سال ۲۰۲۵ و پایان یک توهم: جمهوری اسلامی در تلاقی اعتراض جنگ و فرسایش
ناصر اعتمادی - رادیو بین المللی فرانسه
سال ۲۰۲۵ برای جمهوری اسلامی ایران سالی معمولی نبود. حملۀ نظامی اسرائیل و آمریکا و جنگ دوازدهروزه، تضعیف کمسابقۀ سیاستهای منطقهای و بازگشت اعتراضها و اعتصابهای معیشتی، همزمان دو توهم دیرپا را فرو ریخت: مصونیت راهبردی در خارج و کنترل پایدار نارضایتیها در داخل. حاصل این تلاقی، حکومتی است که بیش از هر زمان دیگر در موضع واکنشی قرار گرفته و جامعهای که، هرچند هنوز پراکنده، دیگر به وضع موجود رضایت نمیدهد : وضعیتی که آیندهاش میان فرسایش طولانی و گسستی تعیینکننده در نوسان است.
سالی که گذشت، سال پایان یک توهم در ایران بود. توهم مصونیت راهبردی حکومت ایران در خارج و توهم کنترل پایدار نارضایتیها در داخل. اعتراضهای جاری، جنگ دوازده روزه و فرسایش سیاستهای منطقهای، همه اجزای یک تصویر واحدند. تصویری از حکومتی که بیش از هر زمان دیگر در موضع واکنشی قرار گرفته و جامعهای که، هرچند هنوز پراکنده، دیگر به وضعیت موجود رضایت نمیدهد. آینده، بیش از آنکه به یک رویداد ناگهانی وابسته باشد، به این بستگی دارد که این تلاقی بحرانها به فرسایش تدریجی میانجامد یا به گسستی تعیینکننده.
سالی که به پایان میرسد، برای جمهوری اسلامی ایران سالی معمولی نبود. به این معنا که مجموعهای از بحرانهای انباشته، برای نخستین بار بهطور همزمان و درهمتنیده خود را نشان دادهاند. آنچه در بیرون از مرزها رخ داد، مستقیماً به درون جامعه سرریز شد و آنچه در خیابانها و محیطهای کسب و کار شکل گرفت، بیواسطه به سیاست خارجی و امنیتی گره خورد. از این منظر، سال ٢٠٢٥ را میتوان سال تلاقی شکستها و ناتوانیهای دانست.
نقطهی عطف سال ۲۰۲۵، حملۀ نظامی اسرائیل (و آمریکا) به تأسیسات هستهای و نظامی ایران در خردادماه گذشته بود. این حمله به جنگی کوتاه اما پر پیامد انجامید. اهمیت این رویداد، بیش از میزان دقیق خسارات فیزیکی، در شکستن تصوری نهفته بود که سالها بر سیاست امنیتی جمهوری اسلامی سایه انداخته بود: تصور مصونیت راهبردی.
در جریان این جنگ، تنها زیرساختها هدف قرار نگرفتند. در همان دقایق نخست، شماری از عالیترین مقامات ارشد نظامی و امنیتی که طراحان، مبتکران و گردانندگان اصلی این زیرساختها بودند، در عملیاتهایی دقیق و همزمان کشته شدند. این ضربۀ همزمان به «تأسیسات» و «فرماندهان»، از منظر معماری قدرت، اهمیتی تعیینکننده داشت. نظامی که تصمیمگیری راهبردی در آن به شدت متمرکز، شخصیسازیشده و وابسته به حلقهای محدود از افراد است، ناگهان با خلأیی در رأس هرم فرماندهی روبرو شد.
👈مطالب بیشتر در سایت رادیو بین المللی فرانسه
برای نخستین بار، زیرساختهایی که بهعنوان خطوط قرمز معرفی میشدند، هدف قرار گرفتند و همزمان، حاملان اصلی دانش، تجربه و شبکههای فرماندهی نیز از میان رفتند. واکنش تهران محدود، محتاطانه و فاقد ابتکار باقی ماند، واکنشی که در داخل کشور نه بهعنوان «خویشتنداری مقتدرانه»، بلکه بیشتر بهمثابۀ نشانهای از ضعف ساختاری و تنگنای گزینهها تعبیر شد. مسئله فقط از دست رفتن تأسیسات و تجهیزات نبود، بلکه گسست ناگهانی در سطوح عالی تصمیمسازی بود : گسستی که ترمیم آن، حتی در نظامی امنیتی و متمرکز، زمانبر و پرمخاطره است.
جنگ دوازده روزه، اگرچه به رویارویی تمامعیار نینجامید، اما توازن روانی قدرت را بهروشنی به زیان تهران تغییر داد. در داخل کشور، این بُعد از جنگ اثر عمیقتری برجای گذاشت. جامعهای که سالها با روایت «اقتدار نفوذناپذیر» مواجه بود، اینبار دید که هم زیرساختها آسیبپذیرند و هم معماران آنها. همین جابهجایی در ادراک عمومی، به فرسایش بازدارندگی روانی حکومت و جسورتر شدن اعتراضهای ماههای بعد انجامید.
فروپاشی تدریجی سیاست منطقهای
پیامد طبیعی آن جنگ، تشدید ضربات به شبکۀ منطقهای جمهوری اسلامی بود. در ماههای پیش و بعد از جنگ، اسرائیل تمرکز خود را بر نیروهای نیابتی تهران گذاشت، بهویژه حزبالله لبنان که ستون اصلی سیاست «دفاع در عمق» محسوب میشد. این ضربات، صرفاً نظامی نبودند. آنها نشان دادند که سیاست منطقهای پرهزینۀ جمهوری اسلامی، دیگر نه بازدارندگی مؤثر ایجاد میکند و نه دستاورد ملموسی برای خود حکومت در داخل دارد.
در افکار عمومی ایران نیز، این پرسش به تدریج پررنگتر شد : چرا باید - آنهم به بهای فلاکت اقتصادی کشور - همچنان هزینۀ راهبرد شکست خوردهای را پرداخت که نه امنیت میآورد و نه رفاه؟ بدین ترتیب، شکست سیاستهای منطقهای از سطح تحلیلها و تبلیغات حکومتی فراتر رفت و به تجربۀ زیستۀ جامعه گره خورد.
اعتراضهای جاری و بازگشت سیاست به خیابان
در نیمۀ دوم سال، خیابانها و محیطهای کسب و کار بار دیگر فعال شدند. اعتراضهای معیشتی، اعتصابهای صنفی و تجمعهای پراکنده، اگرچه هنوز به خیزشی سراسری بدل نشدهاند، اما پیوستگی آنها معنادار است. ویژگی موج جدید، پیوند آشکار اقتصاد و سیاست است. معترضان دیگر صرفاً از گرانی و دستمزد نمیگویند، بلکه ساخت قدرت را مسئول مستقیم وضعیت موجود میدانند. کل اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، ترکیبی از غارت و رانت و فساد و ناکارآمدی، آماج معترضان قرار گرفته است.
در این میان، یک عامل تازه نیز خود را نشان داد. برای نخستین بار، در برخی شعارهای خیابانی مردم معترض، نام رضا پهلوی شنیده شد. این پدیده را نه باید بهسادگی بازگشت به گذشته دانست و نه نشانۀ اجماع سیاسی. بیشتر، نشانۀ خلأ است. خلأ بدیلی که اعتراضهای ده سال گذشته را با ناکامی روبرو کرده است. نامی که شنیده شد، بیش از آنکه پروژهای کامل باشد، پاسخی طبیعی است به این پرسش جمعی که «اگر این نه، پس چه».
حکومت در بنبست دوگانه
جمهوری اسلامی در پایان سال، خود را بیش از هر زمان در موقعیتی می یابد که نه مردم دیگر میخواهند و نه حکومت میتواند. در داخل، توان پاسخگویی به مطالبات معیشتی و سیاسی به شدت محدود شده است. منابع مالی، در نتیجۀ یک نظام منسجم غارت و رانت، تحلیل رفته، اعتماد عمومی فروپاشیده و سرکوب، هرچند همچنان فعال است، اما، پرهزینهتر از گذشته شده است. در خارج، خطر بازگشت رویارویی نظامی همچنان پابرجاست، به ویژه پس از دیدار بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ در بیستونهم دسامبر در فلوریدا که طی آن، رئیسجمهوری آمریکا بار دیگر از گزینۀ نظامی در کنار دعوت به توافق سخن گفت.
این دعوت به «معامله»، از نگاه بخشی از حاکمیت ایران، چیزی جز تسلیم در برابر شروط آمریکا و اسرائیل نیست. پرسش اصلی در آستانۀ سال جدید این است که آیا جمهوری اسلامی میتواند بار دیگر، همچون گذشته، با تکیه بر خلأ سیاسی اپوزیسیون و ابزار سرکوب، از سرنگونی بگریزد. پاسخ کوتاه این است که ممکن است، اما نه بدون هزینههای سنگینتر. سرکوب میتواند زمان بخرد، اما بحرانها را حل نمیکند. معاملۀ خارجی میتواند خطر جنگ را کاهش دهد، اما شکاف دولت و جامعه را ترمیم نمیکند.
سال ٢٠٢٥ نشان داد که بحرانهای جمهوری اسلامی دیگر جدا از هم نیستند. شکست در بیرون، بحران درون را تشدید میکند و بحران درون، توان مانور در بیرون را میفرساید. این چرخه، اگر شکسته نشود، سال پیش رو را نیز در وضعیت ناپایدار نگه خواهد داشت.
آیا لحظهی ۱۹۱۷ تکرار میشود؟
برای بسیاری از ناظران، وضعیت کنونی ایران تداعیکنندۀ روسیه سال ۱۹۱۷ است. جامعهای فرسوده و خسته از فقر، نابسمانی اقتصادی، جنگ و استبداد که سرانجام به نقطۀ گسست رسید. در آنجا نیز خستگی عمومی، کمبود نان و بیاعتباری حکومت، به ویژه در میان سربازان و نظامیان، بستر فروپاشی نظم کهن را فراهم کرد. اما آن تجربه، یک تفاوت تعیینکننده با ایران امروز داشت.
در روسیۀ ۱۹۱۷، بحران بهتنهایی رژیم تزاری را ساقط نکرد. آنچه سرنوشت را رقم زد، وجود نیرویی سیاسی بود که توانست نارضایتیهای پراکنده را به کنش سیاسی هدفمند بدل کند. رهبری چهرههایی چون لنین و تروتسکی، در قالب حزبی کوچک اما منسجم و بهشدت منضبط، این امکان را فراهم ساخت که اعتراضها نهتنها تداوم یابند، بلکه جهت پیدا کنند و به تصرف قدرت بینجامند. بلشویکها اکثریت جامعه نبودند، اما سازمان، برنامه و آمادگی لازم برای لحظۀ بحران را داشتند.
ایران امروز، اگرچه از نظر عمق نارضایتی و فرسایش اقتدار سیاسی شباهتهایی با آن تجربه دارد، اما فاقد همین عنصر کلیدی است. اعتراضها گستردهاند، اعتصابها تکرار میشوند و پیوند میان معیشت و سیاست برقرار شده، اما این انرژی اجتماعی هنوز به نیرویی سیاسی با فرماندهی روشن تبدیل نشده است. نه حزب منسجمی وجود دارد، نه رهبری مورد توافق، و نه ساختاری که بتواند میان خیابان، محل کار و افق سیاسی پیوندی پایدار برقرار کند. و این مهمترین راز بقای حکومت اسلامی است.
در غیاب این عامل، محتملترین چشمانداز، تداوم وضعیتی فرسایشی است: جامعهای که دیگر نمیخواهد و حکومتی که دیگر نمیتواند، بیآنکه هیچیک قادر به تحمیل نتیجۀ نهایی نبرد باشد. چنین وضعیتی میتواند سالها ادامه یابد، با موجهایی از اعتراض و دورههایی از سرکوب، بیآنکه به گسستی قاطع منتهی شود. در عین حال، خطر انفجارهای ناگهانی و بیسر نیز منتفی نیست؛ انفجارهایی که میتوانند اقتدار موجود را بلرزانند، اما لزوماً به گذار پایدار نینجامند.
از این منظر، پرسش اساسی آیندۀ ایران نه صرفاً زمان یا شدت اعتراضها، بلکه مسئلۀ سیاستورزی در دل بحران است؛ اینکه آیا جامعه میتواند، پیش یا همزمان با فرسایش نهایی حکومت، ابزار سیاسی لازم برای عبور از وضع موجود را بسازد یا نه. بدون چنین عاملی، حتی عمیقترین بحرانها نیز ممکن است به فرسایشی طولانی بینجامند، نه به لحظهای تعیینکننده. ایران امروز به نقطهای رسیده که بحران عینی در آن بهروشنی وجود دارد، اما هنوز «لحظۀ ۱۹۱۷» به معنای پیوند بحران با رهبری و سازمان سیاسی فرا نرسیده است.

رضا پهلوی: لحظه تعیینکننده تغییر در راه است
















