با کشوري به نام "اکي رمآ" دشمني داشتند ولي آن کشور به آن ها مي گفت به خدا من دشمن شما نيستم و اگر خبط و خطايي هم در گذشته کرده ام، از شما معذرت مي خواهم و قول مي دهم که رفتار بد گذشته ام را تکرار نکنم. اما مگر اين کشور آفريقايي ول مي کرد؟ هر روز مردمش به خيابان ها مي ريختند و فرياد مي کشيدند مرگ بر اکي ‌رمآ. هر روز پرچم آن کشور را آتش مي زدند. هر روز در راديو تلويزيون اعلام مي کردند که ما با مردم اکي رمآ دشمني نداريم بل‌که با دولت‌اش دشمني داريم (انگار نمي دانستند که دولت آن کشور را مردم انتخاب مي کنند و وقتي با دولت‌اش دشمن باشي انگار با ملت اش دشمني داري). يک روز هم مثل قوم مغول از در و ديوار سفارت اکي رمآ بالا رفتند و عده اي از آن ها را گروگان گرفتند و 444 روز تن و بدن ميليون ها آدم را لرزاندند تا بالاخره يک رئيس ِ قلدر در اکي رمآ بر سر کار آمد و با يکي دو تا توپ و تشر گروگان ها را آزاد کرد. مي بينيد که چه ملت هاي بي فرهنگ و تمدني در جهان پيدا مي شوند؟ اي کاش اين ناريايي‌هاي بي فرهنگ مي آمدند از ماها ياد مي گرفتند که چطور با دشمنان مان آقامنشانه و بلندنظر برخورد مي کنيم. خب؛ نمي فهمند ديگر. اگر مي دانستند که ملتي چون ما در خاورميانه هست مي آمدند و از هفت هزار سال تمدن مان بهره مي گرفتند. همين ناريايي‌ها، يک دشمن ديگر داشتند به نام "يوروش". شعار مرگ بر يوروش، مکمل شعار مرگ بر اکي رمآ بود که هر روز در کوي و برزن داده مي شد. يوروشي ها اما خيلي زرنگ و ديپلمات بودند و براي اين که به منافع شان در آن کشور آفريقايي دست پيدا کنند، به هر سازي که زده مي شد مي رقصيدند. رفت و آمد ميان دو کشور بر قرار بود و ضمن فحاشي ها، دل و قلوه اي هم رد و بدل مي شد. يک روز ناريايي ها، تيم واليبال يوروش را براي انجام يک مسابقه ي رسمي به تهران دعوت کردند. مردم ناريا که براي تشويق تيم شان در سالن جمع شده بودند اجازه نداشتند دست بزنند (چون معتقد بودند دست زدن طبق دستورات دين "مالسا"، يعني دين رسمي مردم ناريا، عمل زشت و قبيحي است). البته اين ممنوعيت آرام آرام لغو شد چون به هيچ ترتيب نمي توانستند جلوي دست زدن و سوت کشيدن مردم را بگيرند. خلاصه آن که ناريايي هاي حاضر در استاديوم (که بيشترشان ماموران امنيتي بودند)، وقتي بازيگر خودشان آبشاري مي زد که در زمين حريف مي خوابيد، به جاي دست زدن، يک صدا فرياد مي کشيدند، مرگ بر يوروش! اصلا هم فکر نمي کردند که کار زشت و زننده اي ست آدم در حضور يک عده ورزشکار که مهمان آن کشورند، مرگ کشورشان را فرياد بزند. يوروشي ها هم نگاهي عاقل اندر سفيه مي کردند و به خاطر منافع آتي کشورشان واکنشي نشان نمي دادند. بعد از مسابقه هم يوروشي هاي فحش خورده را براي اداي احترام به سر قبر شهداي ناريا بردند که در آن جا جماعتي به اين ها حمله کردند که غلط کرده ايد آمده ايد سر قبر شهداي ما. خوشبختانه پيش از آن که خون کسي بر زمين ريخته شود، اتوبوس، يوروشي ها را برداشت و فرار کرد.

آقاي رئيس جمهور

من فکر مي کنم، رئيس دانشگاه کلمبيا، از همين آفريقايي هاي بي تربيت و بي فرهنگ اين جور حرف زدن وقيحانه را ياد گرفته است. پيشنهاد من به شما اين است که به جاي وقت تلف کردن روي آدمي که هيچي حالي اش نيست، دولت‌مردان ِ بي تربيت ناريا را با نشان دادن رفتار خوب و متين تان آدم کنيد، آن وقت امثال آقاي رئيس دانشگاه کلمبيا هم خود به خود رفتارش درست خواهد شد.

با آرزوي موفقيت هر چه بيشتر شما در عرصه هاي بين المللي

مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

ف.م.سخن


شاهزاده رضا پهلوي و دهکده ي جهاني
آقاي احمدرضا بهارلو در برنامه ي "ميزگردي با شما"ي صداي آمريکا مثل هميشه آقاي رضا پهلوي را شاهزاده خطاب مي کنند، به اين دليل ساده که ايشان پسر شاه هستند و شاهزاده، لذا شاهزاده خطاب کردن شان امري ست منطقي و قابل فهم. لابد به همين دليل ساده، آقاي رضا پهلوي هم هيچ گاه مخالفتي با طرح اين عنوان نداشته اند و در آينده هم احتمالا نخواهند داشت. گفتن شاهزاده به ايشان لابد چيزي در حد گفتن دکتر و مهندس و امثال اين هاست که وجه مشخصه اي را براي آگاهي مخاطبان و اين که با چه کسي رو به رو هستند نشان مي دهد ولي به نظر اين‌جانب و بسياري ديگر، اين عنوان، نشانه اي‌ست از وابستگي قلبي ايشان به نظام سلطنتي و آرزوي بازگشت به دوران گذشته. اگرچه آقاي پهلوي بارها اعلام کرده اند که خواهان نظامي سياسي بر پايه خواست اکثريت مردم ايران هستند، اما اين اتصال مداوم به شاهزادگي، تمايل ايشان را به نظام سلطنتي نشان مي دهد. سوال اين است، آقاي رضا پهلوي که در پيام شان به مناسبت آغاز سال تحصيلي 86 – 87 به پيش‌رفت بشريت و دهکده جهاني و فرآيند تکاملي اشاره مي کنند، به فرض اين که حتي اکثريت مردم ايران به نظام سلطاني راي بدهند، چگونه راضي به استقرار چنين نظامي خواهند شد؟ کسي که از تاريک انديشي، جهل پــروري، جـزميت، اشاعه ي خـرافات و جهان نگري آرکائيک ِ ماقبل تاريخ و جادويي سخن مي گويد، چگونه مي تواند خود را راضي کند که روزي –به فرض محال- بر تخت پادشاهي جلوس کند و تاج بر سر بگذارد و فرمان اش، فرمان ِ مطاع ِ همايوني گردد؟ و سوال ديگر اين که اگر ايشان شاهزاده نبودند، به عنوان يک ايراني عادي حاضر بودند کس ديگري جز خودشان سلطان شود و تاج پادشاهي بر سر نهد؟ آيا کار آن شخص در آغاز قرن بيست و يکم و دوران فرامدرن، جهان نگري آرکائيک و عملي واپس‌گرايانه به حساب نمي آمد؟


سينما بهمن و پاهاي من
برگى از دفتر يادداشت ِ يك نويسنده ى عاصى:

پيش از ماه رمضان رفتم رو به روي دانشگاه کتاب بخرم، کتاب‌فروشي بسته بود. سينما "بهمن" روبه رويم بود. گفتم تا کتاب‌فروشي باز بشود بروم فيلمي ببينم.

- لطفا يک بليط.

بليط فروش- يک نفريد؟

- بله، وقتي يک بليط مي خوام يعني اين که يک نفرم!

بليط فروش نگاهي به من کرد که ترجيح دادم سرم را برگردانم و به مردمي که در حال آمد و شد بودند نگاه کنم. در آن وقت ِ روز عده کمي به سينما آمده بودند. يکي يک پاکت چيپس و نوشابه در دست شان گرفته بودند و منتظر بودند فيلم شروع شود. درها باز شد و به داخل سالن رفتيم. سي چهل نفر بوديم و تمام سالن خالي مي مانـْـد و من مي توانستم جايي که فاصله صندلي ها زياد بود بنشينم و پاهايم را دراز کنم. چه خيال عبثي. به محض آن که خواستم از پله ها پايين بروم، کنترل‌چي پرسيد: آقا کجا؟ گفتم: آنجا. گفت: نمي شود. شماره ي خودتون بايد بنشينيد. گفتم: سالن که خاليه. گفت: آقاجون نمي شه. بفرماييد. جاتون اون‌جاست. با دست به صندلي هاي سمت راست اشاره کرد. آقايان ِ تنها، همگي آن جا نشسته بودند. در سمت چپ نيز، زوج ها و خانواده ها جا داده شده بودند. چطور اين سينما هنوز زنانه مردانه است ولي سينماهاي ديگر اين طور نيستند؟ گفتم سوال کنم دوباره دعوا مي شود و به جاي ديدن فيلم باز هم مرا به کلانتري مي برند. رفتم روي صندلي خودم نشستم. ديدم دارم به طرف پايين سُر مي خورم. از طرفي هم انگار فاصله ي صندلي ام با صندلي جلويي کم تر از ديگران بود يا اين که پاهاي من بلندتر از ديگران بود چون همه راحت نشسته بودند ولي من که سر قوس صندلي ها نشسته بودم هيچ جور نمي توانستم پاهايم را در فاصله ي بين دو رديف جا بدهم. همين طور که داشتم پاهايم را جا به جا مي کردم و مي کوشيدم بر نيروي جاذبه اي که هر لحظه مرا به سمت پايين مي کشيد غلبه کنم و خودم را بالاي صندلي نگه دارم، فيلم شروع شد. بغل دستي من که آدم تنومندي بود، دستش را روي دسته ي صندلي مشترک مان گذاشت و دست من روي هوا ماند. پاهايم را که نمي توانستم جا بدهم؛ دستم که هوا مانده بود؛ مُدام هم که به طرف پايين سُر مي خوردم؛ فکرم هم همين جور مشغول اين بود که منظور بليط فروش از اين که پرسيد يک نفرم چه بود؟ مگر نمي فهميد وقتي من يک بليط مي خرم، يک نفرم؟ به کار کنترل‌چي فکر مي کردم که نمي گذاشت از ده‌ها صندلي خالي يکي را انتخاب کنم و راحت پاهايم را دراز کنم و بنشينم فيلمم را ببينم. بغل دستي ام همين طور خرت و خرت چيپس مي خورد و به رفيق اش تعارف مي کرد. فيلم را قبلا ديده بود و سعي مي کرد اطلاعات لازم را براي فهم دقيق تر به دوست اش بدهد. نگاه چپ چپ من هم در آن تاريکي ظاهرا اثر نداشت. مي خواستم فيلم را در آرامش ببينم اما عوامل خارجي نمي گذاشتند. مي خواستم يک بار هم که شده مثل ديگران راحت بنشينم و بدون توجه به اطرافم فقط ناظر تصاوير روي پرده باشم. مي خواستم به هيچ کس و هيچ چيز فکر نکنم. مي خواستم صداي چيپس مردم عاصي ام نکند. مي خواستم پچ پچ نفر ِ پشت سري در گوش ام طنين نيندازد. ديدم نيم ساعت از فيلم گذشته و من چنان در افکار خودم غوطه ورم که چيزي از فيلم نفهميده ام. بهتر است بلند شوم و بروم يک آب انار تگري و پيراشکي داغ بخورم حالم جا بيايد. بگذار اين ها هم با چيپس و فيلم شان حال کنند...


آقاي خاتمي يادتان هست؟
مي گويند احمدي نژاد اشتباه کرد به دانشگاه کلمبيا رفت و خود را در معرض توهين قرار داد. اما هيچ کس نمي گويد که اشتباه بزرگ تر را آقاي خاتمي مرتکب شد که نطق مفصلي در باب گفت و گوي تمدن ها ايراد کرد و آقاي کلينتون هم سراپا گوش نشست ولي وقتي موقعيت گفت و گوي رو در رو پيش آمد، آقاي خاتمي به طرف توالت مردانه پيچيد و باب گفتگوي تمدن ها را بست؛ هيچ کس نمي گويد که آقاي خاتمي به عنوان باني گفت و گوي تمدن ها حتي حاضر نشد در عکس دسته جمعي سران کشورها حاضر شود؛ هيچ کس نمي گويد اگر در آن روزها آقاي خاتمي از اختيارات قانوني اش استفاده مي کرد، اصلا آقاي احمدي نژادي بر سر کار نمي آمد که بخواهد امروز اين چنين در معرض توهين قرار بگيرد و ملتي را بي آبرو کند. هر آسيبي که به خاطر رفتارهاي غيرعقلاني دولت فعلي به کشور ما وارد شود، آقاي خاتمي هم به اندازه ي آقاي احمدي نژاد در آن سهم دارد.


آميتا باچان به ايران مي آيد
يک سکانس از باغبان 2 که قرار است در ايران فيلم‌برداري شود:

پوجا (هِما ماليني)- راج، مي دوني امروز چه روزيه؟

راج (آميتا باچان)- بله عزيزم. امروز سالگرد ازدواج مونه. مي خواستم بهت تبريک بگم که خودت پيش‌دستي کردي و گفتي.

پوجا- مرسي عزيزم. امشب بريم رستوران به اين مناسبت شام بخوريم.

راج- عزيزم. کاسه تا آخر ماه خاليه. يک قرون هم ته جيبم نمونده. فردا بايد برم يه جوري پول قرض کنم. سهميه ي بنزينم هم تموم شده نمي تونم مسافرکشي کنم.

پوجا- راج. تو هميشه بهانه مي آري. [دست ها را روي سينه مي گذارد و به حالت قهر لب ور مي چيند و سر بر مي گرداند]

راج- خب عزيزم وضع خرابه ديگه. خودت که مي بيني گروني بيداد مي کنه.

پوجا- تو هميشه همين رو مي گي. خسته شدم از بس شنيدم پول ندارم، پول ندارم.

راج- خب. هر چي داشتيم براي بچه هامون خرج کرديم. اون ها رو سر و سامون داديم...

پوجا- پس من چي؟ مرده شور اين زندگي رو ببره. تو چه کار مثبتي تو زندگي ات کردي؟ همه اش نشستي دست روي دست گذاشتي و با دويست سيصد هزار تومن حقوق معلمي ساختي. براي بهتر شدن زندگي مون تو هيچ کار نکردي...

راج- من هيچ کار نکردم؟! مگه نديدي که رفتم جلوي مجلس اعتراض کردم، زدن با باتوم پام رو داغون کردند؟ مگه نديدي بهم دست بند زدند و يک شب تو کلانتري نگهم داشتند؟ مگه نديدي که وقتي از سر کار بيرون مي اومدم بيست کيلومتر دورتر از محله مون مسافرکشي مي کردم مبادا کسي منو ببينه آبرومون بره؟ اون وقت مي گي من کاري نکردم؟!

پوجا [با فرياد]- بله که کاري نکردي! کار رو همسايه مون کرده که زنش رو هر ماه مي فرسته کيش براي خريد. کار رو شوهر خواهرم کرده که هر هفته براي خواهرم طلا و جواهر مي خره. کار رو...

راج [با خشم]- بسه ديگه نمي خوام اين حرف هاي مسخره رو بشنوم...

پوجا [نعره زنان]- معلومه که نمي خواي بشنوي. طاقت شنيدن حقيقت رو نداري.

راج [به حالت تهاجم]- همينه که هست. ناراحتي، راه باز جاده دراز!

پوجا [با حالت تعجب و غش کردن]- تو به من مي گي راه باز جاده دراز؟! تو منو از خونه ام بيرون مي کني؟! من ديگه يک لحظه هم اين‌جا نمي مونم. من همين الان مي رم خونه ي پسرم!

راج [در حال اعتراض و رفتن به سمت اتاق خواب]- اِ؟! که فردا بري جار بزني من تو رو از خونه بيرون کردم؟! نه جونم، من مي رم خونه ي دخترم! مي رم اون‌جا يه مدت از دستت خلاص شم!

پوجا- خيال کردي! من از اين جا مي رم، هيچ کس هم نمي تونه جلوم رو بگيره. مرده شور اين زندگي رو ببره.

پوجا از يک طرف، راج از طرف ديگر، هر کدام چمدان کوچکي بر مي دارند و به سمت در اصلي خانه مي روند. فيد آوت.


قلم زرين زمانه
مسابقه قلم زرين زمانه به همت آقاي عباس معروفي و بچه هاي راديو زمانه برگزار شد و آقاي پيمان هوشمندزاده مقام اول را به دست آورد. اين کار بزرگي ست که اگر ادامه پيدا کند جايگاه شايسته ي خود را در ميان اهل ادب ايران بخصوص جوانان نويسنده خواهد يافت. اصل در اين گونه مسابقات، بي طرفي کامل و استمرار در کار است. بي طرفي کامل، با وسايل امروزي، مي تواند به دست آيد و استمرار در کار نيز به جديت و پشت‌کار برگزارکنندگان مسابقه بستگي دارد. خوشحالم آن همه دردسري که آقاي معروفي در ايران تحمل کرد بالاخره به ثمر نشست. در زمان مجله ي "گردون"، وقتي قرار بود مسابقه اي اين چنين برگزار شود و مدير سالن سينما به خاطر فشارها و تهديدها مجبور به ممانعت از اجراي برنامه شد آقاي معروفي دست به کلنگ بُرد و ديوار دفتر مجله را فرو ريخت تا جا براي حضور مدعوين فراهم آيد. خوشبختانه امروز ديوارها و موانع به مدد اينترنت و رسانه هاي ديجيتال برداشته شده و فقط همت و پشتکار براي برگزاري چنين مسابقاتي لازم است. براي بچه هاي زمانه و نفر اول مسابقه قلم زرين، آقاي هوشمندزاده آرزوي موفقيت مي کنم.


جلاد چه کارش مي کنه؟...
«صبح روز پنج شنبه، سه مرد به جرم تجاوز به ۱۲ دختر و زن جوان و سرقت از آنها که بيشتر دانشجو بوده اند، در شهر بابل به دار آويخته شدند. به گزارش خبرگزاري رويترز، هادي جعفرتبار، مير هادي مير تقي و مير شجاع موسي زاده، در مقابل چشمان هزاران تن از شهروندان بابل در مجتمع ورزشي شهداي هفت تير اين شهر به دار آويخته شدند.»

در ادامه ي گزارش آمده است، انبوه تماشاچيان که از نخستين ساعت هاي بامداد در مجتمع ورزشي شهداي هفت تير حاضر شده بودند پيش از شروع مراسم با ايجاد موج مکزيکي و دادن شعارهاي "جلاد چيکارش مي کنه / بالاي ِ دارش مي کنه"، و "اعـــــــدام، اعــــــدام، هي هي" و "شاهرودي دوسِت داريم / شاهرودي دوسِت داريم"، "گزارشگر (*) حيا کن / اعدامي را رها کن"، جلاد را تشويق مي کردند. بنا بر همين گزارش مراسم اعدام از چنان جذابيتي برخوردار بود که حاضران در استاديوم بعد از پايان مراسم به سختي حاضر به ترک محل بودند. گزارش تکميلي متعاقبا ارسال خواهد شد.

(*) منظور گزارشگران بدون مرز است.


وب لاگستان در هفته گذشته؛ نق نقو و سريال هاي خاطره انگيز تلويزيوني
فيلم ها و سريال هاي آمريکايي بخش بزرگي از خاطرات نوجواني ميان‌سالان ما را تشکيل مي دهد. برنامه هاي کانال آمريکا، که بعدها تبديل به کانال بين المللي شد، و سريال هايي مانند فراري، توسن، زنان هفت تيربند، روزهاي زندگي، آدم آهني، مرد نامرئي، سرزمين عجايب، مزرعه شايلو و ده ها سريال ديگر هنوز از يادها نرفته است. خيلي از ما، پيش از رفتن به مدرسه، در حين لباس پوشيدن و صبحانه خوردن، در برنامه ي صبحگاهي‌ تلويزيون اين سريال ها را تماشا مي کرديم و عصرها هم مشق مان را در حال نگاه کردن به همين سريال ها مي نوشتيم. نويسنده ي خوش قلم ِ وب‌لاگ ِ "نق نقو"، اين خاطرات شيرين را در سلسله يادداشت هايي زير عنوان "عصر طلايي تلويزيون" زنده کرده و در کنار توضيحي کوتاه در باره ي سريال ها، امکان ديدن بخش هايي از آن ها را نيز فراهم آورده. براي خواندن اين يادداشت ها مي توانيد به اين نشاني مراجعه کنيد:

http://www.neghneghoo.com/archives/2007/09/_3_6.php


سياسي نويسان ايران پولدار شويد!
سي چهل سال پيش کمونيست هاي ايراني فرياد مي زدند، کارگران جهان متحد شويد! امروز همان ها بايد فرياد بزنند سياسي‌نويسان ايران پولدار شويد! برادران وزارت اطلاعات ماشاءالله فکر مي کنند بچه هاي روزنامه نويس و وبلاگ نويس مثل خودشان تجارت هاي آن چناني مي کنند که وثيقه هاي دويست ميليوني و سيصد ميليوني تعيين مي کنند. لابد مي گوييد برادران وزارت اطلاعات وثيقه تعيين نمي کنند و در کشور دمکراتيک ما قواي سه گانه از هم جدا هستند و وهيچ کدام در امور ديگري دخالت نمي کنند. البته يک توصيه کوچولو به آقاي قاضي که دخالت حساب نمي شود. مي شود؟

[وبلاگ ف. م. سخن]

دنبالک:
http://news.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/34361

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'از ال پوئبلو، اونيدو تا سياسي نويسان ايران پولدار شويد' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008