Friday, Jan 2, 2026

صفحه نخست » آقاهه! والله ما ترجیح می دهیم در زندان افتخارات گذشته باشیم! بلوبلوبلوبلو!؛ ف. م. سخن

IMG_2975.jpegجناب امیرکبیرِ عصر ما، آق ممدجوات ظریف، بعد از وقوع دور جدید اعتراضات خیابانی مردم، با آن لبخند چندشی شان که هر چه بیشتر می گذرد، زشت تر و حال به هم زن تر می شود، به ما مردم اندرز داده اند که گیر افتخارات گذشته نباشیم و آینده را ببینیم! ایشان کشف عظیمی فرموده اند و بیان داشته اند دنیای ما نه دنیای هخامنشی ست نه دنیای صفوی بلکه نیاز داریم که آینده را ببینیم.

من بعد از خواندن اظهارات ایشان در حالی که انگشت به دهن و متعجب، سر در جِیب تفکر فرو برده بودم یهویی از جا جستم و با شعف بسیار فریاد بر آوردم: «عجب»!، و صیحه ای (صیحه ها نه شیهه!) کشیدم و ناگهان از حال رفتم و در این لحظه ساعت الکترونیکی ام که وقتی آدم زمین می خورد خود به خود به اورژانس و آتش نشانی وصل می شود و اعلام خطر می کند که فلانی از حال رفته و شاید رحلت کرده باشد به اورژانس خبر داده بود و لحظاتی بعد هلیکوپتر امداد در چهار راه سر خانه ام فرود آمده بود و من را در حالی که کلمه ی «عجب» «عجب» را در حال نیمه بیهوشی تکرار می کردم به بیمارستان که تازه از آن مرخص شده بودم برگردانده بود تازه متوجه شدم که ما در عصر هخامنشی زندگی نمی کنیم و نباید داخل زندان افتخارات گذشته باشیم.


الان که حال ام کمی بهتر شده و بعد از چند شوک الکتریکی دست و پاهایم را باز کرده اند گفتم این چند کلمه را خدمت امیرکبیر دوران بنویسم که:
«آقاهه! اندرزت را با تمام وجود شنیدم و به خودم گفتم با تو چه کرده اند که در عصر رایانه های کوانتومی، آرزو می کنی که به دوران خط میخی و هخامنشی و حالا این هم نه به همین شصت هفتاد سال پیش برگردی و داوطلبانه کلید زندان افتخارات آن دوران را در دست بگیری و آن را خودت بچرخانی و داخل آن زندان زیبا شوی، که نون سنگک برشته ی خشخاشی یه تومن بود و شیر پاک پن زار بود و ساندویچ درسته ی کالباس آرزومان با خیارشور تبریز و گوجه هم یه تومن بود و دیزی قهوه خانه با نون و پیاز دو تومن بود و گوشت کیلویی هف تومن بود و روزنامه پن زار بود و تاکسی یه قرون یه قرون تاکسیمتر می انداخت و تور یه هفته ای به لندن با پرواز و هتل و غیره هزار و پونصد تومن بود و پاسپورت زرشکی دولت شاهنشاهی رو که توو خارج نشون می دادیم خارجی ها جلومون تا کمر دولا می شدن و تو صفحات اش فقط مهر ورود و خروج می خورد و معنی ویزا را نمی دانستیم چیست و باری به آن دوران که می شد توو قصه ها و افسانه ها داستان اش را خواند برگردی و ریخت و قیافه و خنده های مشئوم این یارو را نبینی و حرف های ابلهانه و مسخره اش را نشنوی؟! راستی با تو چه کرده اند؟!» بلوبلوبلوبلو....

این ها را به خودم گفتم و دوباره صیحه ای کشیدم و از حال رفتم....



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy