مردم ایران در طول تاریخ همواره از افراطگرایی آسیب دیدهاند و اثر این پدیده تا همین امروز که حکومت اسلامی ناچار است از پشت شعار توخالی نه جنگ نه مذاکره خارج شود و این به معنی پیشآمدن فرصتی درخشان برای مردم ایران است که صاحب سرنوشت خود گردند، ادامه دارد.
البته باید تاکید گردد، معنی واقعی این شعار برای حکومتی که هرگز توان مقابله نظامی با آمریکا یا اسرائیل را نداشته، صرفا دستاویزی برای ارضای توهم خودبزرگبینی حکومتی ورشکسته در مخالفت با مذاکره است.
خامنهای نیز گویا هذیان بیمارگونهای که خودش ساخته را باور کرده است و در رویاهایش خود را صلاحالدین ایوبی وقتِ جهان اسلام در برابر غرب میبیند که توانسته دشمنانش را -لابد با مذاکره ننمودن!! - تحقیر کند و قرار است در تاریخ ماندگار شود، در حالیکه در واقع دونکیشوتی است که هیچ ارزشی برای زندگی میلیونها ایرانی که بابت توهمات او از هستی ساقط میشوند، قائل نیست.
در حالیکه نیاز مبرم مردم ایران یک گذار کمهزینهی دمکراتیک از حکومت شبه توتالیتر کنونی است تا پس از آن به سوی تحقق اصول دمکراتیک و سپس تعیین نوع حکومت در یک همه پرسی آزاد گام نهند، بلای افراطگرایی همچنان گریبانگیر جامعهی ایران است و در این میان تندروهای متعصب جمهوری و پادشاهیخواه با دو قطبی کردن فضا، ایجاد تنش و اختلاف القایی در صفوف مردم در خوشبینانه ترین حالت، به طور سهوی در زمین تداوم بقای حکومت اسلامی بازی میکنند.
یک سوی این افراطگرایان سلطنتطلبان متصلب هستند که حتی در حالی که خود رضا پهلوی بر نقش خود در گذار تاکید دارد و امر "نوع" حکومت را موضوعی مربوط به آینده میداند و حامیان خود را به اتحاد عمومی فرا میخواند، به او وقعی نمینهند. آنها بدون نیاز به هرگونه همه پرسی خود را نماینده دهها میلیون ایرانی قلمداد کرده از اکنون نظام پادشاهی را حکومت بعدی ایران میدانند و در حالیکه هنوز نه به بار و نه به دار است به گرم کردن تنور ثناگوییهای مدل "چه فرمان یزدان چه فرمان شاه" پرداخته به دنبال بازتولید سیستم چاکرمابیای هستند که اکنون نیز به نوع آخوندی آن مبتلا هستیم.
در طرف مقابل جمهوریخواهان متعصبی را نیز داریم که منکر همهی امکانات و موقعیتهایی هستند که وجود شخصی به نام رضا پهلوی برای تحقق یک گذار کم هزینه، در اختیار مردم ایران قرار میدهد و شواهد و مستندات تاریخی متعدد برای آن وجود دارد.
افرادی که تمام هویت خود را صرفا در نفی پادشاهی دیده و تعریف کردهاند و هیچ وجه مستقل اثباتی به صورت هدف یا برنامهریزی برای آنچه به عنوان جمهوری به دنبال آن هستند، ندارند.
از منظری دیگر این دو طیف افراطی در سطح تفکری نیز در صدد مسموم کردن آبشخورهای تفکر جامعه هستند.
باز یک طرف تفکر سلطنتطلبی متعصب قرار دارد که بیدلیل هرگونه تلاش برای جمهوریخواهی را به صورت خیانت در حق مردم تبلیغ میکند و از پنجاه هفتی و چپگرایی به عنوان دشنام استفاده میکند.
آری! امروز در مورد اشتباه بودن انقلاب ۵۷ و از چاله به چاه افتادنی که در حین آن اتفاق افتاد، شکی نیست و روشنی آن در قوارهی درخشش آفتاب تموز در شب تار!! است.
اما نباید فراموش کنیم که انقلاب ۵۷ در واقعیت زیسته خود چگونه اتفاق افتاد و چگونه موجهای گسترده مردمی در کنار همراهی اکثریت خاموشی که آنها هم به سرعت به رنگ انقلاب درمیآمدند و انقلابی میشدند، باعث این رخداد گردید.
به یاد بسپاریم که قهر انقلابی میلیونی کور سال ۵۷ و پس از آن فقط مربوط به تعدادی روشنفکر و چپی نبوده، ویروسی بوده که میلیونها نفر و حتی عده کثیری از اعضای ساواک شاهنشاهی نیز بدان مبتلا شده و تبدیل به اکثریتی شده بودند که از انقلابشان ریختن خون هر چه بیشتر را طلب میکردند و خوشبختانه اسناد و مدارک فراوانی از اتمسفر این جامعه مسخ شده در مصاحبهها و فیلمهایی که مربوط به آن دوره است وجود دارد.
خیل جماعتی که مقام انسانیت خمینی و پول نفت را همزمان بر سفرههای خود میخواستند و این بدون تعارف، طمعی عمومی بود که گریبانگیر یک ملت شد.
جو ترسناک ایدئولوژیکی که در آن والدین فرزندان خود و برادر برادر خود را لو میداد.
وانگهی، انقلابی را که بسیاری از صاحبنظران از آن به عنوان هیستری جمعی یا خودکشی جمعی یک جامعه یاد میکنند، نمیتوان با انداختن تقصیر به گردن چند نفر و گروه محدود رفع و رجوع کرد.
ضمن اینکه نباید فراموش کرد همان وقتی که همین چپها به عنوان اولین جدا شدگان از قطار انقلاب در حال هزینه دادن در جوخههای اعدام و زندانهای جمهوری اسلامی بودند، عدهی قابل توجهی از نسل اول و دوم همین مدعیان دو آتشه سلطنت امروز که به کمتر از محاکمه چپها در کنار آخوندها راضی نمیشوند، چگونه به لطف وسط بازی: کمی ریش گذاشتن، چادر مشکی به سر کردن و رو گرفتن، بستن دکمه بالای پیراهن و ... در استفاده از امکانات انقلاب پابرهنگان! از هم پیشی میگرفتند، چگونه با همرنگ جماعت شدن به تحکیم پایههای انقلاب تمامیتگرای خمینی مشغول و پای ثابت شرکت در انتخابات آن بودند.
بنابراین مسوولیت اشتباه بزرگ انقلاب ۵۷ بر عهده تمام مردم آن روزگار و به نوعی همه ما است و با تجاهل، فرافکنی و گرفتن انگشت اتهام به سوی این و آن نمیتوان از بار مسوولیت این اشتباه ملی همهجانبه شانه خالی کرد.
در این سو، بازار فحاشی به روشنفکری و و روشنفکران و دوران شاه را بهشت برین خواندن چنان داغ است که به کل فراموش میگردد، قسمت عمدهای از دلایل انقلاب ۵۷ اقدامات خود شاه بود:
بستن مطلق فضای سیاسی، ایجاد و توسعه جامعه زاغهنشین تودهای در بستر توسعه نامتوازن و خودمحوری پیشروندهای که حتی احزاب دکوری باقیمانده -به عنوان آخرین سنگرهای لرزان انقلاب مشروطیت- را نیز تاب نیاورد و به سمت نظام تک حزبی رفت، بدون شک از ریشههای انقلاب ۵۷ هستند و متاسفانه تنها وقتی به اشتباهات خود واقف شد و تصمیم به اصلاحات گرفت که دیگر خیلی دیر شده بود.
در طرف مقابل متصلبین جمهوریخواه حاضر هستند، کسانی فکر میکنند با لعنت فرستادن به شاه و هرچه به شاه مربوط است میتوانند برای خود اعتبار بخرند.
کسانی که فکر میکنند با کشف کلیدواژه طعنه آمیز "اسپرم سلطنتی" به اکسیری برای حل و فصل همه چالشها دست یافتهاند و سرمست از این حال خوش کاذب اولا کاملا فراموش کردهاند که بحث کنونی و دغدغه اصلی پیش روی ایران تحقق گذاری با کمترین هزینه است و ثانیا همین اسپرم سلطنتی که چماق جدا نشدنی دستان آنان است منشا بالیدن پایدارارین دمکراسیها را در بستر خود است. ضمن اینکه حتی در صورت اقبال اکثریت مردم ایران به پادشاهی، حکومت حاصله یک نظام پارلمانی مشروطه خواهد بود که شاه در آن تنها نقش نمادین دارد و نقدی هم اگر هست باید به این قسمت وارد شود، چرا که هرگونه تعبیر دیگر از نظام پادشاهی به معنی بازتولید استبداد و ایجاد سلطنت مطلقه خواهد بود.
قسمت دیگر پکیج جمهوریخواهان متصلب بخش مخالفت آنان با تمام اقدامات صورت گرفته توسط محمدرضا شاه به عنوان اصلی تغییر ناپذیر است، در حالیکه بسیاری از اقدامات شاه فقید خصوصا مواردی که در بستر انقلاب سفید صورت گرفت و میتوان از جمله آنها به الغای نظام ارباب رعیتی، ملی شدن جنگلهاو مراتع، ... و دادن حق رای به زنان که مقدمهای برای ورود زنان به عرصه سیاسی اجتماعی شد، اشاره کرد، به گواه تاریخ جملگی مترقی بودهاند.
امروز دیگر شکی در آن نیست که محدرضا شاه علیرغم اشتباهات غیرقابل انکارش فردی وطنپرست بوده که توانست به همراه پدرش ایران در خطر تجزیه و در معرض قحطی و بیماری را وارد تحولات جهانی اقتصادی و نظامی کند و امکاناتی را فراهم آورد که بسیاری از آنها در طول جنگ با عراق و برخی از آنها تا همین امروز هم پشتوانه مردم ایران بوده است.
این مخالفین متعصب نیز باید بدانند که آنها بودند که فضا را برای نشو و نمای بذر بنیادگرایی خمینی آماده نمودند.
در این سوی میدان نیز چنانکه انتظار میرود بازار سنگ زدن به شاه سکه است و صرف ضد شاه بودن و به نظام پادشاهی فحاشی کردن ارزش محسوب میشود.
و تا وقتی که این دو طیف متعصب با واقعیت روبرو نشوند و اساسا اگر همه ما در کنار هم مسوولیت جمعی نقاط مثبت و منفی خود را نپذیریم و از تعصبات فکری که دههها است آن را بدون فکر، فقط حمل میکنیم رها نشویم، محال است بتوانیم زیر بار این همه تحریف و پیش زمینه ذهنی نادرست برای آیندهای دمکراتیک برنامه ریزی کنیم.
خطر افراطیگرایی وقتی جدیتر میشود که بدانیم این دو طیف تندرو توسط نفوذیهای جمهوری اسلامی که در ساختار این گروهها جا خوش کردهاند، به سمت رادیکالیسم هرچه افزونتر که نتیجهای جز تشدید دوقطبی شدن جامعه ندارد هل داده میشوند.
اینجا این وظیفه عقلا، روشنفکران و میانه روهای دو طرف از جمهور و پادشاهی خواه است تا میانه قضیه را بگیرند و با پذیرش و پذیراندن واقعیت آنچه رخ داده، این تندرویها را طرد و با آن به طور مشخص مرزبندی مشخص نمایند.
اصول گام به گام نقشه راه ما برای آینده نیز میتواند اینگونه باشد:
-اولا دغدغه اصلی طبعا تمام افراد، احزاب و گروهها در حال حاضر باید بر تحقق یک گذار کم هزینه از استبداد کنونی در خدمت مصالح مردم ایران متمرکز گردد.
-ثانیا مساله "ماهیت" دمکراتیک حکومت آینده باید برای تمام احزاب و گروهها بر "نوع" آن اولویت داشته باشد و این مساله ساده و در عین حال اساسی باید به عنوان میثاقی مشترک و التزامی عملی در میان تمام گروهها و احزاب در آید، چرا که که با چنین ضمانتی، دستیابی به آزادی و دمکراسی، در هر نوع حکومتی ممکن خواهد بود، در حالیکه از طرف مقابل، نوع حکومت به خودی خود هرگز نمیتواند متضمن دمکراسی باشد.
-ثالثا همه گروهها باید بپذیرند که مساله تعیین نوع حکومت در اختیار هیچ فرد یا گروه خاصی نیست و این تصمیمی است که مردم در روز همه پرسی تعیین حکومت میگیرند. روزی که هرکس تنها یک رای دارد و همه احزاب و گروهها موظف و متعهد هستند نسبت به نظر نهایی اکثریت سرفرود و پذیرا باشند.
بابک خطی
*