یکشنبه 21 بهمن 1386   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

از طنز انقلاب تا انقلاب طنز، ويژه نامه سالگرد انقلاب

کشکول خبری هفته (۲۶)


پيش از شروع...
می خواستم اين شماره از کشکول را هم مثل ساير کشکول ها بنويسم، ديدم برای تغيير ذائقه و جلوگيری از يک‌نواختی خوب است بيست و نهمين سالگرد انقلاب را بهانه کنم و ويژه نامه ای تدارک ببينم. بنابراين، خوانندگان عزيز در اين ويژه نامه عناوين جديدی مشاهده خواهند کرد که مخصوص اين شماره از کشکول است.

در مورد تيتر اين شماره از کشکول بايد عرض کنم مدت ها بود در انديشه ی تيتر روشنفکرانه و فيلسوف پسندانه ای بودم و به ذهنم نمی رسيد. از خدا پنهان نيست، از شما هم پنهان نباشد، با ديدن مطالب تئوريک و تيترهای روشنفکرانه ی اين روزها، من هم دلم می خواست تيتری انتخاب کنم که اهل انديشه از ديدن آن لذت ببرند. فکر کردم، عنوان اين مطلب را بگذارم "از انقلابيزاسيون تا ماستماليزاسيون"، ديدم ممکن است خوانندگان ظن انتحال برند و و گمان کنند من از تيتر نويسنده ای گرته برداری کرده ام. تازه آن قدر سواد نداشتم که بخواهم انديشه ام را به پسوند "زاسيون" بيارايم و تئوری يی صادر کنم که بعدها در جزئيات اش بمانم. فکر کردم از پسوند "ايسم" بهره گيرم، ديدم اين يکی هم با بحث های اين روزها در باره ی فاشيسم و سلطانيسم ممکن است قاطی شود و اوضاع فکری مردم را بيش از پيش مغشوش سازد. لذا تصميم گرفتم مانند فيلسوفان بزرگ دو کلمه را در ساختار معکوس به کار گيرم و تيترم را عميق نمايم. از کتاب "فقر فلسفه تا فلسفه ی فقر" استعانت جسته و تيتر "از طنز انقلاب تا انقلاب طنز" را برساختم که هر چند بی بو و بی خاصيت است اما روشنفکرانه و عالم پسند است و همين ما را بس.

در پايان نکته ای را متذکر شوم و آن اين که قصد از نگارش چنين طنزی يادآوری خطاهايی ست که همه ی ما در زمان های مختلف به نوعی مرتکب شده ايم و امروز بايد تلاش کنيم تا با يادآوری آن ها از بروز خطاهای مشابه جلوگيری نماييم. ياد ِ هزاران زن و مرد آزادی خواه و قهرمان که در راه آرمان های خود جان باختند گرامی.

طنز انقلاب
ممکن است خوانندگان عزيز فکر کنند که در انقلاب هر چيزی هست الا طنز. مثلا در انقلاب کشتار هست، ويرانی هست، تير و تفنگ هست، اعدام با گيوتين و طناب دار و گلوله ی ژ۳ هست، روبسپير و خلخالی و اسمال تيغ زن هست، ماری آنتوانت و شاه معدوم هست، ولی طنز نيست. حالا تو از کجا اين تيتر طنز انقلاب را آورده ای؟

خوانندگان عزيز بايد توجه داشته باشند که ديد انسان نسبت به موضوع واحد فرق می کند. لابد آن جوک را شنيده ايد که يک نفر در جهت خلاف اتوبان می رانْد و تعجب می کرد که چرا همه دارند در مسير اشتباه می رانند. به اين ماجرا اگر با ديد انسانی نگاه کنيم، بايد وحشت کنيم و در انتظار وقوع فاجعه بمانيم؛ اما با ديد طنز، به اين ماجرا می خنديم و به نتيجه ی هولناک آن فکر نمی کنيم. وقوع انقلاب و ماجراهای پيش و پس از آن هم دقيقا شبيه به راندن در مسير خلاف اتوبان است. اگر با ديد طنز به آن بنگريم، قطعا چيزهای بامزه ای در آن خواهيم يافت. به هر حال يک بار هم از اين زاويه به اين حادثه ی اجتماعی بنگريم؛ برای تنوع بد نيست.

شاه در جهت خلاف می رانْد
راننده ی بالا را در نظر بگيريد. بی خيال وارد لاين اشتباه شده و تخته گاز می رانَد. يک عده برايش دست تکان می دهند که جلو نرو. می ترسند تصادف مهيبی رخ دهد و جان او و يک عده ی ديگر به خطر بيفتد. اما او همچنان به پيش می تازد و اصلا به علائم و نشانه ها و هشدار مردم توجه نمی کند. او آن قدر به خود مطمئن است که باور دارد مسير درست را می رود و ديگران اشتباه می کنند.

شاه هم در مسير اشتباه تخته گاز می رانْد و هشدار ها را ناديده می گرفت. نه تنها ناديده می گرفت فکر می کرد چرا اين آدم های مسخره دارند بال بال می زنند. جالب اين که فکر می کرد دارند برای او دست تکان می دهند و ابراز احساسات می کنند. مثلا در راهپيمايی روز شش بهمن، در ميدان شهياد می ايستاد، و لبخند و دست تکان دادن ِ مردم را تماشا می کرد. به خودش می گفت مردم چقدر مرا دوست دارند. اما مردم در دل شان به شاه و جد و آبادش فحش می دادند که در سرمای بهمن ماه آن ها را وادار به راهپيمايی و دست تکان دادن کرده است. بعد از پايان مراسم، شاه خوشحال سوار هليکوپتر می شد و به کاخ نياوران باز می گشت و ضمن صرف عصرانه، به اين فکر می کرد که من اين ملت قدرشناس را به دروازه های تمدن بزرگ می رسانم. شما چنين شاهی را با چنين ملتی به ذهن بياوريد. طنز مطلب دستگيرتان خواهد شد.

حزب رستاخيز
هر چه به شاه گفتند مسيری که می روی اشتباه است، نه تنها تغيير مسير نداد بل که از روی لج بازی و اين که من به عنوان سايه ی خدا -بل که هم خود خدا- بهتر می دانم که چه می کنم، دو حزب فرمايشی را برداشت و يک حزب فرمايشی ديگر به جايش گذاشت. دلسوزان به او گفتند، اعليحضرتا! ما در کتاب های درسیِ بچه ها نوشته ايم که سيستم تک حزبی يعنی ديکتاتوری؛ فردا چطور بايد جواب آن ها را بدهيم؟ گفت جواب لازم نيست. هر کس اين حزب را قبول نداشت پاسپورت اش را بگيرد برود! همان آگاهان پرسيدند کجا برود؟ گفت جهنم! اما خداوند که خود اهل طنز است و طنزپردازی را دوست دارد، شخص اعلی‌حضرت را فرستاد به جهنم پاناما. با پاسپورتی بی اعتبار که او را با آن به هيچ کجای دنيا راه نمی دادند. باز بگوييد انقلاب چه ربطی به طنز دارد!

انقلاب اسلامی
انقلاب اسلامی به وقوع پيوست. حاکمان جديد گفتند که شاه با مردم بد کرد و در زندان اهل انديشه و سياست را شکنجه کرد و اله کرد و بله کرد. دو سال خرده ای بعد از پيروزی شکوهمندِ آقايان روحانی، نه تنها زندان ها از اهل انديشه و سياست پر شد بل که شکنجه هايی به کار رفت که آيت الله منتظری گفت اطلاعات جمهوری اسلامی روی ساواک شاه را سفيد کرد. الله اعلم. حاکمان جديد گفتند که اين ها عليه حکومت اسلحه کشيده اند و يادشان رفت که در زمان محمدرضا شاه هم آن ها که شکنجه می شدند عليه حکومت اسلحه کشيده بودند. اما حاکمان جديد در مقابل اين منطق پاسخ دادند زمان محمد رضا شاه، کسانی که کتاب می خواندند هم شکنجه می شدند؛ در زمان ما کسی به خاطر کتاب خواندن شکنجه نمی شود. حاکمان جديد راست می گفتند و اين باعث شده بود که اين جای کار چندان طنزش با مزه نشود. درست يک سال وقت لازم بود که پيرمردهايی که در زندگی شان جز کتاب خواندن و کتاب نوشتن و حرف زدن کار ديگری نکرده بودند به زندان بيفتند و به سختی شکنجه شوند. طنز انقلاب اين جا به اوج رسيد که آن‌هايی که به خاطر آزادی فکر و نفی شکنجه، انقلاب کرده بودند، خودشان، هم زندان ها را از اهل فکر وسياست پر کردند و هم آن ها را به شدت شکنجه دادند. اگر اين طنز نيست، پس چيست؟

گروه های سياسی
اما طنز انقلاب فقط مربوط به حکومت نبود. طنز گروه ها و احزاب هم بود. مثلا به تقويم سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) نگاه کنيد:

می پرسيد اين کجای اش طنز است؟ من هم می گويم فقط آدم های بی ذوق نمی توانند طنز اين تقويم را دريابند.
از يک طرف ولادت حضرت قائم (ع)، از طرف ديگر تولد ژوزف استالين، از رهبران جنبش کارگری و کمونيستی جهان. از يک طرف شهادت آيت الله بهشتی و ۷۲ تن از ياران امام، از طرف ديگر تيرباران ده نفر از رهبران سازمان فدائيان. خب ممکن است بگوييد اين از تساهل وتسامح مارکسيست های ايرانی و آزادانديشی و پلوراليسم آن هاست. بنده هم جواب می دهم، درست به فاصله کمتر از يک سال، همه ی حرف هايی که به طرفداری از حکومت زده می شد، از ياد رفت. در شعار بالای تقويم که نقل قول از آيت الله خمينی بود و می گفت در جنگ با آمريکا و تفاله های آمريکا اين تفاله هايی که قالب زدند خودشان را و ما غفلت کرديم الان هم هستند، خود فدائيان هم مد نظر بودند! طنز ماجرا اين جا بود!

موضوع مجاهدين خلق از فدائيان هم جالب تر بود. خود را به آب و آتش می زدند که آيت الله خمينی اجازه دهد آن ها به جنگ با صدام بروند؛ يک سال بعد ستادشان را در استخبارات بغداد علم کردند و سربازان فدايی صدام شدند!

اما حزب توده که تا سال ۱۳۶۱ در خط امام بود و ده ها جلد کتاب برای اثبات در اين خط بودن منتشر کرده بود، با هجوم صبحگاهی پاسداران به خانه ی رهبران حزب، از خواب خوش ِ ضدامپرياليستی بيدار شد و تازه به ياد آوَرْد که خط امام به روحانی اش رحم نمی کند چه برسد به کمونيست. سران حزب را چنان شکنجه دادند که خط امام در همان يکی دو ماه اول از يادها رفت و مبارزه برای سرنگونی در دستور کار قرار گرفت. جمع کردن آن همه کتاب و سند و نوشته البته برای بازماندگان و اعدام نشدگان کار مشکلی بود و تلاشی که می توان از آن به عنوان طنز انقلاب ياد کرد.

اصلاح طلبان
مردم به خاتمی رای دادند يا به کانديدای مخالف ناطق نوری؟ اين يک سوال استراتژيک است که به خصوص اصلاح طلبان هرگز جواب صحيح آن را نيافتند و با جواب غلط، خود را به دره ی بی آبرويی افکندند. مردم فقط برای اين که به ناطق نوری رای ندهند، به خاتمی رای دادند و اصلاح طلبان روی کار آمدند. خود اصلاح طلبان هم باور نمی کردند که روی کار آمده باشند. بعدها مثل هر چيز ديگری که در اين مملکت مسخ می شود و تغيير شکل می دهد، اصلاح طلبان فکر کردند که مردم عاشق چشم و ابروی آن ها بوده اند و از روی شناخت به آن ها رای داده اند. اصلاح طلبان روزنامه بيرون دادند و مجله بيرون دادند و کتاب بيرون دادند و زبان نرم و مهربان تری نسبت به تماميت خواهان به کار گرفتند. تا اين جای کار، طنزِ به درد بخوری نداشت. اما روزی که اصلاح طلبان وسط زمين و هوا ماندند و سيخ و کباب را با پشت کردن به مردم سوزاندند طنز ماجرا آغاز شد. اوج اين طنز روزه ی سياسی و تحصن در مجلس بود. روزه ی سياسی چندان طول نکشيد چون اصلاح طلبان طاقت گرسنگی در راه حقوق مردم را نداشتند. اين روزه با چند پُرس جوجه کباب و خورش قيمه شکسته شد. اما در تحصن که اصلاح طلبان منتظر بودند مردم فريب خورده و مغبون به خاطر آن ها سينه چاک دهند يک نفر هم جلوی مجلس به پشتيبانی از نمايندگان برنخاست. آيت الله خامنه ای هم آلبوم عکس متحصنان را زير عبايش نگه داشت تا اگر يک روز يکی از آن ها جرئت کرد دوباره نامزد انتخابات مجلس شود آن عکس را به او نشان دهد و صلاحيت اش را رد کند. طنز اصلاح طلبان از همه گروه های ديگر بامزه تر بود.



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




مقام معظم رهبری در جهت خلاف می رانَد
مقام معظم رهبری آرام آرام شاه شد. فرمان به بستن روزنامه ها داد. فرمان به ساکت کردن منتقدان داد. ياران پيشين را از خود راند. عده ای مجيزگو و تندرو را بر جان و مال و ناموس مردم حاکم کرد. مقام معظم رهبری هم مثل شاه به لاين مخالف اتوبان افتاد. آگاهان و دلسوزان به او می گويند اين مسير اشتباه است و تصادف مهلکی در پيش روست. جان خودتان و ملت را به خطر نيندازيد. اما مقام رهبری از روی لج بازی و به خاطر اين که فکر می کند به عنوان نماينده ی خدا بر روی زمين از همه بيش تر می داند، تخته گاز در اتوبان می راند. اين طنز با مزه توسط نسل ما برای بار دوم و سوم است که شنيده می شود. آگاهان به او چراغ می زنند، بوق می زنند، دست تکان می دهند که مسير اشتباه است و تصادف قريب الوقوع؛ اما مقام معظم رهبری با اطمينان کامل به خود به طرف ماشين هايی می رود که با سرعت به طرف او می رانند.

انقلاب طنز
از طنز انقلاب گفتيم، از انقلاب طنز هم بگوييم. در اين بيست و نه سال طنز فارسی نيز دچار انقلاب شد. طنز فارسی، چراغ زد، بوق زد، هشدار داد. طنز فارسی، زشتی ها و پليدی ها را نشان داد. طنز فارسی سعی کرد با متانت به جنگ خشونت برود. اما حکومت با خشونت به جنگ متانت برخاست. نشريات طنز يا تعطيل شدند يا خنثی و بی اثر. نتيجه اين شد که مردم راساً با سلاح جوک به جنگ با پليدی برخاستند؛ جوک های تند؛ جوک های خشن؛ جوک های زننده. و اين جوک ها نه مثل زمان شاه با گفت و شنود، که با وسايل ارتباطی مدرن مثل اس.ام.اس و بلوتوث و ای ميل پخش و منتشر شد. طنز انقلاب به انقلاب طنز منجر شد.


[وبلاگ ف. م. سخن]





















Copyright: gooya.com 2016